نسخه آزمایشی
جمعه, 24 مرداد 1399 - Fri, 14 Aug 2020

ادامه تفسیر سوره همزه / بررسی آسیب اجتماعی و بهم ریختگی جوامع در خلود به دنیا / تحقیر فراعنه نسبت به دستگاه انبیاء

متن زیر جلسه 61 گفتگوی جناب حجت الاسلام و المسلمین میرباقری در برنامه سمت خدا می باشد که در تاریخ 29 شهریورماه 93 برگزار شده است. در این جلسه ایشان در ادامه تفسیر سوره همزه اشاره می کنند که در ادامه دیدگاه دوم از دو دیدگاهی که در جلسه قبل بیان شد به بحث درباره چگونگی تناسب کار همز و لمزکنندگان با عذاب الهی می پردازند. جمعی هستند که با تکبر درونی و اتکاء به امکانات یک نوع خود بزرگ بینی پیدا می کنند و طبیعتا دیگران را تحقیر می کنند و در این تحقیر روابط اجتماعی به هم می ریزد. گویی اگر شما جامعه را یک خیمه ای بدانید که ستون های برافراشته ای دارد و همه زیر این خیمه زندگی می کنند، آن اعتماد عمومی به منزله ستون این خیمه است که در هم ریخته شده است. حال این آدمی که اتکاء به مال می کند و دیگران را تهدید می کند، توقعاتی از این مال و امکانات دارد و با آن احساس خلود می کند اما وقتی می بیند که نه این مال خالد است نه او، دچار وحشت می شود. به تعبیر دیگر وقتی تکیه گاه انسان فانی است در حالی که وجود دارد انسان مضطرب است، چون می داند قابل تکیه کردن نیست. پس عذابی که این گروه دارند این است که چون به این امکانات فانی تکیه کرده اند خود این تعلق آتش انسان است لذا این تعلق درونی از درون تبدیل می شود به شعله های در هم شکننده ای که همه قوای انسان را در هم می شکند. در مورد نگاه سومی که در باب تفسیر این سوره وجود دارد نیز استاد می فرمایند: نظر من و بعضی بزرگان این است که در این سوره فضای همز و لمز نسبت به دین و انبیا را به تصویر می کشد، در این فضا فراعنه با تکیه بر بت و امکانات یک فضای فرهنگی درست می کنند که ستونش ارزش های مادی است و پرچمدارانش نیز اولیای طاغوت هستند و در ادامه این فضای تحقیر و فشاری که وارد می شود را بیان می کنند و نوع برخورد خداوند هم با آنها اشاره می شود.

سوال: نکات لطیف سوره مبارکه همزه را از زبان حاج آقای میرباقری در هفته گذشته شنیدیم و انشاءالله امروز به ادامه آن می پردازیم.

