نسخه آزمایشی
چهارشنبه, 05 آذر 1399 - Wed, 25 Nov 2020

ميلاد حضرت عباس در حسينيه حق شناس/ شرح فرازی از زیارت جامعه کبیره در باب تسلیم قلب و نتایج آن

متن زیر سخنان آیت الله میرباقری به تاریخ 11 اردیبهشت ماه 96 است که به مناسبت میلاد قمر بنی هاشم اباالفضل العباس علیه السلام در حسینیه مرحوم آیت الله حق شناس ایراد فرمودند. ایشان در ابتدا در باب اهمیت قلب و تأثیر آن بر سایر اعضا و اعمال انسان نکاتی را بیان نمودند و سپس به تبیین ویژگی های قلب سلیم در فرازی از زیارت جامعه کبیره پرداختند. ایشان تبعیت از امام، به کارگیری تمام قوا در راه امام، برگشت در دوران رجعت و ظهور و قیامت، برخورداری از عدل و معیت کامل امام را از نتایج قلب سلیم دانستند و در ادامه ویژگی افراد تابع امام و نمونه هایی از آنان در تاریخ  اسلام را بیان کردند.

اهمیت قلب و تأثیر آن بر دیگر اعضاء

أعوذ بالله من الشياطين الرجيم بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين و صلي الله علي سيدنا محمد و آله الطاهرين و لعنۀ الله علي اعدائهم أجمعين. در زیارت جامعه کبیره آمده است که «وَ قَلْبِي لَكُمْ سِلْمٌ وَ رَأْيِي لَكُمْ تَبَعٌ وَ نُصْرَتِي لَكُمْ مُعَدَّةٌ حَتَّى يُحْيِيَ اللَّهُ دِينَهُ بِكُمْ وَ يَرُدَّكُمْ فِي أَيَّامِهِ وَ يُظْهِرَكُمْ لِعَدْلِهِ وَ يُمَكِّنَكُمْ فِي أَرْضِهِ فَمَعَكُمْ مَعَكُمْ لَا مَعَ عَدُوِّكُمْ آمَنْتُ بِكُمْ وَ تَوَلَّيْتُ آخِرَكُمْ بِمَا تَوَلَّيْتُ بِهِ أَوَّلَكُمْ وَ بَرِئْتُ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ أَعْدَائِكُمْ ».

شیعیان خالص صفاتی دارند؛ یکی همین که قلب آنها تسلیم امامشان است، می دانید که محور قوای انسان قلب او است و اگر قلب او اصلاح شد بقیه وجودش اصلاح می شود. اگر قلب انسان با خدا بود همه وجود او با خداست؛ گوش انسان، چشم انسان، دست انسان، زبان انسان، فکر انسان با خدا خواهد بود و کار از اینجا شروع می شود که قلب باید تسلیم خدای متعال و تسلیم اولیاء الهی شود. گوش انسان همان را می شنود که دل و قلب  او می خواهد، چشم انسان همان را می بیند که قلب او می خواهد و همانطور می بیند که قلبش می خواهد. در دعای تحویل سال که مضمون آن مکرر در روایات آمده و بعضی از آن ها روایات معتبره هم است، می فرماید: «اللَّهُمَّ مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَ الْأَبْصَارِ» هم دگرگونی قلب انسان در دست اوست و هم دگرگونی چشمش.

چشم تابع قلب است؛ اگر نگاه قلب انسان به دنیا باشد، چشم هم چیزی جز دنیا را نمی بیند ولی اگر قلب انسان متوجه حضرت حق و عالم آخرت شد، چشم انسان هم عالم را طور دیگری می بیند. کسانی که قلب آنها با خداست وقتی که با انوار الهی عالم را نگاه می کنند، عالم را طور دیگری  می بینند و همه عالم برای آنها آیات خداست ولی اگر قلب نورانی به نور الهی نشد، عالم همه ظلمات می شود و هرچه می بیند حجاب و موانع می بیند نه آیات و دیگر نشانه ها و علائم نیست و دست او را نمی گیرند و هدایتش نمی کنند ولی اگر قلب او با خدا شد فکر و چشم او هم با خدا می شود.

تبیین معنای اولوالالباب

 وقتی که انسان در سحر برمی خیزد مستحب است به آسمان و ستاره ها نگاه کند و این آیات مبارکات سوره آل عمران را بخواند که «إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلاَفِ اللَّيْلِ وَ النَّهَارِ لَآيَاتٍ لِأُولِي الْأَلْبَابِ؛ الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِيَاماً وَ قُعُوداً وَ عَلَى جُنُوبِهِمْ وَ يَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هذَا بَاطِلاً سُبْحَانَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ»(آل عمران190-191)؛ در خلقت آسمان و زمین و رفت و آمد شب و روز نشانه هایی است برای اولو الالباب که وقتی نگاه می کنند، عبرت می گیرند و از این نشانه ها به مقصد می رسند؛ اولوالالباب چه کسانی هستند؟ کسانی که در همه احوال یاد خدا هستند؛ ایستاده، نشسته، حتی در بستر که خوابیده اند غفلت ندارند، خدای متعال خواب بعضی را بیداری حساب کرده چون خواب آنها هم همراه با ذکر است.

به تعبیر روایت خدای متعال می فرماید: «قَلِيلاً مِنَ اللَّيْلِ مَا يَهْجَعُونَ»(ذاریات/17) کمی از شب را می خوابند. حضرت فرمودند: گاهی می خوابند ولی چون قلب آنها بیدار است، خدای متعال آن را بیدار حساب کرده است. کسانی که قلبشان ذاکر می شود، آنوقت فکرشان نتیجه می دهد. این آدم ها همین که خلقت آسمان و زمین را می بینند تفکر می کنند و چه خوب به نتیجه می رسند؛ یعنی همین که رفت و آمد شب و روز را می بیند، می فهمد اراده حقی پشت این آفرینش است و دست الهی که این آفرینش را آفریده به حق آفریده است و باطل نیست، بنابراین «فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ»؛ البته اگر دل انسان با خدا بود این نتیجه را می گیرد.

