نسخه آزمایشی
جمعه, 13 تیر 1399 - Fri, 3 Jul 2020

جلسه بیست و سوم آموزش کلیات اندیشه اسلامی/ تحلیل تمدن غرب در ارتباط با خدای متعال و انسان

متن زیر جلسه بیست و سوم از سری دوم سلسله جلسات آموزش کلیات اعتقادات و معارف اسلامی در مرکز تربیت مدرس حوزه علمیه است که به تاریخ 15 فروردین 88 برگزار شده است. جناب آیت الله میرباقری؛ رئیس فرهنگستان علوم اسلامی قم در این جلسه در ادامه مباحث معارفی و بنیادین اندیشه اسلامی در باب فلسفه تاریخ و نگاه و تحلیل جریان سیر بشریت بحث کرده اند و در بحث پیش رو ضمن اشاره به محوریت ربوبیت حضرت حق به عنوان عامل اصلی تکامل تاریخ، اراده های انسانی را بستر ایجاد دو جریان حق و باطل در عالم دانستند. این دو جریان در طول تاریخ در مسیر تکامل خود پیش رفته اند؛ تا آنجا که امروزه تمدن غرب و جریان تجدد در مقابل دستگاه حق، به عنوان مظهر تمدن باطل شناخته می شود؛ این جریان داعیه جهانی شدن دارد که تنها جریان مقابل آن نیز اسلام می باشد. استاد در ادامه بحث خود به سه دیدگاه اصلی در تحلیل تمدن غرب اشاره کردند؛ نگاه نخست معتقد است که تمدن غرب یک تمدن به هم پیوسته و دارای لایه های متعدد است؛ این نگرش مبنای اصلی این تمدن را عقلانیت مستقل از وحی و انسان محوری می داند. بنابراین تلاش غرب پس از رنسانس، تحقق انفکاک زندگی بشر از مذهب بوده است. تمدن غرب دارای سه لایه فلسفه، دانش و محصولات تمدنی است که همگی بر مبنای عقل مستقل از وحی شکل گرفته و به سمت تکامل پیش می رود؛ البته این تمدن در دستیابی به آرمان های خود مانند رفاه و امنیت و... ناکام مانده است. نگرش دوم غرب را مجموعه ای به هم پیوسته می داند ولی معتقد است که مجموعه تمدن غرب مثبت بوده و در مسیر درست پیش رفته است. این نگرش در بین مسلمانان نیز طرف دارانی دارد که معتقدند دین و آموزه های دینی باید براساس علم مدرن بازتعریف و ذیل آن متحول شوند. دیدگاه سوم معتقد است که تمدن غرب و اجزای آن را می توان به خوب و بد تجزیه کرد و از اجزای خوب آن استفاده نمود. از میان این سه دیدگاه، دیدگاه نخست به صواب نزدیک تر است. استاد در ادامه بحث به این نکته اشاره کردند که تمدن غرب یا همان جریان تجدد می کوشد تا فرهنگ خود را در کل جهانی گسترش دهد؛ از سوی دیگر اسلام نیز داعیه دار جهانی سازی فرهنگ اسلام است. به همین دلیل این دو جریان که دو جریان اصلی و اثرگذار در جهان هستند، به نقطه درگیری همه جانبه با هم رسیده اند. از این رو باید براساس مبانی الهی حقیقت این تمدن مادی و شیطانی را شناخت و تا حد امکان با آن مبارزه کرد.

مقدمه بحث

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم والحمدلله رب العالمین و صل الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین و اللعن علی أعدائهم أجمعین. در جلسات گذشته به اختصار بحث نسبت بين توحيد و ولايت و شريعت را توضيح داديم. بر همان مبنا اشاره ای بسيار گذرا و اجمالي به فلسفه تاريخ داشتيم و گفتیم كه بر اساس اين بينش، جريان تاريخ در حقیقت جريان ربوبيت و سرپرستي خداي متعال نسبت به انسان است؛ محور حيات اجتماعي انسان نیز ربوبيت خداي متعال، الوهيت او و سپس اراده اوليای الهي و معصومين عليهم السلام است. اين مسير، مسيری به سمت كمال است كه پايانش عصر ظهور و رجعت در عالم دنيا می باشد. در اين دوره، ظهور حقيقت به اندازه ظرفيت عالم دنيا واقع مي شود و نشئه عالم دنيا در حقيقت متحول مي گردد؛ البته اين جريان كه به عصر ظهور ختم مي شود، يك سير تاريخي دارد كه در اين سير، يك درگيري جدي بين نظام ايمان و كفر رخ می دهد.

يعني انسان ها داراي اختيار هستند و طبيعي است كه دو جريان بندگي و طاعت در تاريخ اجتماعي بشر شكل گيرد؛ اين دو جريان نیز جامعه پردازي و يارگيري کرده، با همدلی، همفكري و همكاري یک جامعه ايجاد مي نمایند و اين جامعه تاريخي، تمدن سازي مي كند؛ اين دو جريان نیز با هم درگیر هستند؛ اين درگيري هم محور اصلي درگيري تاريخ یعنی درگيري بين ايمان و كفر است. يك سو جامعه مؤمنين است كه اراده هاي انساني در آن بر محور انبيا و اوليای الهي علیهم السلام تجمع كردند و گسترش و بسط عبادت و بندگي خداي متعال، محور همدلي، همفكري و همكاري آن هاست.

