نسخه آزمایشی
چهارشنبه, 18 تیر 1399 - Wed, 8 Jul 2020

مقامات مناجات شعبانیه در حسینیه آیت الله حق شناس/ دیدن دست خدا در ابتدای دعا و تقدیر الهی؛ رسیدن به خوف و رجاء ها برای نجوی

متن زیر سخنان آیت الله میرباقری به تاریخ 29 اردیبهشت ماه 96 است که در حسینیه آیت الله حق شناس رحمه الله ایراد فرمودند. ایشان در این جلسه بیان میدارند، در بین مناجاتهایی که از ائمه معصومین نقل شده است، مناجات شعبانیه دارای جایگاه خاص و منحصر به فردی است. در این مناجات فراز هایی وجود دارد؛ در فراز اول که مدخل مناجات است با صلوات شروع میشود و اگر کسی احوال مدخل مناجات را پیدا نکند در اصل وارد دعا نشده است. در فراز دوم انسان به مقام خوف و رجاء موحدانه میرسد و تنها راه نجات خود را پناه بردن به رحمت خدای متعال میبیند و انسان متوجه میشود از چه چیزهایی باید ترس داشته باشد و از چه چیز هایی نباید بترسد.

مروری بر مفاهیم صلوات شعبانیه

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم والحمدلله رب العالمین و صل الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین و اللعن علی أعدائهم أجمعین. مناجات هایی که از معصومین علیهم السلام نقل شده، هر کدام یک گنجی است که ما باید روی تک تک کلماتش تامل کرده و آن را استخراج و با آن دعا سیر کنیم. در بین این مناجات ها، مناجات شعبانیه، مناجاتی است که همه معصومین آن را می خواندند و مضامین بلندی در آن است که بعضی های آن شاید منحصر به فرد باشد. در این دعا سراسر توحید موج می زند؛ با صلوات شروع می شود و با صلوات ختم می شود، صلواتِ آغاز یک مقام است و صلواتِ پایان یک مقام دیگر. این دعا سه دسته مفهوم دارد و سه فراز در آن است؛ فراز اول دعا که بعد از صلوات است و دعا با آن شروع می شود، مدخل دعاست؛ یعنی اگر این احوال در کسی اتفاق نیفتاد و این حالات درونش پیدا نشد اصلا وارد دعا نمی شود.

سوالی که پیش می آید این است که این حالات سنگین که الان عرض می کنم، چه طور باید حاصل بشود؟! این با کثرت دعاست مثل بکا، بکا با تباکی آغاز می شود، یعنی انسان باید به زور از خودش اشک بگیرد، اشک از خوف خدا، اشک در دعا، اشک برای سیدالشهدا، تا حالات بُکا در انسان پیدا شود و سرچشمه های قلب انسان بجوشد. دعا هم با کثرت خواندن و مداومت در آن، تدریجا برای انسان حال ایجاد می کند، بعد هم انسان مقام دعا پیدا می کند و زبان دلش گشوده می شود.

فراز اول مناجات

مقام اول دعا و مدخل آن، که اگر کسی این مقام را نداشت اصلا وارد دعا نمی شود این است: «اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ اسْمَعْ دُعَائِي إِذَا دَعْوَتُكَ وَ اسْمَعْ نِدَائِي إِذَا نَادَيْتُكَ وَ أَقْبِلْ عَلَيَّ إِذَا نَاجَيْتُكَ» خدایا وقتی من تو را می خوانم و صدایت می زنم بشنو، و وقتی با تو مناجات می کنم اقبال به من کن. پس فرد در مقامی قرار گرفته که می تواند خدا را صدا بزند و حالا تقاضا می کند که اگر من تو را صدا می زنم تو بشنو و اجابت کن. این طور نباشد که من صدا بزنم و دعا کنم اما تو نشنوی، یعنی به حرف من گوش ندهی یا اجابت نکنی! این طور نباشد که من با تو مناجات کنم اما تو رویت را از من برگردانی! خدایا به من اقبال کن! ارتباط ما از صدا زدن شروع می شود، بعد دعاست و بعد هم نجوا. نجوا در جایی است که انسان قرب پیدا می کند و خلوتی دارد و با خدای متعال راز می گوید. موسی کلیم به خدای متعال عرضه داشت: خدایا آیا تو از من دوری تا من ندایت کنم یا به من نزدیکی تا با تو نجوا کنم؟ خدای متعال می فرماید: «أَنَا جَلِيسُ مَنْ ذَكَرَنِي»(1) تو اگر در یاد من باشی من همنشین تو هستم و می توانی با من نجوا کنی.