 تفکر و رسیدن به نتیجه مطلوب حاصل انس با خداوند

استاد عزیزی داشتیم که در یکی از کتاب هایش فرموده بود اگر قلب انسان با خدای متعال مأنوس نباشد، تفکر نتیجه ای نمی دهد؛ این انس است که موجب می شود فکر اثر داشته باشد. می فرمودند شما در یک خانه ای با یک دوستی، رفیقی، هم اتاقی، هم حجره ای، همسری مدتی زندگی کردید، بعد از سال ها که وارد این خانه می شوید می بینید یک تخت کهنه ای کنار اتاق است، یک جفت دمپایی دم در است، لباسی روی این بند مانده است، وقتی نگاه می کنید از این صحنه ها هزار شور و احساس در دل شما پیدا می شود ولی آدمی که هیچ انسی نداشته است وقتی به این خانه می آید و تخت چوبی را می بیند فکر می کند و می رسد به این که چه کسی این را ساخته و چطور ساخته است، به نجاری می رسد و از آنجا هم به جنگل و خبری نیست. این کفش و دمپایی را که جلوی در است، جستجو می کند و به کارخانه پتروشیمی و چاه نفت می رسد ولی شما همین که نگاه می کنید هزار شور و احساس در دل شما زنده می شود چون انسی داشتید.

انسانی هم که با خدا مأنوس است؛ همین که به آیات الهی نگاه می کند هزار شور و احساس در او پیدا می شود، خوف، امید و اشتیاق پیدا می شود و به هر گوشه ای از گوشه عالم که نگاه می کند جلال و جمال حق را می بیند و اشتیاق بیشتری به حضرت حق پیدا می کند. خلاصه امام قوای انسان، قلب اوست؛ این قلب هرکجا رفت بقیه قوا هم می روند. در روایات فرمودند قلب می خواهد ببیند که چشم نگاه می کند، قلب می خواهد بشنود که گوش می شنود؛ اگر قلب شیطانی شد، گوش هم شیطانی می شنود، چشم هم شیطانی می بیند ولی اگر قلب رحمانی شد نگاه چشم هم نگاه رحمانی می شود و وقتی به عالم نگاه می کند عالم را یک طور دیگر می بیند در حالی که هر دو یک واقعه را می بینند.

عده ای اهل عبرت هستند و عبرت های آنها زیاد است؛ نگاه می کند و می بیند پرنده ای در اتاق گیر کرده است و خودش را به در و شیشه می کوبد؛ شروع می کند یک ساعت گریه کردن، می گویی چه شد؟ می گوید داستان ما است، ما هم حجاب هایی داریم که نمی بینیم و هی خودمان را به این حجاب ها می کوبیم و راه باز نمی شود و کس دیگری باید بیاید این در را باز کند تا ما از این در بیرون برویم. این صحنه را هر دو دیده ایم ولی این صحنه گاهی برای یک کسی تحول حال ایجاد می کند، یک شوری در دل او ایجاد می کند و امثال اینطور اتفاقات.

مثلا یک زنبور عسل را می بیند که می آید شهدش را از گلستان برمی دارد و دوباره به کندو می رود، عبرت می گیرد و می گوید عجب یک زنبور مشغول نمی شود و می آید مأموریت خودش را انجام می دهد ولو در گلستان و باز برمی گردد. بهار می شود و درختان شکوفه کردند، می گوید شکوفه ما چیست؟ این درختان میوه می دهند با خود می گوید میوه تو چه شد؟ و... این نگاه چقدر در انسان پیدا می شود؟ اگر دل انسان دل دیگری شد و متوجه خدا شد به هرچه نگاه می کند عبرت می گیرد، شروع به فکر می کند و از این آیات خدا به مقاصد الهی می رسد و در دل او خوف و امید پیدا می شود.

بنابراین قلب انسان، امام وجود انسان است، این قلب اگر تسلیم خدا و اولیاء خدا شد؛ آن وقت قدم های بعدی را می شود برداشت لذا قلب شیعیان ائمه علیهم السلام قلب سلیم است. قلبی که «يَلْقَى رَبَّهُ وَ لَيْسَ فِيهِ أَحَدٌ سِوَاهُ قَالَ وَ كُلُّ قَلْبٍ فِيهِ شِرْكٌ أَوْ شَكٌّ فَهُوَ سَاقِطٌ»(1) قلبی که وقتی به ملاقات خدا می رود هیچ چیزی جز خدا در آن نیست؛ اما قلبی که شک یا شرک در آن باشد ساقط است. این قلب از مقام انسانیت و مقام توحید ساقط است؛ اگر ذره ای شک یا شرک در آن باشد، انوار یقین و اخلاص در محبت خدا در آن نیامده است و غیر خدا را هم با خدا دوست می دارد.

ویژگی های قلب سلیم

 کمال تسلیم قلب در این است که به حضرت حق و اسماء حسنای او یقین داشته باشد یعنی به علم او، قدرت او، حکمت او، عظمت او، قدوسیت او، منزه بودن او از عیب یقین داشته و اینها برای او روشن باشد و انوار یقین در قلب او آمده باشد و شیطان نتواند به قلب او ورود کند و بعد هم محبت غیر خدا رفته باشد و خالص در محبت شده باشد، قلب باید نسبت به خدای متعال اینطور باشد، نسبت به امام هم همینطور است «لَا فَرْقَ بَيْنَكَ وَ بَيْنَهَا إِلَّا أَنَّهُمْ عِبَادُكَ وَ خَلْقُكَ»؛ امام مخلوق و عبد خداست ولی با خدا فرقی ندارد؛ همانطور که قلبت در محبت نسبت به خدای متعال خالص می شود، نسبت به امام هم باید همینطور باشد.

