نسخه آزمایشی
یکشنبه, 15 تیر 1399 - Sun, 5 Jul 2020

جلسه سوم حسینیه امام حسن/ کفران نعمت در سقیفه؛ ضرورت وجود صراط الهی برای تحقق شکر و کفران

متن زیر جلسه سوم سخنان آیت الله میرباقری به تاریخ 21 بهمن ماه 95 است که در حسینیه امام حسن علیه السلام ایراد فرمودند. ایشان در این جلسه بیان میدارند، يكي از عباداتي كه شامل همه عبادات ديگر مي شود شکر نعمت های خدای متعال است. این شکر ارکانی دارد از جمله توجه به نعمت الهی، منتسب نکردن نعمت به خود و به اسباب و نسبت دادن همه نعمات به خداوند، قدم پنجم در این وادی هم این است که انسان بداند عطای این نعمت به او حکیمانه بوده و باید  نعمت را از خدا بگیرد و به او باز گرداند. از این داد و ستد نعمت ها بنده باید بفهمد که خدای متعال هوای او را دارد و باید به تدبیر الهی تکیه کند. تکیه به تدبیر الهی و ناراحت و خوشحال نشدن از آمد و شد نعمت ها انسان را به زهد می رساند چرا که مي تواند در هر دو صحنه بهرمند باشد، یعنی هم در عطا و هم در گرفتن إمكانات خدا را پيدا مي كند. اگر در دنیا راهی به سوی صراط الهی وجود نداشت اصلا کفران و شکر معنا نداشت. پس برای وارد شدن به قدم پنجم در وادی شکر باید آن سبيلي كه خدا قرار داده تا إمكاناتمان را در آن قرار بدهيم را بشناسیم و آن سبيل کسی جز امام عليه السلام نیست. امام آن نعمت حقیقی است که خدای متعال به ما عطا فرموده و شاکر واقعی شاکر نعمت ولایت است، اما آن چه در سقیفه اتفاق افتاد کفران این نعمت بود و برای همین هم این دنیا به جهنم تبدیل شد.

ارکان شکر

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمدٍ و آله الطاهرین و اللعنۀ علی أعدائهم أجمعین. «وَ لَقَدْ آتَيْنا لُقْمانَ الْحِكْمَةَ أَنِ اشْكُرْ لِلَّهِ وَ مَنْ يَشْكُرْ فَإِنَّما يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ حَمِيد»(لقمان/12). يكي از عباداتي كه شامل همه عبادات ديگر مي شود و عبادت فراگير نسبت به همه عبادات هست شكر نعمت هاي خداي متعال است. اشاره شد كه اين شكر اركاني دارد، اول قدم در وادي شكر توجه به نعمت هاي ظاهري و باطني خداي متعال هست كه از همه جهات ما را فراگرفته و احاطه كرده است. آفت اين مرحله هم غفلت از نعمت ها است.

قدم دوم در وادي شكر اين است كه انسان نعمت ها را منسوب به خودش نكند و خود را در منتهي اليه نعمت نبيند. خيال نكند خودش هست كه با علم و قدرت و توانايي هایش این نعمت را به دست آورده است! خیال نکند که خودش هست كه اهل عبادت و بندگي و ايثار و فداكاري و و أمثال اين هاست، والا مبتلاي به عُجب مي شود. آفت اين مرحله هم همين عُجب هست كه موجب مي شود انسان بجاي اينكه خداي متعال را ببيند خودش را تكيه گاه ببيند. و سوم اين است كه انسان اين نعمت ها را به أسباب و وسائط هم نسبت ندهد. چرا که اين ها واسطه هستند و كاملا تحت مشيت هستند. هر صفتي كه هر مخلوقي دارد ظهور أراده حضرت حق و مشيت او است. بنابراين استناد دادن إمكانات و نعمت ها به أسباب يك نوع شرك خفي است و اين موجب مي شود كه انسان مبتلاي به حزن و خوف بشود. بنابراين قدم سوم در وادي شكر خداي متعال اين است كه أسباب حجاب انسان نشود و انسان اسير أسباب نشود، از دست أسباب نگيرد و تكيه به آن ها نكند.

چهارمين قدم اين است كه بعد از اين سه گام، پرده از جلوي قلب انسان كنار برود و انسان در وراء همه اين نعمت ها دست محبت، رحمت، لطف و حكمت خداي متعال را ببيند و إحساس كند كه أسماء حسني الهي است كه سرچمشه اين نعمت ها است. اين حداقل حمد خداي متعال است. در روايات ما فرمودند: حمد اين است كه قلب انسان متوجه باشد كه نعمت از ناحيه خداي متعال است، اگر انسان به اين توجه كرد و نعمت ها را از خداي متعال ديد و طبيعتا خدا را در مقابل اين نعمت ها حمد كرد، احتياج به حمد زباني نيست و خود اين توجه قلبي حمد است.

