نسخه آزمایشی
جمعه, 13 تیر 1399 - Fri, 3 Jul 2020

جلسه بیست و چهارم آموزش کلیات اندیشه اسلامی/ مقایسه تمدن اسلام و تمدن مادی غرب و نظام نیاز و ارضاء

متن زیر جلسه بیست و چهارم از سری دوم سلسله جلسات آموزش کلیات اعتقادات و معارف اسلامی در مرکز تربیت مدرس حوزه علمیه است که به تاریخ 29فروردین ماه 88 برگزار شده است. جناب آیت الله میرباقری؛ رئیس فرهنگستان علوم اسلامی قم در این جلسه به درگیری دو جریان اصلی موجود در عصر حاضر یعنی جریان اسلام و جریان تجدد پرداخته اند. ایشان براساس نگاه فلسفه تاریخی این دو جریان را اصلی ترین جریان های درگیر جهانی می دانند و معتقدند که این درگیری، بستر تکامل تاریخ است. جهان غرب به عنوان پرچمدار تجدد با هدف جهانی کردن فرهنگ خود به دنبال عرفی سازی مذهب، انفکاک زندگی بشر از دین، نفوذ در سایر فرهنگ ها به ویژه کشورهای اسلامی و برنامه ریزی برای همه عرصه های زندگی بشر است؛ در این میان تنها جریانی که در مقابل دنیای غرب و جریان تجدد ایستاده، انقلاب اسلامی ایران است که آن هم مانند غرب به دنبال بسط و گسترش فرهنگ خویش است. برهمین اساس ایشان بازشناسی تمدن غرب را ذیل مبانی نظری اسلام ضروری می دانند و در بیان یک نمونه، نظام نیاز و ارضای حاکم بر تمدن غرب را مورد بررسی قرار می دهند. در نظام نیاز و ارضای غرب، نیازمندی های جدید و مغایر با نیازهای فطری انسان پدید می آید که طی آن بشریت تحت یک مدیریت جامع، برای تأمین آن نیازها تحریک و تحقیر می شود. این در حالی است که نظام نیازمندی های غرب فراگیر بوده ولی نظام ارضای آن طبقاتی و منحصر به طبقات بالای هرم قدرت و ثروت می باشد. البته در نهایت ارضای این نیازها نیز همواره همراه با اضطراب و رنج خواهد بود.

نگاهی به دو جریان اصلی عصر حاضر با نگرش فلسفه تاریخ

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم والحمدلله رب العالمین و صل الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین و اللعن علی أعدائهم أجمعین. در بحث های پیشین به اجمال موضوع توحيد و به تبع آن بحث ولايت و امامت بررسی گردید و براساس اين دو، مباني اخلاقي اسلام تبيين شد؛ سپس به اختصار درباره جريان تاريخ و فلسفه تاريخ سخن به میان آمد. در ادامه بحث بر مبناي نگرش فلسفه تاريخی مروری مختصر بر جريان هاي جامعه جهاني شده و اقتضائات به کار گرفتن آن مباني در نگاهی کلان به جريان هاي موجود جهاني، مشخص خواهد شد. اگر بخواهيم مبتني بر مباني گفته شده و نظريه فلسفه تاریخ، جریان های موجود را تحلیل کنیم، یکی از موضوعاتی که با آن مواجه خواهیم شد، مسئله تمدن جدید غرب یا همان تمدن مدرن است؛ تمدن و جریانی که باید آن را شناخت و ریشه یابی و تحلیل کرد؛ از سوی دیگر باید حرکت اسلام را نیز در مقابل این جریان شناخت.

براساس فلسفه تاریخ و مبتنی بر معارف اسلامی، جریان تاریخ در حقیقت جریان درگیری حق و باطل است که تکامل تاریخ نیز از بستر آن عبور می کند. از گذشته دو جامعه تاریخی حق و باطل وجود داشته که هر یک به نوبه خود در پی گسترش و بسط تاریخی خود بوده اند؛ یعنی هم جبهه حق به دنبال بسط و گسترش خود است، هم جبهه باطل؛ موضوع درگیری این دو نیز مسئله سرپرستی انسان و جریان حق و باطل است. در تحلیل جریان های جهانی، براساس مبانی پیش گفته، با دو جریان تجدد و جریان اسلام مواجه می شویم که البته با هم درگیر هم هستند؛ در دنیای معاصر، جبهه مقابلِ اسلام یا جبهه اصلی کفر، همان جبهه جریان تجدد است. در تحلیل این جریان ابتدا باید دید ریشه های تاریخی آن کجاست و چگونه پدید آمده است؛ مسئله دیگر نیز تحلیل دوران پس از رنسانس و رخدادهای آن است.

آنچه پس از جریان رنسانس در غرب و به ویژه در فرانسه تحت عنوان انقلاب روشنگری اتفاق افتاده این است که یک خط تمدنی جدید با مشخصات خاص خود شکل گرفته است. نخستین ویژگی آن این است که مبتنی بر جریان عرفی سازیِ زندگی اجتماعی بشر تشکیل شده است؛ روح این تمدن را عرفی سازی، زمینی سازی و قطع رابطه حیات اجتماعی بشر از مفاهیم قدسی، ارزشی و هدایت انبیا علیهم السلام شکل می دهد. این جریان، عرفی سازی را به یک جریان فراگیر در همه ابعاد زندگی بشر تبدیل کرده و به تدریج به طراحی یک نظام جامع مبتنی بر این مبنا رسیده است.

فراگیری جریان تجدد و برنامه ریزی جهانی آن در همه عرصه های زندگی بشر

این جریان در آغاز حرکت خود با مرزبندی میان مذهب و عقل، حوزه ای را برای دین و حوزه ای را نیز برای عقلانیت بشر قائل شد؛ ولی به تدریج به یک منظومه هماهنگ تبدیل شد و در همه ابعاد زندگی، برنامه ریزی هماهنگ ارائه داد تا اینکه در دوره معاصر به برنامه ریزی در مقیاس جامعه جهانی، آن هم در مقیاس برنامه ریزی در همه ابعاد زندگی بشر، پرداخت؛ به سخن دیگر جریان مدرنيزم یا تجدد به یک جریان فراگیر که برای همه حوزه های زندگی بشر و در مقیاس جامعه جهانی برنامه ریزی می کند، تبدیل شده که این برنامه ریزی را نیز با تکیه بر مبنای خود هماهنگ می کند؛ شاید در روایات معنای امتلای از جور هم همین باشد.

یکی از ویژگی های تمدن غرب این است که بنیان آن مبتنی بر عرفی سازی است و این مبنا را در همه زوایای زندگی بشر جاری نموده و می کوشد تا منظومه زندگی بشر را بر این مبنا شکل دهد؛ ضمن اینکه این جریان لایه های متعددی دارد؛ این لایه ها عبارتند از: روح این تمدن که همان ارزش های حاکم بر آن است، عقلانیت (به ویژه عقلانیت تخصصی) گسترده آن که به تدریج ایجاد شده، فرهنگ عمومی آن که بر مبنای این دو شکل گرفته، ساختارهای اجتماعی بازسازی شده، انقلاب صنعتی و تکنولوژیک و در نهایت محصولات فراوانی که وارد زندگی بشر شده است؛ بنابراین جریان فوق را باید به صورت یک جریان پیوسته دید که دارای ریشه ای فرهنگی و ارزشی است.