جواب: بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین و لعنة علی اعدائهم. در این سوره مبارکه که از سور مکی است نه آیه است، سه آیه اول اش به دو صفت رذیله همز و لمز پرداخته و علت و مبادی این دو صفت را و این که چگونه می شود در جامعه انسان هایی به این همز و لمز روی می آورند تبیین می کند. در آغاز هم ابتدا تهدید به عذاب کرده و فرموده این انسان هایی که دچار صفت همز و لمز هستند «وَيْلٌ لِّكُلِّ هُمَزَةٍ لُّمَزَةٍ»(همزه/1) مبتلا به عذاب الهی می شوند، که این «ویل» کلمه تهدید و عذاب است. در شش آیه بعد سرانجام این همز و لمز با یک بیان بسیار سنگینی از قرآن در باب عذاب توضیح داده شده است؛ تعبیر این است که در قدم اول آن ها «لَيُنبَذَنَّ فِي الْحُطَمَةِ»(همزه/4)، نبذ پرتاب کردن و با خواری چیزی را به دور انداختن است، یک موقعی کسی عذاب می شود ولی آن کسی که او را عذاب می کند متوجه او است و از سر محبت او را عذاب می کند و بعد او را می گیرد در واقع او را در آب رها کرده تا شناگری یاد بدهد و بعد یک جایی او را می گیرد، امایک وقت کسی رها می شود و اصلا به فکر ش نیستند، حطمه به معنی آن آتشی است که انسان را از درون در هم می ریزد و تار و پود انسان و قوام وجودی او را می شکند. این حطمه را قرآن با چهار صفت وصف می کند «نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ»(همزه/6) آتش برافروخته الهی است که «تَطَّلِعُ عَلَى الْأَفْئِدَةِ»(همزه/7) از فواد و قلب انسان ظاهر می شود، مشرف بر قلب انسان می شود و از درون انسان را می سوزاند، در واقع از باطن به ظاهر می آید. «إِنَّهَا عَلَيْهِم مُّؤْصَدَةٌ»(همزه/8) خصوصیت دیگر این حطمه این است که آن ها را مورد احاطه خودش و در بن بست قرار می دهد، در های این در بسته است به معنی این که راه های خروج و نجاتی نیست و آن ها را در تنگنا و فشار قرار می دهد و خصوصیت آخر این است که «فِي عَمَدٍ مُّمَدَّدَةٍ»(همزه/9) در لا به لای ستون های کشیده شده و برافراشته شده یا فروافتاده قرار دارند؛ این یک تصویری است از عذاب این عده. پس در قدم اول دو صفت همز و لمز و مبادیش توضیح داده می شود، یک تهدید اجمالی می شوند و بعد به تفصیل توضیح داده می شود که این آدم هایی که مبتلا به همز و لمز شدند به چنین گرفتاری و جهنمی مبتلا می شوند. یکی از معانی که عرض کردیم خیلی هم به معنای مشهور نزدیک است بیان علامه طباطبایی رضوان الله تعالی علیه است که در سه آیه اول ابتدا این طور بیان کردند که این آیات ناظر به آن کسانی است که تجمیع مال می کنند و میل وافری به جمع مال دارند و این تجمیع مال موجب تحقیر دیگران می شود، بعد سه آیه را این طور توضیح داده بودند که این محاسبه ای که می کند آن قدر اشتباه است که خیال می کند آن امکانات مادی که احیانا به قدرت هم ختم می شود می تواند تکیه گاه انسان باشد و به او ثبات و خلود و جاودانگی ببخشند، این اعتماد موجب می شود که انسان به دنبال جمع مال و امکانات برود و دائم به دنبال هم افزایی مال باشد و این دو موجب می شود که انسان به تحقیر دیگران روی بیاورد و دیگران را همز و لمز بکند. همز و لمز تقریبا به معنی عیب جویی دیگران و طعن به کسی است که دارای آن عیب و طعن نیست، به تعبیر دیگر عیب ایجاد کردن و تحقیر دیگران است، اعم از این که پیش رو باشد یا پشت سر، با فعل باشد یا با قول. همه این ها همز و لمز است. پس کسانی که به این صفت رذیله روی می آورند از نظر قرآن ریشه این همز و لمز در تجمیع مال است و ریشه این تجمیع مال هم در این محاسبه غلطی است که انسان خیال می کند امکانات می تواند پشتوانه خوبی برای او باشد. نتیجه این تفکر آتشی است که عرض کردم «لَيُنبَذَنَّ فِي الْحُطَمَةِ». اما چه نسبتی بین این نوع عذاب و این دو صفت رذیله است که انسان دیگران را مورد تعییب قرار بدهد و با این عیب و تحقیری که می کند به آن ها فشار وارد کند؟ من در ادامه عرایضم توضیح می دهم که چطور این تحقیر ها مبدأ فشار بر دیگران است.

اصل کلمه همز به معنی عصر، فشار دادن و فشار وارد کردن، وادار کردن کسی به کاری و دفع و دور کردن است، البته این کلمه در نهایت به معنی تعییب هم آمده است، کانه این تعییب و ایراد گیری و عیب و طعنی که به دیگران وارد می کند به گونه ای است که یک نوع تحمیل و فشار برای طرف مقابل درست می شود، او با این عیب و ایرادی که وارد می کند صرفا غرضش عیب جویی نیست بلکه می خواهد او را در تنگنا قرار دهد و مسیرش را تغییر دهد. از مجموع لغت استفاده می شود که هم در همز و لمز تحریک و به حرکت در آوردن و دفع و راندن و فشار وارد کردن است و هم تعییب.

