نسخه آزمایشی
دوشنبه, 01 مرداد 1403 - Mon, 22 Jul 2024

شب میلاد حضرت علی اکبر/ رسیدن به بهترین شاکله در فرصن کوتاه دنیا در همراهی امام

متن زیر سخنان آیت الله میرباقری به تاریخ 22 اسفندماه 1400 است، که به مناسبت میلاد حضرت علی اکبر علیه السلام در هیات قاسم بن الحسن علیهما السلام در تهران ایراد فرمودند. ایشان در این جلسه بیان میدارند؛ خدای متعال ما را از عوالم گذشته به عالم ارض فرستاده است و در این عالم ما را مبتلای به امتحاناتی می کند تا به بهترین شاکله برسیم و «أَحْسَنُ عَمَلاً» بشویم. برای این که به این نقطه برسیم هم امکاناتی را در اختیار ما قرار داده است. مهم ترین نکته در این مسیر این است که خدای متعال شب قدری برای ما قرار داده است که اگر به حقیقت آن شب، که وجود مقدس امام معصوم است برسیم، راه صد ساله را یک شبه طی می کنیم. این شب قدر یا به تعبیر دیگر امام معصوم مهم ترین و بزرگ ترین نعمتی است که خدای متعال به ما داده است؛ لذا در روز قیامت هم از ما اینگونه نسبت به این نعمت سؤال می شود. البته در مقابل امام که بزرگ ترین نعمت الهی است، شکوفه های دنیایی قرار دارد که انسان ها را در این دنیا به خود جذب می کند؛ این شکوفه ها همان غل و زنجیر هایی هستند که در قیامت پرده از آن ها برداشته می شود. لذا اگر کسی در این دنیا خود را به امام نرساند و درگیر شکوفه های دنیا بشود، در قیامت گرفتار عذاب می شود و این نتیجه انتخاب خود اوست.

دنیا محل ابتلاء

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيم  بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم  الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِين  وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِين  وَ اللَّعْنَةُ عَلَى أَعْدَائِهِم  أَجْمَعِين . در قرآن کریم این گونه آمده است که ما بر اساس تدبیر الهی و در مسیر خلقت مان به این عالم که عالم ارض است، هبوط کرده ایم. حالا چه ما بخواهیم و چه نخواهیم، این مسیر طی شده است و این هبوط اتفاق افتاده و ما در این عالم قرار گرفته ایم. در مورد سیری که انسان پشت سر گذاشته و به عالم ارض آمده، در سوره مبارکه انسان این گونه آمده است که ما شما را از دور دست ها آورده ایم؛ یعنی اینگونه نیست که ما شما را در زمین خلق کرده باشیم و گذشته ای نداشته باشید؛ «هَلْ أَتى  عَلَى الْإِنْسانِ حينٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُنْ شَيْئاً مَذْكُوراً»(انسان/1). یک دورانی بر شما گذشته که شما قابل ذکر نبودید. در روایات ذیل این آیه هم آمده است «كَانَ شَيْئاً وَ لَمْ يَكُنْ مَذْكُوراً»(1).

پس ما از عوالمی گذشته ایم و به اینجا آمده ایم. بعد هم در اینجا از نطفه رشد کردیم؛ «إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشاجٍ نَبْتَليهِ فَجَعَلْناهُ سَميعاً بَصيراً»(انسان/2). خدای متعال بعد از آن سیر، ما را از یک نطفه ای آفرید که در آن نطفه استعداد های مختلفی قرار داشته است؛ لذا از آن تعبیر به «أَمْشاجٍ» می کند. سپس ما را مورد ابتلا و امتحان قرار می دهد. بنابراین عالم ارض، دوران ابتلای ماست و در این ابتلائات است که ما رشد می کنیم و به فعلیت می رسیم. حالا در همین عالم ارض یا بهشتی می شویم و یا جهنمی. پس ما به عالم ارض آمده ایم و باید از این عالم هم عبور کنیم؛ چاره دیگری هم نداریم. همه امکانات هم برای عبور ما از این عالم فراهم است. البته این که خدای متعال ما را در این عالم قرار داده و از ما امتحان می گیرد، نکته ای دارد؛ این امر به خاطر این است که خدای متعال یک امانتی به ما داده است؛ «إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ»(احزاب/72). یکی از برداشت هایی که از این آيه مبارکه می توان داشت، این است که این منزلت از اختیاری که به ما داده اند، همان امانت الهی است و ما باید این امانت را بر اساس عهدی که با خدای متعال داریم، برای او خرج کنیم و به کار ببندیم.

بنابراین در این عالم برای پس دادن یک امتحان خوب چیزی کم نیست و همه چیز مهیاست. در سوره مبارکه ملک هم آمده است «الَّذي خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَياةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً»(ملک/2)؛ خدای متعال این عالم موت و حیات را آفرید تا شما را مورد ابتلا قرار بدهد. البته ذیل این آیه باید گفت که موت و حیات، دو معنا دارد؛ یک معنای ظاهری و یک معنای باطنی. معنای ظاهری آيه این است که اگر در این عالم موت نبود و بنا بود، ما برای همیشه در این عالم زنده بمانیم، دیگر امتحان پس دادن خیلی سخت بود و بستر خوب شدن آدم فراهم نبود؛ اگر هم حیاتی به ما نمی دادند، باز هم نمی شد امتحانی پس داد. لذا هم حیات را برای ما آفریده اند و هم موتی را قرار دادند که بعد از آن یک حیات دیگری است. بنابراین فرصت بین این حیات و موت که فرصت ابتلاء و امتحان ماست، فرصت بسیار خوبی است.

غایت این امتحان هم این است که انسان «أَحْسَنُ عَمَلاً» بشود. در روایت این گونه آمده است که احسن عملا یعنی «أخلص عملا»؛ یعنی انسان می تواند در این امتحانات خالص ترین اعمال را داشته باشد و به نقطه اخلاص برسد. وقتی به اینجا برسد، تمام کار هایش «أَحْسَنُ عَمَلاً» می شود. زمانی که انسان مشغول به دنیا و نفس و شیطنت است، عملش عمل خوب نیست؛ زمانی عملش خوب می شود که وارد وادی بندگی بشود؛ حالا در این وادی باید بکوشد که به بهترین مقام بندگی برسد و «أَحْسَنُ عَمَلاً» بشود. یعنی باید بنده ای بشود که دیگر برای رغبت در ثواب یا ترس از عقوبت، عبادت نمی کند و خالصانه خدا را می پرستد.(2)

بنابراین خدای متعال می فرماید من عالم را به گونه ای خلق کرده ام که شما می توانید در این عالم به مقام «أَحْسَنُ عَمَلاً» برسید. گفته شد که در تفسیر «أَحْسَنُ عَمَلاً» در روایات ما آمده است که انسان باید خالص ترین عمل را داشته باشد؛ این امر خودش لازمه این است که انسان بهترین شاکله را پیدا کند. در قرآن کریم آمده است که انسان بر اساس شاکله اش عمل می کند؛ لذا خالص ترین عمل ناشی از خالص ترین و بهترین شاکله است. لذا انسان می تواند در این عالم بهترین شاکله را برای خودش رقم بزند. اینجاست که انسان «أَحْسَنُ عَمَلاً» می شود.