این جریان به دنبال عبور از مرزهای غرب، تسخیر جغرافیای جهان و اثرگذاری بر همه فرهنگ ها و انحلال آن ها در دل فرهنگ خود بوده و می کوشد با ابزارها، نرم افزارها و سخت افزارهای جدیدی که ایجاد کرده است، کل جامعه جهانی را بر محور ارزش های بنیادین خود بازسازی و مدیریت کند؛ به سخن دیگر سطح برنامه ریزی آن در سطح توسعه پایدار در مقیاس جامعه جهانی است. در ادبیات توسعه منظور از توسعه، رشد کمّی اقتصادی نیست بلکه منظور تحول همه جانبه در آداب و رسوم، فرهنگ و سنن و اخلاق و اعتقادات و نیز خط مشی زندگی جامعه است که البته این تحولِ همه جانبه و هماهنگ به رشد اقتصادی نیز منتهی می شود. برنامه ریزی برای توسعه ای پایدار در مقیاس جهانی، هدف مدیریت کنونی جهان است؛ اگر چه این جریان سعی دارد تصدی گری دولت ها را کاهش دهد ولی این به معنی کاهش در عرصه مدیریت این دستگاه نیست. غرب می کوشد دایره مدیریت خود را توسعه دهد و همه چیز را تحت سیطره مدیریت و هدایت خود در آورد؛ با وجود این هر چند دایره مدیریت آن یک دایره فراگیر است ولی تصدی گری را کاهش داده است.

عرفی سازی دین و خروج دین از دایره برنامه ریزی اجتماعی

این تمدن مدعی است که دین هرگز نباید در عرصه حیات اجتماعی بشر دخالت کند و زندگی اجتماعی بشر باید بر اساس عقل عرفی خود انسان و اهدافی که برای خود معین می کند، سامان یابد و به آزادی های فردی به ویژه آزادی از تقیداتی که ادیان و مذاهب بر آن تأکید می کنند، اهمیت داد؛ به نحوی که انسان در انتخاب نوع زندگی و اهداف زندگی خود، و جامعه نیز در انتخاب نوع اهداف و آرمان های خود آزاد باشد. این آزادی، همان آزادی از تقیدات مذهبی و ارزش های دینی است؛ بی تردید غرب نیز دارای یک نظام ارزشی است و جامعه را به آن نظام ارزشی مقیّد می کند و می کوشد تا این ارزش ها را در جامعه محقّق نماید.

بنابراین ما با چنین تمدنی که داعیه دار جهانی شدن و مدیریت همه جانبه است، مواجه هستیم؛ یعنی این جریان معتقد نیست که حوزه ای از زندگی مربوط به دین است، و حوزه ای دیگر هم مربوط به عقلانیت بشر؛ بلکه حتی در حوزه هایی نیز که قبلاً آن را به دین واگذار می کرد، دخالت می کند و می کوشد تا ارزش ها و فرهنگ های دیگر ادیان را نیز در ارزش های فراگیر خود منحل کند. اگر جایگاهی هم برای فرهنگ مذهب قائل باشد آن را در حد یک خرده فرهنگ و در سایه فرهنگ فراگیر جهانی خود می پذیرد.

تقابل انقلاب اسلامی ایران با جریان تجدد

در مقابل این جریان فراگیر که حدود پنج قرن از عمر آن می گذرد، تنها تحول جدی و فراگیر موجود، انقلاب اسلامی است؛ یعنی اگر امروز بتوان دو انقلاب را مقابل هم قرار داد یکی از آن ها انقلاب در غرب یا همان انقلاب روشنگری و رنسانس و دیگری نیز تحول عظیم جهانی انقلاب اسلامی ایران است؛ به همین دلیل باید این انقلاب را شناخت. اگر باید مأموریت کنونی انقلاب و دنیای اسلام ـ به ویژه مأموریت کسانی که در کانون تفکرات شیعه قرار گرفته و مربی نسل جدید خواهند شد ـ شناخته شود، باید درگیری بزرگ موجود در جهان و موازنه قدرت جهانی را شناخت و مأموریت های خود را دورن این موازنه تعریف کرد؛ بنابراین مأموریت های ما نباید جدای از این موازنه و مسائل کلانی که بر اسلام و دنیای اسلام می گذرد، تعریف شود؛ به ویژه اینکه برای قرار گرفتن در کانون این مبارزه فرهنگی باید مأموریت خود را بر این اساس تنظیم کرد و توجه داشت که در یک سو جریانی جهانی قرار دارد که مدعی جهانی سازی فرهنگ مادی است و همه شئون حیات بشر را بر محور این فرهنگ مادی سامان می دهد و در سوی دیگر، جریان انقلاب اسلامی در نقطه مقابل آن جریان شکل گرفته است.

بنابراین نگاه دوم، نگاه به انقلاب اسلامی است؛ پس باید مبتنی بر مبانی پیش گفته بار دیگر مسئله غرب و به دنبال آن انقلاب اسلامی را بررسی کرد؛ البته در موضع غرب شناسی باید مراقب بود که به هیچ وجه مسحور تمدن غرب و روح استکباری حاکم بر این تمدن نشد؛ باید روح مادی حاکم بر این تمدن را که در تمام سلول های این تمدن جاری است و پیکره این تمدن را فراگرفته است، به خوبی شناخت تا فریفته آن نشد؛ زیرا یکی از راه های نفوذ فرهنگ غرب در جهان شرق و همچنین در دنیای اسلام، بسط ساختارهای تمدنی، محصولات تمدنی و به ویژه محصولاتی است که پس از انقلاب صنعتی پدید آمده است؛ یعنی یکی از راه های بسط عقلانیت غرب و گسترش محصولات و ساختارهای این تمدن در دنیای اسلام، فریفتگی مسلمانان نسبت به این تمدن بوده است.

نفوذ جریان تجدد در دنیای اسلام

جریان تمدنی غرب در دوره های گذشته از طریق لشکرکشی نظامی دنیا را فتح می کرد؛ ولی در دوره های بعد این شیوه را کنار گذاشت و از طریق پرورش و آماده سازی یک نسل فریفته ـ که غرب، ارزش ها و فرهنگ آن را قبول داشتند ـ و به مدیریت رساندن آن، به درون دنیای شرق و دنیای اسلام نفوذ کرده و توسط این نسل و تفکراتش تحولی جدی در دنیای اسلام ایجاد کردند و کشورهای اسلامی را به اقمار تمدن غربی تبدیل نمودند. نمونه ای از این اقدام در آغاز مشروطه ایران دیده می شود که فرهنگ غرب به تدریج وارد ایران شد؛ این نفوذ در دوره صفویه کمتر است؛ به ویژه در اواخر دوره قاجار، نسل جدیدی به غرب رفتند، آنجا را ديدند و با تمدن غرب آشنا شدند؛ این عده نظم غرب را دیدند و فریفته نظم، تمدن و محصولات غرب شدند؛ در حالی که بسیاری از آن ها واقعاً این تمدن را به صورت عمیق نشناخته بودند؛ حتی به لایه های باطنی این تمدن هم توجه نداشتند و فقط جذب ظاهر این تمدن شده بودند؛ آنها پس از بازگشت کوشیدند تا کشورهای متبوع خود را بر همان مبنا بازسازی کنند که در نتیجه کشور خود را به اقمار این تمدن تبدیل کردند.