لذا در روايات آمده که مركب امام صادق عليه السلام گم شده بود، بعد که از مسجد بيرون آمدند فرمودند اگر مركب پيدا شود خداي متعال را حمد شايسته مي كنم. مركب که پيدا شد حضرت فرمودند: الحمد لله! يك كسي گفت شما فرموديد حمد، پس چه شد؟ حضرت فرمودند: گفتم ديگر. اگر كسي يك كلمه خدا را حمد كند اما در پشت اين حمد توجه به فقر خودش و غناء حضرت حق و لطف و دستگيري او باشد، اين شكر خدا است.

پس باید هم فقر خود را ببيند و هم عطاء حضرت حق را و هم در اين عطا، لطف و رحمت و محبت خدا را، انسان نباید إحساس نكند که العياذ بالله خداي متعال مجبور بوده به ما نعمت بدهد، يا این که از سر غفلت به ما نعمت داده و يا از سر عجز! آدم باید أسماء حسني خدا را در اين نعمت ببيند و بفهمد که او از سر كرمش، جود و محبتش با همه قدرت و غنايي كه دارد ،به ما عنايت كرده و هيچ احتياجي هم به ما ندارد! در روايات آمده که خداي متعال وقتي همه عوالم را آفريد چيزي بر ملكش اضافه نشد! همان ملك قبلي است و اينطور نيست كه كائنات بر ملك خداي متعال اضافه بكند.

قدم پنجم در وادی شکر، توجه به حکیمانه بودن عطای نعمت الهی و بازگرداندن نعمت به خداوند

این چهار رکنِ وادی شکر است، اما اين براي شكر كافي نيست. ركن پنجم اين است كه انسان اگر نعمت ها را از دست خداي متعال گرفت و دست هاي ديگر حجاب او نشدند، بداند كه خداي متعال در عطاي اين نعمت ها يك تدبير حكيمانه داشته است. اگر او است كه اين إمكانات را مي دهد حكمت او پشتيبان اين نعمت ها است و اين نعمت ها براي يك هدف حكيمانه اي است. اين بساط دنيا براي خوشگذارني نيست، اين نشاط جواني براي عيش زودگذر و لهو نيست. اگر كسي توجه به اين نكته كند كه خداي متعال در عطاء خودش و امكاناتي كه به ما داده، يك هدف حكيمانه اي داشته است و آن هدف را بفهمد و توجه هم پيدا كند كه آن هدف چيزي وراء اين خوشي ها و لذت هاي زودگذر است، قدم پنجم در وادی شکر را هم برداشته است.

اگر کسی آن هدف را پيدا كرد و همه إمكانات را در مسير آن هدف قرار داد، اين شكر حقيقي است. آن هدف چيست؟ آن هدف، هدفي است كه وراء اين آمد و شدها است. يك تعبيري در قرآن هست که تعبير لطيفي است، حضرت فرمودند: خداي متعال زهد را در يك آيه قرآن معنا كرده، اين آيه در سوره مباركه حديد هست بعد از آن آيات توحيدي و بيان واقعیت دنيا «أَنَّمَا الْحَيَوةُ الدُّنْيَا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زِينَة»(حدید/20)، خداوند می فرماید: «سابِقُوا إِلى‏ مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُها كَعَرْضِ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ»(حدید/21) پس بنابراين از اين فرصت دنيا استفاده كنيد. به دنبال آن هم مي فرمايد: «ما أَصابَ مِنْ مُصِيبَةٍ فِي الْأَرْضِ وَ لا فِي أَنْفُسِكُمْ إِلَّا فِي كِتابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَها»(حدید/22)؛ أصابه از ماده صواب است يعني نشانه گيري شده و به صواب به هدف خورده است و تصادف نيست.

خداوند می فرماید: آنچه براي شما از مصيبت ها پيش مي آيد و به شما اصابت مي كند چه در بيرون وجود شما چه در درون شما، چه بيمار مي شويد، چه زلزله مي آيد، چه شكسته حال مي شويد، چه طوفان و سيل و اين حوادث ديگر پيش مي آيد، همه اين حوادث قبل از اين كه آشكار بشود در يك كتابي ثبت شده است. بعد مي فرمايد: اگر به اين توجه پيدا كنيد «لِكَيْلا تَأْسَوْا عَلى‏ ما فاتَكُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاكُم‏»(حدید/23) ديگر در مقابل آنچه بدست مي آوريد خيلي خوشحال نمي شويد و فرح و انبساط به اين امكانات براي شما پيدا نمي شود، و وقتي هم از دست مي روند تاسف نمي خوريد.