این مواردی که بیان شد، معنای ظاهری آیه شریفه بود، اما این آیه یک تأویلی هم دارد. در تأویل این آیه می توان این گونه گفت که ما در این دنیا و در عالم ارض با دو دریچه مواجه می شویم که به روی ما گشوده شده است؛ یکی از این ها عالم حیات است و دیگری عالم موت. یعنی ما در این دنیا در لبالب این دو عالم زندگی می کنیم و می توانیم وارد هر کدام از این دو بشویم. «وَ ما هذِهِ الْحَياةُ الدُّنْيا إِلاَّ لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ»(عنکبوت/64)؛ عالم حیاتی که در عالم ارض قرار دارد، یک بابی است برای ورود به دار آخرت که دار الحَیَوان است؛ این در از همین دنیا به روی ما باز شده است و ما می توانیم وارد آن شویم و در آن دار حیات زندگی کنیم. بنابراین ابتلاء ما این است که در این عالم ارض بین این دو عالم موت و حیات قرار گرفته ایم و باید بین این دو انتخاب کنیم. ما هم می توانیم وارد عالم حیات بشویم و هم می توانیم وارد عالم موت بشویم. در هر دو عالم در همین دنیا به روی ما باز است.

عالم موت و حیات

در قرآن کریم آیاتی آمده است که این دو عالم موت و حیات را با یک دیگر مقایسه می کند و تعابیر عجیبی به کار می برد. در یک جا می فرماید: «وَ ما يَسْتَوِي الْأَعْمى  وَ الْبَصيرُ»(فاطر/19)؛ یعنی آدم بینا و آدم نابینا یکی نیستند. گویا در این دنیا یک وادی عمایه و کوری داریم و یک عالم بصیرت و انسان ها در این دو دسته قرار می گیرند. هردو این وادی ها هم در همین عالم ارض اند. سپس می فرماید: «وَ لاَ الظُّلُماتُ وَ لاَ النُّورُ»(فاطر/20)؛ از این وادی عمایه و بصیرت در اینجا تعبیر به وادی ظلمات و نور شده است. سپس می فرماید: «وَ لاَ الظِّلُّ وَ لاَ الْحَرُورُ»(فاطر/21)؛ خنکای سایه و حرارت آفتاب هم با هم یکی نیستند و دو وادی جدا گانه اند. در روایات هم داریم که وادی ظل، وادی حضرت امیر و وادی حرور، وادی دشمنان ایشان است.

سپس می فرماید: «وَ ما يَسْتَوِي الْأَحْياءُ وَ لاَ الْأَمْواتُ إِنَّ اللَّهَ يُسْمِعُ مَنْ يَشاءُ وَ ما أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِي الْقُبُورِ»(فاطر/22)؛ گویا یک عده ای که دارند در عالم ارض زندگی می کنند، در قبر هایشان هستند. دقت کنید که مقصود آیه شریفه اجساد مرده ها نیست؛ اگر منظور اجساد بود که مؤمنین کامل هم فوت می کنند و وارد عالم برزخ می شوند. بنابراین مقصود آیه این نیست، بلکه مقصود این است که یک عده ای که همین الان بر روی زمین زندگی می کنند، در قبر هایشان هستند. خدای متعال خطاب به نبی اکرم می فرماید این هایی که در قبرند، صدای تو را نمی شنوند. تو لسان الله هستی و کلام شما کلام خداست، ولی سخن تو به آن ها نمی رسد.

بنابراین ما به این عالم آمده ایم و تا زمانش برسد، باید بمانیم؛ «وَ لَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتاعٌ إِلى  حينٍ»(بقره/36). حالا در این عالم دو در به سوی ما گشوده می شود که در این آیات توصیفاتش آمد؛ «وَ ما يَسْتَوِي الْأَعْمى  وَ الْبَصيرُ * وَ لاَ الظُّلُماتُ وَ لاَ النُّورُ * وَ لاَ الظِّلُّ وَ لاَ الْحَرُورُ * وَ ما يَسْتَوِي الْأَحْياءُ وَ لاَ الْأَمْواتُ». بنابراین هر دوی این عوالم در همین عالم ارض قرار دارند. لذا برای انسان در عالم ارض هم ممکن است که وارد وادی حیات بشود و هم ممکن است که وارد وادی موت بشود. این وادی ها هم اسامی مختلف دارند؛ نور و ظلمات، ظل و حرور، بصیرت و عمایه اسامی دیگر این دو وادی هستند که در عالم ارض قرار دارند.

ابتلائاتی که در این عالم برای ما رخ می دهد هم ابتلاء ما به این دو راهی هاست. یعنی ما را بر سر این دو راهی ها قرار می دهند و ما می توانیم وارد هر کدام یک از این دو وادی که می خواهیم بشویم. اینجا این سؤال پیش می آید که مگر انسان بی عقل است که انتخاب غلط بکند؟ این چه امتحانی است که آدم را بگذارند بین بهشت و جهنم و بگویند انتخاب کن؟ معلوم است که آدم بهشت را انتخاب می کند! انسان بین بینایی و کوری و تاریکی و نور معلوم است که به سمت بینایی و نور می رود. این چه ابتلائی است؟

ظاهر امر این گونه است که امتحانات اگر به این شکل باشند آسان اند، اما در عمل به این راحتی ها نیست. در روایتی آمده است وقتی خدای متعال بهشت را می خواست خلق کند، به ملائکه فرمود می خواهم بهشتی خلق کنم با این خصوصیات؛ ملائکه گفتند پیداست که همه مردم مشتری این بهشت می شوند؛ چه کسی است که مشتری این بهشت نباشد؟ خدای متعال فرمود که من این بهشت را در پوشش یک سختی هایی قرار می دهم. لذا ملائکه متوجه شدند که مشتری این بهشت خیلی کم است و هر کسی حاضر نیست با این سختی ها وارد بهشت بشود. لذا مشتری های بهشت فقط کسانی اند که می فهمند که در پس این سختی چه چیزی قرار دارد که تعدادشان خیلی کم است. بعد از این ماجرا، خدای متعال جهنم را به ملائکه نشان داد و دوباره این ها گفتند معلوم است که کسی جهنم را انتخاب نمی کند؛ اما وقتی خدای متعال جهنم را در شهوات پیچید، ملائکه گفتند خیلی ها این جهنم را انتخاب می کنند و همین راه را می روند.