همانطور که قلب باید نسبت به خدای متعال اهل یقین باشد، نسبت به خلیفه الهی هم باید اهل یقین باشد و ذره ای در صدق، حقانیت، حکمت و علم امام شک نکند و الا اگر شک کرد، جدا می شود و دیگر نمی تواند با امام حرکت کند. پس این قدم اول که قلب انسان باید قلب مسلِّم شود و این تسلیم هم مقاماتی دارد تا به مرحله قلب سلیم می رسد که قلبی است که جز خدا و محبت او در آن نیست، انوار یقین به قلب رسیده و اخلاص در محبت آمده است و می شود خلیل الله.

تبعیت از رأی امام

 اگر قلب انسان قلب سلم شد؛ نتیجه آن این است که «رَأْيِي لَكُمْ تَبَعٌ» در مقابل امام هیچ رأیی و نظری ندارد و رأی او تابع رأی امام است؛ هر رأیی امام داشته باشند او هم همین رأی را دارد. اما وقتی که قلب بیمار و غیر خدا در آن است، یقین ندارد و اهل شک است و محبت غیر امام در آن است؛ این انسان نمی تواند رأیش تابع رأی امامش باشد و رأیی برای خودش دارد.

این روایت نورانی را در کافی نقل کرده است، حضرت فرمودند: «لَوْ أَنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللَّهَ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ وَ أَقَامُوا الصَّلَاةَ وَ آتَوُا الزَّكَاةَ وَ حَجُّوا الْبَيْتَ وَ صَامُوا شَهْرَ رَمَضَانَ ثُمَّ قَالُوا لِشَيْ ءٍ صَنَعَهُ اللَّهُ أَوْ صَنَعَهُ رَسُولُ اللَّهِ ص أَلَّا صَنَعَ خِلَافَ الَّذِي صَنَعَ أَوْ وَجَدُوا ذَلِكَ فِي قُلُوبِهِمْ لَكَانُوا بِذَلِكَ مُشْرِكِينَ»(2) یک قومی خدا را می پرستند و اقامه نماز می کنند، زکات می دهند و در راه خدا انفاق می کنند، آبرو وجان و مال خودشان را و هر چه که دارند در راه خدا می دهند، حج به جا می آورند و روزه ماه رمضان را دارند ولی نسبت به کار خدا و رسول او شک دارند، می گویند چرا غیر این کار را انجام ندادند و چرا این کار را انجام دادند، این چه کاری بود؛ یا نه اصلا به زبان نمی آورد ولی در دلش با امام خودش اینطور است که چرا امام این کار را کردند؟

در ادامه روایت می فرماید: اینها با این کار خودشان، مشرک می شوند. چون قلبی که جز خدا و امام در آن نیست، این که با خدا گلایه مند نمی شود. هر کجا دیدید که انسان مقابل حکم خدا و امام ایستادگی می کند؛ پیداست که در قلب او چیزی است، برای خودش در عرض امام ترازویی دارد و این ترازو را می گذارد و می گوید: چرا سید الشهداء علیه السلام به کربلا رفت، چرا اهل بیتش را با خود برد؟ کجا می روید؟ سفر پر خطری است برای چه می روید؟ و... برای خودش رأی و نظری دارد و بعد هم امام را در ترازوی خودش می نشاند -العیاذ بالله- و می گوید سید الشهداء علیه السلام نباید به کربلا می رفت؟ برای چه رفت و برای چه با خودش اهل بیت را برده است؟ چه معنایی می دهد که دختر امیرالمؤمنین علیه السلام وارد مجلس ابن زیاد و یزید شود؟ اینجا در دل انسان رد پایی از غیر خدا است که در مقابل حکم خدا تسلیم نمی شود و اعتراض می کند.

پیداست یک چیزی غیر از خدا را دوست می دارد، یک چیزی غیر از خدا را می خواهد، ترازوی انسان وقتی از ترازوی خدا جدا شد، انسان خدا را هم در ترازوی خودش می گذارد و به خدای متعال ایراد می گیرد، حالا مگر ترازوی تو چقدر می ارزد و از کجا آمده است؟ چه چیزی این ترازو را ترازوی حقی کرده است؟ خدای متعال می فرماید: «لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَ أَنْزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَ الْمِيزَانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ»(حديد/ 25)؛ ما با آن چیزهایی که راه را روشن می کند، حقائق روشن و آشکار، ترازوها را هم فرستادیم، میزان فرستادیم و وقتی ترازو پیدا شد و در قلب انسان ها جا گرفت، خودشان قیام به عدل و قسط می کنند. ترازوی انسان اگر ترازوی خدائی شد همه کارهای او قیام بالقسط است.  

عادل چه کسی است؟ عادل کسی است که ترازوی خدا در قلب او آمده است و با ترازوی خدا ترازو می کند، هر چیزی را که انجام می دهد طبق این ترازو است؛ می خواهد نگاه کند، حرف بزند، راه برود، دوست بگیرد و دشمنی کند و... با ترازوی خدا وزن می کند، «عَلِىٌ مِيزَانُ الْأَعْمَالِ» اگر در قلب انسان غیر امام باشد ترازوی او از امام جدا می شود، چرا امام اینجا می گویند جنگ را ادامه بده؟ قرآن سر نیزه است، می گویند ما حکم خدا را قبول داریم، بیایید به حکم خدا گردن بگذارید، ما که با قرآن نمی جنگیم، در جنگ صفین حرف این بود که ترازوی آنها با امیرالمؤمنین علیه السلام دو تا می شود؛ می گویند حکمیت را قبول کن و بعد هم می گویند چرا حکمیت را قبول کردید؟ «لَا حُكْمَ إِلَّا لِلَّه» خودشان ترازو می گذارند و می بینند که امام با ترازوی آنها راه نمی رود، امام را محکوم می کنند و العیاذ بالله می گویند شما کافر شدی بیا توبه کن.