بنابراین باید به شدت مواظب بود که نه خود فریفته این تمدن شویم، نه اجازه دهیم که نسل جدید فریفته این تمدن شود. برای این منظور باید پرسش از حوزه فرهنگی تمدن غرب را به صورت جدی و فعال در نسل جدید ایجاد کرد و روح پرسشگری از این تمدن را زنده نمود تا احساس حقارت دنیای اسلام در مقابل این تمدن به احساس عزت و عظمت تغییر کند؛ البته کار انقلاب اسلامی نیز همین بوده است؛ بنابراین باید چنین نگاهی به این موضوع داشت و تمدن غرب را مبتنی بر مبانی خود شناخت و به این جریان را سطحی ندید.

نخبگان جامعه ابتدا در مقابل ورود تمدن غرب به دنیای اسلام، مقاومت می کردند؛ ولی چون قدرت یک مبارزه مثبت و آورده ای در مقابل آن وجود نداشت، این مقاومت ها شکسته شده و جریان تمدن غرب وارد دنیای اسلام شد و عده ای هم که مقاومت کردند، به تحجر و عقب ماندگی متهم شدند؛ شخصیت هایی مانند شیخ فضل الله نوری از این جمله اند؛ حتی در آغاز ورود تکنولوژی غرب، در مقابل مظاهر این تکنولوژی مقاومت می شد ولی فراگیر شدن فرهنگ غرب، به تدریج آن ها را مجبور به پذیرش آن کرد.

لزوم بازشناسی تمدن غرب براساس مبانی اسلام

یک نکته بسیار مهم این است که باید تمدن غرب را بر اساس مبانی خود از نو بازشناسی، تحلیل و تعریف و معرفی نمود. به نظر می رسد تمدن جدید غربی، در مجموع هیچ امتیازی برای بشریت نداشته و همه شاخصه هایی که به عنوان شاخصه های تکامل، پیشرفت و توسعه در این تمدن ارائه می شود، منفی است؛ یعنی نه بر کرامت انسان چیزی افزوده است، نه بر آزادی معنوی انسان، نه بر امنیت اجتماعی و نه بر رفاه بشر؛ حتی بر آزادی اجتماعی انسان هم چیزی نیفزوده است؛ البته روشن است که این ادعای ما مبتنی بر تعریف است که از رفاه، امنیت، کرامت و آزادی انسان داریم؛ بر اساس این تعریف به نظر می آید شاخصه هایی که جریان غرب ادعا می کند، همه منفی است.

برای مثال غرب در حوزه رفاه مدعی است که با تسخیر طبیعت به ویژه با انقلاب علمی و صنعتی توانسته است رفاه ایجاد کند؛ این فقط یک ادعاست و آمارهای خود آن ها نیز همین را تأیید می کند؛ با یک نگاه ساده به جهان ابتدائاً به نظر می رسد که واقعاً سطح رفاه و بهره وری عمومی با دو قرن گذشته در جهان قابل مقایسه نیست و طی سی سال اخیر در حوزه ارتباطات یک تحول جدی ایجاد شده و ارتباطات به اندازه تمام دوره های گذشته توسعه پیدا کرده و وقتی این ارتباطات توسعه پیدا می کند مبدأ انتقال فرهنگ ها و رویدادهای بسیار زیاد دیگری خواهد شد. این اتفاق در ظاهر خیلی مثبت بوده و سطح بهره وری و تسلط انسان را بر طبیعت تغییر و گسترش داده است؛ ولی واقعیت این است که تمدن غرب برای بشر رفاهی به ارمغان نیاورده و بشریت را به رفاه نرسانده است؛ چرا که در این تمدن برای تحقق توسعه ابتدا سطح نیاز عمومی را افزایش می دهند، سپس ارضای نیاز را؛ یعنی ابتدا سطح فقر را گسترش می دهند و پس از گسترش سطح فقر برای ارضای آن تلاش می کنند.

نظام نیاز و ارضای غرب بستر استحصال ظرفیت های انسانی به عنوان عامل محرکه توسعه مادی

برای تحقق توسعه ابتدا باید انگیزش عمومی پیدا شود و نیروی انسانی که منبع اصلی تولید ثروت و توسعه است، انگیزه حرکت پیدا کند؛ سپس باید این حرکت و تلاش انسان مدیریت شود تا توسعه اتفاق افتد. غرب برای ایجاد انگیزه در نیروی انسانی، تحریک به دنیا را تشدید می کند؛ پس از توسعه تحریک و تحریص به دنیا که از ارکان توسعه غربی است، طبیعتاً اشتداد روانی به دنیا پیدا می شود که این شدت روانی خود مبدأ شدت تلاش انسان است.

طبیعی است که مدیریت این شدتِ تلاش، به توسعه گسترش ارضای نیاز منتهی می گردد؛ برای مثال: هم اکنون که در کشور رویدادی به نام توسعه اتفاق می افتد، سطح انگیزش عمومی هم تغییر کرده است؛ یعنی نیازهایی در حوزه نیاز جامعه تعریف شده که در پنجاه سال گذشته نه خود وجود داشتند، نه احساس نیاز به آن ها و نه رنج فقدان آن ها؛ ولی اکنون این احساس نیاز، عمومی شده است؛ حال برای ارضای این نیازها طبیعتاً حرکتی ایجاد شده که این حرکت ها مدیریت می شوند و به تولید محصولات یا خدماتی که این نیازها را ارضا کنند، منتهی می گردند؛ ولی آیا واقعاً همه نیازهایی که در جامعه جهانی ایجاد و برای ارضای آن ها تلاش شده، نیازهای طبیعی و ضروری بشر بوده اند که تمدن غرب این گونه بشر و جامعه جهانی را به سمت آن ها تحریک کرده است؟ این یک سؤال جدی است.

ایجاد نیازمندی های جدید، کاذب و مغایر با فطرت بشری در نظام غرب

به نظر می رسد بسیاری از این نیازها بلکه بیشتر این نیازها، نیاز طبیعی و فطری انسان نیستند؛ البته ممکن است بتوان به وسیله مدیریت و با ابزاری مانند هنر، انسان را به دنیا تحریص کرد، نیازهای جدیدی در او ایجاد نمود و ذائقه او را تغییر داد تا نیازهای جدید پیدا کند و از فقدان آن نیازها هم رنج ببرد و وقتی هم که آن نیازها به نسبت برای او ارضا شد، احساس خوشی و رفاه به او دست بدهد؛ ولی آیا واقعاً این نیازهایی که در جامعه جهانی ایجاد شده، نیازهای طبیعی بشر است و باید ایجاد می شد؟! آیا انسان باید به سمت ارضای این نیازها سوق داده می شد؟! آیا دغدغه انسان باید دغدغه این نیازها می بود؟! و آیا انسان باید به دنبال این دغدغه ها به حرکت در می آمد و به شدت تلاش می کرد؟!