حال سوال این جاست که چه نسبتی بین این دو صفت و مبادیش و این جهنمی که خدای متعال بیان می کند وجود دارد؟ حطمه ای که آنها با حقارت در آن می افتند که شکننده است و از درون انسان را در هم می ریزد و بعد آتش برافروخته الهی که از دل انسان طلوع می کند و درون انسان را می سوزاند؛ ما با این آتش مأنوس نیستیم، آتش هایی که ما می بینیم یک نمونه ای از آن آتش عذاب الهی است. آن آتش از دل برمی آید و دل انسان را می سوزاند در حالی که این آتش ها هیچ وقت به جان انسان سرایت نمی کنند و در نهایت جسم را می سوزانند. مرحوم علامه دیگر به این نسبت نپرداختنه اند، چون بعضی ها خواستند نسبت بین این دو را برقرار کنند و حرف هایی زدند که از نظر ایشان ارزش پرداختن نداشته است، بعضی هایشان را هم با قیل گفتند یعنی با قول ضعیف! قول دوم تقریبا مشابه قول اول است با یک تفاوت هایی که اشاره کردیم؛ اول این که این قول می گوید سرآغاز این سوره با ویل است یعنی خبر می دهد از این که این انسانی که دارای این صفت است گرفتار رنج و عذاب می شود. دوم این که این صفت همز و لمز که تحقیر دیگران و توهین و تعییب و اشکال با قول و فعل و اشاره ناشی از یک نوع بریدگی و قطع رابطه است، انسان کس یا جامعه ای را که مورد پسند او واقع می شود هیچ وقت مورد سرزنش و عیب جویی قرار نمی دهد بلکه یا عیب پوشی می کند یا توجیه می کند یا در صدد اصلاح عیب برمی آید، این که کارش بشود توهین و تحقیر پیداست که قطع رابطه ای بین او و آن انسان هایی که آن ها را تحقیر می کند شده است، پس این صفت یک ریشه باطنی دارد که تکبر انسان است که در قالب استکبار و کبر فروشی ظهور پیدا می کند و دیگری تکیه به امکانات است، تکیه به امکانات و این استکبار درونی مبدأ نوعی خود بینی و خود را تافته جدا بافته دیدن و بزرگ بینی و احساس عظمت در خود و احساس در حقارت در دیگران شود و این مبدأ همز و لمز می شود و با این همز و لمز اعتماد های اجتماعی به هم می ریزد؛ یعنی اگر در جامعه ای همز و لمز وجود داشت آن روابط و اعتماد ها به هم می ریزد. پس بنابراین کانه قرآن می فرماید یک جمعی هستند که با تکبر درونی خودشان و استکبار و اتکاء به امکاناتی که به قدرت و ثروت ختم می شود یک نوع خود بزرگ بینی پیدا می کنند و طبیعتا دیگران را تحقیر می کنند و در این تحقیر روابط اجتماعی به هم می ریزد. کانه اگر شما جامعه را یک خیمه ای بدانید که ستون های برافراشته ای دارد و همه زیر این خیمه زندگی می کنند، آن اعتماد عمومی به منزله ستون این خیمه است که در هم ریخته شده است. این تصویر اول قرآن است و سوال این جاست که عذاب این دسته چه نسبتی با این فعل شان دارد؟ کانه این عذابی که بعد ذکر می کنند تناسب دارد با این فعل، چرا؟ چون این آدمی که اتکاء به مال می کند و دیگران را تهدید می کند، توقعاتی از این مال و امکانات دارد. او یک تعلقی به این مال دارد و امکانات را به منزله خدای خودش گرفته است و با آن احساس خلود می کند اما وقتی می بیند که نه این مال خالد است نه او، دچار وحشت می شود. به تعبیر دیگر وقتی من به این اسباب تکیه می کنم خود را در پناه این اسباب جاودانه می بینم و وقتی این اسباب در حال تحولند این تحول در عین حالی که این اسباب با من هستند ایجاد اضطراب می کنند. این را من یک موقعی عرض کردم که بعضی وقتی می میرند در واقع خدایانشان می میرند و تکیه گاه هایشان فرو می ریزد و برای این است که مرگ برایشان خیلی وحشتناک است و الا اگر با مرگ خدای انسان از دست انسان نمی رود خب دارد از داری به داری می رود، خدا همان خدای قبلی است و رحمت همان رحمت واسعه است و این خوف ندارد.

یعنی وقتی تکیه گاه انسان فانی است در حالی که وجود دارد انسان مضطرب است، چون می داند قابل تکیه کردن نیست. پس این آدم هایی که تکیه می کنند به مال و در کنار مال احساس خلود می کنند، مال و قدرتی که ماندنی نیست و یا من از آن ها جدا می شوم یا آن ها از من، این اعتماد و اتکاء مبدأ یک نوع اضطراب و آتش درونی می شود و خوف و نا امنی و اضطراب را در درون می آورد و این به هم ریختگی روابط اجتماعی یک نوع در هم ریختگی محیط اجتماعی برای انسان ایجاد می کند. بنابراین این تعلقی که به این امکانات فانی دارند و این توقعاتی که از این امکانات دارند و خیال می کنند که این امکانات می تواند به انسان خلود ببخشد، این توقع همراه با این تعلق مبدأ رنج و عذابشان می شود. پس عذابی که دارند این است که چون به این امکانات فانی تکیه کرده اند خود این تعلق آتش انسان است لذا کانه این تعلق درونی از درون تبدیل می شود به شعله های در هم شکننده ای که همه قوای انسان را در هم می شکند.