در خاطرم هست که حضرت فرمودند: گناهش را شما کردید، توبه اش را من بکنم؟ اگر قلب انسان تسلیم و سلم شد و انوار یقین در آن آمد و نسبت به امام و خدای متعال خالص شد، دیگر محبتی غیر از خدا در دل او نیست. وقتی فقط خدا را بخواهیم، همه ترازوها خدائی می شود، چه چیزی خوب است؟ همان چیزی که خدا می گوید خوب است، چه چیزی را دوست داری؟ همان چیزی که خدا دوست می دارد، اصلا لذات و آراء انسان عوض شود، همه رأی های او رأی های صحیح است، رأی انسان تابع رأی امام خودش می شود، مؤمن که بی رأی نمی شود، رأیی دارد ولی رأی او همان رأی امام او است.

به کارگیری تمام قوا در راه امام

 در امور «وَ نُصْرَتِي لَكُمْ مُعَدَّةٌ» است یعنی همه قوای خودش را آماده می کند تا در آن طرح عظیمی که امام علیه السلام برای عالم دارند به کار بگیرد. خودش نقشه ای ندارد و وقتی نقشه انسان تابع نقشه امام شد، همه امکاناتش در خدمت راه امام است. خودش اصلا می خواهد دین خدا را یاری کند و نقشه مستقلی نمی کشد، می بیند که امام چه کار می کند سپس همه قوای خودش را همان جا حاضر می کند، بله مؤمن در زندگی خودش تدبیر می کند، رأی و نقشه و برنامه دارد؛ اما نقشه و رأی او دنبال رأی امام خودش است، امام یک طرح جامعی برای همه عالم دارند، در طرح امام حرکت می کند، همه قوای خودش را آماده می کند تا در خدمت امام باشد.

برگشت در دوران ایام الله

ادامه زیارت جامعه کبیره این است که «حَتَّى يُحْيِيَ اللَّهُ دِينَهُ بِكُمْ وَ يَرُدَّكُمْ فِي أَيَّامِهِ» تا این که خدای متعال دین خودش را با شما از نو زنده کند و در آن أیامی که أیام الله هستند شما را برگرداند. «أیام الله» آن روز هایی است که غلبه دولت الهی آشکار و باطل منکوب و ریشه کن می شود که سه روز هستند؛ روز ظهور و رجعت و قیامت. مؤمن اینطور است که در دوران غیبت قلبم نسبت به شما سلم و خالص است، آراء و تدبیری که در عالم برای زندگی و کار خودم می کنم، دنباله رو تدبیر شماست؛ بنابراین همه امکانات من آماده در خدمت شماست تا آن طرح و برنامه ای که خدا و شما دارید به نتیجه برسد. خدای متعال دین خودش را با شما احیاء می کند که شما را برگرداند، من در همه این دوران با شما هستم و خودم را از قبل آماده کردم و وقتی هم شما پا به عرصه گذاشتید با همه وجود در خدمت شما هستم.

برخورداری از ترازوی عادلانه

«وَ يُظْهِرَكُمْ لِعَدْلِهِ» وقتی که عدل الهی در عالم می خواهد به وسیله امام که ترازوی الهی و کلمه عدل است، محقق شود «تَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ صِدْقاً وَ عَدْلاً»(انعام/115) شما را ظاهر می کند و ظهور هم فقط ظهور جسمانی نیست، آن چیزی که اتفاق می افتد ظهور حقیقت ولایت امام در عالم است، همه چیز بر مدار ولایت شکل می گیرد. عدل یعنی همین در جایی است که همه چیز بر مدار ولایت امام شکل بگیرد یعنی بر مدار ولایت الله و همه چیز سر جای خودش قرار بگیرد. انسان عادل انسانی است که ولایت امام در قلب او جاری و همه رفتارهای او عادلانه است. انسانی که ولایت امام در قلب او است، ترازوی او ترازوی امام می شود و عادل می شود.

عادل یعنی آن کسی که صفت عدل امام و ولایت امام در او صعود پیدا کرده است و الا این عدالت های اخلاقی که می گویند بد نیست ولی عدالت حقیقی نیست که قوه عاقله بر وهمیه و غضبیه و شهویه غالب شود، اینها خوب است ولی عدل نیست. عدل وقتی است که امام بر وجود انسان غالب شود؛ قلبی که موطن امام است و انوار یقین به امام در آن راه پیدا کرده است و خالص در محبت است، این عادل است. چون عمده ترازوی انسان با حب و بغض های اوست و دائما هم ترازو می کند؛ یک لقمه که در دهان خودش می گذارد، ترازو می کند و می گوید خوب است یا بد است؟ بخورم یا نخورم، اینطور نیست؟! نگاهی که می کند را ترازو می کند، نگاه کنم یا نکنم؟ بخرم یا نخرم؟ ازدواج کنم یا نکنم؟ جنگ بروم یا نروم؟... این ترازوها چطور شکل می گیرد؟

قلب انسان ترازو است که اگر مستقل از امام بود، ترازوهای او هم مستقل است، رأی او هم رأیی مستقل است، امکانات خودش هم در خدمت طرح خودش است و هیچوقت امکاناتش در خدمت طرح امام نیست. این مقدمات را باید طی کنید تا همه امکانات شما در خدمت امام باشد، خدای متعال طرحی دارد که ائمه علیهم السلام برمی گردند و عدل الهی بوسیله امام ظهور پیدا می کند و همه عالم، عالم بندگی خدا و توحید می شود و همه ترازوها ترازوی عادله می شود، عقول کامل می شود -حضرت دست می گذارند چهل برابر می شود-

عقل عمل ما که می خواهد تزارو کند، می گوید خوب است یا بد؟ باید یا نباید؟ سبک یا سنگین؟ این بیشتر از آن نیست و این کمتر از آن نیست، این کار را انتخاب کن، به جای آن عبادت این عبادت را انجام بده، دائما ترازو می کنیم. کسانی هم که گناه می کنند دائما ترازو می کنند، لذت این گناه بیشتر است، عقل آدم وقتی بیمار شد دائم بین گناهان ترازو می کند، بدترین گناه را انتخاب می کند، وقتی هم سالم شد از خوب ها خوب تر را انتخاب می کند.