در سوی دیگر هم اراده هايی انساني قرار دارند كه به تعبير قرآن بر محور اوليای طاغوت و ولايت آن ها جمع شده و همكاري و تعاون آن ها بر محور توسعه ارضای نفس و تفرعن و شيطنت است. اين درگيريِ همه جانبه قبل از عصر ظهور به اوج خود مي رسد؛ این مرحله اوج، مرحله امتلای عالم از جور و ظلم است؛ چنان که اشاره شد ظلم، تناسبات ولايت ظلمت است و عدل هم تناسبات ولايت نور؛ بنابراین فراگيري تناسبات ولايت باطل نسبت به كل مناسبات، در مقياس جامعه جهاني، حادثه اي است كه قبل از ظهور اتفاق مي افتد؛ «يَمْلَأُ اللَّهُ بِهِ الْأَرْضَ قِسْطاً وَ عَدْلًا كَمَا مُلِئَتْ ظُلْماً وَ جَوْرا»

بر اساس همين نگاه و با تفسير تاريخ اجتماعي انسان بر مبناي فلسفه خاص و معارف كلامي كه اشاره شد اين نگاه باید به درگيري جريان تجدد و اسلام تطبيق شود. بر اساس اين نگاه يكي از مراحل ظهور تمدن مادي و رشد فرهنگ مادي در جهان، مرحله بعد از رنسانس است؛ مرحله اي كه در حقیقت جامعه غربي به دوره قبل از مسيحيت و به عقلانيت كهن غربي رجعتي داشته است؛ اين جريان كه پس از تجدد شکل گرفته و مظاهر آن همچون تكنولوژي جديد، علم جديد و فرهنگ جهاني مدرن در قالب تمدن مادي جديد دیده می شود، در حقیقت تحولی عميق است كه از لايه هاي عميق جامعه غربي سر برآورده است.

سه دیدگاه اصلی در تحلیل تمدن غرب

نسبت به تمدن غرب نگاه هاي متفاوتي وجود دارد؛ اولاً بعضي از نگاه ها تنها معطوف به لايه ظاهري اين تمدن هستند و همه لايه هاي آن را مورد توجه قرار نمي دهند؛ ثانیاً در نگرش های موجود، درباره پيوستگي اجزای اين تمدن به یکديگر و نگاه كل گرايانه به آن تفاوت وجود دارد؛ به همین دلیل داوري هاي موجود نسبت به تمدن غرب نیز متفاوت هستند.

به نظر می رسد جريان پس از رنسانس از اعماق جامعه انساني شکل گرفته است؛ يعني از عمق ارواح جامعه انساني غرب تحولي رخ داده که به دنبال آن يك عقلانيت اجتماعي توليد شده و سپس تحولي دیگر در مناسبات و ساختارهاي اجتماعي و بعد هم در محصولات اجتماعي پدید آمده است؛ به سخن دیگر تمدن غرب در نظم خياباني و تكنولوژي و ... خلاصه نمي شود؛ تمدن غرب محدود به نظم پيچيده ظاهري و ساختارهاي اجتماعي منظم آن نیست؛ بلكه وراي ساختارهاي اجتماعي و تكنولوژي و محصولات مدرن، دارای عقلانيتی پيچيده اعم از عقلانيت كلامي و فلسفي و كاربردي است؛ و وراي آن نیز گرايشات روحي و تحولات روحي وجود دارد.

انسان محوری و جدایی از مذهب، باطن تمدن غرب

در معرفی روح و حقیقت تمدن غرب باید گفت که گرايش نسبت به دين و دنيا در این تمدن متحول شده و در عمق جامعه غربي، معنویت ضعيف و دامنه اش محدود گردیده و گرايش هاي ديگري جايگزين آن شده است. در معرفی روح و باطن اين تمدن مي توان گفت: باطن آن اومانيسم، ناسيوناليسم و ليبراليسم است؛ يعني توجه به انسان و انسان مداري؛ البته نه به معناي صحيح آن، بلكه به همان معناي نادرستی كه ریشه تمدن غرب را شکل داده و براساس آن، انسان و خواسته ها و تمنيّات او مبناي حقانيت و شكل گيري حيات اجتماعي شده است.

دوم اينكه عقلانيت خودبنيادي كه هيچ ابتنايي بر آموزه هاي قدسي و تعاليم انبيا علیهم السلام ندارد، ساز و كار و مسیر حرکت دستيابي انسان به اين تمنيّات و خواسته ها را معين مي كند؛ طبيعتاً آزادي از تقيدهاي معنوي و آزادي فردي هم به دنبالش پذيرفته شده است؛ اگرچه منظور این نیست که ليبراليسم دقيقاً به همین معناست؛ ولي به اجمال می توان گفت که آنچه در غرب پذيرفته شده اين است كه حيات اجتماعي انسان بايد بر محور اراده و خواست انسان شكل بگيرد؛ البته اراده اي كه معطوف به اراده خداي متعال و معطوف به پرستش و عبوديت نيست؛ یعنی اراده هاي «خودِ انساني» كه در واقع «خودِ نفساني» اوست؛ اراده هايي كه مستقل از آموزه هاي قدسي و تعاليم انبيا علیهم السلام شكل مي گيرند؛ اين حقیقت روح تمدن غربي است؛ يعني روح تمدن غربي و ايده هاي محوری كه در تمدن غرب تبلور پيدا كرده و جاري و ساري شده، در واقع همين ايده ها هستند.

اساس تمدن غربي این است که خواست خود انسان مبناي شكل گيري حيات اجتماعي و مبناي حقانيت اجتماعي شود؛ البته اين خواست هاي انسان در حوزه زندگي فردي ممكن است بر محور اراده شخصي او و معطوف به این اراده ساماندهي شوند؛ ولي در حوزه حيات اجتماعي بر محور قراردادهای اجتماعي و جمعي شكل مي گيرد؛ براي دستيابي به آن اهوا و تمنيّات بر اساس اين تفكر، دیگر نيازي به آموزه هاي ديني و تعاليم انبيا علیهم السلام و مفاهيم قدسي نيست؛ بلكه فقط عقل انسان كه به هيچ ايده ايماني و هيچ آموزه قدسي مقيد نيست، مبنا قرار می گیرد. اين عقل براي دستيابي به ساز و كارها و ابزارهای لازم براي رسيدن به مطلوب كفايت مي كند؛ بنيان تفكر غربي بر همين استقلال عقل از آموزه هاي قدسي و ديني متکی است.