سوال: آیا این عذاب در همین دنیا است؟

جواب: در همین دنیا شروع می شود و در عالم آخرت هم است، این آیه ناظر به عذاب عالم آخرت است اما این عذاب عالم آخرت تناسبی با شرایط دنیاییش دارد؛ کسی که در این دنیا تکیه به مال فانی کرده و با تکیه به مال فانی می خواهد خلود پیدا کند این تعلق و توقعی که نسبت به مال دارد با توجه به زوال این امکانات، موجب شعله ور شدن یک نوع نا امنی و اضطراب و عذاب از درون انسان می شود که این در آخرت هم در عذاب و آتشی که «تَطَّلِعُ عَلَى الْأَفْئِدَةِ» ظهور پیدا می کند و الا نه این که این آیه فقط ناظر به رنج های دنیایی باشد. علاوه بر آتشی که از درون سر بر می آورد، یک فضای در هم بسته ای هم است که در کنار ستون های فرو ریخته ای قرار دارد که این عذاب تناسب با آن کار دوم فرد دارد. تکیه بر اموال و امکانات فانی و توقع بقا از آن ها موجب اضطراب داخلی و آن آتشی است که از درون انسان شعله ور می شود و با اتکا به این مال، روابط اجتماعی و ستون های خیمه اجتماع به هم ریخته و موجب می شود که این خیمه در لا به لای ستون های به هم ریخته بر سر انسان فرود بیاید و راه نجات را از بین ببرد. چطور در این دنیا روابط اجتماعی را به هم ریخته و جامعه را فرو ریخته، در آخرت هم این بنای اجتماعی و خیمه اجتماعی در لا به لای ستون هایی که خودش با همز و لمز خودش به هم ریخته، بر سر او فرو می ریزد. حتی در یک خانواده اگر همز و لمز بود همه نسبت به هم دیگر عیب جویی و تحقیر می کنند و ارزش های هم دیگر را خرد می کنند، پیداست این خانواده در هم ریخته می شود و اعتماد عمومی به هم می ریزد. جامعه ای که در آن قطب بندی باشد و همه همدیگر را تحقیر کنند، اعتماد عمومی به هم می ریزد. پس کانه این عده ای که این کار را می کنند خودشان مبتلا به رنج هستند، این طور نیست که رنج فقط برای آن کسانی باشد که این ها آن ها را تحقیر می کنند و در فشار قرار می دهند، بلکه این ها خودشان هم در رنج هستند. رنج آن ها هم یک چنین رنجی است که از درون شعله ور می شود، چون آن ها خیمه جامعه را بر سر خودشان خراب کرده اند و ستون اعتماد اجتماعی و روابط جامعه را به هم ریخته اند و روابط را غیر استوار کرده اند، عذاب آخرتشان هم چنین عذابی است که از درون انسان شعله ور می شود و همه قائمه وجودی انسان را به هم می ریزد و انسان را در محاصره خودش قرار می دهد و بن بست درست می کند، بعد هم در لا به لای ستون های فرو ریخته ای از آتش قرار می گیرند.

یک نگاه سومی است که این نگاه سوم از بیانات بعضی بزرگان استفاده می شود، من این را با یک مقدمه ای توضیح می دهم. ما هم در باب خوبی ها و هم در باب بدی ها سه گام داریم؛ یکی گام ارتکاب است، یکی گام اشاعه و دیگری گام اقامه. یک کسی نماز می خواند و نماز خوان خوبی است، یک کسی اشاعه نماز می کند و مسجد می سازد و ترویج نماز می کند، یک کسی اقامه نماز می کند یعنی فرهنگ نماز خواندن را در جامعه برپا می کند و جامعه ای می سازد که ستون خیمه اش نماز است، او جامعه ای می سازد که نماز در آن یک ارزش حقیقی و والاست یعنی جزء ارزش های قطعی آن جامعه است. اقامه وقتی است که شما در زیباشناسی جامعه تصرف می کنید و تحقیر و تجلیل اجتماعی، حب و بغض اجتماعی و میل و نفرت اجتماعی شکل می گیرد؛ یعنی تمایل و یا نفرت به یک امر، حب یا بغض و تجلیل یا تحقیر پیدا می شود. یک موقعی نماز خواندن تحقیر می شود و می گویند عملی است که برای انسان هایی است که در دوران های گذشته زندگی می کردند و ترس ها و اوهام خیالی خودشان را به صورت یک مناسک خیالی می آوردند، یک بار هم در مورد نماز می گویند نماز معراج انسان است «لأنها عماد الدّين، و معراج المؤمنين، و قربان كلّ تقىّ و مؤمن نقي»(1) یعنی واقعا این می شود فرهنگ. بنابراین وقتی شما تجلیل و تحقیر می کنید و با این تجلیل و تحقیر یک امر را احیا می کنید یا از بین می برید این مرحله اقامه است، بنابراین ممکن است در یک جامعه ای صوم و صلوه و مناسک اقامه شود، اخلاق خوب اقامه شود، زهد از دنیا اقامه شود، تا برسد به کلمه توحید؛ یعنی ارزش اصلی خدا پرستی می شود، لا اله الا الله می شود محور همه ارزش های اسلامی، در نتیجه هر چیزی که در مدار لا اله الا الله بود محترم است، در این جامعه هر چیزی هم بر این مدار نبود محترم نیست، یعنی اخلاقی که با توحید می سازد و سنت و تمدنی که با توحید می سازد محترم است. یک موقعی برعکس است دنیا و امکانات دنیا می شود اصل. مرحله اقامه مرحله ای است که شما کانه یک نوع جبر اجتماعی درست می کنید، نمی خواهیم بگوییم آدم مجبور است ولی تحت فشار است مثل این که آدم را لباس آهنی تنش کنید و بعد هم در یک فضای مغناطیسی قرار دهید و بعد بگویید راحت راه برو، به حسب ظاهر جبر نیست اما یک فضای مغناطیسی به این نوع لباس یک جبر ایجاد می کند و آدم را به سمتی که کشش مغناطیسی است پیش می برد و خیلی دشوار است انسان بر خلاف آن عمل کند. این فضای فرهنگ سازی اجتماعی است که این فضا گاهی زبانی است و با تجلیل و تحقیر اجتماعی است.