معیت ظاهری و باطنی و عملی

«وَ يُمَكِّنَكُمْ فِي أَرْضِهِ فَمَعَكُمْ مَعَكُمْ»؛ اگر از قبل انسان اینطور شود حالا وقتی امام ظهور پیدا می کند با همه وجود در خدمت امام است. برای این دو معیت شاید چند معنا بتوان گفت؛ یکی اینکه هم معیت ظاهری است و هم معیت باطنی یعنی اینطور نیست که در ظاهر با شما هستم و در باطن با دیگری؛ نه، آدمی که قلب او قلب سلم امام و مسلّم است، نقشه و رأیش تابع اوست و امکانات او برای امام محیا است با همه قوا با امام است. یک موقع قلب انسان با امام نیست؛ مثلا در جنگ صفین جسم خودش را کنار امام می آورد ولی قلب و ترازوی او با امام نیست و یک جایی از امام جدا می شود، نمی شود؟

خوارج در جنگ صفین با شمشیرشان به حسب ظاهر کنار امام بودند اما در جنگ نهروان شمشیرهای آنها مقابل حضرت بود و حضرت را به کفر محکوم کردند؛ این معیت فایده ندارد. انسان باید همه وجودش در همه مراحل با امام باشد؛ نه این که جسم من فقط با شماست، نه این که فقط قلب من با شماست و... بلکه قلب من با شماست، دست من هم با شماست.

در روایات فرمودند: مَثَل امیرالمؤمنین علیه السلام مَثَل قرآن است؛ اگر کسی یک مرتبه توحید بخواند ثلث قرآن، دو مرتبه دو ثلث، سه مرتبه همه قرآن خوانده است. این روایت یک معنایی دارد، فرمود: اگر کسی از امیرالمؤمنین علیه السلام با زبان دفاع کند این ثلث ایمان است، اگر این دفاع زبانی و قولی و عملی و قلبی شد، ایمان کامل است. معیت یعنی قلب و زبان و عمل انسان با امام باشد، ظاهر و باطنش با امام باشد؛ این هم ممکن نیست إلا این که انسان کلا مسیر خودش را از دشمن امام جدا کند.

اگر انسان مسیر خودش را از دشمن جدا نکرد به حرف شیطان گوش می دهد؛ شیطان با همه قوا آمده است تا ما را تسخیر کند، در عالم یک جنگ باطنی بین وجود مقدس نبی أکرم صلی الله و علیه وآله و ابلیس و شیاطین انسی است. شیاطین می خواهند قوای انسان را که خیلی قوای عجیبی است به تسخیر خود درآورند، انسان اگر می فهمید چه قوایی دارد و چه کاری از این قوا برمی آید که یک گوشه آن این است که می تواند به جایی برسد که اراده کند آنطرف عالم باشد و آنطرف عالم برود. انسانی که با امام خودش باشد اینطور است، فرمود این سیصد و سیزده نفر همین که ندای حضرت بلند شود کامل های آنها بلافاصله کنار حضرت هستند، اراده می کنند کنار حضرت باشند و کنار حضرت هستند. این قوه ای در انسان است که اگر با امام خودش باشد اینطور می شود؛ چون امام صاحب الامر است.

ظهور امر الهی در انسان، نتیجه معیت امام

 اگر کسی به  معیت امام رسید و همه قوایش با او بود، امر الهی در او ظهور پیدا می کند. امر الهی چیست؟ فرمود: «أَنَا أَقُولُ لِلشَّيْ ءِ كُنْ فَيَكُونُ أَطِعْنِي فِيمَا أَمَرْتُكَ أَجْعَلْكَ تَقُولُ لِلشَّيْ ءِ كُنْ فَيَكُون »(3) من را اطاعت کن، مقام کن فیکون پیدا می کنی، امر الهی اینطور است، امام آن کلمه أمر و صاحب الامر است و عالم با اراده او راه می رود « بِمَشِيَّتِكَ دُونَ قَوْلِكَ مُؤْتَمِرَةٌ»،  احتیاج به گفتن هم ندارد، خدای متعال اراده می کند و واقع می شود، امام هم اینطور است و در مقامی است که «لَا فَرْقَ بَيْنَكَ وَ بَيْنَهَا». کُنِ امام عالم ساز است، می گوید باش درست می شود و هیچ چیز دیگری لازم ندارد.

اگر انسان به امام متصل شد از آن امر الهی که دست امام است به اندازه انسان در وجود انسان ظاهر می شود که این همان اسم أعظم است و شرط آن هم معیت است. انسانی که قلب او با امام نیست هیچ وقت اسم أعظم را به او نمی دهند چون می خواهد از قدرت امام سوء استفاده کند و سر امام هم که کلاه نمی رود. او می خواهد این قدرت امام را در مسیر نفس و شیطان بکار ببرد.