اين تحولات روحي در جامعه غرب اتفاق افتاده و نهادينه شده است؛ يعني شايد بيش از يك قرن تلاش كردند تا انسان غربي متحول شود و این تحول را بپذيرد؛ اين كوشش هم دائماً ادامه پيدا كرده است؛ در ادامه یافتن و گسترش اين فرهنگ در جامعه بشري، يكي از مهم ترين حوزه هايي كه مورد توجه غرب بوده اين است كه اين اصول، ايده ها و ارزش ها در عمق روح جامعه انساني پذيرفته شوند. اگر جامعه اي بپذيرد كه حيات اجتماعي او بر مدار خواسته هاي انسانی شكل بگيرد و خواسته هايش مستقل از تعاليم انبيا علیهم السلام محور حقانيت و مطالبات اجتماعي باشد، مي تواند به سمت جريان تجدد حركت كند؛ بنابراين برنامه ريزي براي تحول در اعماق اعتقادات اجتماعي و دگرگونی آن تا جايي كه جامعه، جريان عرفي سازي زندگي و سكولاريسم را بپذيرد، يكي از اصلي ترين نقاطي است كه تمدن جديد غرب معطوف به آن است.

 عقلانیت مستقل از وحی مبنای فلسفه، دانش و محصولات تمدن غرب

حاصل چنین تمدني كه مبتني بر اين اصول شكل گرفته، سكولاريسم است. سكولاريسم يعني عرفي كردن زندگي بشر و قطع رابطه حيات اجتماعي با آموزه هاي قدسي، تعاليم الهي و دعوت و هدايت انبيا علیهم السلام؛ اين همان روحي است كه تمدن غرب بر محور آن شكل گرفته است؛ به دنبال آن نیز فلسفه هاي جديد توليد شد و به دنبال تحولات فلسفي، در نگرش هاي علمي و حتي روش تحقيق در علوم و به تعبير ديگر فلسفه هاي علمي، فلسفه علم و فلسفه هاي مضاف نیز تحول پيدا شد و در نهایت تحول در علوم رخ داد؛ يعني همه علوم مدرن غربي هم معطوف به اين مباني هستند؛ اگر كسي به خوبی علوم غربي را دنبال كند، می بیند که اين علوم بر اين ريشه ها شكل گرفته اند؛ اگر كسي ادعا كند كه علم مدرن ريشه در مباني خاصي ندارد، نشان می دهد که او علم مدرن را نمی شناسد. علم مدرن در چنين بستري متولد شده و زادگاه آن غرب با چنین تفكر و هويتی است؛ امكان نداشت و ندارد كه آن علم در فضايي كه متأثر از همان شرايط نيست و بدون پذیرش همان مباني رشد كند و شكل گيرد؛ از سویی نیز امكان نداشته كه آن علم در فضاي تحت تأثير تعاليم انبيا علیهم السلام و ايمان الهي به وجود آيد.

اين عقلانيت، اعم از عقلانيت فلسفي، تجربي و كاربردي، در بستر این تحول روحي اتفاق افتاده است؛ این جامعه دين را يك معنويت فردي و یک امر باطنی محدود به حيات فردي انسان می داند و هيچ نقشي در حيات اجتماعي انسان برای آن قائل نیست و معتقد است که بنيان هاي حيات اجتماعي انسان بايد بر خواسته ها و عقلانیت انسان ـ نه آموزه هاي ديني ـ شكل بگيرد؛ در دل چنین جامعه ای است كه چنین فلسفه ای و سپس چنین دانش مدرنی و به دنبالش چنین فناوري ها و صنايعی شكل مي گيرد؛ در نهایت نیز اين مظاهر تمدني موجود محقق مي شوند؛ يعني تغيير اخلاق و فرهنگ و سنن و آداب و مناسبات اجتماعي و شيوه زندگي در دنيا بر محور تغيير تلقي انسان از خود و از سعادت اين دنيايي خودش شكل گرفته است؛ یعنی نگاه انسان به خودش تغيير كرده است؛ به جاي اينكه خود را بنده ای ببيند كه بايد بر محور اراده خدای متعال حركت كند، خود را موجودي می داند كه حق دارد هر گونه مي خواهد زندگي كند؛ به جاي اينكه به آموزه هاي الهي مقيد باشد، حق خود می داند كه مستقل از اين آموزه ها، عقلانيتي را رقم بزند تا آن گونه كه خود مي خواهد زندگي كند.

بدین ترتیب انسان غربی ارتباط سعادت اين دنيايي خود را با سعادت اخروي و حتي با تقرب به خداي متعال قطع كرده است؛ انساني كه در زندگي اين دنيايي خود سعادت اخروي را دنبال نمي كند، بی تردید تقرب به خداي متعال را هم دنبال نمي نماید؛ او در زندگي خود به دنبال آرمان هايی اين جهاني است كه منقطع از سعادت و معنويت و تعاليم انبيا علیهم السلام هستند؛ انسان غربی چنین تمدن و عقلانيت و دانشی را شكل داده است؛ به تدريج اين بنيان ها عميق تر و فراگيرتر شده، الزامات خود را بهتر شناخته و ملزومات خود را در لايه هاي بعدي توليد و ايجاد كند؛ به سخن دیگر به ترتیب فلسفه هاي حسي، دانش مدرن، انقلاب صنعتي و صنايع مدرن و بعد هم تلاش براي ايجاد معيارهاي جهاني و ايجاد نظام جهاني و فرهنگ واحد جهاني به تدریج اتفاق افتاده است.