دعای ما از ندا شروع می شود و به نجوا ختم می شود؛ اول خدا را صدا می زنیم، بعد کم کم احساس قرب پیدا می شود، قرب که حاصل شد انسان می تواند با خدای متعال خلوت کند، این مناجات و نجوا هم دو طرفه است. خدای متعال گاهی با بندگان خاصش مناجات می کند و در این باره می فرماید: من در شب و روز با آنهایی که بر طبق رضای من عمل می کنند مناجات می کنم. مدخل دعا اینجاست: «فَقَدْ هَرَبْتُ إِلَيْكَ وَ وَقَفْتُ بَيْنَ يَدَيْكَ مُسْتَكِيناً لَكَ مُتَضَرِّعاً إِلَيْكَ رَاجِياً لِمَا لَدَيْكَ ثَوَابِي» این پنج چیز اگر در ما محقق شد وارد این دعا می شویم و الا وارد نمی شویم.

اولین چیز هرب و فرار کردن است؛ کسی که هنوز متوجه نیست که بت های او چه بر سر او آورده اند، گناهانش، صفات رذیله اش، آن شیطانی که به حرفش گوش داده، آن اولیاء طاغوتی که او را دعوت کردند و او هم دنبال آن ها حرکت کرده است، کسی که متوجه نیست این دشمنان چه بر سر او آوردند و حالت فرار پیدا نکرده، اصلاً وارد دعا نمی شود. مدخل دعا این است که ما از خودمان، غفلت هایمان، شرک مان، گناهان مان، اولیاء طاغوت، سقیفه، آنهایی که ما را به جهنم و دوری از خدا دعوت می کنند و خلاصه بت کده ای که خودمان برای خودمان درست کرده ایم، به سمت خدا فرار کنیم. «فَفِرُّوا إِلَى اللَّهِ إِنِّي لَكُمْ مِنْهُ نَذِيرٌ مُبِين»(ذاریات/50)، از چه فرار کنیم؟ «وَ لا تَجْعَلُوا مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ إِنِّي لَكُمْ مِنْهُ نَذِيرٌ مُبِين»(ذاریات/51). علامه طباطبایی فرمودند، آیه دوم توضیح آیه اول است؛ یعنی از آن بت کده ای که درست کرده اید بیرون بیایید و به سمت خدا فرار کنید.

پس پنج چیز است؛ کسی که از آنها فرار کرد و به سمت خدا آمد «فَقَدْ هَرَبْتُ إِلَيْكَ»، بعد هم در مقام حضرت حق وقوفی داشت که همراه با استکانت و تضرع بود «مُسْتَكِيناً لَكَ مُتَضَرِّعاً إِلَيْك»، و با همه این احوال امیدوار به ثوابی بود که در نزد اوست «رَاجِياً لِمَا لَدَيْكَ ثَوَابِي». درباره «استکانت» هم این نکته را بگویم که استکانت در مقابل غیرخدای متعال مزمت شده اما استکانت در مقابل خدای متعال به گونه ای که انسان با اختیار خودش کاری کند که مسکین خدا بشود، مورد مدح قرار گرفته است.

آگاهی خداوند از ظاهر و باطن انسان

«وَ تَعْلَمُ مَا فِي نَفْسِي وَ تَخْبُرُ حَاجَتِي وَ تَعْرِفُ ضَمِيرِي وَ لَا يَخْفَى عَلَيْكَ أَمْرُ مُنْقَلَبِي وَ مَثْوَايَ» خدایا این گونه نیست که اگر من در مقابل تو ایستادم خیال کنم که تو نمی بینی. یک موقع است که انسان خیال می کند مقابل خدایی ایستاده است که نمی بیند و شاهد حال من نیست، یک موقع هم انسان احساس می کند روبه روی خدایی ایستاده که بر ظاهر و باطن من واقف است، این برای انسان یک حالت آرامش ایجاد می کند. خدای بی خبر و غافل از انسان نمی تواند کاری برای او انجام دهد.