به عنوان مثال فرض کنید در دوره ای که دوره هجوم جدی ارزش های غلط غرب به سمت دنیای اسلام بود یک چیزهایی واقعا تبدیل شد به ارزش یا ضد ارزش، مثال می زنم پوشش بانوان در خود کشورهای اروپایی در یکی دو قرن پیش پوشش تعریف شده ای بود و وقتی لباس و نوع پوشش هجوم آورد یک دوره ای با تحقیر زبانی بود، می گفتند این که این چادر سیاه است و کلاغ سیاه است و از این حرف هایی که در اشعار و ادبیات شعرای سکولار آن دوران هم آمده است. با تحقیر زبانی شروع کردند و پوشش و حجاب و چادر و روابط تعریف شده اقشار را تحقیر کردند که این ها مال دوره گذشته است و دورانش تمام شده و با ایده ترقی و پیشرفت که ایده اصلی این دوران بود همه سنت ها و ارزش های ملی و دینی ما را تحقیر کردند. گاهی تحقیر زبانی بود کم کم تحقیر زبانی تبدیل شد به یک برنامه ریزی اجتماعی؛ یک موقعی با قدرت پلیسی و با زور چادر از سر بانوان برمی داشتند و خانم ها در مقابل این مقاومت می کردند، یک دوره ای هم یک بستری ایجاد کردند که چادر علامت عقب افتادگی حقارت و حتی نه فقط چادر، پوشش و حداقل پوشش اسلامی علامت عقب افتادگی و به نوعی تحجر بود، به طوری که در اوایل دهه پنجاه در دانشگاه بانوان محجبه می رفتند اما بی پوشش بیرون می آمدند، نه فقط پوشش و چادر بلکه نماز خواندن هم یک ضد ارزش بود، یواشکی می رفتند مسجدی گوشه ای پیدا می کردند و دعای کمیل و مناجات می خواندند. در همین دانشگاه تهران نقل شد که سر کلاس یکی از اساتید جامعه شناسی که کمونیست بود (می دانید که آن ها دین را ناشی از تحولات اجتماعی و ناشی از روابط واژگونه جامعه می دانند، روابط تولیدی اگر روابط غلطی باشد دین پیدا می شود اما وقتی روابط به مدار صحیحی برگشت دین حذف می شود، دین افیون ملت هاست) دانشجو گفته بود اجازه می دهید بروم بیرون چون تا به حال خر بودم و روزه گرفتم، می خواهم بروم و روزه ام را بخورم. این معنی همز و لمز است؛ یعنی سنت ها و ارزش و اخلاق دینی و مناسبات و روابط اجتماعی دینی را تحقیر می کنید به طوری که اگر کسی بخواهد آن روابط و سنن را حفظ کند تحت فشار است، در آن فضا اگر کسی بخواهد حجاب داشته باشد واقعا تحت فشار است اما یک دسته در این فضا نجات پیدا می کنند. همز فشار و عصر است، منتها فشار فشار اجتماعی و جبر اجتماعی است.