بنابراین ابتلاء ما این اس؛. دو وادی در مقابل ماست که یکی بهشت است و دیگری جهنم؛ اما انتخاب بین این ها به این آسانی نیست. اگر بخواهی وارد وادی بهشت بشوی مسیری را باید طی کنی؛ برای ورود به وادی جهنم هم همین طور. لذا ابتلاء ما این است که بر سر این دو راهی ها قرار می گیریم و باید یکی از این دو مسیر را انتخاب کنیم. گاهی فتنه ها و امتحانات الهی به جایی می رسند که خیلی انتخاب سخت می شود. انسان وقتی می شنود که ابتلاء بین بهشت و جهنم است، بین امیرالمؤمنین و دیگران است، خیال می کند این امتحان راحت است و پیداست که باید امیرالمؤمنین را انتخاب کرد؛ پیداست که بین سید الشهدا و یزید باید چه کسی را انتخاب کرد. اما در عمل به گونه ای می شود که قومی چنان کج می روند که برای رضایت یزید می آیند و با سید الشهدا درگیر می شوند.

بنابراین این امتحانات الهی خیلی سخت است و به این سادگی نیست. کسی می تواند از پس این امتحانات بر بیاید که از باطن این ماجراها خبر داشته باشد. در روایت هم داریم که ما صبوریم «إِنَّا صُبَّرٌ وَ شِيعَتُنَا أَصْبَرُ مِنَّا»(3)؛ یعنی شیعیان ما از ما صبورترند؛ علتش هم این است که ما پشت پرده را می بینیم، ولی شیعیان نمی بینند. لذا موفقیت در این امتحانات برای شیعیان سخت است.

شکوفه های دنیا یا سختی های راه حق

خدای متعال در قرآن کریم خطاب به نبی اکرم می فرماید: «وَ لا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِلى  ما مَتَّعْنا بِهِ أَزْواجاً مِنْهُمْ زَهْرَةَ الْحَياةِ الدُّنْيا لِنَفْتِنَهُمْ فيهِ وَ رِزْقُ رَبِّكَ خَيْرٌ وَ أَبْقى »(طه/131)، ما شکوفه های متنوع دنیا را در دست این کفار و مشرکین سبز قرار داده ایم، اما شما چشمتان را به این شکوفه ها ندوزید. «وَ لا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ» دلالت به دو چشم دارد؛ یعنی هم چشم دل و هم چشم سر. حالا آیا پیامبر اهل چشم دوختن به این چیزهاست؟! در روایت این گونه آمده است که ایشان برای ما غصه دار بودند، چون ما نمی فهمیم و فکر می کنیم این شکوفه ها اصل است.

بنابراین ما مدام در این عالم در معرض امتحانیم. برخی خیال می کردند همین که پیامبر به مدینه بیایند و حکومت تشکیل بدهند، کار تمام است و همه چیز درست می شود؛ خیر، بعد از تشکیل حکومت تازه نوبت اصحاب صفه است. این ها گاهی دو نفرشان یک لباس داشتند که ساتر برای نماز بود؛ نفر اول می پوشید نماز می خواند و بعد به دیگری می داد. در مورد جنگ تبوک نقل شده گاهی دو سرباز مشترکا یک خرما در طول روز می خوردند. این سختی ها در این مسیر هست. لذا پیامبر غصه این ها را می خوردند. البته ایشان می فهمند که دارند چه کار می کند، منتها نگران این مردم بودند که دست قریش را می دیدند پر است و امکانات دارند.

لذا طبق روایت بعد از این که پیامبر غصه دار این مطلب شدند، ملکی از آسمان مأمور شد و آمد و کلید گنج های زمین را به محضر حضرت آورد. اگر حضرت این گنج ها را قبول می کردند، به حسب ظاهر همه چیز آباد می شد، اما قبول نکردند و فرمودند: «الدُّنْيَا دَارُ مَنْ لَا دَارَ لَهُ»(4)؛ من می خواهم یک خانه ای برای این ها بسازم، نمی خواهم در این ویرانکده این ها را ساکن کنم. این دنیا که دست فرعون و نمرود هم بهش می رسد؛ من می خواهم یک دار دیگری برای این ها بسازم. لذا «وَ لا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِلى  ما مَتَّعْنا بِهِ أَزْواجاً مِنْهُمْ زَهْرَةَ الْحَياةِ الدُّنْيا» را باید این گونه فهم کرد. این شکوفه های دنیا را به فرعون و نمرود و قارون هم دادیم، ولی «لِنَفْتِنَهُمْ فيهِ» این ها فتنه و امتحان است. سپس به پیامبر می فرماید: «وَ رِزْقُ رَبِّكَ خَيْرٌ وَ أَبْقى»؛ آن چیزی که برای شما گذاشته ایم چیز بهتری است و از این جنس نیست. رب تو برای تو و همراهان تو یک سفره دیگری پهن کرده که دیگر قارون و فرعون بر سر آن نیستند.

خدای متعال در سوره مبارکه انبیاء وقتی داستان حضرت موسی را ذکر می کند، می فرماید: «إِنَّ قارُونَ كانَ مِنْ قَوْمِ مُوسى  فَبَغى  عَلَيْهِمْ»(قصص/76)؛ قارون از قوم حضرت موسی بود، منتها علیه حضرت موسی و قوم خودش طغیان کرد و به طرف فرعون رفت. سپس می فرماید: «وَ آتَيْناهُ مِنَ الْكُنُوزِ ما إِنَّ مَفاتِحَهُ لَتَنُوأُ بِالْعُصْبَةِ أُولِي الْقُوَّةِ»؛ ما به قدری به او گنج دادیم که آدم های توانا به زور بار کلید هایش را می کشیدند. در بعضی از نقل ها دارد که قارون از حضرت موسی کیمیا یاد گرفته بود و اینگونه برای خودش طلا درست می کرد. بعد از این که علیه قوم خودش طغیان کرد، این امکاناتی که به دست آورده بود را می آورد و به رخ طرفداران حضرت موسی می کشید.