پس عبدی که این پنج قدم را برداشته اعتقادش این است که «وَ تَعْلَمُ مَا فِي نَفْسِي» خدایا من را می بینی و آن چه در نفس من است را میدانی، بر حاجات من آگاهی، ضمیر من از تو پنهان نیست و آن چه در آینده و گذشته بر من پیش آمده و می خواهد پیش بیاد از تو پنهان نیست. خدایا تو همه آن چه می خواهم به زبان بیاورم و آشکار کنم و آن چه می خواهم از خواسته های خودم به او تفوُّق کنم، را می دانی. پس نکته اول این است که این طور نیست که خدای متعال از حاجت ها و از باطن ما بی خبر باشد.

برنامه ریزی خداوند برای ما

نکته دوم این است که خدا، خدایی است که برای ما برنامه دارد و نسبت به ما بی تفاوت نیست. یک بار می بینید خدایی است که به حال ما واقف نیست یا نه، واقف به حال ماست ولی برنامه ای برای ما ندارد و اختیار ما در دست او نیست. قدم بعد این است که من از همه فرار کردم و رو آوردم به خدایی که اله حقیقی من است، او بر همه ظاهر و باطن و خواسته های من، و آن چه که می خواهم بگویم قبل از اینکه بگویم واقف است، و برای من یک برنامه ای دارد؛ یک برنامه ای که از اول تا آخر عمر من را در بر می گیرد. خدا، خدایی نیست که نسبت به من بی تفاوت باشد و زبان من را نفهمد. خدا، خدایی نیست که با فرض دانستن خواسته من، نسبت به من بی تفاوت باشد.

«وَ قَدْ جَرَتْ مَقَادِيرُكَ عَلَيَّ»، خدایا آن چه بر سر من می آید تصادف و از سر عجز و جهل نیست بلکه از سر تقدیر و برنامه و اندازه گیری توست. خدایا، مقادیر توست که بر من جاری شده است. «يَا سَيِّدِي فِيمَا يَكُونُ مِنِّي إِلَى آخِرِ عُمُرِي مِنْ سَرِيرَتِي وَ عَلَانِيَتِي» خدایا سیادت توست که تقدیر من را رقم می زند، پنهان و آشکارم همه در محیط تقدیر توست. بنابراین خدایا تو به من آگاهی و برای من برنامه داری و تمام زمام زندگی من دست توست. «وَ بِيَدِكَ لَا بِيَدِ غَيْرِكَ زِيَادَتِي وَ نَقْصِي وَ نَفْعِي وَ ضُرِّي» خدایا کم و زیاد من، نفع و ضرر من همه در دست توست و دیگران در عالم هیچ کاره هستند. اگر کسی به جایی نرسیده که از اله خود فرار کند و پیش روی خدای متعال بایستد، زمین گیر در محضر خدا نیست، امیدوار به خدا نیست، تضرع ندارد، وقوف خدا را بر خودش نمی بیند، تقدیر الهی را نسبت به خودش نمی بیند، احساس نمی کند که همه زمامش در دست اوست، زیادی و نقصش و نفع و ضررش، پس او هنوز وارد مدخل دعا نشده است.

سراسر خیر بودن تقدیر خداوند برای انسان

فقط یک نکته پیش می آید که مگر خدای متعال ضرری هم برای انسان رقم می زند؟ خدای متعال ضرر رقم نمی زند، اما ما اگر خواستیم رقم می زند. اگر ما خواستیم که به جهنم برویم در مواردی خدای متعال جلوی ما را نمی گیرد چون عالم، عالم امتحان است. وقتی ما گناهی کردیم این طور نیست که خدای متعال رها بکند، همان طور که اگر من دانه گندمی انداختم خدای متعالی سبز می کند، اگر بذر خاری هم انداختم خدای متعال نظام عالم را به خاطر من که تغییر نمی دهد! این طور نیست که چون من دلم می خواهد گناه کنم پس همه عالم تعطیل بشود نه، من گناه می کنم عالم هم کار می کند، ملائکه و موکلین جهنم هم کار می کنند، خدای متعال تعطیل نمی کند و وقتی تعطیل نشد بنابراین تبدیل به ضرر می شود. پس ضرر ما هم در دست اوست ولی او ضرر رقم نمی زند الا با عمل خود ما. تقدیر او خیر است و اگر ضرر زدیم و درخواست ضرر کردیم، خدای متعال دست از برنامه ریزی اش بر نمی دارد.