امروزه در جامعه جهانی از دوران طفولیت تا پایان عمر برای انسان برنامه ریزی می کنند؛ آیا واقعاً چنین اتفاقی باید می افتاد؟ آیا این نیازها واقعاً باید در ذائقه بشر ایجاد می شد؟! آیا واقعاً باید نیاز به تنوع در خوراک، پوشاک، مسکن یا لذت های مادی ایجاد می شد؟! آیا این نیازها در فطرت انسان بوده و غرب آن را ارضا می کند؟

بسیاری از نیازمندی های امروز و حتی ساختار نیازمندی هایی که اکنون جزو نیازمندی های عمومی بشر شده اند، در گذشته جزو نیازمندی های عمومی بشر نبوده اند. این نیازها برای توسعه تحریک ایجاد شده اند؛ سپس تلاش شده تا به نسبت، این نیازها ارضا شوند؛ یک نمونه از این نیازها در حوزه مواد مخدر است؛ امروزه عده زیادی به این مواد، از ساده ترین تا خطرناک ترین آن ها، وابسته اند؛ طبیعتاً برای ارضای این نیازها هم تلاش فراوانی شده و بخش عمده ای از سرمایه جهانی، صرف ارضای آن می شود؛ تا جایی که در یک دوره ای شاید تجارت مواد مخدر در بین تجارت های سودآور، در رتبه چهارم قرار داشت. به دنبال این ایجاد نیاز، توسعه تحرک، سپس دانش و بعد هم صنعت آن ایجاد می شود؛ یعنی محصولاتی تولید می شود که این نیاز را ارضا می کند؛ ولی آیا واقعاً این نیاز طبیعی انسان است؟! اگر شما فردی را به این محصولات وابسته کنید تا سطح تعلق او به این محصولات افزایش یابد، سپس او را تحریک و بعد هم او را ارضا نمایید، ممکن است حالت ابتهاج و فرح هم به او دست دهد؛ یعنی کسی که به مواد مخدر معتاد است ـ از الکل و مواد ساده گرفته تا مواد خطرناک تر – ممکن است با مصرف آن مواد احساس رفاه و لذت هم بکند؛ ولی واقیعت این است که هم نیازش کاذب است، هم لذتش.

در یک نگاه کلان تر، این لذت ها مانع رسیدن به بهره وری ها و لذت های بالاتری است که خدای متعال برای انسان قرار داده است؛ این لذت ها حجاب انسان شده و مانع رسیدن او به لذت ها و بهجت های حقیقی است. اگر نیاز مصنوعی در بشر ایجاد گردد، سپس این نیاز مصنوعی به تحرک تبدیل شود و این تحرک در فرایند پیچیده ای ارضا شود، از این جریانِ نیاز و ارضا، بهجت و لذت هم پدید می آید؛ ولی آیا این رفاه است؟! و آیا به این ترتیب امروزه سطح رفاه افزایش پیدا کرده است؟! آیا می توان مدام با ارائه آمار تولید محصولات و مصرف آن ها و خدمات مربوطه، مدعی شد که رفاه رشد کرده است؟ و آیا این نکته فقط در حوزه مواد مخدر مطرح است و سایر حوزه ها این گونه نیستند؟!

موضوع این است که همه ما به مصرف معتاد شده ایم؛ برای مثال زنان انگلستان به طور متوسط هر سال 25 جفت کفش مصرف می کنند؛ آیا اين یک نیاز واقعی در بشر است که او را تحریک می کنند تا احساس تعلق خاطر پیدا کند، سپس تحریک شود و بعد این نیاز را ارضا کنند؟! بعد هم مدعی می شوند که سطح رفاه عمومی را افزایش داده اند! آیا چرخه گسترش سطح نیاز و تحریک و ارضا رفاه است؟! چه بهتر بود که انسان نه این نیازها را داشته باشد، نه این تلاش را انجام دهد، نه این لذت را ببرد. لذت انسان از مصرف 25 جفت کفش در سال، نتیجه یک نیاز کاذب است. این نیاز فقط در حوزه کفش هم مطرح نیست؛ سایر الگوها هم همین طور هستند؛ به سخن دیگر الگوی مصرف جامعه در الگوی خوراک، الگوی پوشاک و سایر الگوها تغییر کرده است. آیا این سطح از مصرف که در الگوی خوراک جامعه ایجاد شده ـ که آن را علم هم می نامند و براساس آن انسان را تعریف کرده و مقدار نیاز کالری آن را نیز تعیین می کنند و بعد رشته های متعددی برای تغذیه هم ایجاد می نمایند ـ واقعاً لازم است یا یک تلاش بیهوده است؟ درحقیقت انسان به خوردن، و خوردنِ برای خوردن معتاد شده است.

یکی از دوستان نقل می کرد که در غرب نوعی پذیرایی وجود دارد که طی آن داخل سالن های پذیرایی از مهمانان پذیرایی می شود؛ بعد در جای دیگر تحریک می شوند تا آنچه را خورده اند، قی کنند و دوباره در سالن پذیرایی برای بار دیگر پذیرایی شوند؛ نام این را چه می گذارید؟ این نوع پذیرایی متعلق به مرفهین غرب است؛ آیا این توسعه رفاه است یا واقعاً توسعه رفاه نیست؟ یک اشکال این است که آنچه را رفاه می نامند، درحقیقت تأمین نیازهای مصنوعی بشر است؛ یعنی نیازهای مصنوعی بشر را توسعه می دهند؛ سپس انسان را به حرکت در می آورند و سعی می کنند در یک فرایند مدیریت، نیاز او را ارضا کنند.

راندمان این چرخه نیاز و ارضا درحقیقت همان چرخه توسعه سرمایه است؛ یعنی برای توسعه سرمایه، نیاز انسان را تابع توسعه سرمایه تعریف می کنند؛ باید نیازی ایجاد کرد تا سرمایه توسعه پیدا کند؛ حتی عواطف انسانی را مانند انرژی های مادی، خرج توسعه می کنند؛ انرژی ها و عواطف انسانی را نیز مانند انرژی های فسیلی زغال سنگ و نفت یا انرژی های جدیدی مانند انرژی خورشیدی استحصال کرده و به ثروت تبدیل می کنند و می گویند این ها منبع ثروت است و باید در یک فرایند به ثروت تبدیل شوند؛ در انسان نیاز ایجاد کرده، او را تحریک می کنند و به مرزی می رسانند که هر سال باید مدل و همه وسایل زندگی خود را تغییر دهد بدون اینکه واقعاً به این کار نیاز باشد. این روند به شدت در غرب شکل گرفته و در نقاط دیگر هم در حال ایجاد است.

بنابراین انسان را به سوی این نیازها تحریک می کنند تا این نیاز در انسان پیدا شود، به دنبال این نیاز حرکت کند و در نتیجه چرخه رشد سرمایه شکل بگیرد؛ تا اینکه مقدورات انسانی که انباره توانایی هاست استحصال شده و به ثروت بالفعل تبدیل شود؛ در این صورت بخشی از این ثروت به خود انسان بر می گردد، بخشی هم به صورت متمرکز در اختیار صاحبان سرمایه قرار می گیرد؛ از یکی از سرمایه داران ـ شاید صاحب شرکت مایکروسافت ـ سؤال شد: چقدر ثروت داری؟ گفته بود: الان را می گویی یا الان را! یعنی در هر یک ثانیه، ظرفیت ثروتش تغییر می کند؛ این امر محصول انرژی های انسانی است که در امکانات مادی ضرب شده و به ثروت تبدیل می شود. در این مسیر، نیاز را تولید کرده و آن را به نسبتی ارضا می کنند؛ چون اگر نیاز را ارضا نکنند، به تحرک تبدیل نمی شود. حال آیا این توسعه رفاه است یا ایجاد نیاز مصنوعی و تحریک انسان و دواندن او و بعد هم ارضای نیاز او.