در اینجا قرآن کریم می فرماید طرفداران حضرت موسی به دو دسته تقسیم شدند؛ یک دسته شان وقتی این شکوه ظاهری را می دیدند، می گفتند: «يا لَيْتَ لَنا مِثْلَ ما أُوتِيَ قارُونُ إِنَّهُ لَذُو حَظٍّ عَظيمٍ»(قصص/79)؛ یعنی ای کاش ما هم مثل قارون این اموال را داشتیم. غر می زدند که موسی تو برای ما چه آوردی؟ کنار تو بودن برای ما چه داشته؟ اما در مورد دسته دوم قرآن می فرماید: «وَ قالَ الَّذينَ أُوتُوا الْعِلْمَ»(قصص/80)؛ یعنی آن هایی که خدای متعال بهشان بهره ای داده بود و پشت صحنه ها را می دیدند و علمی داشتند، می گفتند: «وَيْلَكُمْ ثَوابُ اللَّهِ خَيْرٌ لِمَنْ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً»؛ یعنی آیا شما ثواب خدا را با گنج قارون یکی می کنید؟

بنابراین ابتلائات دنیایی این گونه اند. لذا هر کسی نمی تواند وارد بهشت شود و به این راحتی نیست و سختی دارد. انسان برای رسیدن به بهشت باید از این گنج های دنیایی بگذرد و الا اگر قرار بود، بهشت به این راحتی ها باشد که دیگر ابتلائی رخ نمی داد. جهنم هم همین گونه است؛ اگر جهنم همراه با لذات و شهوات نمی بود، کسی به سمتش نمی رود، ولی الان که این گونه است، خیلی ها به سمت جهنم می روند. پس جهانی که خدا خلق کرده، یک طرفش شکوفه هایی دارد، اما در مقابل آن یک عالم دیگری هم هست که اصلا قابل مقایسه با این شکوفه ها نیست. برای رسیدن به این عالم باید از این شکوفه ها دل برید. اینگونه است که ابتلاء رخ می دهد.

بعد از جنگ حنین که بعد از فتح مکه رخ داد و دو هزار نفر از مشرکین تازه مسلمان به فرماندهی ابوسفیان آمدند و در این جنگ شرکت کردند. می دانید که ابوسفیان اولش کافر بود و بعد از این که ایمان آورد هم رئیس منافقین شد. علی ای حال در این جنگ مسلمین پیروز شدند و غنایم زیادی به دستشان رسید. موقع تقسیم غنائم حضرت تقریبا تمام غنائم را به این تازه مسلمان ها داد و چیزی به انصاری که در مدینه پیامبر را جا داده بودند و سال ها ایشان را یاری کرده بودند نرسید. این ها در جنگ های احد، بدر، خیبر و خندق کنار حضرت بودند و کمکشان کردند، ولی حضرت چیزی به این ها نداد و اکثر غنائم را به تازه مسلمان های مکه داد.

بعد از این تقسیم غنائم یکی از اهل مدینه به نمایندگی بقیه نزد حضرت رفت و عرض کرد ما نسبت به این تقسیم اگر خدا تقسیم کرده راضی هستیم، ولی اگر خودتان تقسیم کرده اید اعتراض داریم. وقتی این را گفت، حضرت از مردم مدینه پرسید حرف شما هم همین است؟ این ها هم تأیید کردند و گفتند اگر کار خودتان است ما اعتراض داریم. در روایت دارد در این لحظه چراغ هایی که در دلشان روشن شده بود، همه خاموش شد. به خاطر همین خاموش شدن چراغ دل های ایشان بود که ماجرای سقیفه بنی ساعده رخ داد؛ می دانید که در ماجرای سقیفه اول همین انصار رفتند و بعد کار به آنجا کشید؛ سقیفه اول مجلس شورای انصار بود، بعد عده ای آمدند و کار خودشان را غالب کردند. علی ای حال این ها این سخن را گفتند و نور الهی در دلشان خاموش شد. به تعبیر بنده نبی اکرم به این ها فرمود شما چقدر بی انصافید؛ من الان مکه را فتح کردم، می توانم دوباره به مکه بروم؛ آن محیط برای من امن است، اما من دارم با شما می آیم. بی انصاف ها این تقسیم کجایش بد است؟! این همان «وَ رِزْقُ رَبِّكَ خَيْرٌ وَ أَبْقى » است.

این صحنه ابتلائي بود که رخ داد و در این صحنه آدمی که چشمش به دنبال متاع دنیاست، با پیامبر دعوایش می شود. پس ما در این دنیا در لبه دو وادی قرار داریم؛ وادی موت و حیات، عمایه و بصیرت، تاریکی و نور، ظل و حرور؛ این ها تعابیر مختلف قرآن برای این دو وادی است. حالا خدای متعال از ما توقع دارد که در این ابتلائات نه تنها خوب بشویم، بلکه خوب ترین بشویم. می فرماید: «لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً». از روایات ما این گونه استفاده می شود که عالم حیات، عالم ولایت امیرالمؤمنین است، عالم موت هم عالم ولایت دشمنان حضرت است؛ نور و ظلمات و بصیرت و عمایه هم همین طور. البته این ها تعبیرات مفصل تری هم دارد.

راه حق راه امام معصوم

حالا سؤال این است، ما که باید به بهترین عمل برسیم، چه چیزی در اختیار داریم که ما را قادر می کند به آن برسیم؟ امکاناتی که در اختیار ماست، چیست؟ خدای متعال در سوره انسان پاسخ داده است؛ «إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشاجٍ نَبْتَليهِ فَجَعَلْناهُ سَميعاً بَصيراً»؛ سپس می فرماید: «إِنَّا هَدَيْناهُ السَّبيلَ»(انسان/3). ما به این عالم ارض هبوط کرده ایم؛ حالا اگر در این عالم ارض خدای متعال سبیل الله را قرار نمی داد و راهی به سوی خدا در این عالم نبود، ممکن نبود انسان قدم از قدم بردارد. به علاوه این که به ما استعداد هایی هم داده است. لذا ما باید از این امکانات و استعداد ها استفاده کنیم و وارد این سبیل شویم.

در مورد سبیل هم اینگونه آمده است که سبیل یعنی امام؛ امام معصوم سبیل الله و راه ما به سوی خداست. لذا وادی توحید با امام گشوده می شود، چون باب الله است. صراطِ محبتِ خدا امام است. در روایت داریم که نبی اکرم به امیرالمؤمنین فرمود خدای متعال تو را آفرید که عبادت خدا در این دنیا ممکن بشود؛ یعنی اگر امیرالمؤمنین نبودند، امکان عبادت خدا نبود. اگر شما وجود امیرالمؤمنین یا نبی اکرم یا دیگر اهل بیت را از عالم بردارید، دیگر عبادت کیلویی چند است؟

بعضی ها خیال می کنند اگر انبیاء نبودند، ما با عقلمان می توانستیم راه درست را تشخیص دهیم؛ مگر شیطان اجازه می دهد که عقل شما کار کند؟ «وَ لَا تَجْعَلْ لِلشَّيْطَانِ عَلَى عَقْلِي سَبِيلًا»؛ اگر شیطان به عقل آدم راه پیدا کند، آدم را بیچاره می کند. امام است که نمی گذارد شیطان عقل ما را بزند. یک آقایی در حرم امام رضا جمله ای به من گفت که خیلی لذت بردم؛ گفت حضرت اینجا با شمشیر سر جنود جهل را می زند و نمی گذارد به مؤمن نزدیک بشوند. اگر امیرالمؤمنین در عالم نباشد که شیطان به وعده اش عمل خواهد کرد؛ شیطان به خدا گفت: «فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعينَ * إِلاَّ عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصينَ»(ص/82-83)؛ بدون امام، شیطان همه ما را می برد.