شخصی آمد به حضرت گفت: آقا اسم أعظم بده، حضرت فرمودند: نمی شود و تو نمی توانی، اما خیلی اصرار کرد. حضرت گفتند: به بیابان برو و کنار فلان پل بایست و بعد شب بیا و به من گزارش بده که چه چیزی دیدی؟ آمد و گزارش داد که یک پیرمرد خارکنی را دیدم که هیزم جمع کرده بود و می آمد که یک جوان مغرور سوار بر اسب تازیانه بر گرده این مرد کشید، پل باریک بود، او را عقب راند و هیزم هایش ریخت و بنده خدا آواره شد، راه خودش را رفت. امام فرمود: اگر اسم أعظم داشتی چه کار می کردی؟ گفت: آن جوان را ادب می کردم. حضرت فرمود: آن پیرمردی که دیدی از رفقای ما است و به او اسم أعظم هم داده ایم، امر الهی که برای سوء استفاده نیست.

در روایت دارد وقتی ماجرای احراق بیت پیش آمد و حضرت دستان خودشان را بسته بودند و تماشا می کردند -این فاتح خیبر در آن روزی که می خواستند نبش قبر کنند، لباس جنگی خودش را پوشید و ذوالفقار را به دست گرفت و همه عقب نشستند و فهمیدند که نه اینجا جای تعارف نیست- حضرت مأمور به سکوت بودند و آن ها تا آخر خط پیش رفتند، در دل سلمان گذشت که آقا چه اتفاقی باید بالاتر از احراق بیت امیرالمؤمنین علیه السلام، دار سلطان الولایة و هتک حضرت زهراسلام الله علیها که لیلة القدر همه هستی است، بیفتد؟ حضرت که صاحب اسم أعظم کلی است و عالم تحت اراده اوست چرا کاری نمی کند؟ حضرت فرمودند: سلمان چه چیزی در دل تو گذشت؟ سلمان درست می گفت ولی عالم در دست امام است و امام در دست خداست، هیچ کاری نمی کند إلا این که خدا بخواهد. مؤمن اگر به اینجا رسید که هیچ کاری نمی کند إلا این که امام بخواهد، امکانات امام به اندازه ظرف وجودی او در اختیارش قرار می گیرد.

ویژگی های افراد تابع امام

مؤمن هوشمند است، چطور می شود که رأی نداشته باشد و رأی او تابع رأی امامش باشد؟ این به معنای این نیست که نمی فهمد، خیلی خوب هم می فهمد. فرمود: «اتَّقُوا فِرَاسَةَ الْمُؤْمِنِ فَإِنَّهُ يَنْظُرُ بِنُورِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فِي قَوْلِ اللَّهِ تَعَالَى»(4) از زیرکی مؤمن بترسید و اگر یک جایی چیزی نمی گوید، خیال نکنید که نمی فهمد بلکه خیلی هم خوب می فهمد. پیغمبر خدا هم اینطور بود که همه کائنات در مشت ایشان بود، می آمدند کنار حضرت، در گوش ایشان می گفتند اینطور است، حضرت سکوت می کردند، دیگری می آمد و می گفت آنطور است، حضرت باز سکوت می کردند؛ چون بنا نبود که حضرت همه چیز را برملا کنند.

آنها می گفتند: این فقط گوش است و اصلا رأی و نظری ندارد، هر چه ما می گوییم او هیچی نمی گوید. قرآن می فرماید: «قُلْ أُذُنُ خَيْرٍ لَكُمْ»(توبة/ 61)؛ گوش خیلی مفیدی برای شما است -که این بعدا باید معنا شود- فرمود: حُسن سلمان این بود که «جَعَلَ هواه هوی علیاً»(5) نه این که چیزی میل می کرد و میل خودش را به خاطر حضرت امیر علیه السلام کنار می زد؛ نه اصلا میلی پیدا نمی کرد إلا میل ایشان و هر چه ایشان می پسندند را می پسندید. شعاع میل امیرالمؤمنین علیه السلام در قلب او می افتاد، آدم چقدر قیمت پیدا می کند؟! آدم باید اینطور شود.

البته می شود که قلب آدم قلب شیطانی شود و هر چه شیطان دوست دارد او هم دوست بدارد. آدم می تواند مانند اویس قرنی شود؛ وقتی در یمن شنید که در جنگ احد دندان مبارک پیامبر افتاده، دندان او هم افتاد. انسان می تواند با امام خودش اینطور شود و قلبش تسلیم امام باشد، مؤمن هوشمند است و نقشه دارد اما نقشه او جزئی از نقشه امامش است و همه قوای او از قبل آماده است، امام فرمان بدهند پا به میدان می گذارد و در همه احوال با امام است؛ در دوره غربت و سکوت امام با امام است، در دوره ای هم که امام دست به شمشیر می برند با امام است.

شاید این دو معیت یک معنای آن هم همین است؛ انسانی که در دوره به قول روایات هُدنَه و پنهان کاری، با امام نیست، در دوره ای هم که امام به میدان می آیند با امام نیست، آدمی که آن موقع برای خودش نقشه می کشد که چرا امام صادق علیه السلام سکوت می کنند، ما برویم کار را درست کنیم؟ آن روزی هم که حضرت قیام کنند، او قیام نمی کند. هم در دوره غربت و هم در زمان هدنه امام باید با امام باشی و خودت را برای روزی که امام دست به کار می شوند، آماده کنی. آن وقت روزی که امام دست به کار می شوند همه وجود تو در خدمت امام است و الا اگر آن روز با امام نبودی، امروز هم با امام نخواهی بود، آن روز اگر رأی تو رأی خودت بود، با نفس خودت و با شیطان بودی، روزی هم که امام دست به قبضه شمشیر می برند تو با امام نیستی. اگر همراهی تو همراهی قلبی نبود، جسم خودت را هم که کنار امام بکشانی، این دست یک روزی بر علیه امام شمشیر خواهد زد.