شما در دهه بیست به این طرف دیگر نمی بینید که با زور چادر بردارند یا در مسجد ها را ببندند، یک موقعی در اوایل دهه ده و بیست در مساجد بزرگ را می بستند، حسینیه ها را می بستند و به زور جلوی عزاداری ها را می گرفتند به طوری که در مساجد حیوانات زندگی می کردند، ولی شما در دهه های بعد نمی بینید به زور در مساجد را ببندند اما یک بستری درست می کنند که مسجد رفتن تحقیر می شود، مظاهر تمدن غرب و پرداختن به آن ها می شود تجلیل و یک نوع بغض نسبت به سنن دینی ایجاد می شود. نمونه بارزتر آن در اروپاست؛ در اروپا کار به جایی رسید که اصل خدا پرستی تحقیر شد، یعنی شما ببینید به اسم جامعه شناسی و روان شناسی و سایر رشته های علمی با ادبیات علمی دین را تحقیر می کردند، دین شد یک سلسله عقده های روانی ناشی از محرومیت ها، ناشی از ترس و ناشی از جهالت، خدا شد خدای رخنه پوش که هر گاه انسان جاهل نمی توانسته علل عوامل طبیعی را بفهمد از طریق یک مبدأ غیبی آن ها را تفسیر می کرده و این بدترین نوع تحقیر نسبت به دین است. این همز و لمز فشاری ایجاد می کند که وقتی مسلمان ها از شرق به اروپا می رفتند دین خود را مخفی می کردند و نمی گفتند ما مسلمانیم، آن ها از مسلمان بودن خجالت می کشیدند! در همین دانشگاه تهران مسلمان ها از دفاع از اعتقاد خودشان خجالت می کشیدند و کمونیست ها رسماً با داس و چکش و با مارک می آمدند و در دانشگاه جولان می دادند و به صراحت می گفتند: دین افیون ملت هاست! پس این همز و لمز اجتماعی کار آدم های عادی نیست بلکه کار پرچمداران است، اگر مدیران اجتماعی و متولیان و ولات جامعه، والیان صالحی باشند مثل انبیا ارزش های دینی تجلیل می شود اما اگر اولیا طاغوت باشند ارزش های دینی تحقیر می شود. من نمی خواهم بگویم در جامعه ای که ارزش های دینی تحقیر می شود همه بی دین هستند، نخیر، موسی کلیم در کاخ فرعون است اما پرچم دار ارزش های توحیدی است ولی کار فرعون تحقیر است و ارزش های دینی را تحقیر می کند، نمی خواهم بگویم هر کس در اروپاست بی دین است چرا که متدین ترین آدم ها در اروپا پیدا می شوند که دین خودشان را پیدا کردند و اتفاقا چون مبارزه می کنند در حفظ دین خودشان خیلی هم ارزشمند هستند، ولی در تنگنا و در فشار قرار دارند؛ به حسب ظاهر در اروپا آزادی است و حتی به کسی که چادری است نگاه هم نمی کنند، ولی یک فشار سخت اجتماعی است که مسلمان هایی که با چادر هستند چادر را برمی دارند و یا حداقل حجاب را حفظ می کنند، در حالی که هیچ کسی آن جا نگاه بد نمی کند و به حسب ظاهر اصلا کار ندارد که شما چه پوشیده اید، ولی فضای تحقیر و تجلیل وجود دارد، آن فشار فرهنگی و اجتماعی است که می گوید در آن فضا این لباس مناسب نیست و هر بستری مناسبات خودش را می طلبد. آدم اگر اهل حجاب هم نباشد وقتی در حرم امام رضا می رود نا خود آگاه حجاب بر می دارد.

یک مثال دیگر بزنم، اصل این کار، کاری است که فراعنه با انبیا می کردند، به تعبیر دیگر نمرود چه کار می کند که مردم ابراهیم خلیل را که منادی توحید است در آتش می اندازند و می سوزانند؟ «حَرِّقُوهُ وَ انْصُرُوا آلِهَتَكُمْ»(انبیا/68)، یعنی نمرود جوری ابراهیم خلیل را که به توحید دعوت می کند تحقیر می کند که مردم احساس می کنند این آدم ضد همه ارزش هاست، آیاتش در قرآن است آن ها حقیقتا آتش درست می کنند و مشارکت می کنند. موسی کلیم وقتی به سوی قوم فرعون می آید می گویند: «أَتَذَرُ مُوسَى وَقَوْمَهُ لِيُفْسِدُوا فِي الأَرْضِ»(اعراف/127)، این ها می خواهند فساد به پا کنند پس رهایشان کنید، یعنی موسای کلیم در این جا به عنوان یک مفسد شناخته می شود! این همان همز است؛ این است که قوم موسی به او می گفتند تو نیامده بودی ما تحت فشار بودیم الآن هم تحت فشاریم و تحقیر می شویم. الآن در دوران خود ما دفاع از حکومت دینی به حدی تحقیر شده که گاهی من می بینم متدین ها این را مارک خوب بودن می دانند و می گویند ما کاری به حکومت نداریم! این ناشی از آن تحقیر است، آن ها برای این که یک سپری در مقابل تحقیری که در جهان در مقابل حکومت لاییک و حکومت دینی متدینین می شود پیدا کنند می گویند ما هم کاری به حکومت نداریم، من نمی خواهم بگویم این ها کار بدی می کنند یا نه، می خواهم فضا را نشان بدهم. پس فضای همز و لمز، فضای فشار یک فرهنگ فاسق است. نبی اکرم را وقتی دعوت به توحید می کرد تحقیر می کردند و طوری ایشان را سنگ زدند که استخوان های پای حضرت له شد چرا این کار را می کردند؟ آیا این غیر از تحقیر و غیر از همز و لمز است؟! و الا اگر او را ضد ارزش نشان ندهند که جامعه با او مقابله نمی کند کما این که امیرالمومنین (علیه السلام) را این طور نشان دادند، ابن ابی الحدید می گوید در هفتاد هزار منبر حضرت را لعن می کردند. این همز و لمز است و کسی که مبتلا به این همز و لمز شد تکیه گاه می خواهد، اصل همز و لمز، همز ارزش ها و لمز توحید است، خدای متعال همز و لمز انبیا و اولیا یش را همز و لمز خودش می داند و این تحقیر و تجلیل برای مرحله اقامه است، وقتی می خواهند کفر را اقامه کنند اصل دین داری و اصل انبیا و اصل حکومت دینی تحقیر می شود، نمرود و فرعون همین کار را می کردند و حتی سران قریش با حضرت همین کار را کردند، آن ها خوب می فهمیدند که چه کار می کنند، آن ها می فهمیدند که این تنها راه جلوگیری از گسترش دین است. برای جلو گیری از دین باید همز و لمز کرد، باید تجلیل و تحقیر کرد، باید میل و نفرت معکوس ایجاد کرد و این همان مرحله ای است که منکر می شود معروف و معروف می شود منکر.