حالا نكته اش چيست؟ چرا انساني كه ثروتش را از دست مي دهد، جوانش را از دست مي دهد، آبرويش يك جا مي ريزد و امكاناتش از دستش مي رود، چرا وقتي توجه مي كند به این كه همه این ها در يك كتابي ثبت شده تاسف نمي خورد؟! چرا وقتي ثروت به انسان روي مي آورد، انساني كه متوجه هست كه اين تصادف نيست و بر أساس يك تقدير از پيش معين شده و مكتوبي است، مبتلا به غرور نمی شود؟! آیا اينكه در يك كتابي هست، مگر موجب مي شود كه من متاسف نشوم كه ورشكست شدم و عزيزانم را از دست دادم! چرا متاسف نشوم؟! چرا زلزله، طوفان، سيل، حوادث و جنگ و صلح ها ما را غصه دار نكند؟! چرا توجه به اينكه اين ها بر أساس يك تقدير از پيش معين شده است و در يك كتابي ثبت شده، موجب بشود که انسان وقتي بيمار مي شود غصه نخورد و وقتي سالم مي شود خوشحال نباشد؟!

ديده ايد بعضي ها وقتي مي خواهند تسليت بدهند مي گويند: آقا همه ورشكست مي شوند، دنيا اينطوري است، مصيبت که فقط برای شما نيست ديگران هم عزيزانشان را از دست مي دهند. اما اين ها كه موجب تسلي آدم نمي شود! ديگران هم اگر عزيزانشان را از دست دادند غصه بخورند، من هم غصه می خورم! چرا غصه نخورم؟! ديگران ورشكست مي شوند غصه بخورند، من هم غصه مي خورم! اين ها تنها گفتار درماني است! اين ها كه موجب نمي شود كه آدم ناراحت نشود! قرآن مي فرمايد اگر توجه به اين نكته كنيد که همه این ها در کتابی قبلا نوشته شده است، ديگر اگر إمكانات را از دست بدهيد غصه نمي خوريد. انسان اگر خيال كرد اين ها تصادف است خود اين ها برايش موضوعيت پيدا مي كند. وقتي خود اين ها برايش موضوعيت پيدا كردند به دست که بيايد خوشحال مي شود و از دست که بدهد غصه مي خورد.

ديديد بعضي ها بجاي اينكه با خدا زندگي كنند با پول خدا زندگي مي كنند! جيبش پر پول باشد خوشحال و آرام است اما خالي که باشد نگران است. اگر انسان متوجه شد كه اين ها خودش موضوعيت ندارد بلکه يك هدف حكيمانه أي در اين آمد و شدها هست، که هم آن موقعي كه به انسان ثروت مي دهند آن هدف وجود دارد، هم آن موقعي كه از انسان ثروت را مي گيرند. هم در جواني هست و هم در پيري، هم در سلامت هست و هم در بيماري، فرقی نمي كند.

خداي متعال در اين دادن و پس گرفتن ها يك كار بيشتر با ما ندارد، آن كار هم اين است كه مي خواهد به ما بفهماند من هواي شما را دارم. ما باید هم در اين عطايي كه به ما مي كند و هم در اين اخذي كه از ما مي كند، خدا را پيدا بكنيم چون هر دو وسيله توجه ما به اوست.

يك تعبيري در دعاي عرفه منسوب به سيدالشهداء است که خيلي تعبير دقيقي است «عَلِمْتُ بِاخْتِلَافِ الْآثَارِ وَ تَنَقُّلَاتِ الْأَطْوَار» آثار تو دگرگون مي شود، يكي مي رود و ديگري جايش مي آيد، بهار مي رود جايش پاييز مي آيد، جواني مي رود جايش پيري مي آيد، خورشيد غروب مي كند ولي طلوع دوباره مي كند، روز مي رود و شب مي آيد، «عَلِمْتُ بِاخْتِلَافِ الْآثَارِ وَ تَنَقُّلَاتِ الْأَطْوَار» از اين كه اطوار عالم در حال نقل و انتقال و دگرگوني است يك چيزي را من فهميده ام «أَنَّ مُرَادَكَ مِنِّي‏» و آن این که آنچه تو از من مي خواهي چيست!

ما به خيلي از وقايع عالم أصلا متوجه نمي شويم. چه شنيدي هايي كه نمي شنويم و چه ديدني هايي كه نمي بينيم! اين كه خداي متعال در معرض فهم ما خورشيد را مي آورد وسط آسمان بعد خورشيد را دوباره پنهان مي كند، این که در معرض فهم ما بهار مي شود و زيبايي بهار را مي بينيم اما بعد پاييز مي شود، برای این است که خدای متعال می خواهد به ما مي فهماند چه توقعي از ما دارد! خداوند از ما چه مي خواهد كه بهار و پاييز را به ما نشان مي دهد؟ او زمستان و تابستان، جواني و پيري و طلوع و غروب آفتاب را برای چه به ما نشان مي دهد؟

«أَنَّ مُرَادَكَ مِنِّي أَنْ تَتَعَرَّفَ إِلَيَّ فِي كُلِّ شَيْ‏ءٍ» تو خودت را در همه چيز مي خواهي به من معرفي كني. اگر هميشه خورشيد وسط آسمان بود ممكن بود انسان توهم كند كه اين خورشيد خودش هست و خودش دائما نور مي دهد. ولي وقتي خورشيد با اين همه پرتوش مي آيد وسط آسمان اما ساعاتي بعد غروب مي كند و ديگر پيدايش نيست، انسان مي فهمد موقع طلوعش هم از خودش نيست چون چيزي كه طلوعش از خودش است كه نبايد غروب كند!