کسانی با امام هستند که در دوره پنهان کاری امام، در دوره ای که امام مأمور به صبر است و برنامه خودش را جلو می برد -امام که در عالم بیکار نیست، پر کار ترین آدم در عالم امام است- آن روز قلب و رأی خودشان را تسلیم و تابع می کنند، قوای خودشان را آماده و بالفعل می کنند، این امکانات فراوان را بالفعل می کنند و در خدمت امام می آورند، همه قوای آنها در خدمت امام می شود. وقتی خدمت امام می آیند و به معیت امام می رسند، انوار امام در وجود آنها ظهور پیدا می کند و همه وجود آنها امام می شود و چیزی جز امام در وجود آنها نیست. حالا ما یک دوره از امام عقب افتادیم، امام آمده و عاشورا را به پا کرده است، ما به هر دلیلی عقب افتادیم، می گوییم حالا خودمان را آماده می کنیم در رجعت بیاییم، در ظهور بیاییم، جزو منتقمین باشیم، درست است؟

زیارت عاشورا را خواندید که «أَنْ يَرْزُقَنِي طَلَبَ ثَارِكَ مَعَ إِمَامٍ مَنْصُورٍ؛ أَنْ يَرْزُقَنِي طَلَبَ ثَارِكُمْ مَعَ إِمَامٍ هُدیً ظاهرٍ نَاطِقٍ بِالحَقِ»آدم از خدا می خواهد که به ما توفیق بدهد تا خونخواه حضرت باشیم ولی کسانی که از قبل آماده بودند، آنها چه زمانی خودشان را آماده کردند؟ که در کربلا کنار امام حسین علیه السلام بودند، از چه موقع، از کجا؟ شنیدید که فرمود: عقیل برو همسری برای من انتخاب کن با این خصوصیات چون می خواهم این فرزند فرمانده لشکر امام حسین علیه السلام باشد، از چه موقع این وجود مقدس با امام حسین علیه السلام دست داده بودند که خودش را آماده ی آماده کرده است؟

قمر بنی هاشم علیه السلام نمونه ای والا در تبعیت و وفاداری

 رأی ایشان تابع امام، دل او تسلیم امام و نورانی به نور اوست و به امام خودش یقین دارد «أَشْهَدُ لَكَ بِالتَّسْلِيمِ وَ التَّصْدِيقِ». آن وقت می تواند وفاء کند، چون پیمانه خودش را پرپر آورده و جای خالی نگذاشته است، در شط و شریعه فرات رفته و تشنه بیرون آمده است، چطور خودشان را آماده کرده بودند؟ چه موقع خودشان را آماده کرده بودند که اینطور به نصرت امام حسین علیه السلام موفق شده بودند؟ همه قوای خودش را آورده است؛ نسبت به تسلیم بودن به سید الشهداء علیه السلام و نسبت به تبعیت در رأی و نظر در یک مقام بالایی است، ابن عباس ها نظر می دهند که نروید یا بروید، مگر امام حسین علیه السلام نظر می خواهد؟ امیرالمؤمنین علیه السلام نسبت به وجود مقدس نبی أکرم صلی الله علیه و آله و سلم اینطور بودند.

خطبه های نهج البلاغه گوشه ای از بیانات نورانی حضرت است در پنج سال خلافتی که هم خلافت می کردند و هم جنگ؛ اما در 23 سال زمان حیات نبی أکرم صلی الله علیه وآله شما چند کلام از امیرالمؤمنین علیه السلام دارید؟ انگشت شمار، اگر یک جایی پیغمبر خدا فرموده باشند بگو، فرموده است؛ اما دیگران هر کجا نظر می دادند که نظر ما این است و بعد هم پای نظر خودشان می ایستادند، آن وقت جالب این است که موافقان «عمر» نوشتند؛ یعنی اینجا نظر نبی أکرم با دومی اختلاف پیدا کرده است و خدای متعال آیه بر طبق نظر او نازل کرده است -طیب الله أنفاسکم-

ولی امیرالمؤمنین علیه السلام که این علم او است یک کلمه حرف نزده است. اینها کسانی هستند که احکام عادی را بلد نبودند، کتاب صحاح آنها هست که ببینید اما هرکجا نظر می دادند و پای نظر هم می ایستادند و مخالفت می کردند؛ در صلح حدیبیه و... وجود مقدس قمر بنی هاشم به اندازه ابن عباس ها نمی فهمید؟ ایشان چند امام را درک کرده است، شما می گویید این آقا شاگرد مرحوم آیت الله العظمی بهجت بوده است و چیزی از ایشان دارد، امیرالمؤمنین و امام مجتبی و سید الشهداء علیهم السلام را درک کرده است اما یکجا حرف نزده و در مقابل امام حسین علیه السلام اصلا نظر نداده است؛ نه این که نظر ندارد بلکه رأی او تابع امام است و آن وقت همه امکانات او در خدمت امام است، هیچ چیز برای غیر امام ندارد.

یک زمانی به ذهنم می آمد که چرا ایشان فرزندانشان را با خودشان به کربلا نیاورده است؟ نمی خواست اینها شهید شوند؟ گمانم این است که شاید می خواست همه قوای خودش را در خدمت به بچه های امام حسین علیه السلام بگذارد، یک نکته ای در آن بوده است.

ویژگی های قمر بنی هاشم علیه السلام در فرماندهی

ایشان با همه وجود طوری به میدان آمده و قوای خودش را آورده که فرمانده این لشکر شده است؛ لشکر امام حسین علیه السلام یک لشکر تاریخی است که همه کمالات اخلاقی تاریخی در عالم به تبع آن شکل می گیرد، تهذیب اخلاقی عالم با عاشورا می شود، آن وقت او فرمانده این مجموعه است، مجموعه ای که حبیب و زهیر هستند که هرکدام از آنها یک عالم هستند. این فرمانده که فقط فرماندهی ظاهری نمی کرده است بلکه ارواح اینها را در تبعیت از امام فرماندهی می کرده است و در این جنگ تمام عیار مراقب این ارواح بوده است؛ کما این که سید الشهداء علیه السلام مراقب کل بود.