بنابراین ما باید در این دنیا و در پی این ابتلائات «أَحْسَنُ عَمَلاً» بشویم؛ رسیدن به اینجا هم با امیرالمؤمنین ممکن است. حضرت به این عالم آمده اند و ما باید با حضرت راه برویم، تا به آنجا برسیم. حضرت کشتی نجات این فتنه ها هستند. در روایت دارد «اعْلَمُوا أَنَّ الدُّنْيَا بَحْرٌ عَمِيقٌ قَدْ غَرِقَ فِيهَا خَلْقٌ كَثِيرٌ وَ أَنَّ سَفِينَةَ نَجَاتِهَا آلُ مُحَمَّدٍ»(5). بنابراین اگر ائمه اطهار نبودند، کسی نمی گفت چرا در دنیا و شهوات غرق شدید؟ دیگر جای سؤال نبود؛ اما خدای متعال یک کشتی برای ما قرار داده است؛ لذا از ما متوقع است که خود را نجات بدهیم.

بنابراین خدای متعال ما را در لبه عالم موت و حیات قرار داده است و به ما می گوید که باید در همین صحنه سلمان و ابوذر و مالک بشوید؛ چرا؟ چون من یک آقایی را به این عالم فرستاده ام که اگر با او سلمان هم بشوی کم است. اگر یک دانش آموزی را که استعداد خوبی دارد، به مدرسه ای بفرستند که هیچ معلمی ندارد، توقعی از این آدم نیست، اما اگر دست یک آدم مستعد را در دست یک معلم حسابی می گذارند، ماجرا فرق می کند. لذا اگر امام در این دنیا نبود، از ما تکلیفی نمی خواستند.

بنابراین خدای متعال می فرماید، حواستان باشد که من شما را از کجا ها آوردم که اصلا قابل ذکر نبودید؛ در آن زمان فقط من متوجه شما بودم. «هَلْ أَتى  عَلَى الْإِنْسانِ حينٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُنْ شَيْئاً مَذْكُوراً»، از دور دست ها شما را آورده ام و حواسم به تک تکتان بوده؛ آن موقع که قابل ذکر نبودید حواسم به شما بوده، حالا هم حواسم به شما هست. سپس می فرماید: «إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشاجٍ» حالا شما که یک قالبی پیدا کردید، استعداد هایی به شما می دهیم؛ «نَبْتَليهِ فَجَعَلْناهُ سَميعاً بَصيراً» حالا می خواهیم امتحانتان کنیم.

البته قبل این امتحان شما را هدایت کرده ایم، «إِنَّا هَدَيْناهُ السَّبيلَ». بیان شد که اگر این راه نبود، تکلیفی هم بر ما لازم نبود. اگر چراغ هدایت که همان امام است نبود، تکالیف برداشته می شد. خدای متعال در آیاتی از سوره بقره می فرماید: «اهْبِطُوا مِنْها جَميعاً فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُدىً فَمَنْ تَبِعَ هُدايَ فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ»(بقره/38)؛ اگر این چراغ هدایت از طرف خدا نیامده بود، طبیعی بود که انسان گم شود، اما وقتی امام می آید و تو را پیدا می کند، دیگر گم گشتگی بی معناست. پس اگر این کشتی نجات و سرچشمه حیات نبود، خدای متعال نمی گفت چرا گم شدید؟ اگر این کشتی نباشد، چرا گم نشویم؟ لذا خدای متعال امام را در این عالم قرار داد، تا ما با او به وادی حیات برسیم.

این که خدای متعال قبل از این که ما را به این عالم بیاورد، امیرالمؤمنین را به ما معرفی کرده است و از ما یک قرارهایی گرفته است، هم به همین معناست. ما عهد هایی با خدا بسته ایم و آمده ایم که به عهد هایمان عمل کنیم؛ ما به خدا قول داده ایم که از امیرالمؤمنین و سید الشهدا جدا نشویم، ولی قولمان یادمان رفته است. «أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يا بَني  آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّيْطانَ»(یس/60)؛ یعنی خدای متعال از ما عهد گرفته است که در صراط مستقیم حرکت کنیم.

پس خدای متعال قبل از این عالم ما را از خواب غفلت بیدار کرده و قرارداد با ما بسته و دشمن را به ما نشان داده است؛ بعد از این ها به ما گفته که به عالم ارض بروید و وارد سبیل الله شوید. در این حالت دیگر عذری برای ما باقی نمی ماند. اگر عالم حیات که همان حقیقت امیرالمؤمنین است نبود، اگر صراط نبود و اگر «إِنَّا هَدَيْناهُ السَّبيلَ» نبود، دیگر چگونه من امتحان می دادم؟

حالا در مقابل این دو وادی مردم دو دسته می شوند؛ «إِمَّا شاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً». سپس عاقبت کار این دو دسته را بیان می کند و می فرماید برای کسانی که کفران نعمت کرده اند، غل و زنجیر و جهنم قرار داده است. امیرالمؤمنین به اینجا آمده اند تا ما را نجات بدهد؛ حالا اگر ما کفران کنیم نتیجه اش می شود جهنم. اگر انسان با امیرالمؤمنین حرکت نکند، وارد دار الفاسقین می شود؛ همین ها غل و زنجیر آدم می شوند.

خدای متعال وقتی در سوره مبارکه دخان داستان نجات بنی اسرائیل از فرعون را بیان می کند، می فرماید ما بنی اسرائیل را از عذاب مهین نجات دادیم. «وَ رِزْقُ رَبِّكَ خَيْرٌ وَ أَبْقى » در این ماجرا هم وجود دارد. وقتی بنی اسرائیل دیدند که خدای متعال فرعون را با همه امکاناتش غرق کرد، با خود گفتند خوب شد ما جای آن ها نبودیم. قبلش حسرت امکانات فرعون را می خوردند؛ «كَمْ تَرَكُوا مِنْ جَنَّاتٍ وَ عُيُونٍ * وَ زُرُوعٍ وَ مَقامٍ كَريمٍ * وَ نَعْمَةٍ كانُوا فيها فاكِهينَ»(دخان/25-27)؛ فرعون باغستان ها و چشمه سار ها و امکانات ارزشمندی داشت، اما خدای متعال همه این ها را گرفت. بعد می فرماید: «فَما بَكَتْ عَلَيْهِمُ السَّماءُ وَ الْأَرْضُ وَ ما كانُوا مُنْظَرينَ»(دخان/29)؛ هیچ چشمی بر این ها گریه نکرد. گویا آسمان و زمین ناظر بودند که ما چه بر سر این ها آوردیم، ولی اصلا غصه نمی خوردند.