پس آغاز دعا این است، انسانی که هنوز به خدا و انبیاء نرسیده، و هنوز نور الهی در عالم برایش روشن نشده، در تاریکیست و همه‎ عالم برایش ظلمات است، او خودش را در اختیار یک عالم ماده کور و کر و بی شعوری می داند که مثل یک پر کاه در مقابل طوفان است و هیچ کاری از آن ساخته نیست. اما وقتی انبیا آمدند و چراغ را روشن کردند و عالم روشن شد «اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»(نور/35)، آدم احساس می کند که در مقابل یک جهان کر و کور نیست بلکه همه بیدار و با شعور و تحت تدبیر او هستند. او پیش خدایی می آید و زانو میزند که واقف اسرار من است، زبانم را می فهمد، نیاز من را می داند، برای من برنامه دارد، اختیار من در دست اوست و همه کم و زیاد من را او رقم می زند. حالا عبدی که در محضر خدا آمد و همه را پشت سر گذاشت و با این اعتقادات وقوف کرد، آیا به مقصد رسیده است یا نه؟! البته که نه، تازه اول سیر است!

فراز دوم؛ خوف و رجاء موحدانه

قدم بعد در این دعا می شود قدم دوم که در آن معصوم علیه السلام با خوف و رجاء ما را سیر می دهد. خوف و رجا ابزار ریاضت قلب است، و قلب ما با خوف و رجا ریاضت داده می شود تا سیر کند. البته از خوف ها و رجاهایی صحبت می شود که هر کدام از آن ها یک عمر می تواند آدم را متوقف کند؛ یعنی اگر آدم وارد این مقام خوف شد یک عمر می تواند گریه کند، وارد این مقام رجا شد یک عمر می تواند غرق لذت باشد. خوف و رجاهای عجیب و غریبی که همه اش هم خوف و رجای توحیدی است و ترس از طوفان و زلزله و بیماری در آن نیست بلکه همه ترس از خدا و امید به اوست.

ببینید حالا حضرت چه ابوابی از خوف و امید را به سوی ما باز می کنند و چه طور ما را ریاضت می دهند، این قدم دوم دعاست که در آن سیر با خوف و رجا است. امام هادی علیه السلام می فرمایند: هیچ ملکی در خشوع و خضوع بر شما سبقت نمی گیرد، چون «لَا يَسْبِقُكُمْ ثَنَاءُ الْمَلَائِكَةِ فِي الْإِخْلَاصِ وَ الْخُشُوعِ وَ لَا يُضَادُّكُمْ ذُو ابْتِهَالٍ وَ خُضُوعٍ أَنَّى وَ لَكُمُ الْقُلُوبُ الَّتِي تَوَلَّى اللَّهُ رِيَاضَتَهَا بِالْخَوْفِ وَ الرَّجَاءِ»(2) شما یک قلوبی دارید که خدای متعال مستقیم با سر انگشت دستش و با دست قدرت خودش این قلب ها را با خوف و رجا ریاضت داده است. حالا ببینید چه خوف ها و چه امید هایی است؛ کجا دانند حال ما، سبکباران ساحل ها!

آن کسی که وارد میدان تجارت نشده بهره ها و خطراتش را هم نمی داند، اما اگر وارد این عرصه و دقیق در آن شد، همین که می گویند قیمت ارز گران شد برایش احساس خطر پیدا می شود، انسانی که در این میدان نیست و اصلا خبر ندارد، اگر به او بگویند ارز گران شد، می گوید: به من چه! اگر کسی وارد میدان سلوک شد خوف ها و امید ها در دلش زنده می شود. در این فراز ۴۳تا «الهی» آمده که خیلی عجیب و لطیف است، توجه به الوهیت حضرت حق و ارتباط خاص او با من، گویا هیچ کسی نیست و فقط من هستم و او! البته این الهی باید معنا شود!