اگر غیر امام در قلب باشد یک جایی قوای خودت را برای غیر امام خرج می کنی، من که هم خودم را و هم امام را می خواهم، نمی توانم وافی باشم، نصف آن را برای خودم کنار می گذارم. آدمی که به فکر دل خودش است این غذایی که تقسیم می کند فکر خودش را هم می کند و سهم خودش را کنار می گذارد ولی اگر همه وجود آدم پر از امام شد، همه قوای او در خدمت امام است و این می شود وفا، بیخودی که کسی وافی نمی شود. اگر با همه وجود تولی به امام نداشته باشی و همه قوای خودت را در تولی به امام بالفعل نکنی - قوای ما اگر به امام نرسید بالفعل نمی شود- همه آن دست نخورده یا فاسد شده باقی می ماند؛ اما وقتی به امام رسید بالفعل می شود، همه قوای خودش را در محضر امام آورده و همه را بالفعل کرده است و همه را در تولّی به امام، در خدمت به او قرار داده است و این می شود وفا.

انسان تا با امام همراه نشود، هدف امام را نفهمد، همدل با امام نشود، کسی که خودش دل دارد و راه خودش راه را می رود، این که به معیت نمی رسد، با خود و نیات خودش است. اما کسی که قلب او پر از امام شد، اهداف امام را فهمید، همه رأی او دنبال امام بود، با همه وجود دنبال اهداف امام بود، قوای خودش را بالفعل کرد، این همه قوای خودش را در خدمت به امام می آورد؛ تابع درجات اخلاص انسان قوای انسان بالفعل می شوند، بعد همه را در خدمت امام آورده و فرمانده معنوی شده است؛ نه فقط ظاهری. ظاهراً و باطناً فرمانده لشکری است که محور تغییر عالم هستند، چه کسی بوده است که باید حبیب و زهیر و بریر و سعید بن عبدالله و... زیر دست او باشد، اینها هرکدام برای خودشان یک عالم هستند و یک عالمی را راه می برند؛ این است که فلان عالم می گوید چهل سال راه بر من باز نمی شد تا اینکه به حرم حضرت ابالفضل علیه السلام رفتم و در آخر با یک اشاره حضرت گشایش حاصل شد. کسی که در این مقام است؛ ساقی امام حسین علیه السلام می شود؛ نه فقط سقایت ظاهری می کند بلکه کسانی که تشنه ولایت امام حسین علیه السلام هستند و شوریده حال شده اند نیز باید از دست حضرت ابالفضل علیه السلام آن را بگیرند و راه دیگری نیست.

اینها چطور بودند و چکار کردند که خودشان را به کربلا رساندند؟ کربلا یک واقعه عظیمی است و سید الشهداء علیه السلام که صاحب کربلا است از أزل قرارش را خدا بسته و از أزل لحظه شماری می کرده و خودش را آماده می کرده است، اینها چه کسانی بودند؟ و از چه موقع به امام حسین علیه السلام دست دادند و تسلیم و تطهیر شدند؟ چطور رأی آنها رأی امام شد و امکانات خودشان را دنبال امام آوردند؟ آن وقت چطور آمده است که فرمانده لشکر امام حسین علیه السلام در عاشورا شده است و به جایی رسیده است که فرمود: عمویم عباس سلام الله علیه مقامی دارد که همه شهداء به مقام او غبطه می خورند؛ حبیب و زهیر و... غبطه می خورند، شهداء سرآمد هستند و اینها سرآمد شهداء عالم هستند، آن وقت همه اینها به قمر بنی هاشم غبطه می خورند، چطور وفا کرده و پیمانه خودش را پر کرده است؟ این قلب چه نسبتی با قلب امام حسین علیه السلام داشته است؟ این نظر چطوری تبعیت کرده است، مگر کسی می تواند طرح امام حسین علیه السلام را بفهمد تا در طرح ایشان فرمانده شود؟

یک موقعی می بینی که می خواهند اتاقکی بسازند من را هم مشاور می کنند و می گویند چطور بسازیم، ولی اگر بخواهند یک برج دویست طبقه بسازند که از من مشورت نمی گیرند، من را که فرمانده و مسئول این کار نمی کنند، می کنند؟ اگر بخواهند یک شهر با عظمت بسازند، نقشه شهر را از من می گیرند؟ اصلا از من مشورت می گیرند و من را قاطی می کنند؟. حضرت عالم را می ساخت، در این ساختن عالم او چقدر نظر و رأی داشته و چقدر بلند نظر بوده است که او را فرمانده کرده است. کار عاشورا که تمام شده نیست، کار عاشورا یک کار مستمر است و الان هم عاشورا برپاست و حضرت مشغول هستند و این تا رجعت ادامه دارد، در روایت دارد که حضرت نامه سر به مهری که برای ایشان آمد را باز کردند و یک قسمت آن را عمل کردند ولی تمام نشده است و در رجعت برمی گردند و عمل می کنند. در این نقشه بزرگ و طرح با عظمت حضرت ابالفضل علیه السلام فرمانده است، محور تهذیب کل عالم عاشورا؛ او چه کسی بوده است که می تواند فرمانده این مجموعه باشد؟ همه باید بیایند بر محور او تهذیب شوند.

پی نوشت ها:

(1) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 2، ص: 16

(2) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 1، ص: 390

(3) بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج 90، ص: 376

(4) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 1، ص: 218

(5) الأمالي (للطوسي)، النص، ص: 133 (فِی المَصدَرِ: «إِيثَارُهُ هَوَى أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلَى هَوَى نَفْسِه »)