اين كه خداي متعال خورشيد را مي آورد وسط آسمان به ما نشان بدهد بعد پنهان شدنش را هم نشان مي دهد براي اين است كه «أَنْ تَتَعَرَّفَ إِلَيَّ فِي كُلِّ شَيْ‏ءٍ» در هر صحنه اي من تو را ببينم و تو خودت را به من معرفي كني. «حَتَّى لَا أَجْهَلَكَ فِي شَيْ‏ء» تعبير دعا اين نيست كه تا من از تو غافل نباشم، بلکه منظور این است که در هيچ چيز از تو غافل نباشم. بهار مي شود تو را ببينم، پاييز مي شود تو را ببينم، بيمار مي شوم تو را ببينم، در سلامتي خودم هم تو را ببينم، در فقرم تو را ببينم و در ثروتم هم تو را ببينم، در نشاطم، در غصه ام و در همه احوالم تو را ببينم، اين آن چيزي است كه خداي متعال از ما مي خواهد.

انسان باید بتواند هم فقر را نردبان سلوك بكند و هم غناء را چون در فقر يك نردبان سلوكي هست و در غناء یکی دیگر. در بيماري يك راه بسوي خدا باز مي شود و در سلامت يك راه ديگر، در جواني يك مسير باز مي شود و در پيري يك مسير ديگر. انسان در جواني بايد با نشاط و توانايي اش بندگي كند و در پيري با انكسارش متوجه خدا بشود و فقر خودش را بفهمد. پس نه در جواني بايد معجب باشد و نه در پيري مايوس.

این تعبير در دعاي عرفه سيدالشهداء نقل شده است «إِنَّ اخْتِلَافَ تَدْبِيرِكَ وَ سُرْعَةَ طَوَاءِ مَقَادِيرِكَ»دگرگوني تدبيرهاي تو و سرعت پيچش حادثه ها و  اين كه تدبيرها جايگزين تدبير ديگري مي شود مثل این که بهار مي رود و پاييز مي آيد «مَنَعَا عِبَادَكَ الْعَارِفِينَ بِك‏» مانع از آن می شود که بندگاني که به معرفت تو رسيدند «عَنِ السُّكُونِ إِلَى عَطَاءٍ وَ الْيَأْسِ مِنْكَ فِي بَلَاءٍ» تکیه به آن عطاهایی کنند که تو به آن ها مي كني و آرام باشند. مثل این که در جواني به جواني و جایگاهش تكيه كند و یا این که مغرور به آن باشد، یا آرامشش به ثروت، سلامت، قدرت و موقعيتش باشد. مي فرمايد: آن هايي كه اين پيچش تقديرهاي تو را مي بينند آن موقعي كه به آن ها عطا مي كني آرام به او نيستند و آن موقعي هم كه از آن ها مي گيري و مبتلايشان مي كني مايوس نمی شوند، چون برايشان فرقي نمي كند. آن ها به چه مطمئن هستند؟!

در زيارت امين الله سيزده دعا است كه اگر كسي اهل ولايت حضرت شد نفسش اينطوري مي شود «اللَّهُمَّ فَاجْعَلْ نَفْسِي مُطْمَئِنَّةً بِقَدَرِك» اطمينان انسان بايد به تقدير او باشد، اگر او تقدير مي كند پس حكيمانه است و من بايد آرام باشم، فرق هم نمي كند که بيماري تقدير كند يا سلامت، جواني يا پيري، مرگ يا زندگي؛ من بايد آرام باشم به اين كه او تدبير مي كند نه اينكه آرام باشم چون خدا به من ثروت داده است. به ثروت نبايد تكيه كرد، به جوانی و قدرت نبايد تكيه كرد، بلکه فقط باید به تقدير او تکیه کنیم. اگر كسي به اين بصيرت رسيد كه اين ها هيچكدام موضوعيت ندارند بنابراین همه تدبیر های خداوند برای او رحمت است. در بيماري يك رحمت است و در سلامت رحمتی ديگر، در غنا يك رحمت خدا به من مي رسد و در فقر رحمت ديگري. جواني يك جلوه رحمت خدا است و پيري جلوه ديگر.

معنای زهد

آدمي كه اين را فهميد آن موقعي كه دستش پر است مغرور به اين إمكانات نيست، آن موقعي هم كه اين إمكانات رفت غصه نمي خورد. اين آدم تكيه گاهش به ديگري نيست و آمد و شدها او را دگرگون نمي كند. چنین کسی متحول نيست و احسن الحال همين است «حَوِّلْ حَالَنَا إِلَى أَحْسَنِ الْحَال» احسن الحال اين است كه همه تحولات بر انسان هيچ تاثيري نداشته باشد. فرمودند: زهد يعني همين «لِكَيْلا تَأْسَوْا عَلى‏ ما فاتَكُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاكُم»‏. با تكيه به آيه قبلي، انساني كه متوجه است كه پشت همه آنچه به او مي رسد از بيماري و سلامتش تا فقر و غنايش، تدبير خداي متعال هست و اين تدبير را مي بيند و بخاطر اين تدبير هست كه وقتي به او إمكانات اقبال مي كند مغرور به آن نمي شود، وقتي هم از دست مي رود مأيوس نمي شود، چنين کسی مي شود زاهد.