فراگیری تمدن غرب و تأثیر آن بر سایر فرهنگ ها

اين تفكر از مرزهاي جغرافيايي غرب عبور كرده و وارد دنياي اسلام و دنياي شرق شده، مدل زندگي بشر را تحت تأثير قرار داده است. الان در هر جاي جامعه جهاني آثار اين تمدن دیده می شود؛ يعني آداب و سنن، شيوه هاي سنتي زندگي، عقلانيت سنتي و ساختارهاي سنتي به شدت دستخوش تحول شده اند. ارزش هاي سنتي جوامع به شدت دستخوش تحول شده، همه تحت تأثير جريان تجدد قرار گرفته اند؛ البته بخشي از فرهنگ و آداب و سنن تمدن هاي مادي تاريخی اگر در جريان تجدد منحل شود، در حقیقت دستخوش توسعه و تحول شده است؛ ولي اگر در یک جامعه بخشي از آداب و سنن و فرهنگ و تعاليم تحت هدايت انبيا علیهم السلام متحول شود، در واقع آن جامعه از فضاي فرهنگي و معنوي خود جدا شده و در واقع به فضای تجدد هبوط و سقوط كرده است.

فراگيري تمدن غرب کاملاً آشکار است. الان قسمت عمده اي از آداب و سنن و شيوه زندگي و ارزش ها، تفكرات و مهارت ها و حتی احساس نیازهایی كه در جامعه ایران هم شكل گرفته، همگی تحت تأثير جريان تجدد هستند؛ در مقایسه شيوه زندگي امروز با شيوه زندگي قرن گذشته می توان فهمید که همه چيز آن تغيير كرده است؛ بافت هاي اجتماعي، ساختارهاي اجتماعي، نوع انتظارات از زندگي و... متحول شده اند؛ محور اين تحول هم در بسياري موارد، تمدن غربي و جريان تجدد و نوگرايي غربي است.

معنای نگاه ما نسبت به اين تمدن اين نيست كه در جامعه غربي انسان هاي مثبت پيدا نمي شود يا هيچ رگه مثبتي در كل اين جريان نيست؛ البته اين گونه نيست؛ در دستگاه فرعون مصر هم ممکن است مانند مؤمن آل فرعون و همسر فرعون زندگی کند كه جزو موحديني هستند كه قرآن از آن ها به نيكي ياد مي كند؛ ولی مسئله این است كه جهت گيري كلي اين تمدن، به سمت حق نبوده، بر محور اراده حق و معطوف به پرستش خداي متعال و خشوع و خضوع در مقابل او نيست؛ بلكه محور اين تمدن بر خواست خود انسان استوار است؛ آن هم نه خواستي كه معطوف به عبوديت و سجده و تقرب به خداي متعال باشد، بلکه بر مدار انانيت نفس و خودبيني انسان است؛ غايت آن نیز چيزي جز توسعه ارضای نفس، توسعه اهوا و توسعه تفرعن انسان نيست.

آنچه گفته شد محور اين تمدن و جهت گيري آن است و آنچه را نیز در دنيا بسط مي دهد همان بسطِ خوديت و اصالت نفس انسان می باشد، نه چيز ديگر؛ اگر چه ممكن است انسان هايي در آن جغرافيا زندگي كنند، تسليم آن جريان نشده باشند و به نسبتي مستقل از آن جريان مانده باشند؛ حتی ممكن است در خود اين جريان هم رگه هايي از تأثيرات معنوي انبيا علیهم السلام به چشم بخورد؛ به تعبير ديگر این جریان شاید به مرحله کفر محض ـ كه هيچ تأثيري از تعاليم انبيا علیهم السلام نپذیرفته است ـ نرسیده باشد؛ ولي به سمت اين خلوص و کفر محض و امتلا از جور پيش مي رود؛ هر چه پیش مي رود، بيشتر از گذشته مناسبات و الزامات خود را درك مي كند و بيش از پیش آنچه را كه با مباني مادي آن هماهنگ نيست از مجموعه و منظومه خود حذف مي كند؛ البته در آغاز، آميختگي آن با مفاهيم قدسي بيشتر بوده و هر چه پيش رفته، اين آميختگي كمتر شده و الزامات و لوازم خود را بهتر درك كرده است.

بر اساس اين نگاه اولاً غرب يك مجموعه به هم پيوسته است كه نمي توان اجزای مختلف آن را به راحتي تفكيك كرد؛ به ويژه هر چه بيشتر پيش رفته و هر چه عقلانيت مدرن در غرب رشد كرده، بيشتر توانسته است لوازم مباني خود را در عرصه هاي مختلف زندگي رعايت كند، بشناسد و ايجاد نماید؛ غرب سعي كرده بر محور همان لوازم، تمدن خود را شكل دهد و آنچه را كه با آن لوازم هماهنگ نيست، آرام آرام حذف كند؛ يعني در قدم اول، زندگي اجتماعي خود را از محور تعاليم انبيا علیهم السلام و اديان الهي جدا نمود؛ هر چند که رگه هايي از آثار آن فرهنگ در زندگي غربی بوده است؛ ولي به تدريج يك منظومه و مجموعه هماهنگ ايجاد كرد و آنچه را در آن مسير نبود، آرام آرام پالايش كرده، تمدني يكسان، يكدست و هماهنگ بر محور مباني خود ايجاد كرد.