سوال: به قرار قرآنی سمت خدا رسیده ایم. که تلاوت آیات 15 تا 20 سوره مبارکه یونس است. در ادامه به مباحث استاد ادامه می دهیم.

جواب: بسم الله الرحمن الرحیم، ولاتی هستند که کارشان این است که ارزش های الهی را تحقیر کنند و از طریق این تحقیر و تجلیل غلط، ارزش های مادی را تجلیل کنند؛ برای مثال کارناوال ها به عنوان میل طبیعی تجلیل می شود ولی دسته های عزاداری تحقیر می شود. یک جشن هنری در سال 50 در شیراز گرفته بودند و آن جا هنر های سنتی را نشان می دادند، یکی از هنر ها هم هنر عزاداری بود و در آن جا یکی سینه می زد، یکی زنجیر می زد و ...، بعد آمدند و هنر مدرن را در صحنه نشان دادند و جایزه را هم به او دادند، یعنی آن هنر سنتی کهنه شده و دورانش دیگر تمام شده است و آن عریان گرایی هنر پیشرفته است و باید از آن تجلیل کرد.

بحث بر سر این بود که تکیه گاه این تحقیر کنندگان چیست؟ همان طور که می دانید ما فقیر و محتاج هستیم و تا تکیه گاه برای خودمان درست نکنیم نمی توانیم حمله کنیم، کسی که می خواهد به دینی حمله کند، به اصول ثابت عالم حمله کند و آن ها را همز و لمز و تحقیر کند تکیه گاه می خواهد و این تکیه گاه چیزی جز امکاناتش نیست، بت او امکانات است و خیال می کند این ها جای خدا را می گیرند. همیشه همین طور بوده حتی آن آدم هایی که کم هم تحقیر می کنند با تکیه بر امکاناتشان تحقیر می کنند، آدم فانی که بدون پشتوانه نمی تواند تحقیر و تجلیل بکند. آن ها یک اله برای خودشان درست می کنند که به جنگ اله حقیقی و به جنگ دین و توحید بروند، الهشان چیست؟ امکانات مالی شان «يَحْسَبُ أَنَّ مَالَهُ أَخْلَدَهُ»، خیال هم می کنند که این ثروت که از دلش قدرت و ابتلا بیرون می آید و تبدیل به تمدن می شود، پشتوانه جاودانگی و خلود و ثبات آن ها است. این انسان ها می آیند و حول این بتی که درست کرده اند فرهنگ سازی می کنند، مثل فرهنگ سرمایه داری. کسی با ثروت و با پیشرفت و تعالی مخالف نیست اما این که این امکانات مادی سرمایه و محور کرامت انسان شود و او به نفع این امکانات تغییر کند و به نفع مناسبات توسعه سرمایه تحقیر شود غلط است. آن چیزی که الآن دارد اتفاق می افتدن است که کرامت انسان هزینه توسعه سرمایه می شود. خیال نکنید که فقط در قدیم بوده که پیش روی بت های سنگی شان قربانی می کردند، امروز هم در نظام سرمایه داری همین طور است و کرامت جامعه انسانی جهانی در مقابل توسعه سرمایه تحقیر می شود و انسان ها قربانی می شوند. در نظام سرمایه داری عواطف انسان مثل انرژی های مادی خرج توسعه سرمایه می شود، مثل سوخت فسیلی، چطور سوخت فسیلی را تبدیل می کنند به بنزین و فرآورده های مصرفی، همان گونه هم انرژی ها و عاطفه های انسان را تبدیل می کنند به ثروت! فرآیند نظام سرمایه داری و چرخه توسعه همین است.
بنابراین وقتی یک بتی به نام امکانات مادی شکل گرفت، همه چیز حول این اله شکل می گیرد، به تعبیر دیگر اولیای طاغوتی که تکیه گاهشان امکانات است همه چیزشان حول این امکانات باید شکل بگیرد از تحقیر و تحلیل ها گرفته تا طبقه بندی ها و جذب و دفع ها. الآن در مناسبات بین المللی وقتی می خواهند گروه بندی کنند بر اساس همان طبقه بندی قدرت مادی و مناسبات توسعه سرمایه و اعتماد به امکانات این کار را انجام می دهند، یارگیری های آن ها و جذب و دفع و جنگ و صلحشان همه بر همین اساس است و وقتی چنین اتفاقی افتاد کانه یک فرهنگی در جامعه شکل می گیرد. فرهنگ یک امر حقیقی است؛ به تعبیر دیگر یک خیمه ای شکل می گیرد که زیر آن ما زندگی می کنیم، فرهنگ اجتماعی به منزله بلدی است که انسان در آن زندگی می کند. بلد امن آن جایی است که روح نبی اکرم در فرهنگ تجلی می کند، در واقع همان طوری که آن جا اهل بیت ارکان البلاد هستند این طرف هم اولیای طاغوت ارکان بلاد ند؛ یعنی تجسد روح آن ها تبدیل به خیمه ای می شود که جامعه در آن خیمه زندگی می کنند .