از اميرالمؤمنين عليه السلام اين حديث نقل شده كه مردم سه دسته اند «أَنَّ النَّاسَ ثَلَاثَةٌ زَاهِدٌ وَ صَابِرٌ وَ رَاغِب‏»(1) يا راغب در دنيا هستند و آن هايي كه راغب هستند كاري با حلال و حرام دنيا ندارند، دنيا را به هر قيمت مي خواهند و مروت، جواني و جوانمردي شان را پاي دنيا مي گذارند. آن هایی که صابر هستند دل به دنيا بسته و آزاد نشده اند ولي كفّ نفس مي كنند، چون مي دانند پايان تعلق به دنيا پايان بدي است. به تعبير حضرت مي خواهند ولي عفت بخرج مي دهند و دست بسوي دنياي حرام و شبهه ناك دراز نمي كنند. اما زاهد فراي اين ها است «فَأَمَّا الزَّاهِدُ فَقَدْ خَرَجَتِ الْأَحْزَانُ وَ الْأَفْرَاحُ مِنْ قَلْبِه».‏ غصه ها و شادي هاي دنيا از دلش بيرون رفته «فَلَا يَفْرَحُ بِشَيْ‏ءٍ مِنَ الدُّنْيَا وَ لَا يَأْسَى عَلَى شَيْ‏ءٍ مِنْهَا فَاتَهُ»، دلخوش به آنچه از دنيا به او اقبال مي كند نيست و متأسف هم بر آنچه از او دور مي شود نيست «فَهُوَ مُسْتَرِيح»‏ او در راحتي از آمد و شد دنيا است.

چنین کسی است كه مي تواند در هر دو صحنه بهرمند باشد، به او عطا كنند در اين عطا خدا را پيدا مي كند، از او هم بگيرند در گرفتن إمكانات باز هم خدا را پيدا مي كند. به او که عطا مي كنند اين امكانات را در راه خدا خرج مي كند، از او هم که مي گيرند آنطوري كه خداي متعال مي خواهد صبر و پايداري مي كند و دائما به خدا نزديك مي شود. هيچ حالي از أحوال، او را از خدا غافل نمي كند. اين آدم به محبت خدا مي رسد و شيريني محبت  او را مي چشد.

«حَرَامٌ عَلى‏ قُلُوبِكُمْ أَنْ تَعْرِفَ حَلَاوَةَ الْإِيمَانِ حَتّى‏ تَزْهَدَ فِي الدُّنْيَا»(2). خداي متعال بر قلب هاي شما حرام كرده كه شيريني ايمان و محبت خدا را بچشيد تا اينكه زاهد در دنيا بشويد. انساني كه دل بسته به دنيا است از آن لذايد برتر محروم است و همه لذت هايش در آمد و شد همين إمكانات است. ولي انساني كه در محضر خدا است لذاتش تغيير مي كند «أَسْتَغْفِرُكَ مِنْ كُلِّ لَذَّةٍ بِغَيْرِ ذِكْرِكَ وَ مِنْ كُلِّ رَاحَةٍ بِغَيْرِ أُنْسِكَ وَ مِنْ كُلِّ سُرُورٍ بِغَيْرِ قُرْبِكَ وَ مِنْ كُلِّ شُغُلٍ بِغَيْرِ طَاعَتِك» اين در مناجات خمس عشر امام سجاد عليه السلام است. همه لذت هايش ذكر است، سرورش سرور به قرب و راحتيش در انس با حضرت حق است.

علت انفاق در راه خدای متعال

پس قدم پنجم در وادي شكر اين است كه انسان آن راهي كه خداي متعال در دل اين إمكانات به سوي خودش باز كرده را پيدا كند و اين إمكانات را در آن مسير خرج بكند، تا در آمد و شد اين إمكانات خدا را پيدا كند. أصلا علت اينكه خداي متعال به ما مي گويد از يك دست بگيريد و از دست ديگر در راه خدا بدهيد، چيست؟ يهود يك حرفي دارند که حرف عجيبي است، و خداي متعال در سوره ياسين آن را نقل كرده است. آن ها مي گويند: ما إمكانات را ما به کسی بدهيم که ندارد؟! خداي متعال اگر مي خواست خودش عطا مي كرد! آن خداي قادر توانا كه همه خزائن در دست او است نداده، من بدهم؟! من از اين يك قطره أي كه خدا به من داده به او ببخشم در حالی که همه خزائن در دست خداي متعال است؟!