سپس می فرماید: «وَ لَقَدْ نَجَّيْنا بَني  إِسْرائيلَ مِنَ الْعَذابِ الْمُهينِ»(دخان/30)؛ ما بنی اسرائیل را از یک عذابی که همراه با خواری بود نجات دادیم. این ها هم در عذاب بودند و هم خوار و تحقیر شده بودند. حالا این عذاب چیست؟ این عذاب خود فرعون است؛ «مِنْ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ كانَ عالِياً مِنَ الْمُسْرِفينَ»(دخان/31). فرعون برتری جویی و استکبار داشت و بیش از خودش می خواست؛ می خواست فرش زیر پای همه را بکشد؛ می خواست فقط خودش عزیز باشد و همه ذلیل او باشند. بنابراین آن عذاب مهینی که خدای متعال بنی اسرائیل را از آن رهانید، همان فرعون بود. این ماجرا همان است که خدای متعال می فرماید، من شما را از دور دست ها به عالم ارض آورده ام و راه جلویتان را باز کردم و دستتان را گرفتم و هدایتتان کردم؛ حالا «إِمَّا شاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً»؛ حالا می توانید کافر شوید و می توانید شاکر شوید.

اگر کافر شدید «إِنَّا أَعْتَدْنا لِلْكافِرينَ سَلاسِلَ وَ أَغْلالاً وَ سَعيراً»(انسان/4)؛ این سلاسل و اغلال و سعیر همانی است که خود آدم انتخاب کرده است. وقتی انسان بین امیرالمومین و معاویه، معاویه را انتخاب کند، یا بین سید الشهدا و یزید آن ملعون را انتخاب کند، این سلاسل و اغلال و آن عذاب مهین را انتخاب کرده است. البته انسان در این دنیا متوجه نیست، ولی در قیامت که پرده ها کنار می رود، می بینید که داشته در غل و زنجیر زندگی می کرده است. لذا این که در قرآن کریم در مورد حضرت می فرماید: «وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلالَ الَّتي  كانَتْ عَلَيْهِمْ»(اعراف/157)، این که پیامبر اغلال را از دست ما باز کردند یعنی همین.

بنابراین خدای متعال این اهل بیت را به این عالم فرستاده اند تا ما راه را پیدا کنیم. اگر نبی اکرم و امیرالمؤمنین و صدیقه طاهره که اصل لیلة القدر ایشان اند، در این عالم نبودند، رسیدن به مقصد امکان نداشت. در مورد شب قدر روایات فراوانی داریم که یکی از آن این است که نبی اکرم به خدا عرضه داشتند که عمر امت های گذشته طولانی بود و گاهی صد و بیست سال عبادت می کردند، اما امت من بین شصت تا هفتادند؛ سؤال پیامبر این بود که در ازای کوتاه شدن عمر امتشان، خدای متعال چه چیزی به ایشان داده است. در اینجا سوره مبارکه قدر نازل شد و خدای متعال فرمود ما به این ها شب قدر دادیم؛ لذا اگر حواسشان باشد و به شب قدر راه پیدا کنند، سرعت سیرشان اصلا قابل مقایسه با امت های دیگر نیست. این شب قدر «خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ»(قدر/3) است.

بنابراین ما باید به این ائمه متصل بشویم، تا این راه را طی کنیم. لذا شیعه تمام وجودش، امامش است. یعنی کسی که شیعه ائمه است، به گونه ای در عالم حرکت کرده است که تمام قوایش پر از نور امام شده؛ خود امام هم به گونه ای در عالم حرکت می کند که تمام وجودش نور خداست. لذا می گویند امام «نُور اللَّهِ فِي ظُلُمَاتِ الْأَرْضِ» است؛ «السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا نُورَ اللَّهِ فِي ظُلُمَاتِ الْأَرْضِ». همچنین دست امام هم دست خدا و چشمش چشم خداست؛ «فَهُمْ عَيْنُ اللَّهِ النَّاظِرَةُ»(6). بنابراین شیعه کامل شیعه ای است که در این ابتلائات حواسش جمع بوده و دامنش را جمع کرده و پشت سر امام حرکت کرده است. شیعه متقی است؛ متقی یعنی کسی که دامنش را جمع می کند تا آلوده نشود. لذا کسی که می خواهد در طرح امیرالمؤمنین حرکت کند، باید دامنش را جمع کند؛ چون بر سر راهش خیلی موانع وجود دارد.

موانع این راه همان «زَهْرَةَ الْحَياةِ الدُّنْيا» است. این دنیا پر از شکوفه است که انسان را اسیر شهوات و تهدید ها و تطمیع ها می کند. انسان متقی باید خودش را از این ها دور کند و با امام حرکت کند. انسان متقی دامنش را پخش نمی کند و به دست هر کسی نمی دهد؛ بلکه همه دامنش را جمع کرده تا با امام حرکت کند. وقتی انسان این گونه با امامش حرکت کند و در طرح امام باشد و از او جدا نشود، تمام قوایش پر از نور امام می شود. روایاتی هم در این باره داریم؛ «لَنُورُ الْإِمَامِ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ أَنْوَرُ مِنَ الشَّمْسِ الْمُضِيئَةِ بِالنَّهَارِ وَ هُمْ وَ اللَّهِ يُنَوِّرُونَ قُلُوبَ الْمُؤْمِنِينَ»(7).

این همان جمله مناجات شعبانیه است که این روز ها می خوانیم؛ «وَ أَنِرْ أَبْصَارَ قُلُوبِنَا بِضِيَاءِ نَظَرِهَا إِلَيْكَ». اگر نگاه انسان به امامش باشد، پرتو امام، دلش را روشن می کند؛ اگر هم رویش را از امام برگرداند، در تاریکی قرار می گیرد. امام رضا علیه السلام فرمود: «الْإِمَامُ كَالشَّمْسِ الطَّالِعَةِ الْمُجَلِّلَةِ بِنُورِهَا لِلْعَالَمِ»(8)؛ آن خورشیدی که طلوع کرده و بر همه عالم اشراف دارد و همه جا را روشن کرده، امام است. لذا اگر رو به امام کردی، در وادی نور قرار می گیری. «وَ أَنِرْ أَبْصَارَ قُلُوبِنَا بِضِيَاءِ نَظَرِهَا إِلَيْكَ» یعنی همین. قلب کانون و عرش و محیط فرماندهی وجود انسان است؛ حالا اگر این قلب متوجه امام بشود، می شود عرش خدای متعال و دیگر خدا بر این قلب حکومت می کند. قلبی که متوجه امام باشد، هر فرمانی ازش صادر می شود، فرمان الهی است؛ چون امام دارد بر این قلب حکومت می کند. بنابراین قلب باید نظر به سوی خدا کند؛ یعنی باید به سوی وجه الله نگاه کند. این وجه الله هم ائمه اند؛ «أَيْنَ وَجْهُ اللَّهِ الَّذِي يَتَوَجَّهُ إِلَيْهِ الْأَوْلِيَاءُ». امام آن وجه اللهی است که اگر قلب به او نظر کند، پرتوی این نگاه دل او را روشن می کند و حجاب ها را کنار می زند.