لایه های تمدن غرب و تفکیک ناپذیری اجزای آن

 نکته دیگر این است که نمي توان به راحتي غرب را به غرب خوب و بد تجزيه كرد؛ محور غرب، محور صواب و حق نيست. منظومه اي حول اين محور شكل گرفته و هر چه به اهداف خود نزديك تر شده، ناخالصي ها را حذف كرده است؛ همچنین سعی کرده رگه هايي را كه از آثار انبيا علیهم السلام در مجموعه تمدن غرب بوده، حذف كند؛ مانند سنگ آهن که آن را با ذوب کردن و در يك فرآيند مشخص خالص مي كنند؛ غرب هم تلاش می کند كل جامعه را خالص كند و آنچه را که مبتني بر مباني خودش نيست از جامعه حذف نماید. غرب تفكرات، انديشه ها، انگيزه ها و مطالبات را خالص کرده، حول محور مباني خود شكل داده است.

دوم اينكه بر اساس اين نگاه، تمدن غرب داراي لايه هاي گوناگونی است. نظم و پوشش ظاهري حيات اجتماعي غرب، لايه رويين اين تمدن است؛ غرب فقط نظم خياباني، زندگي منظم، كارخانه هاي آنچنانی، صنايع، فناوری و محصولات پیشرفته نیست. منظومه منظم اجتماعي در واقع يكي از لايه هاي تمدن غرب است؛ باطن این تمدن، عقلانيت خودبنياد آن است؛ باطن آن روح خودمحوري است كه به طور كلي از تقيد به حقايق قدسي خود را آزاد كرده، بر محور انانيت نفس و خواهش هاي نفساني شكل گرفته است؛ اين يكی از نگاه های مطرح نسبت به تمدن غرب است؛ نگاه ما به تمدن غرب اين گونه است.

به نظر مي رسد هر چه اين تمدن بيشتر بر محور مباني خودش پيش رفته و شكل گرفته، فاصله اش از حقايق و تعاليم انبيا علیهم السلام بيشتر شده و توانسته لوازم و ملزومات خود را در همه عرصه ها جاري و ساري كند؛ متفکران غرب حتي اگر در آغاز معتقد بودند که اديان الهي و مفاهيم معنوي، حقايق ارزشمندي هستند، ولی عرصه آن ها را محدود به عرصه حيات فردي و باطني انسان می دانستند و معتقد بودند که دین به عرصه حيات اجتماعي انسان مرتبط نیست؛ به تدريج تلاش كردند تحليل جديدي بر اساس علوم مدرن از اديان و حيات معنوي انسان ارائه كنند.

به همین دلیل در روان شناسي و جامعه شناسي مدرن، به شکل های گوناگون تفسير جديدي از دين ارائه کردند؛ يعني در روان شناسي دين را محصول فعل و انفعالات مادي تعريف مي كنند! به گونه اي كه ايمان و كفر هر دو برابر مي شوند! یعنی هر دو به عنوان پديده اي تعریف می شوند که تحت تأثير فعل و انفعالات مادي شكل مي گيرند و با همين مباني قابل اندازه گيري و كمّي سازي هستند و مي توان آن ها را كم و زياد کرد؛ حتي به تدريج تحليل هايي از ايمان اجتماعي ارائه مي دهند كه براساس آن، دين زاييده جهل بشر، عقده هاي فروخورده بشر، و بحران در مناسبات و روابط توليدي انگاشته می شود؛ مانند نگاه ماركسيست ها که دين را زاييده مناسبات اقتصادي و روابط توليدي نادرست مي دانند و معتقدند که در جامعه آرماني كمون، نه دين هست، نه دولت و نه مالكيت فردي.

غرب به تدريج نگاه مردم را نسبت به دين تغيير داد؛ آن ها معتقد نیستند که دين يك امر مقدس و جايگاهش زندگي فردي و معنوي انسان است که مناسبات معنوي آحاد انسان را با خداي متعال تعريف مي كند؛ بلكه تعريف و تحليل ایشان از دين تغییر کرده و كالاي جانشين براي دين توليد كردند؛ بدین ترتیب روان شناسي اجتماعي و شاخه هاي مختلف روان شناسي به تدریج جایگزین اديان الهي در پرورش رواني انسان شد؛ پس اين جريان هر چه بيشتر پيش می رود، فاصله اش از عبوديت و پرستش خداي متعال بيشتر مي شود؛ در ادامه نیز بايد الزامات اين تمدن را ارزيابي نمود؛ آیا اين تمدن واقعاً براي بشر پيشرفت و سعادت و توسعه و تكامل به ارمغان آورده است؟ آیا واقعاً [جریان تمدن غرب و تجدد] آن گونه كه غرب ادعا مي كند، براي بشر مثبت بوده است؟! آیا واقعاً به گسترش علم، فرهنگ، آزادي، امنيت، رفاه، بهداشت و سلامتي انسان منتهي شده است؟