بنابراین چنین سطحی از نیازهایی که در غرب مدرن تعریف شده، نیازهایی مصنوعی است، نه نیاز طبیعی؛ انسان را آلوده و وابسته می کنند، بعد به حرکت در می آورند، ارضا می کنند و سپس ادعای ایجاد رفاه می کنند! در حالی که در انسان رنج مضاعف ایجاد می کنند؛ در انسانی که دغدغه این نیازها را نداشت و آرام و راحت بود، دغدغه ایجاد می کنند، او را به حرکت وا می دارند و می گویند تو را به رفاه می رسانیم! ولی کدام رفاه؟!

حالا سؤال این است که آیا به اندازه ای که در انسان نیاز ایجاد کردند، توانسته اند او را ارضا کنند یا مدام ضریب ایجاد نیاز، بیش از ارضا بوده است؟ درحقیقت سطح نیازی که ایجاد می کنند بالاتر از ارضا بوده و این همان پتانسیلی است که تبدیل به حرکت می شود؛ یعنی دائماً توسعه فقر بیش از توسعه ارضا بوده است و خط فقر و خط احساس نیاز را بالا می برند؛ برای مثال: آیا خط فقر اعلام شده در کشورها طبیعی است؟ آیا یک خانواده سه نفره با درآمد کمتر از نهصد هزار تومان، فقیر است؟ این واقعاً خط فقر طبیعی است؟! آیا اگر این خط فقر با احساس نیاز سی سال قبل اندازه گیری شود، این اندازه باز هم خط فقر بود؟ حقیقت این است که توسعه نیاز ایجاد شده است؛ برای مثال: در سی سال پیش مبلمان، یخچال های دیجیتالی، کولر و... نه جزو مصارف عمومی جوامع بودند، نه شرافت به حساب می آمدند، نه جزو نیازهای طبیعی انسان بودند؛ ولی الان جزو نیازهای عمومی هستند؛ اگر کسی کولر گازی نداشته باشد، نمی تواند زندگی کند؛ چون هم به آن عادت کرده، هم داشتنش جزو کرامت شده و اگر کسی نداشته باشد، تحقیر می شود؛ یعنی هم ارزش شده است، هم نیاز.

ایجاد فاصله طبقاتی در نظام نیاز و ارضای غرب

براساس نظام نیاز و ارضایی که در غرب ایجاد شده است جامعه یا خانواده ای که محصولات مدرن را ندارد، فقیر است؛ درحقیقت او را فقیر کرده اند! اگر این نیاز را نداشت، فقیر نبود، احساس فقر هم نمی کرد؛ یعنی در انسان فقر مصنوعی ایجاد کرده ولی او را ارضا نمی کنند؛ بنابراین در این چرخه، رشد نیاز مدام بر ارضای نیاز مقدم است؛ یعنی رنج نیاز همواره مقدم بر لذت ارضاست.

در چرخه فوق ایجاد نیاز، عمومی است ولی ارضا طبقاتی است؛ یعنی همه مردم تحریک می شوند ولی فقط یک طبقه خاص ارضا می شود؛ چون نظام حاکم یک نظام سرمایه داری است و نمی تواند طبقاتی نباشد. کمترین طبقه بندی در نظام سرمایه داری، پانزده برابری است و تا پانزده برابر جزو مدارج حقوقی رسمی محسوب می شود؛ بدین ترتیب فاصله ها در رأس هرم بسیار زیاد است. در این ارضای طبقاتی، همه را تحریک می کنند ولی طبقاتی ارضا می کنند؛ برای مثال: رسانه ها و جلوه های رفاه غربی عمومی است و همه را تحریک می کند ولی آیا همه می توانند از این رفاه بهره مند باشند یا اینکه سطح قدرتی که ایجاد می شود، نمی تواند آن نیازها را [ برای همه] ارضا کند؟

بنابراین سطح تحریک اکثریت جامعه به شدت با سطح ارضای آن ها فاصله دارد؛ در این نظام، داشتن ماشین مدرن، خانه مدرن، ویلای مدرن، لباس مدرن، خوراک مدرن و... هم جزو نیاز است، هم ارزش؛ ولی اکثریت جامعه نه می توانند این نیاز را ارضا کنند، نه می توانند به ارزش آن برسند؛ پس هم احساس حقارت می کنند، هم احساس رنج؛ اینجاست که همین تحقیر و تجلیل اجتماعی به عامل فرمانبری و تبعیت تبدیل می شود! بدین ترتیب عده ای احساس عزت می کنند و دیگران را افراد ذلیلی می دانند که باید از آن ها تبعیت کنند؛ این احساس به عامل حرکت نیز تبدیل می شود؛ یعنی با ایجاد نیاز انسان احساس می کند، هم باید داشته باشد تا لذت ببرد، هم باید داشته باشد تا شرافت پیدا کند؛ بنابراین تلاش می کند به آن نقطه برسد.

همین احساس شرافت و حقارت، عامل فرمانبری است. چرا يک کارگر در کارخانه از مدیر تبعیت می کند؟ یک عاملش این است که برای او شرافت قائل است. آیا این شرافت، شرافت ایمانی است؟! آیا آن مدیر مؤمن تر است؟! او مؤمن تر نیست بلکه در نظام بهره وری، سطح بهره وری مادی او بالا رفته و این بهره وری به ارزش و کرامت تبدیل شده است؛ برای مثال: با ماشین و ظاهری آنچنانی می آید و با کارگران متکبرانه برخورد می کند و...؛ همین ها عامل تحقیر و تبعیت هستند؛ «فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطَاعُوهُ»(زخرف/54)؛ این در حالی است که «المؤمن كَالْجَبَلِ الرَّاسِخِ لَا تُحَرِّكُه الْعَوَاصِف‏»؛ مؤمن با اتصال به عزت الهی مصداق «اعْتَصَمْتَ بِاللَّهِ فَعَزَزْت‏» می شود؛ اگر همه دنیا را مقابل او قرار دهند، تحریک نمی شود و اگر همه آن را به او بدهند، احساس شرافت نمی کند؛ «لَا يَزِيدُنِي كَثْرَةُ النَّاسِ مَعِي عِزَّةً وَ لَا تَفَرُّقُهُمْ عَنِّي وَحْشَة»؛ اگر همه دنیا را هم از او بگیرند، احساس حقارت نمی کند؛ ولی وقتی انسان پوک می شود، با یک کیف نو احساس شرافت می کند و با یک کیف کهنه، احساس حقارت.

مدیریت مادی چنین اثری دارد و شرافت و کرامت را به ارضای نیاز مادی گره می زند. کسی که بیشتر می تواند ارضا شود، احساس شرافت کرده و آن کسی که کمتر ارضا می شود، احساس حقارت می کند؛ پس این نظام را به ابزار تجلیل و تحقیر تبدیل کرده و با همین ابزار، بشر را مدیریت می کنند؛ کاری نمی کنند که حداقل کسی که ندارد، لطمه نخورد و عزیز النفس باشد؛ به این ترتیب تبعیت واقع می شود. آدمی که تهی شد، چون طرف مقابلش پول و قدرت دارد از او تبعیت می کند.