سوال: آیا جامعه ای که تحقیر می شود هم زیر همان خیمه است؟ پس جای ما در این جا کجاست؟

جواب: در این ستون و در این شهر مادی که همه فرهنگ الهی تحقیر می شود مومنین جایی ندارند، این جامعه فضای امن برای دنیاپرستی و فضای نا امن برای توحید است، در جامعه فرعونی فضا برای موسی کلیم و سبطی ها و موحدین نا امن است اما در همان جامعه فضا برای قبطی ها و اطرافیان فرعون امن است. به گمان من و بعضی بزرگان قرآن چنین فضایی را ترسیم می کند؛ همز و لمز در آیه، همز و لمز نسبت به دین و توحید و انبیا است که فراعنه با تکیه بر بت و امکانات همه چیز را دور آن می چینند و یک فضای فرهنگی درست می کنند، ستون این شهر فرهنگی ارزش های مادی است، این خیمه بر محور ارزش های مادی است کما این که «اَلصّلوة عَمُود الدّین» دین بلد امینی است که ستونش بندگی و سجده و رکوع است و همه ارزش ها هم حول رکوع و سجود و نماز شکل می گیرد. به تعبیر دقیق تر ستون های شهر الهی انبیا و اولیا هستند «أَرْكَانِ الْبِلادِ، دَعَائِمِ دِينِكَ»(2)، رکن شهر و ستون شهر خود نبی اکرم است« اَنَا مَدینَةُ العِلم»(3) و خود حضرت شهر اند؛ البته ممکن است ما در شهر نبی اکرم زندگی کنیم ممکن هم هست در شهر طواغیط زندگی کنیم، این جا هم ستونش خود طواغیط هستند و محور همه شر خود آن ها هستند «نَحْنُ أَصْلُ كُلِّ خَيْرٍ وَ مِنْ فُرُوعِنَا كُلُّ بِرٍّ ... وَ عَدُوُّنَاأَصْلُ كُلِّ شَرٍّ وَ مِنْ فُرُوعِهِمْ كُلُّ قَبِيحٍ»(4).

روایتی را بخوانم انشاالله بقیه بحث باشد برای هفته آینده. این روایت را تفسیر برهان نقل کرد،ه روایت مسند و روایت خوبی است؛ حضرت فرمودند: «اَلَّذینَ هَمَزُوا آل مُحَمَّدحَقَّهُم وَ لَمَزُوهُمْ»(5) این همز و لمز ، همز و لمز اولیای تاریخی است، پرچمداران طاغوت و کفار اولیای معصوم که محور اقامه حق در تاریخ هستند را همز و لمز می کنند و ذیلش یک جامعه تاریخی و نظام ارزشی فاسد تاریخی می سازند که در این نظام همیشه اولیای خدا و دین و حقایق لمز می شود. خدای متعال به تعبیر غلط من یک نگاه ماهواره ای به کل این تمدن کرده است کما این که در جای دیگر یک نگاه ماهواره ای کرده و می گوید: کل تمدن اینها در دستگاه عظیم خدا در آتشی خرد کننده پرتاب خواهد شد. «لَيُنبَذَنَّ فِي الْحُطَمَةِ» پس در واقع دستگاه شیطان با همه وسعتش که همه همز و لمز هم برای اوست یک امر تحقیر شده ای است.

پی نوشت ها:

(1) منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 12، ص: 321

(2) زیارت جامعه کبیره

(3) بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج 24، ص: 107

(4) كافي (ط - دار الحديث)، ج 15، ص: 553

(5) البرهان في تفسير القرآن، ج 5، ص: 756