حالا بعد از این که حجاب ها کنار رفت، چه می شود؟ «فَتَصِلَ إِلَى مَعْدِنِ الْعَظَمَةِ»؛ بعد از این انسان به معدن عظمت و آن کلمه تامه الهی که خود امام است می رسد. بنابراین اگر کسی با امام راه برود و قوای خودش را برای امام خرج کند، متقی شده و وارد وادی تقوا و ولایت می شود. لذا انسان باید در مقابل هوا و هوس ها و شهوت ها و امواجی ک شیطان می فرستد، دامن خود را جمع کند تا متقی باشد. قرآن کریم هم می فرماید: «إِنَّ الَّذينَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّيْطانِ تَذَكَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ»(اعراف/201). شیطان گاهی نسیم هایی بر ما می فرستد که ما را با خود ببرد، ولی آن هایی که با امیرالمؤمنین همراهند، «إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّيْطانِ تَذَكَّرُوا» شیطان نسیم می فرستد، نمی شود؛ طوفان می فرستد نمی شود؛ حتی گردباد هم می فرستد نتیجه ای ندارد. «إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّيْطانِ»، به جای این که این ها را ببرد، «تَذَكَّرُوا»، این ها متذکر می شوند؛ «فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ» تازه چشم هایشان باز می شود.

بنده استادی داشتم که مثال جالبی می زد؛ ایشان مثال می زد که گاهی یک فردی در دوره جوانی اش یک وسیله برقی مانند یک ضبط صوت را در خانه تعمیر کرده بود؛ یکی از دختر خانم های آن خانه هم به خاطر این از او تعریف کرده بود که عجب آدم ماهری است. این آدم یک عمر اسیر این تعریف بود. ما این گونه هستیم و گاهی یک نسیم ما را می برد.

پس آن وقت هایی که شیطان به ما حمله می کند، آن شبی که نمی گذارد نماز شب بلند بشوید، همان شب متذکر شوید و بلند بشوید؛ او می فهمد گنج کجاست و می خواهد آن را از دست شما خارج کند؛ لذا باید از حمله او بفهمید که یک خبری هست. لذا آنجایی که دستتان را می گیرد تا انفاق نکنید، بفهمید که همانجا خبری هست و همانجا باید انفاق کنید؛ همانجا رضای خدا خوابیده است. پس اگر آدم با امیرالمؤمنین حرکت کند، این گونه می شود و شیطان هم حریفش نمی شود. لذا می فرماید مؤمن به گونه ای است که حتی طوفان ها هم نمی توانند او را از جا تکان دهند. طوفان درخت صد ساله را می کند، ولی کوه را نمی تواند؛ مؤمنی که به امامش می رسد، مانند کوه استوار است.

بنابراین فرصت دنیا از این جهت که انسان می تواند با امامش همراه شود، غنیمتی است. لذا امیرالمؤمنین فرمودند که عمر قیمتی دارد که نمی شود ارزشش را حساب کرد. به عنوان مثال ارزش ساعات آخر عمر جناب حُرّ بی نهایت است؛ ایشان در این ساعات به سپاه سید الشهدا ملحق شدند؛ لذا این ماجرا ارزش عمر انسان را نشان می دهد. البته جناب حر و بقیه شهدای کربلا مانند زهیر که به ظاهر عثمانی بود، یک عهدی از عوالم قبل داشتند. این ها به جای خود؛ صحبت بر سر این است که این ساعات چقدر ارزشمند اند.

بنابراین ارزش عمر ما به این است که ما می توانیم، در طول عمر خود به امام خودمان برسیم. امام هم لیلة القدر است و اگر به امام برسی برایت «خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ» است. انسان در این فرصت کوتاه عمر که پر از جاذبه ها و دعوت هاست، با لیلة القدر به سعادت می رسد؛ عمر ما فرصت کوتاه و گذرایی است و پر از جاذبه است؛ خدای متعال هم در این میان ما را با زبان افضل انبیائش دعوت می کند؛ «إِنَّا أَرْسَلْناكَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذيراً»(فتح/8). اما در مقابل دعوت خدا دعوت های دیگری مانند دعوت شیطان و نفس هم هست؛ این است کار را سخت می کند. اما اگر انسان این دعوت را شنید و اجابت کرد و خودش را رساند، بارش را بسته است، همان گونه که بار حر بسته شد.

در همین ماجرای سید الشهدا، حضرت آمدند و به عبید الله حر جعفی که شجاع بود و امکاناتی هم داشت، گفتند تو عثمانی هستی؛ بیا من کارت را اصلاح می کنم. گفت آقا من از کوفه بیرون آمدم که درگیر این ماجرا نباشم؛ سری که درد نمی کند که دستمال نمی بندند. من به اینجا آمده ام تا خلاص بشوم؛ نه با شما هستم و نه با ابن زیاد. اما اگر می خواهی، من یک اسبی دارم که در هیچ مسابقه ای جا نمانده؛ به شما می دهم تا فرار کنید. حضرت فرمود من با تو کار دارم و تو اسبت را به من می دهی و خودت نمی آیی؟! من با اسبت چه کار دارم؟!

بنابراین این دنیا برای رسیدن به امام و شیعه کامل شدن است. لذا روز قیامت همه شهدا حتی حبیب بن مظاهر وقتی قمر بنی هاشم را می بینند، غبطه می خورد؛ چون می بینند که می توانستند با امام حسین به این قله ها برسند. فرصت دنیا برای استفاده این چنینی است. این شیعه های کامل اند که «وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُون »(واقعه/10) اند و در حرکت به سمت امامشان از همه سبقت می گیرند. یک عده ای سابقند و یک عده ای «السابقون السابقون»؛ یعنی در حرکت به سمت امام بر همه سبقت گرفته اند. ما ان شاء الله جزو سابقونیم؛ چون بالاخره به طریقی خودمان را به امام رسانده ایم و الا اینجا نبودیم، ولی اصحاب عاشورا «السابقون السابقون» اند. لذا خیلی فرق است بین ما و آن ها؛ آن ها «أُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ»(واقعه/11). لذا چرا آدم وقتی می تواند جزو «السابقون السابقون» باشد، جزو «اصحاب المیمنه» باشد؟ یا خدایی نکرده چرا جزو «اصحاب المشئمه» باشد؟

امشب شب میلاد آقازاده سید الشهداست. حضرت سید الشهدا راجع به ایشان عبارتی دارند که معروف هم شده است؛ ایشان می فرمایند: «اللَّهُمَّ اشْهَدْ فَقَدْ بَرَزَ إِلَيْهِمْ غُلَامٌ أَشْبَهُ النَّاسِ خَلْقاً وَ خُلُقاً وَ مَنْطِقاً بِرَسُولِكَ»(9). در اینجا مقصود از منطق لحن گفتار نیست، بلکه مقصود آن حقیقتی است که از دهان بیرون می آید. لذا عبارت «اشبه الناس منطقا برسول الله» را نمی توان معنا کرد. چیز هایی راجع به حضرت علی اکبر هست که ناگفتنی است. اقل چیزی که می شود راجع به ایشان گفت این است که ایشان یک شیعه کامل اند؛ شیعه کامل هم یعنی کسی مانند حضرت ابراهیم؛ «وَ إِنَّ مِنْ شيعَتِهِ لَإِبْراهيمَ * إِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَليمٍ»(صافات/83-84). لذا وقتی یک شخصی به محضر حضرت آمد و گفت من شیعه هستم، حضرت به او فرمود برو مصداق آیه «إِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَليمٍ» بشو و بعد بیا ادعا کن.