ناکامی تمدن غرب در تحقق دستاوردهای مورد ادعا

اين تمدن بر خلاف همه ادعاهايي كه دارد واقعاً هرگز سعادت، امنيت، آزادي، عدالت و كرامت انساني را به ارمغان نیاورده و هيچ یک از اين دستاوردها را نداشته است؛ در حقیقت هيچ گونه پيشرفت حقیقی و رشدی به مفهوم ديني آن به دنبال نداشته است؛ ادعای ما اين است كه تمدن غرب از مسير توحيد و پرستش خداي متعال فاصله گرفته و در مسیر پيشرفت خود، سعي كرده تا مناسبات تمدني خود را بر محور تفرعن نفس انسان و نفس پرستي شكل دهد؛ «وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْري فَإِنّ لَهُ مَعيشَةً ضَنْكًا»(طه/124). غير از اينكه راه سعادت اخروي بشر را بسته، حتی دنياي انسان را هم مملو از رنج و غم و غصه و اسارت و تنزل انسان از مقام انسانيت كرده است؛ به جز جهاتي از زندگی بشر كه انبيا علیهم السلام در آن تصرف كرده و در جهت حركت جامعه بشري به سمت ظهور بوده است، اگر قافله تمدن و قافله بشر در دوره پیش از تجدد توقف مي كرد، بشر بسيار سعادتمندتر از امروز مي زيست. در هيچ دوره اي بشر اين قدر ـ حتي به لحاظ دنيايی ـ اسير و گرفتار نبوده است. شاخصه هايي كه غرب براي توسعه ادعا مي كند و ارزیابی آن ها را هم مثبت می داند، به نظر ما هيچ یک مثبت نيستند؛ آزادي های بشر اعم از آزادي معنوي و رواني و اجتماعي هرگز توسعه پيدا نكرده است؛ در غرب نه كرامت انسان توسعه پيدا كرده است، نه رفاه به مفهوم حقيقي آن و نه عدالت اجتماعي.

نگرش دوم به تمدن غرب به عنوان یک تمدن مثبت و موفق

در مقابل نگاه پیشین، نگاه هاي ديگري هم وجود دارد؛ يكی از این نگاه ها، نگاه كساني است كه تماميت تمدن غرب را به رسميت مي شناسند و مي پذيرند كه اين تمدن يك مجموعه به هم پيوسته و داراي لايه های عمیق تری است؛ ولي با این حال مجموعه اين تمدن را مثبت مي دانند و سعي مي كنند فرهنگ مذهب و دين داري را بر مدار اين تمدن تغيير دهند؛ طرف داران این نگاه معتقد به اديان قدسي نيستند و با تعاليم انبيا علیهم السلام درگير هستند؛ حتی بعضي از آن ها خود را جزو موحدان و مسلمانان مي دانند؛ این افراد و به تعبیری «مسلمانان سكولار» مجموعه اين تمدن را مثبت مي دانند؛ در حالی که جهت گيري اين تمدن، باطل است و هر چه به سمت مقاصد خود پیش برود و منظومه خود را هماهنگ تر و خالص تر كند، متناسب با اهداف خود، از راه انبيا علیهم السلام و از حقيقت و ارزش های الهی فاصله مي گیرد.

این طیف دوم معتقدند كه جهت اين تمدن صحيح بوده، به خوبی منظومه سازي كرده و هر چه به طرف مقصد خود حركت مي كند، موفق تر و كامياب تر مي شود؛ همچنین معتقدند كه ما بايد از حيات اجتماعي بشر دين زدايي كنيم؛ حتی به نظر آن ها دين نبايد جنبه ايدئولوژيك پيدا كند و به يك برنامه زندگيِ اجتماعي تبدیل شود؛ در حقیقت مأموريت دين را اداره حيات اين دنيايي بشر نمی دانند.

اين نگاه دوم در مجموع معتقد است که غرب راه صحیح را در پیش گرفته است؛ یعنی عرفي سازي زندگي بشر و سكولاريزاسيون، کار صوابی بوده که ما هم بايد انجام دهیم؛ یعنی ما هم بايد جامعه خود را به سمتي ببريم كه برنامه ريزي هاي اجتماعي از دخالت دين ـ که چنین مأموریتی ندارد ـ رها شوند؛ حتي بعضي از مسلمانان سكولار ادعا مي كنند كه برای حفظ معنويات و ارزش هاي معنوي، دين نبايد در عرصه زندگي اجتماعي بشر دخالت كند؛ به ادعای آن ها اگر دين با حيات اجتماعي بشر آميخته شود، مفاهيم قدسي ارزش خود را از دست مي دهند.

نگرش سوم به تمدن غرب و اعتقاد به تفکیک آن به خوب و بد

نگاه سوم، تمدن غرب را يكپارچه نمی داند و آن را به غرب خوب و بد تقسیم می کند؛ از نظر این عده مي توان غرب را تجزيه کرد و خوبي هاي آن ها را استفاده و بدي هايش را رها کرد و به جای آن ها عنصر جايگزين در نظر گرفت. از نظر ایشان علم مدرن، فناوري ها، صنايع و تكنولوژي مدرن، مقدس و محترم هستند؛ حتي بعضي از ساختارهاي اجتماعي را محترم می دانند؛ آن ها معتقدند که ممكن است گاهی اخلاق بشر در غرب تنزل پيدا كرده باشد ولی بايد اخلاق الهي را با اين جريان تمدني تركيب كرد و تمدني ساخت كه تركيبي از تمدن مدرن و آموزه هاي ديني و تعاليم انبيا علیهم السلام الهي باشد.

اين دسته سوم نیز يك طيف هستند؛ يعني كساني كه معتقدند نگاه ما به غرب نبايد يك نگاه يكپارچه باشد بلکه بايد غرب را تجزيه كنيم و درباره هر جزء آن جداگانه داوري و قضاوت نماییم؛ آن ها برخي از مظاهر تمدن غربي را مي پذيرند. البته بین طیف های معتقد با این نگاه هم ممكن است تفاوت هايي وجود داشته باشد؛ ولي در مجموع، غرب را يكپارچه نمی دانند و آن را به خوب و بد تقسیم می کنند و معتقدند که مي توان تمدن مادی غرب را با آموز هاي ديني و مفاهيم قدسي و اخلاق الهي تركيب كرد و يك تمدن مطلوب و آرماني را همراه با رفاه، معنويت و عدالت به وجود آورد.