برخی می گفتند: چین دو میلیارد جمعیت را اداره می کند ولی شما نمی توانید هفتاد میلیون نفر را اداره کنید! در پاسخ گفتم: اگر دو میلیون گوسفند را به یک چوپان بدهند، آن ها را اداره می کند ولی اگر چهار انسان را به ده نفر بدهید، نمی توانند آن ها را اداره کنند؛ آدم است! وقتی بشر را به گوسفند تبدیل کردید، دو میلیارد نفر هم که باشند، اداره می شوند؛ ولی مدیریت انسانی که تهی نیست، یک مدیریت متفاوت است.

علت سختی کار انبیا علیهم السلام همین است؛ آن ها نمی خواستند انسان های تهی را مدیریت کنند. آن ها می خواستند انسان را به کرامت برسانند و انسان کریم را مدیریت کنند. آیا کل تمدن غرب می تواند فردی مثل سلمان فارسی را مدیریت کند؟! قطعاً نمی تواند. مگر الان غرب همه توان خود را به کار نگرفته و با تمام وجود نمی خواهد جمع کوچک انقلابیون شیعی بسیجی را نابود و مدیریت کند؟! هنر، صنعت، رسانه و همه امکانات خود را به کار گرفته ولی آیا می تواند آن ها را مدیریت کند؟! آیا توانسته بحران انقلاب اسلامی را حل کند؟! این ها مدیریت پذیر نیستند. همان کسی که دو میلیارد جمعیت را مدیریت می کند، نمی تواند ده میلیون بسیجی را مدیریت کند؛ چون این ها با آن ها تفاوت دارند.

شبهه عینی جریان تجدد در برابر اسلام، عامل تحقیر و فریفتگی فرهنگی

غرب نیاز مادی ایجاد می کند ـ نیاز یعنی فقر و رنج نداشتن ـ سپس این نیاز را به احساس کرامت و شرافت تبدیل می نماید؛ یعنی احساس حقارت از نداشتن ایجاد می کند؛ هم آن را به عامل تحريک تبديل مي کند، هم به عامل فرمان پذیری؛ البته باید توجه داشت که اولاً ارضا همیشه متأخر از نیاز است و ثانیاً نیاز عمومی است و ارضا طبقاتی؛ چون همه مردم رسانه ها، تلویزیون و تبلیغات گوناگون را می بینند ولی همگی ارضا نمی شوند؛ پس احساس حقارت می کنند؛ کم کم نه فقط در خود احساس حقارت می کنند، بلکه در فرهنگ خود هم احساس حقارت می نماین.

بنابرآنچه گفته شد این پرسش مطرح می شود که آیا شبهه فقط دو مقدمه است که کنار هم می گذارند و ذهن را به هم می ریزند؟! خیر؛ اصل شبهه، شبهه عینی است. شبهه عینی در مقابل اسلام، همین تمدن غرب است. وقتی رسانه ها نشان می دهند که انسان غربی با فشار دادن یک دکمه در یخچال را باز می کند، در ذهن مسلمان شبهه ایجاد می شود. کسی که چنین امکاناتی ندارد، با تعجب خیال می کند که در غرب معجزه شده است؛ بعد هم احساس می کند غربی ها انسان هایی شریف هستند و خود را بیچاره می بیند؛ چون نمی تواند با یک دکمه درب یخچال را باز کند! به تدریج هم تصور می کند که ریشه این ضعف از فرهنگ اسلام است و فرهنگ غرب، فرهنگ قوی تری است. کم کم به این فکر میکند که ادعاهای غربی ها بد هم نیست و مثلاً این حجاب را هم آخوندها به اسلام نسبت داده اند! بدین ترتیب انسان نسبت به فرهنگ خودش احساس تحقیر می کند. وقتی مسلمانان تا پیش از انقلاب اسلامی، از ایران و کشورهای شرقی به غرب می رفتند، به دلیل احساس حقارت، مسلمان بودن خود را مخفی می کردند؛ این نتیجه عملکرد غرب است.

بنابراین نیاز را توسعه می دهند و ابتدا به تجلیل و تحقیر و بعد آن را به احساس حقارت فردی، فریفتگی، شیفتگی و حقارت فرهنگی تبدیل می کنند و هویت انسان را از او می گیرند. انسانی که هویتش متکی به فرهنگ و دینش بود و احساس می کرد مسلمان و شیعه است، حالا احساس می کند که همه این هویت ها حقیرند؛ تا جایی که تصور می کند باید تمام هويتش به هویت و فرهنگ غربی تبدیل شود. غرب چنین کاری با جهان کرده است.

نیاز همگانی و ارضای طبقاتی، ویژگی نظام نیاز و ارضای نظام سرمایه داری غرب

نظام سرمایه داری غرب نیازها را طبقاتی ارضا می کند. ارضای طبقاتی در سطح عمومی، تا پانزده طبقه تعریف شده و به رأس و انتهای هرم که می رسد، تفاوت فاصله ها بی نهایت می شود؛ البته عبارت «بی نهایت» کمی مبالغه آمیز است؛ یعنی در رأس هرم پانصد نفر بالای میلیارد دلار ثروت دارند؛ ثروت نفر پایینی میلیارد و نفر بالایی میلیارد میلیارد است؛ کسی که کشتی خصوصی، شهرک خصوصی، هواپیما و فرودگاه خصوصی و... دارد. در سوی دیگر نیز کسانی هستند که توان تهیه یک وعده غذا هم ندارد؛ برای مثال: بخشی از جمعیت کشورهای افریقایی طی سال در اثر گرسنگی می میرند؛ در کشور عراق طی محاصره اقتصادی، ده ها هزار کودک در اثر گرسنگی مردند.

با اینکه همه را تحریک می کنند ولی نمی توانند همه را سیر کنند؛ در حالی که غربی ها برای سگ هایشان هم آشپزخانه دارند؛ این ها واقعیت های این دنیاست. این واقعیت ها در گذشته تعجب آور بود ولی امروزه وقتی رئیس جمهور آمریکا وارد کاخ ریاست جمهوری می شود، پیش از هر اقدامی ابتدا سگ خود را انتخاب می کند؛ این نشان از شرافت سگ در این نظام دارد؛ یعنی آدم را طوری مسخ کرده اند که هویتش با سگ نجس العین یکی شده است؛ روحش همان روح حیوان است و با یکدیگر مأنوس می شوند و زندگی می کنند؛ براساس آمارها حدود هشتاد درصد از زنان آلمانی زندگی با سگ را به زندگی با فرزندشان ترجیح می دهند.

غرب مدعی ایجاد رفاه است؛ آن ها با مقایسه مقدار خوراک مصرفی، نوع مسکن، پوشاک و شیوه مسافرت بشر در گذشته و حال، ادعا می کنند که در این دوره رفاه افزایش یافته است؛ ولی واقعیت این است که بشر در گذشته به چنین رفت و آمد و مسافرتی احساس نیاز نمی کرد و تمدن مدرن او را به این رفت و آمد مضطر کرد تا در مقیاس هزار کیلومتر به شکل مستمر رفت و آمد کند؛ سپس ابزار این نوع مسافرت را هم تولید کرد. بشر در گذشته راحت بود، چون نه احساس نیاز داشت، نه به این سفرهای طولانی می رفت.