اشتباه همين جا است که بگوییم همه خزائن در دست خداي متعال است و اگر مي خواست به او عطا مي كرد! خداوند رزق ديگران را در دست تو گذاشته و مي خواهد تو واسطه رحمت خدا بشوي تا با اين گرفتن و بخش رشد كني. داد و ستد با خدا ما را رشد مي دهد. از خدا گرفتن و به خدا برگرداندن، پاي خدا ايستادن، زمینه ساز رشد ما است. شكر يعني اين و ركن پنجمش اين است که انسان إمكانات را در مسير خداي متعال به حركت در بياورد.

فرض كنيد اگر راه به سوي خداي متعال بسته بود و ما راهي به سوي او نداشتيم، أصلا شكر بي معنا بود! در واقع شكر و كفر يكي بود. اگر اين گوش، چشم، زبان، ثروت، آبرو، قلب و إمكانات باطني و ظاهري كه خداي متعال بي نهايت به ما عطا كرده را نمي شد در مسير خدا به حركت بياندازيم و به خدا نزديك بشويم، هر طور ديگري هم خرج مي كرديم فرق نمي كرد!

لذا گمان مي كنم اگر خداي متعال راه به سوي خودش را برای ما باز نمي كرد، ما سوال و جوابی هم نداشتيم و از ما بازخواستي نمي شد! در آيات اول سوره مباركه دهر خداي متعال داستان انسان را توضيح مي دهد و می فرماید: كاروان وجودي انسان از دوردست ها آمده است. «هَلْ أَتى‏ عَلَى الْإِنْسانِ حِينٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُنْ شَيْئاً مَذْكُوراً»(انسان/1) يك دوراني بر انسان گذشته كه شيء قابل ذكري نبوده است و این حتي قبل از دوران خلق انسان در قالب نطفه است «لَمْ يَكُنْ شَيْئاً مَذْكُوراً»، حالا در مورد این که آن چيست مفسرين بحث كرده اند.

صد سال قبل هيچ كدام از ما قابل ذكر نبوديم «لَمْ يَكُنْ شَيْئاً مَذْكُوراً»، بعد مي فرمايد: اين موجودي كه قابل ذكر نبود «إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنْسانَ‏ مِنْ‏ نُطْفَةٍ أَمْشاجٍ نَبْتَلِيه‏»(انسان/2) را در قالب نطفه اي قرار داديم و از آن نطفه خلقش كرديم. پس يك مرحله از خلقت انسان اينطوري است و انسان خلق بعد از خلق دارد. يك مرحله از خلقت انسان اين است «نُطْفَةٍ أَمْشاجٍ»، از نطفه اي كه استعدادهاي مختلف درونش هست او را خلق کردیم، «نَبْتَلِيه‏» و چون توانايي هاي مختلف در او هست او را مورد ابتلاء و امتحان قرار مي دهيم. «فَجَعَلْناهُ سَمِيعاً بَصِيرا» و چون مي خواهيم او را رشد بدهيم و ابتلاء برايش إيجاد كنيم، او را سميع و بصير قرار داديم.

پس ببينيد تا اينجا خداي متعال اين همه امكانات براي ما قرار داده است. از آن موقعي كه ما قابل ذكر نبوديم و او ما را مورد توجه خودش قرار داده، بعد ما را در عوالم سير داده و در قالب يك نطفه با استعدادهاي متفاوت خلق كرده، تا این که ما را در این دنیا آورده و سميع و بصير قرار داده است. بعد مي فرمايد: «إِنَّا هَدَيْناهُ السَّبِيل‏»(انسان/3) ما او را به راه خودمان هدايت كرديم.

بنابراین اگر سبيل الهي نبود ما راهي به خدا نداشتيم! راه ما بسته بود و سوال و جوابي هم نبود. اگر راه خدا بود اما من به آن راه هدايت نمي شدم، باز هم سوال و جوابي نبود!  اما خداوند می فرماید: «انَّا هَدَيْناهُ السَّبِيل‏» اين انسان با اين ظرفيت را ما به سبيل خودمان هدايت كرديم. پس حالا كه ما هدايتش كرديم و سبيل خودمان را به او نشان داديم با اين إمكانات مي تواند در سبيل قرار بگيرد. او می تواند همه إمكاناتش را در سبيل الله بياورد و بعد با اين امكانات به خدا نزديك شده، بهشتي بشود و به مقام بندگي و قرب راه پيدا بكند. حالا كه سبيل معرفت و محبت و عبوديت را برايش گشوديم و دستش را گرفتيم «إِمَّا شاكِراً وَ إِمَّا كَفُورا»(انسان/3) يا اين إمكانات را در سبيل معرفت و عبوديت و قرب بندگي بكار مي گيرد و حاصلش مي شود معرفت، قرب و محبت خداي متعال، يا قدمش را از اين سبيل بيرون مي گذارد و مي شود «كَفُورا».