در میان این سه دیدگاه به نظر می رسد نگرش نخست صحیح باشد؛ براساس نگرش نخست تمدن غرب به ویژه تمدني كه بعد از رنسانس شكل گرفته، يك تمدن به هم پيوسته است كه هر چه پيش رفته، منظومه خود را هماهنگ تر كرده و به راحتي نمي توان اجزای آن را از هم جدا و تجزيه كرد؛ بنابراين در داوري نسبت به اين تمدن، باید اين به هم پيوستگي و در هم تنيدگي را مورد توجه قرار داد و حضور و تأثیر اعماق اين تمدن را در لايه هاي رويين آن دید. هرگز نمی توان عقلانيت غرب را از مباني ايدئولوژيك آن جدا کرد؛ نمی توان نظم اجتماعي غرب را از عقلانيت سكولار آن جدا نمود؛ چرا که اين ها يك مجموعه به هم پيوسته هستند؛ روح و جان اين تمدن، بر محور عبوديت شکل نگرفته است؛ يعني غرب از آغاز [حرکت تمدنی خود] گفت: دين نباید در حيات اجتماعي دخالت كند؛ بنابراین از همان آغاز، دايره عبوديت و معنويت را به حيات اجتماعي قيد زدند و گفتند: حيات اجتماعي در دايره پرستش و بندگي خداي متعال نيست؛ به همین دلیل تمدن غرب، تمدني شکل گرفته بر محور عبوديت نيست.

اگر روح یک تمدن، پرستش خداي متعال نباشد و آن تمدن بر محور ولايت حق شكل نگرفته باشد، نمي توان آن را اصلاح کرد؛ اين تمدن را بايد در مسير تكامل بشر، درون يك تمدن ديني و معنوي منحل كرد؛ اين نگاه ما به غرب است. اين جريان تمدني به صراحت و بی مهابا مدعيِ عرفي سازي زندگي بشر و قطع رابطه حيات اجتماعي بشر با آموزه هاي ديني و قدسيات و معنويات است و درعین حال داعيه جهاني شدن هم دارد. ايدئولوژي هاي گوناگونی درون همین تمدن ایجاد شدند و باليدند و بعد غروب كردند؛ مهم ترين آن ها جريان كمونيسم بود كه شكست خورد و فروپاشيد و دیگر يك فرهنگ فعال در جامعه جهاني نيست.

ايدئولوژي برتر و غالب ـ به ادعای خود غرب ـ جريان ليبرال دموكراسي است که جريان پيروز اين تمدن بوده و مدعي جهاني سازي فرهنگ خود می باشد؛ جریانی که مي خواهد جامعه جهاني را بر محور ارزش هاي خود شكل دهد و سایر فرهنگ ها را به خُرده فرهنگ تبديل كند و در جريان خود منحل نماید؛ بنابراين اين تمدن در وجه غالب و پيشرفته خود ـ که جريان غالب درون تمدن غرب است ـ مدعي [جهان شمولی] و توسعه پايدار در مقياس جامعه جهاني است. البته منظور غرب از توسعه، رشد اقتصادي و سرمايه ملي نيست؛ بلکه مقصود آن ها از توسعه، تحول همه جانبه در جامعه است؛ یعنی تحول در ساختارهاي سياسي، فرهنگي، اقتصادي و بنيان هاي اجتماعي است.

پس از جنگ و در دوره سازندگی ایران، مدل سرمايه داري بر مناسبات اقتصادي به نسبت حاكم شد و در دوره اصلاحات زيرساخت هاي آن بازسازي گردید؛ از جمله این زيرساخت ها، تحولي است كه در فضاي فرهنگي جامعه ايجاد شد؛ يعني رشد انديشه هاي بنياديني كه همگی بر محور سكولاريسم استوارند؛ مانند تكثرگرايي، تساهل و تسامح، و اعتقاد به دين حداقلي؛ یعنی همان چیزهایی که در دوره اصلاحات فراگير شد؛ آن ها به اين نكته توجه دارند که برای رشد اقتصاد سرمايه داري و ليبراليستي در يك جامعه، ابتدا بايد مناسبات سياسي جامعه بر همان مبنا شكل گرفته باشد؛ یعنی باید بين نظام ولايت فقيه و ليبراليسم اقتصادي جمع كرد!! بسياري از كارشناسان ارشد و ممتاز آن ها در تحليل های خود مي گفتند: حكومت ديني مانع رشد اقتصادي کشور است؛ در غیر این صورت همه امكاناتي كه براي رشد اقتصادي لازم است، در كشور ما وجود دارد؛ اتقافاً این ها درست فهميده اند! توسعه غربی هرگز با حكومت ديني و فرهنگ ايماني سازگار نيست.

داعیه جهانی سازی دو جریان اسلام و تجدد، زمینه درگیری این دو تمدن

به هر حال اين جريان تمدني در وجه غالب خود به دنبال گسترش خود در جامعه جهاني بوده، به دنبال ايجاد يك تحول فراگير در كل جامعه جهاني است؛ تمدن غرب مي کوشد كل فرهنگ جامعه جهاني را مبتني بر فرهنگ و ارزش هاي خود تغيير داده، فرهنگ هاي ديگر را درون خود منحل كند و يك جامعه هماهنگ ايجاد نماید؛ البته به دنبال يك جامعه يكسان نیست و به اختلافات فرهنگي توجه کافی دارد؛ ولی به دنبال این است که اختلافات فرهنگي را درون يك فرهنگ شامل منحل کند تا رنگ و بوی فرهنگ شامل را بگيرد؛ به سخن دیگر ارزش هاي فرهنگي غرب باید ارزش هاي محوري جامعه جهاني باشند و ارزش هاي ديگر حتي فرهنگ اسلام بايد تابع اين ارزش حركت كنند؛ اين جريان تمدني در ادامه مسیر خود وارد برخورد تمدني در مقياس جامعه جهاني با تمدن اسلام شده است؛ نظريه «برخورد تمدن ها» كه توسط هانتينگتون مطرح شد كاملاً معطوف به همين معناست؛ آن ها به خوبي مي فهمند كه در مقابل تمدن غرب ـ که قصد جهاني شدن دارد ـ تمدن اسلام نیز در حال حيات مجدد و عبور از مرزهاي خود و گسترش در جامعه جهاني است.