پس در این دو راهی یک عده به سمت امام می روند و یک عده به سمت آن شکوفه های دنیا؛ انقدر سلبریتی ها در عالم زیادند که انسان ها جذب این ها می شوند. اما آيا حیف نیست که یک جوان امام خود را رها کند و به آن طرف برود؟ روز قیامت خدای متعال ما را مواخذه می کند که این آقا بود، اما شما به سراغ آن شکوفه های دنیا رفتید. این چیزها همان «زَهْرَةَ الْحَياةِ الدُّنْيا» است؛ لذا برای حرکت با امام باید چشمت را از شکوفه های دنیا بپوشانی؛ «وَ لا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِلى  ما مَتَّعْنا بِهِ أَزْواجاً مِنْهُمْ زَهْرَةَ الْحَياةِ الدُّنْيا لِنَفْتِنَهُمْ فيهِ و رِزْقُ رَبِّكَ خَيْرٌ وَ أَبْقى ». ما باید نعمت پروردگار را به این شکوفه ها ترجیح بدهیم.

ذیل سوره تکاثر این مطلب مطرح شده است که نعمت خدای متعال همان امام معصوم است. قرآن کریم می فرماید: «أَلْهاكُمُ التَّكاثُرُ»(تکاثر/1)؛ به تعبیری دستگاه سقیفه و بنی امیه بساط تکاثری ایجاد کردند و شما هم توسط این بساط غافل شدید و فرصت های خود را سوزاندید. این کار را هم تا دم مرگ انجام دادید؛ «حَتَّى زُرْتُمُ الْمَقابِرَ»(تکاثر2). اما وقتی وارد صحنه قیامت شدید و جهنم را دیدید، تازه می فهمید که شما را به وادی جهنم برده بودند؛ چراکه وادی تکاثر وادی جهنم است. «كَلاَّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقينِ * لَتَرَوُنَّ الْجَحيمَ»(تکاثر/5-6)، یعنی اگر اهل علم الیقین بودید، در همین دنیا می دیدید که اینجا برایتان جهنم درست کرده اند؛ حالا که اهلش نیستید، «ثُمَّ لَتَرَوُنَّها عَيْنَ الْيَقينِ»(تکاثر/7)؛ در قیامت پرده ها را کنار می زنند و می بینید که این وادی، وادی جهنم بوده است. در این راه هم کسی به شما ظلم نکرده، بلکه خودتان وارد این وادی شدید.

حالا در اینجاست که از شما سؤال می کنند؛ «ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعيمِ»(تکاثر/8). در روز قیامت است که می پرسند، مگر امیرالمؤمنین نبود که تو جهنمی شدی؟ مگر در بهشت باز نبود که وارد جهنم شدی؟ ذیل همین آیه است که ائمه فرموده اند، مقصود از نعیم ما اهل بیت هستیم. لذا «إِنَّ الْأَبْرارَ لَفي  نَعيمٍ»(انفطار/13) هم یعنی ابرار همراه با امیرالمؤمنین اند و الان وسط بهشت اند.

به عنوان مثال جناب زهیر که فرمانده لشکر امام حسین بودند و امام حسین ایشان را در ماجرایی جذب خود کرد، سخنی دارد که نشان دهنده همین مطلب است. وقتی خبر شهادت حضرت مسلم به کاروان حضرت رسید، حضرت صحبتی کردند و گفتند می بینید که اوضاع برگشته است؛ لذا اگر کسی برای قدرت آمده برگردد که سرانجام این مسیر شهادت است. در اینجا جناب زهیر به سید الشهدا عرض کرد: یا ابا عبدالله اگر عمر دنیا و عیشش جاودانه بود؛ یعنی ما الی الابد زنده بودیم و مرگ، بیماری، فقر، غصه، پیری و رنج نبود و تمام عمرمان عیش بود، باز هم ما شهادت در رکاب شما را به عیش جاودانه دنیا ترجیح می دادیم. حالا آیا این آدم الان وسط بهشت نیست؟ ایشان یک درکی از امام حسین پیدا کرده که حاضر نیست، امام حسین را با دنیای ابدی پر از عیش عوض بکند. کسی با امام حسین حرکت کند به اینجا می رسد.

در مورد حضرت نوح این گونه نقل شده است که دو هزار و پانصد سال عمر کردند و به تصریح قرآن نهصد و پنجاه سال پیامبری کردند. در یکی از روایات آمده است که وقتی موقع رحلت ایشان رسید و عزرائیل آمد که قبض روح کند، حضرت نوح به او گفت اجازه دارم بروم در سایه بنشینم؟ ایشان گفت بله؛ بروید بنشینید. حضرت نوح آمد و به زیر سایه نشست. در اینجا عزرائیل از او پرسید عمر دنیا برای تو چگونه بود؟ ایشان فرمود به اندازه همین حرکت از آفتاب به سایه.

بنابراین فرصت دنیا کوتاه است و بیشتر از این نیست؛ اما این فرصت برای آدم شدن و «أَحْسَنُ عَمَلاً» شدن کافی است. چرا؟ چون امام در این عالم وجود دارد و اگر انسان خودش را به او برساند، «أَحْسَنُ عَمَلاً» می شود. اگر هم انسان خودش را به امام نرساند، وارد وادی تیه می شود، حتی اگر نماز بخواند و نوافلش ترک نشود. البته انسان وقتی همراه امیرالمؤمنین می شود هم باید مصلی و اهل نوافل باشد، ولی باید بداند که بدون امیرالومنین این ها به درد نمی خورد.

پی نوشت ها:

(1) المحاسن، ج 1، ص: 243

(2) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 2، ص: 9

(3) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 2، ص: 93

(4) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 2، ص: 129

(5) التفسير الإمام الحسن العسكري عليه السلام، ص: 432

(6) معاني الأخبار، النص، ص: 16

(7) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 1، ص: 194

(8) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 1، ص: 200

(9) اللهوف على قتلى الطفوف / ترجمه فهرى، النص، ص: 113