 قبلش شكر و كفر نيست! اگر همه إمكانات بود اما در عالم صراطي بسوي خدا نبود نمي شد با اين إمكانات به خدا نزديك بشوي، وقتي هم که نمي شود با خدا معامله كني هر كاري بكني فرق نمي كند. انسان وقتي نمي تواند با خدا معامله بكند با هر كس دیگر معامله بكند فرق نمي كند، با دنيا معامله بكند، یا با نفس و شيطان و یا ب هم نوعان خودش، فرقي نمي كند. ولي وقتي راه تجارت و بندگي با خدا باز شد و وادي معرفت و محبت و عبوديت گشوده شد، اينجا انسان ها دو دسته مي شوند. شاكر آن كسي است كه در سبيل حركت مي كند و كافر آن كسي است كه بيرون سبيل است. لذا قرآن بلافاصله مي فرمايد: «إِنَّا أَعْتَدْنا لِلْكافِرِينَ سَلاسِلَ وَ أَغْلالًا وَ سَعِيراً»(انسان/4) برايشان سلسله ها و غل هايي آتشي آماده كرده ايم. بعد داستان شاكرين را ذكر مي كند و می فرماید: «إِنَّ الْأَبْرارَ يَشْرَبُونَ مِنْ كَأْسٍ كانَ مِزاجُها كافُوراً»(انسان/5)، آن ها از يك جامي مي خورند كه آميخته با كافور است كه حالا توضيح آن بماند.

شاکر و کافر واقعی

پس قدم پنجم در وادي شكر اين است كه انسان امكاناتي كه از خدا گرفت در مسير خدا قرار بدهد و به خدا برگرداند. شاكر آن كسي است كه از يك دست از خدا مي گيرد و با دست ديگر به خدا برمي گرداند. آن كسي كه از خدا نمي گيرد اما از ديگران مي گيرد اين مشرك است. آن كسي هم كه از خدا مي گيرد اما به خدا برنمي گرداند كفران نعمت مي كند. ولی آن كسي كه از خداي متعال مي گيرد و به خدا برمي گرداند سروكارش با خدا است. شاكر با غير خدا سروكار ندارد، لذاست كه زندگي اش غرق در شيريني است، زندگي او سراسر شكر است! او از خدا مي گيرد و با خدا معامله مي كند، كاري هم با غير خدا ندارد.

آخرين صفتي كه براي نفس شيعيان اميرالمؤمنين در زيارت امين الله نقل شده اين است «مَشْغُولَةً عَنِ الدُّنْيَا بِحَمْدِكَ وَ ثَنَائِك»‏ در دنيا است ولي كاري با دنيا ندارد! اشتغالش را از دنيا به حمد و ثناء تو منصرف كرده است، يعني فقط از تو مي گيرد و به تو برمي گرداند، شكر يعني اين. سر وكارش با او است، از دست او مي گيرد و به دست او برمي گرداند، نه از غير مي گيرد و نه خرج غير خدا مي كند چرا که در هر دو صورت مشرك هستند. چنین کسانی موحدين حقيقي و شاكرين هستند.

ما اگر آن سبيلي كه خدا قرار داده تا إمكاناتمان را در آن قرار بدهيم را شناختيم، مي توانيم اين قدم پنجم را برداريم؛ و آن سبيل و صراطي كه خداي متعال قرار داده و راه ما به سوي خدا است کسی جز امام عليه السلام نیست. اگر امام نبود أبواب توحيد كلا بسته بود و هيچكس راهي به توحيد نداشت! اگر امام در عالم ما تنزل پيدا نمي كرد راه وادي توحيد گشوده نبود. امام هم باب الله است و هم سبيل الله، صراط الله و وجه الله. أبواب توحيد با امام گشوده مي شود. سبيلي كه انسان بايد طي كند سبيلي است در وادي ولايت امام و صراط خود امام است.

لذا در يك كلمه شاكر آن كسي است كه همه امكاناتي كه خدا به او داده را در مسير ولايت امام فعال كند و همه را در وادي ولايت امام ببرد، لذا نباید عقل و فكر و روحش را دست ديگري بسپارد. اگر اين عقل را به غير امام سپردي كفران کردی گرچه بزرگ ترين انديشمندان عالم باشي. اگر اين قلب را به غير امام سپردي بزرگ ترين عرفاء هم که باشی، باخته اي.

شكر نعمت اين است كه همه اين إمكانات را به امام برگردانيد. قدم در وادي ولايت امام شكر نعمت ها است. «إِنَّا هَدَيْناهُ السَّبِيل‏» يعني اميرالمؤمنين و این واضح است. بعد از اينكه اميرالمومنين لباس بشر پوشيد و از عالم فوق عرش در عالم شما آمد و باب باز شد، حالا شما يا در اين راه قدم برمي داريد و شاكر مي شويد يا در وادي اميرالمؤمنين قدم برنمي داريد که هر كاري بكنيد كافر هستيد.