پس گسترش نیاز، مقدم بر ارضاست. این گسترش نیاز تبدیل به تحقیر و تجلیل و سپس فریفتگی و انحلال انسان در یک فرهنگ دیگر شده، به سلب هویت می انجامد؛ این معنی «فَاسْتَخَف‏»(زخرف/54) است؛ به سخن ساده، انسان تهی می شود. یک میلیارد نفر از این آدم ها را می توان با یک سخنرانی اداره کرد؛ در ادامه نیز ارضا طبقاتی می شود. تا جایی که تفاوت ها بین ثروت های بالای میلیارد دلار و شکم های گرسنه متغیر می گردد؛ چنان که امروزه بیش از پنجاه درصد از ثروت دنیا در اختیار چند صد خانواده است. این همه تلاش، به ثروت تبدیل ولی این ثروت ها چگونه تقسیم شده است؟ پنجاه درصد در اختیار عده ای محدود و پنجاه درصد هم برای دیگران.

در جای دیگر هرم این اختلاف طبقاتی باز هم برقرار است. قرآن کریم می فرماید: فرعون یک ملت گرد خود ایجاد کرده بود. نظام غرب هم، ملت ایجاد کرده است. طبقه بعدي آن ها، ملتی است که گرد خود ایجاد کرده اند. آن ها هم به نسبت، سهم دیگری را می برند و ته مانده آن هم به جامعه جهانی می رسد. برای درک بهتر این موضوع می توان سطح مصرف سالانه انرژی را در کل جهان و تک تک قاره ها با آمریکا مقایسه کرد؛ البته آمار سرانه مصرف در آمریکا قابل اعتماد نیست چون مصرف را جمع و بعد تقسیم بر آحاد می کنند؛ برای یافتن آمار حقیقی باید هرم مصرف را دید و تفاوت سرانه مصرف در رأس هرم و کف هرم را مقایسه کرد؛ آیا این رفاه است؟! هرگز. آیا رفاه بشر بیشتر شده است؟ هرگز! بلکه خیلی بدتر شده است.

در دوره های گذشته تمدن مادی و پرچمداران بت پرستی در جهان هرگز چنین ابزاری نداشتند که بتوانند بشر را تا این حد به دنیا تحریص و تحریک کنند؛ تا جایی که از نداشتن دنیا رنج ببرد و از اینکه نمی تواند در این مناسبات زندگی کند یا از اینکه مثلاً با چادر وارد جامعه شود، احساس حقارت نماید؛ غرب باعث شده حتی یک مؤمن که چادر یا لباس روحانیت پوشیده است، اگر کمی روحیه اش ضعیف باشد، در شمال شهر تهران احساس حقارت کند؛ صحبت از اروپا نیست! صحبت از شمال شهر تهران است! آیا این رفاه است؟!

بنابراین آنچه را که غرب ادعا می کند اصلاً رفاه نیست؛ علاوه بر این حتی اگر بشر ارضا هم بشود امکان ندارد تحقیر نشود. آدمی که به دنیا تعلق پیدا کرد، عزیز نیست؛ «اعتصمت بالله فعززت»؛ انسان با اعتصام به دنیا حتی اگر به دنیا هم برسد، به عزت نمی رسد؛ تحلیل این مطلب عمیق است. ممکن است تحقیر نشود و بلکه ارضا شود؛ یعنی سطح ارضا بیش از تحریک باشد و به قدری به او بدهند که اشباع و منزجر شود؛ در طوایف مخصوصی در دنیا همین گونه است؛ به قدری ارضا می شوند که در اثر کثرت ارضای مادی اصلا ًراهی ندارند و در دنیا به بن بست می رسند و به بیماری روانی مبتلا می شوند.

ملالت و رنج، نقطه پایانی نظام نیاز و ارضای نظام سرمایه داری غرب

حال حتی اگر نیاز به شکل طبقاتی ارضا نشود و فرایندي نیز که همه را تحریک می کند، بتواند همه را ارضا نماید، و ارضا نیز طبقاتی و همراه با تحقیر نباشد و تحقیر را نیز به عامل فرمان پذیری تبدیل نکند ولی باز هم این فرایند در متن خود رنج آور است؛ چرا که اگر شدت تعلق به دنیا ایجاد شد حتی اگر ارضا هم محقق شود، در متن این تعلق و ارضا، رنج نهفته است؛ اصلاً خاصیت محبوب های فانی همین است که تعلق به آن ها رنج می آورد، ارضائشان هم رنج می آورد؛ در لحظه وصالشان، رنج فراق هست؛ چون فانی هستند و انسان باقی است؛ انسان بقای خود را می فهمد، فنای آن ها را هم می فهمد؛ سنخ وجود انسان برای تعلق به این ها آفریده نشده است. این ها مانع آن نیاز اصلی )نیاز به قرب( که در فطرت انسان است و انسان از ارضا نشدنش رنج می برد، هستند. حتی اگر آن موانع هم نباشد، رفاهی که غرب ایجاد می کند، مانع رسیدن به آن نیاز حقیقی انسان است.

در ادبیات دینی ما آمده است: «الدُّنیا َو الآخِرَه ذَرَتان»؛ به اندازه ای که به دنیا تعلق پیدا شود، تعلق به آخرت کم می شود و به همان اندازه، رنج دوری فطرت انسان از قرب الهی شدید می گردد؛ در این صورت محال است انسان لذت ببرد، بلکه بی تردید رنج خواهد کشید؛ بنابراین نیازی که در انسان تشدید می کند، تبدیل به رنج می شود.

برعکس در دستگاه الهی اولاً این نیاز کنترل شده و به اندازه نیاز طبیعی انسان است و ثانیاً به بستر تقرب تبدیل می شود. در دستگاه انبیا علیهم السلام روی نیازهای طبیعی خط بطلان نمی کشند؛ چراکه نیازها طریق ارتباط با خدا هستند؛ فقر انسان الی الله است؛ «أَنتُمُ الْفُقَرَاء إِلَى اللَّهِ»(فاطر/15). انبیا علهیم السلام این فقر و ارضای آن را به اضطرار و شکر تبدیل می کنند؛ یعنی نیاز انسان در مدیریت الهی به اضطرار الی الله و شکر از نعمت الهی تبدیل می شود. انسان ابتدا مضطر می شود، سپس خدای متعال او را اداره می کند تا به شکر می رسد. او همواره میان اضطرار و شکر حرکت می کند.

این امر با اینکه انسان همواره میان اضطراب نیاز به ماده و اعتماد به ماده حرکت کند، تفاوت دارد. چرخه نیاز و ارضا در دستگاه مادی، چرخه اضطرار به ماده است؛ در این چرخه انسان احساس می کند مثلاً باید فرشی را با نقشه خاصی داشته باشد؛ یعنی به فرش و نقشه آن احساس نیاز می کند و از نبودن آن نقشه رنج می برد؛ او احساس نیاز به خدا ندارد و از نبودن او رنج نمی برد؛ یعنی نیاز خود را هم نیاز به رحمت نمی بیند. بعد هم وقتی به آن می رسد، از راه رفتن روی آن فرش لذت می برد؛ یعنی سکون به اسباب پیدا می کند. اضطرار به اسباب و سکون به اسباب، غیر از اضطرار الی الله و رسیدن به شکر و حمد است. در نقطه مقابل این حالت، سکون به حضور، عنایت و لطف خدای متعال مطرح است؛ «اَللّهُمَ اَجعَل نَفسی مُطمَئِنَّهً بِقَدَرکَ راضیهً»؛ این حالت با حالتی که انسان به دنیا اضطرار پیدا کند و اگر به آن نرسد، رنج ببرد و اگر برسد، به دنیا اعتماد کند، بسیار متفاوت است.