خوف از عدم یاری خداوند

«إِلَهِي إِنْ حَرَمْتَنِي فَمَنْ ذَا الَّذِي يَرْزُقُنِي» خوف را ببینید، باید انسان پای این دعا بنشیند تا این حال برایش پیدا شود. آدمی که احساس می کند از همه فرار کرده و فهمیده همه هیچ کاره هستند و همه کاره اوست، بعد می بیند او هم ممکن من را محروم کند و نخواهد به من روزی بدهد، نخواهد من را بهشت ببرد، نخواهد به من علم و معرفت بدهد، نخواهد من با امام زمان و امام حسین مانوس بشوم! وقتی از همه فرار می کنید و به او رو می آورید احساس می کنید او دستش باز است، همه کاره اوست و او هم مجبور نیست، پس فریادش بلند می شود که «إِلَهِي إِنْ حَرَمْتَنِي فَمَنْ ذَا الَّذِي يَرْزُقُنِي»، خدایا مگر فرد دیگری هم می تواند رزق بدهد؟! من محتاج و فقیر و مضطر هستم، فقط هم به تو مضطرم، اگر تو دست من را نگیری و باب رزقت را ببندی، کسی نمی تواند به من روزی بدهد. این حالت خوف است.

«وَ إِنْ خَذَلْتَنِي فَمَنْ ذَا الَّذِي يَنْصُرُنِي»، خدایا من مضطر به نصرت و ضعیف هستم، ناصری جز تو هم ندارم چون همه هیچ هستند، من مضطر به نصرتم و فقط تو می توانی نصرت کنی. خدایا تو هم مجبور به نصرت من نیستی و اگر نخواهی در بین این همه آفت ها و اضطراب ها و دشمن ها، من را یاری کنی چه کسی دست من را بگیرد؟
این خوف موحدانه است؛ من مضطر به رزق و نصرت تو هستم، تو هم مجبور نیستی و کسی نمی تواند تو را وادار کند. ببینید چه خوفی به انسان دست می دهد، انسانی که احساس می کند مضطر است و آن خدایی هم که من مضطر به او هستم مجبور و عاجز نیست و شاید نخواست من را یاری کند.

«إِلَهِي أَعُوذُ بِكَ مِنْ غَضَبِكَ وَ حُلُولِ سَخَطِك»، خدایا اگر تو نخواهی من را یاری کنی و بخواهی مرا از نصرت و رزق خودت محروم کنی و به من غضب کنی، چاره ام چیست؟ پناهگاه من فقط تو هستی، خدایا اگر سخط تو بخواهد در من حلول کند و ظاهر و باطن من را در بر بگیرد، من کجا بروم در حالی که فقط پناهگاهم تو هستی؟

اگر این خوف در دل مؤمن آمد خود این خوف او را به طرف پناهگاه، که خداست سیر می دهد و لذا این خوف نردبان سلوک انسان است. اینطور نیست که این خوف آدم را زمین گیر کند بلکه خوف الهی بلافاصله انسان را راهبری می کند. لذا در روایت دارد که خوف و رجا دو نور در قلب مومن هستند، هر دو نور الهی هستند که راه را روشن می کنند، و هیچ کدام انسان را در حیرت نمی گذارند. هم خوفش راه من را روشن می کند و هم امیدش، و این طور نیست که فقط امیدش چراغ باشد.

وقتی من از قدرت او، عزت او، عظمت او و از اینکه او در عین این که ارحم الراحمین است شدید العقاب است مضطرب شدم، این اضطراب من را رها نمی کند، بلکه من را تا دامن رحمت خدا سیر می دهد. این خوف از آن خوف های نورانی است، یک خوف هایی آدم را زمین گیر می کند، آدمی که از زلزله بترسد و یا زیاد وسواس داشته باشد و بترسد، زمین گیر می شوند و بیماری روانی می گیرند، ولی خوف از خدای متعال این طور نیست.