نعمت حقیقی خداوند در عالم

 شاكر و كافر يعني شاكر نعمت ولايت و كافر نعمت ولايت، اين خيلي واضح است. برای همین هم هست که خداي متعال اين قدر سختگيري مي كند والا كفران يك نعمت چشم يا زبان كه اين قدر سختگيري ندارد! اين نعمت امام است كه كفرانش موجب مي شود كه «إِنَّا أَعْتَدْنا لِلْكافِرِينَ سَلاسِلَ وَ أَغْلالًا وَ سَعِيراً» اين نعمت امام است كه اگر شكر كرديد جزء ابرار مي شويد «إِنَّ الْأَبْرارَ يَشْرَبُونَ مِنْ كَأْسٍ كانَ مِزاجُها كافُوراً». سوره هل اتي عمده اش داستان شفاعت اميرالمؤمنين نسبت به ابرار است، این که اين ها چگونه سر سفره اميرالمومنين در دنيا و آخرت مهمان هستند و چگونه با اميرالمؤمنين به مُلك كبير مي رسند. ملك كبير يكبار در قرآن آمده آن هم در اين سوره است، لذا ملک کبیر، مُلك اميرالمؤمنين است.

مَلَك بدون اذن آنجا نمي تواند قدم از قدم بردارد و مؤمنين در پرتو شكر ولايت امام مورد شفاعت ایشان قرار مي گيرند و به مُلك كبير اميرالمؤمنين راه پيدا مي كنند، بعد هم خودشان صاحب ملك كبير مي شوند. در روايت دارد در عالم آخرت مؤمن حاجب دارد و مَلَك بدون اذنش وارد مُلكش نمي شود. الان كه شياطين در مُلك ما وارد و خارج مي شوند آیا از ما اجازه مي گيرند؟! آدمي كه اگر از اميرالمؤمنين فاصله گرفت شياطين هم بدون اجازه وارد مُلكش مي شوند و لگدكوبش مي كنند، اگر به اميرالمؤمنين پيوست حتی مَلَك بدون اذنش قدم از قدم برنمي دارد، این مي شود ملك كبير.

پس قدم پنجم بسيار قدم مهمي است، این كه انسان بعد از اينكه إمكانات را از خدا گرفت به خدا برگرداند و با اين إمكانات به خدا نزديك بشود و آن را خرج معرفت و محبت خدا بكند. راه رسيدن به قدم پنجم هم اين است كه انسان إمكاناتش را در وادي ولايت امام قرار بدهد و از باب توحيد وارد بشود. «وَ أْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوابِها»(بقره/189) يعني همين، انسان وقتی می خواهد وارد بيوت توحيد بشود بايد از بابش وارد بشود و بابش هم امام است. هم باب امام است، هم بيت، هم سبيل و هم بلد، اين ها شؤون مختلف امام است.

اگر نسبت به نعمت ولايت امام كفران شد از آن نعمت هايي است كه خداي متعال ترك اوليش را هم نمي بخشد! انبياء الهي معصيت كه ندارند حداكثر ترك اولي است اما آن ترك اولي یشان در بعضي روايات نقل شده که ترك اولي نسبت به ولايت است! البته این حرف خیلی از دهان ما بزرگتر است! مقام حضرت آدم خيلي بالاتر از گندم خوردن است، باطن این گندم خوردن چيز ديگري است كه امام رضا عليه السلام در عيون اخبار الرضا مطرح كردند و آن مساله ولايت اهل بيت است. حضرت آدم «وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْما»(طه/115) جزء انبياء اولوالعزم نشد اين صريح قرآن است اما چرا؟ روايت در بصائر الدرجات است که حضرت فرمود: وقتي مقامات اهل بيت و امام زمان ارائه شد انبياء اولوالعزم بي درنگ إقرار كردند و قبول كردند که او صاحب اين مقام است و ما تابع هستيم، إبراهيم خليل إقرار كرد، حضرت نوح إقرار كرد، حضرت موسي و عيسي إقرار كردند اما حضرت آدم يك لحظه درنگ كرد و به خاطر همان اولوالعزم نشد و آن رسالت را به او ندادند.

نعمت ولايت امام از آن نعمت هايي است كه خداي متعال ترك اولی آن را هم نمي بخشد. اصل شكر همين جا است و اصل فاجعه سقيفه همين جا اتفاق افتاده است. اين نعمت كفران شده لذا دنيا جهنم شده است. «أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ‏ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللَّهِ كُفْرا»(ابراهیم/28) يعني بجاي امیرالمومنین كلمه كفر را گذاشتند. «وَ أَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دارَ الْبَوارِ * جَهَنَّمَ يَصْلَوْنَها وَ بِئْسَ الْقَرارُ»(ابراهیم/28-29) واقعه سقيفه كفران نعمت الهي است. این حادثه بستن باب توحيد است، بستن باب الله است، مردم را از سبيل و صراط و وجه الله منصرف كردن است و به خاطر همین اين قدر عقوبت دارد؛ وقتي مسير از امام جدا شد دنيا جهنم مي شود. السلام علیک یا فاطمه الزهرا...

پی نوشت ها:

(1) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏2، ص: 456

(2) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏2، ص: 128