حقیقت چرخه نیاز و ارضا، هیچ یک از آن اشکال ها را هم که نداشته باشد، بی تردید موجب شرک و اعتماد به پدیده هاي فانی می شود که این خود عامل اضطراب است؛ اعتماد به تکیه گاهی که شکننده است! این امنیت، خودش مضطرب است. لذت از فضاهایی که باقی نیستند لذتی است که در دل خود اضطراب می آورد. آدمی که در بهار از زیبایی بهار لذت می برد، در متن و عمق این لذت، رنج فراق بهار را می کشد؛ چون می داند که این شکوفه ها می ریزند و این صحنه های زیبا در حال جمع شدن هستند؛ ولی کسی که در متن زیبایی های بهار، جلال و جمال حضرت حق را می بیند، می داند که این جلوه های جمال (جمال حضرت حق) همیشه هستند؛ جلوه ای می رود و جلوه ای دیگر می آید. او تعلق به جلوه ندارد بلکه تعلق به صاحب جمال دارد؛ یعنی این جلوه، مَعبَر محبت صاحب جمال می شود و او همواره با من است؛ او دائماً جلوه های جدید و جلوه های کامل تر دارد؛ البته تعبیر «جلوه» هم غلط است؛ بلکه آیات کامل تری دارد؛ این تعلق متفاوت است.

بنابراین اصلی ترین اشکال چرخه رفاه مادی این است که انسان را مسخ می کند؛ انسانی را که باید به اضطرار الی الله برسد و در سایه این اضطرار، اعتماد الی الله و امنیت به قضا و قدر الهی پیدا کند، مضطر و مُعتَمد به دنیا می کند. در متن این اضطرار و اعتماد، چرخه اضطراب، ناامنی، رنج و... وجود دارد.

آنچه گفته شد تعریفی از رفاه غربی براساس بنیان های معرفتی ما بود. غرب مدعی رفاه است! تمدن مادی غرب، هرگز سطح رفاه عمومی را افزایش نداده بلکه رنج فقر را افزایش داده و آن را به اضطراب تبدیل کرده است؛ بلکه آن را به ابزار مدیریت مادی و تسخیر انسان به نفع یک اقلیت مستکبر تبدیل کرده است؛ اقلیت مستکبری که از روح انسان ها مانند مواد غذايي تغذیه می کند و فربه می شود؛ این اقلیت از توجه نفوس به خود و از تحقیر نفوس در مقابل خود لذت می برد. مستکبر و متکبر یعنی همین؛ از حقارت دیگران در مقابل خود لذت می برد. غرب چنین چرخه ای را ایجاد کرد.

فرآیند نیاز و ارضای غرب، فرایند تحقیر انسان در مقابل استکبار خود و ابتهاج غرب به این تحقیر است؛ مانند معتادی که او را با مواد مخدر تحقیر می کنند و از این تحقیر لذت می برند. کل دنیای مادی ابزار تحقیر انسان به دست ابلیس و اولیای طاغوت و بهجت به این لذت است؛ آیا این رفاه و کرامت انسانی است؟! این نه بهجت است، نه کرامت انسان، و نه رفاه. در گذشته تلویزیون سریالی به نام سازدهنی پخش می کرد؛ بچه ای در بشاگرد یک سازدهنی داشت و بچه های آنجا اصلاً از این نوع اسباب بازی ها ندیده بودند؛ گاهی مقابل بچه های دیگر ساز می زد و همه را دور خودش جمع می کرد؛ همه خوششان می آمد و می گفتند: به ما هم بده. او هم از بچه ها کولی می گرفت و ساز را مقابل دهانشان می گرفت تا ساز بزنند. کمی که ساز می زدند ساز را از جلوی دهنشان می کشید؛ بعد می گفت: باید این طوری بدوی تا دوباره ساز را مقابل دهانت بگذارم؛ یعنی به وسیله یک ساز دهنی اول آن ها را به خودش متعلّق می کرد، بعد تحقیرشان می کرد و سوارشان می شد و فرماندهی می کرد؛ فقط چون يک ساز دهنی داشت.

همه تمدن مادی غرب و رفاه آن، از ابتدا تا پایان، همان ساز دهنی شیطان است؛ کل تمدن پیچیده پانصد ساله غرب سازدهنی شیطان است که مقابل دهان بشر می گذارد و ما را تحقیر می کند؛ «لآمرنّهم» تعبیر قرآن است؛ اول دعوت می کند، وقتی آمدند، به آن ها فرمان می دهد و بر آن ها سلطه پیدا می کند؛ «إِنَّما سُلْطانُهُ عَلَي الَّذينَ يَتَوَلَّوْنَهُ»(نحل/100)؛ سازدهنی شیطان، همین دنیا و رفاه مادی، و ابزار تحقیر و استکبار است. شیطان به قدری دنائت نفس دارد که از تحقیر انسان لذت می برد. جریان استکبار همین طور است.

حال آیا این تمدن، تمدن خوبی است؟ کجای این تمدن خوب است؟! چرا می گویید خوب است؟! چرا باید از دهان یک طلبه حوزوی شنیده شود که این تمدن خوب است، رفاهش خوب است؟! کجاي رفاه غرب خوب است؟! چرا نگاه جامع نمی کنیم؟! من گاهی که این جمله سید جمال را می شنوم، واقعاً متحیر می شوم؛ او می گوید: من در غرب، اسلام را دیدم و مسلمانی ندیدم، آمدم اینجا مسلمانی دیدم و اسلام ندیدم؛ این چه حرفی است که این سید بزرگوار می گوید؟! بحث از آحاد مردم نیست؛ در کاخ فرعون هم یک نفر مؤمن آل فرعون زندگی می کرد؛ همسر فرعون از موحدین عالم است. ما درباره مصداق بحث نمی کنیم.

آیا جریان غرب، جریان اسلام است؟! آیا جریان دنیا پرستی، تحریص به دنیا، دنائت نفس در مقابل دنیا، تحقیر انسان به دنیا، محوریت دنیا در تحقیر و تجلیل ها، تغییر ارزش ها به نحوی که انسان ها احساس ذلت کنند، همان جریان اسلام است؟! کجایش خوب است؟! درباره رفاه غرب توضیح دادیم، سایر موضوعات آن هم همین گونه است. امنیت آنجا حتماً اضطراب بیشتر ایجاد می کند؛ هم به لحاظ روانی، هم به لحاظ اجتماعی. غذب واقعاً توسعة اضطراب ایجاد کرده است؛ آیا بشر در پانصد سال پیش از زرادخانه های اتمی می ترسید؟! مؤمنان در سایه ولایت هستند که نمی ترسند؛ «وَلَايَةُ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ حِصْنِي فَمَنْ دَخَلَ حِصْنِي أَمِنَ مِنْ عَذَابِي‏» آمریکا تهدید می کند ولی مؤمنین نمی ترسند؛ در حالی که دیگران می ترسند. آمریکا کشتی اش را حرکت می دهد، دیگران تسلیم می شوند ولی می گوید: من ایران را با بمب اتم می زنم، مردم ایران نمی ترسند؛ چون سپر ولایت حضرت امیر علیه السلام روی سر آن هاست. خلاصه اینکه به نظر می رسد باید غرب مدرن و انقلاب اسلامی را براساس مبانی خودمان بشناسیم و نسبت بین این دو را برقرار کنیم تا قادر به برنامه ریزی باشیم.