پيام هر یک از اين دو تمدن و راهي كه براي سعادت انسان مطرح مي كنند، با دیگری متفاوت است؛ يكي راه سعادت دنيايي انسان را در جدايي از معنويت و عبوديت مي داند و ديگري در مسير عبوديت به دنبال تأمين سعادت انسان است و مي خواهد يك تمدن معنوي و عدالت معنوي مبتني بر توحيد در همين دنيا ايجاد كند؛ طبيعي است که اين دو تمدن در همه لوازم خود با هم درگير مي شوند؛ بنابراين در يك سو جريان تجدد با داعيه جهاني سازي، ايجاد جامعه جهاني بر محور ارزش هاي غربی، تحول همه جانبه در جامعه جهاني و گسترش فرهنگ و تعميق فرهنگ خود در جهان مطرح است و در سوی دیگر هم اسلام قرار دارد. اين درگيري كه در چنین مقياسی بين اسلام و تجدد وجود دارد، مسئله اصلي دنياي اسلام است؛ ما بايد مسئله خود را، برای يك بار هم كه شده، با اين جريان حل کنیم. اين مقدمه بحث بود. در ادامه بحث تحليل جريان غرب و برخورد تمدني و به ویژه نقش انقلاب اسلامي در رشد اين برخورد تمدني و شكوفايي مجدد اسلام عرض خواهد شد.

سوال: شما معتقدید که خوب و بد غرب را نمي توان از هم جدا کرد؛ از سوی دیگر اسلام و غرب آن چنان به هم پيوند خورده و به هم پيچيده اند كه نمي توان آن ها را از یکدیگر جدا کرد؛ مثلاً اگر بخواهیم يك نظريه روان شناسي را از ابتدا بر مبناي ديني تولید کنیم، لايه هاي آن به قدری با غرب آغشته و پيچيده شده كه نمي توان بدون تجربيات آن ها این تفکیک را انجام داد.

جواب: بله؛ اين مشكل دوره گذار است؛ ما برای رشد عقلانيت خود، جدای از محور مبانی غربی، چه کاری باید انجام دهیم؟ البته معناي اين نظريه تعطیلی محض تمدن غربي نیست؛ تعطيل کردن اين تمدن ممكن نيست؛ مگر اینکه يك اتفاق عظيم همه جانبه در جهان بيفتد که سخن ديگري است؛ ولی در هر حال بايد از مرزهاي اين تمدن عبور كرد و آن ها را فتح نمود؛ آن را درون تمدن اسلامي هضم کرد و تمدن ديگري از آن ساخت؛ البته مرزهاي اين تمدن هم اعم از مرزهاي اقتصادي، فرهنگي و سياسي هستند.

سوال: آیا اصلاً می توان از مرزهاي این تمدن عبور كرد؟ با ادعا و حرف که نمی توان کاری کرد.

جواب: حتماً امكان دارد و بايد اين كار را انجام داد. در عمل بايد اين كار را انجام داد. مأموريت مسلمان ها همين است. اگر بپذیریم که علم غرب خوب است، بايد مناسبات اقتصادي آن را هم بپذیریم و اجرا کنیم؛ در این صورت سایر الزامات آن هم مي آيد. باید به روشنی تحقیق کرد و فهمید که واقعاً غرب چيست. آیا غرب، تكنولوژي است؟ محصولات است؟ نظم اجتماعي است؟ آيا واقعاً مي توان غرب را پذيرفت و به عنوان یک مسلمان هم زندگي کرد يا به اندازه اي كه مسلمانيم، بايد با اين تمدن درگير شویم؟

سوال: از نظر ما سنگ بنا را باید دين بگذارد ولي در غرب عقل مبنا قرار گرفته است.

جواب: ديگران نفس را مبنا قرار می دهند، نه عقل را. عقل از نظر آن ها، عقلی است که در خدمت نفس است؛ عقل آن ها همان قدرت محاسبه است، نه عقلي كه نورانيت دارد و حق و باطل و ارزش هاي معنوي را تشخیص می دهد و به دنبال تحقق ارزش هاي معنوي است. غرب هرگز به دنبال تحقق ارزش هاي معنوي در وجهه غالب آن نيست؛ هر چند رگه هاي مثبت هم در آن وجود دارد. غرب براي رسيدن به آرمان هاي خود از هر حربه اي استفاده مي كند؛ از نسل كشي انسان ها براي رسيدن به آرمان هاي خود هیچ ابایی ندارد و براي اين نسل كشي برنامه ريزي مي كند.

به هر حال برخی از متفکران مجموعه غرب را فاسد مي دانند؛ اگر چه ممكن است عناصر مثبتي هم در دل اين مجموعه فاسد باشند که در آن منحل نشده، با آن سير نکرده، در برابر آن مقاومت كرده و سالم مانده باشند؛ ولی با این حال براساس نگاه فلسفه تاريخي ما ـ كه معتقد به جريان درگيري ايمان و كفر است ـ جريان تجدد، جريان اشداد، غلظت و شرح صدر كفر است؛ يعني تمدن غرب، كفر شرح صدر يافته است ك بايد با آن درگير شد و از آن عبور کرد. دوره کنونی دوره ای است که ما به مرحله پايان تاريخ نزديك مي شويم؛ دوره ای كه مرحله ظهور تمدن مادي است.