پس ترس از خدای متعال اگر در دل کسی آمد این خوف دستش را می گیرد و در خانه رحمت می برد. این خوف موجب می شود که من آرام نباشم و بدانم در معرض خطر هستم «إِلَهِي إِنْ حَرَمْتَنِي فَمَنْ ذَا الَّذِي يَرْزُقُنِي»، من خوابیده ام و غافلم از این خوف، اما این خوف این طور نیست که تو را زمین گیر کند بلکه نور خوف تو را هدایت می کند و در خانه خدا می آورد «إِلَهِي أَعُوذُ بِكَ مِنْ غَضَبِكَ وَ حُلُولِ سَخَطِك».

خوف از مورد رحمت خدا قرار نگفتن و امید به عطای خداوند

«إِلَهِي إِنْ كُنْتُ غَيْرَ مُسْتَأْهِلٍ لِرَحْمَتِك»، خدایا من محتاج رحمت تو هستم و می خواهم به رحمتت پناه ببرم و در عبور از همه سختی ها به آن تکیه کنم. خدایا در عبور از غضب تو و محرومیت ها، می خواهم به رحمت تو روی بیاورم اما خودم را که ارزیابی می کنم می بینم من مستحق این رحمت نیستم. من با امکاناتی که تو به من داده بودی چه کار کردم؟ امکانات را خرج دشمن تو کردم، من چه صلاحیتی دارم؟ پس اگر آدم خودش را ارزیابی کرد خوب می فهمد که این خوف بعدی است؛ انسان می خواهد از محرومیت ها به رحمت خدا رجوع بیاورد اما می بیند که مستحق این رحمت نیست، پس چه کار کند؟ این خوف اگر در دل انسان پیدا شد و او عدم استحقاق خودش رو دید، آن وقت اگر سحر بلند شد و گفت یا الله، دیگر توقع ندارد که خداوند جوابش را بدهد.

یک فرازی در دعای ابو حمزه است که می فرماید: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَدْعُوهُ فِيُجِيبُنِي وَ إِنْ كُنْتُ بَطِيئاً حِينَ يَدْعُونِي» آن خدایی دوست داشتنی است که همین که من صدایش می زنم اجابت می کند در حالی که به من نیازی ندارد، ولی او مرا صدا زد و من در حالی که به او نیاز داشتم جواب ندادم! ملائکه او هر روز در سحر آمدند تا من را بیدار کنند آن هم نه یک روز نه دو روز بلکه تمام عمر، اما من فقط در رختخواب غلط زدم و حتی یک استغفرلله هم نگفتم، با این حال اگر یک شب بیدار می شوم و می گویم یا الله او نمی گوید چرا این همه وقت بیدار نشدی، و دعای من را اجابت می کند. آیا واقعا من مستحق اجابت او هستم؟

«الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَسْأَلُهُ فَيُعْطِينِي وَ إِنْ كُنْتُ بَخِيلًا حِينَ يَسْتَقْرِضُنِي» خدایی را باید ستایش کرد که من هر وقت از او سوال می کنم او عطا می کند. آن موقعی که خداوند خودش این امکانات را به من داده بود اما برای این که من را بیدار کند می فرماید: «مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً»(بقره/245)، آیا مالت را به من قرض می دهی؟

امیرالمومنین فرمود: آن خدایی که به تو می گوید به من قرض بده همه خزائن سماوات و ارض دستش است «اسْتَقْرَضَكُمْ وَ لَهُ خَزائِنُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيد»(3) اما می گوید به من قرض بده تا من با او داد و ستد کرده و رشد کنم «مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً فَيُضاعِفَهُ لَهُ أَضْعافاً كَثِيرَة». خدایا من آن موقعی که گفتی به من قرض بده ترسیدم و از این جیب در آن جیب گذاشتم و با امکانات تو بخل ورزیدم و اجابت نکردم، در حالی که تو به من محتاج نیستی، اما همین که من می گویم یا الله تو اجابت می کنی «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَسْأَلُهُ فَيُعْطِينِي»

بنابراین بنده وقتی می بیند که محتاج خداست، می بیند که خدای متعال مجبور نیست، می بیند که ممکن مورد غضب قرار بگیرد و محروم بشود، پس با خود می گوید به کجا پناه ببرم جز به رحمت او و خودش را در رحمت خدا می اندازد، اما دوباره خوف بعدی می آید که خدایا من که مستحق رحمت تو نیستم ولی امید بعدی می آید «إِلَهِی إِنْ کُنْتُ غَیْرَ مُسْتَأْهِلٍ لِرَحْمَتِکَ فَأَنْتَ أَهْلٌ أَنْ تَجُودَ عَلَیَّ بِفَضْلِ سَعَتِکَ» خدایا من مستحق نیستم ولی تو اهلی، فضل تو انقدر وسعت دارد که کفار را هم گرفته است و آنها هم سر سفره تو در حال روزی خوردن اند. ببینید حضرت چگونه دارد ما را سیر می دهد، خدایا من از همه به سوی تو فرار کردم، خدایا من خودم را مضطر به رزق و نصرت تو می دانم اما خودم را مستحق نمی دانم، خدایا من از همه خوف ها به رحمت تو فرار کردم و رحمتت را هم فقط با فضلت می خواهم نه با استحقاق خودم.

«إِلَهِي كَأَنِّي بِنَفْسِي وَاقِفَةٌ بَيْنَ يَدَيْكَ وَ قَدْ أَظَلَّهَا حُسْنُ تَوَكُّلِي عَلَيْكَ» خدایا با همه وجودم به در خانه تو آمدم و حسن اعتمادم به تو که فقط به تو توکل کنم نه به عمل خودم و نه به دیگران، بر سر من سایه انداخته است. «فقُلْتَ مَا أَنْتَ أَهْلُهُ» او آن حرفی را زد که تو اهلش هستی. من که آمدم تو نگفتی ای بنده من، تا حالا کجا بودی؟ آن موقع که سالم بودی چرا نیامدی، حالا که مریض شده ای آمده ای، خدای متعال این طور با آدم حرف نمی زند. اگر رفتی نمی گوید آن پنجاه سالی که مریض نبودی چرا نیامدی، حالا امشب که بیمار شدی میگویی یا الله.

در داستان یوسف وقتی برادران او آمدند و او را شناختند و عذرخواهی کردند، حضرت یوسف فرمودند: اصلا مسئله پیش نیامده و بعد فرمود: برادران، شما خیال نکنید که آمدن شما برای من بد شد، تا حالا اینها خیال می کردند من برده زاده هستم، اما شما آمدید و برای من عزت آوردید و حالا اینها احساس می کند که من پیغمبر زاده ام.

کسی که کریم باشد این طوری برخورد می کند. برخورد سیدالشهدا با حر را یادتان است؟ حضرت به حر فرمود: چرا سرت را به زیر انداخته ای؟! در خانه ما که کسی سرش را پایین نمی اندازد. «کَأَنِّی بِنَفْسِی وَاقِفَةٌ بَیْنَ یَدَیْکَ وَ قَدْ أَظَلَّهَا حُسْنُ تَوَکُّلِی عَلَیْکَ» خدایا، اعتماد من به تو سایه رحمت تو را بر سر من گسترانیده، تو با زبان خودت با من حرف زدی نه با زبان من «فَقُلْتَ مَا أَنْتَ أَهْلُهُ وَ تَغَمَّدْتَنِی بِعَفْوِکَ» من را در عفو خودت فرو کن. «إِلَهِي إِنْ عَفَوْتَ فَمَنْ أَوْلَى مِنْكَ بِذَلِكَ» خدایا اگر تو عفو کنی چه کسی اولای از تو است؟! این حسن امید به خداست؛ خدایا کار تو عفو است و کسی شایسسته تر از تو نیست. به انسان های کریم اگر یک کلمه بگویی از عمق وجودش از شما راضی می شود. «یا سریع الرضا» یعنی زود راضی می شود نه این که زود می بخشد. بعد حضرت ما را وارد یک خوف دیگر می کنند.

خوف از اتمام فرصت

با این خدای کریم و با این رحمت و وسعتِ مغفرت، من کجای کار ایستادم؟ بعد می بینم که حتی یک قدم به آن نزدیک نشدم! فرصت ها همه تمام شد، من چه باید کنم؟ «وَ إِنْ كَانَ قَدْ دَنَا أَجَلِي»، خدایا من نمی دانم که تو چه زمانی می خواهی مرا از این دنیا ببری؟ من هیچ کاری نکردم و اگر واقعا فرصتی نیست من چه کنم؟ خداوند در قرآن به کسانی که عذر می آورند و می گویند فرصت کم بود می فرماید: «أَ وَ لَمْ نُعَمِّرْكُمْ ما يَتَذَكَّرُ فِيهِ مَنْ تَذَكَّرَ»(فاطر/37) آیا ما به شما به اندازه ای که اهل ذکر متذکر شدند فرصت ندادیم؟! در روایت است که فرصت یعنی 18 سال؛ کسی اگر به این عمر رسید یعنی همه فرصت برای متذکر شدن را داشته است. «وَ إِنْ كَانَ قَدْ دَنَا أَجَلِي وَ لَمْ يَدنني مِنْكَ عَمَلِي» خدایا اگر فرصتم تمام شده و اجلم قطعی است، عمل من که من را به تو نزدیک نکرد، پس سرمایه ام چیست؟ «فَقَدْ جَعَلْتُ الْإِقْرَارَ بِالذَّنْبِ إِلَيْكَ وَسِيلَتِي»، برای این انسان اقرار سرمایه است.

در دعای وداع ماه رمضان یک فراز عجیبی آمده است. در آن فراز امام سجاد علیه السلام به ما یاد می دهند که به خدا بگویید: خدایا همه به مهمانی تو آمدند و دست پر رفتند، خدایا من غصه دار کوتاهی های خودم هستم، ولی آیا در مهمانی تو شایسته است که من غصه دار باشم؟! من را دعوت کردی به مهمانی و حالا مهمانت غصه دار است. «فَأْجُرْنَا عَلَى مَا أَصَابَنَا فِيهِ مِنَ التَّفْرِيط أَجْراً نَسْتَدْرِكُ بِهِ الْفَضْلَ الْمَرْغُوبَ فِيه» خدایا ما تفریط و کوتاهی کردیم اما حالا غصه داریم، خدایا یک مزدی به ما در مقابل این غصه بده که تمام فضیلت های این ماه با آن جبران شود. خدایا من بیدار شدم و می خواهم به سمت تو بیایم و همه سرمایه ام رحمت توست. دستم خالیست و فرصتم تمام شده، حالا چه کار کنم؟ خدایا اقرارم را وسیله تقرب به سوی تو قرار دادم. پس ببینید خدا چنین خدایی است که اگر کسی گناه کرد و برای گناهش غصه دار بود، ثواب همان کسی را می گیرد که عمل صالح انجام داده است.

خدایا یک عده 30 سال است که در خانه تو اند اما من حالا آمدم و أجلم هم نزدیک است «فَقَدْ جَعَلْتُ الْإِقْرَارَ بِالذَّنْبِ إِلَيْكَ وَسِيلَتِي» وسیله آن ها نماز و روزه و ابتلائاتشان است اما وسیله من اقرار به گناهانم است.خدای متعال اقرار تو را وسیله تقرب تو قرار می دهد و بخیل نیست. در روایت است که در روز قیامت به عده ای مزد می دهند چون عمل کردند اما به عده ای هم همان مزد ها را می دهند در حالی که عملی انجام ندادند، عرضه می دارند: خدایا چرا به این ها مزد می دهی؟ خداوند می فرماید: چون این ها از من خواستند و گدایی کردند.

فرق «خشوع الذُلّ» با «خشوع الایمان»

در ادامه دعا به امید هایی می رسیم که عجیب تر از خواسته هاست، می فرماید: خدایا اگر با محبت دست مرا نگیری من اهل آدم شدن نیستم. «لمْ يَكُنْ لِي حَوْلٌ فَأَنْتَقِلَ بِهِ عَنْ مَعْصِيَتِكَ» من یک توان و چرخشی ندارم که از جاذبه معصیت بیرون بیایم، شیطان من را با جاذبه معصیتیش می برد «إِلا فِي وَقْتٍ أَيْقَظْتَنِي لِمَحَبَّتِكَ» مگر تو من را بیدار کنی و من تشنه محبت تو بشوم. «وَ كَمَا أَرَدْتَ أَنْ أَكُونَ كُنْتُ فَشَكَرْتُكَ بِإِدْخَالِي فِي كَرَمِكَ» تو باید با تازیانه محبتت من را بزنی تا من این طوری که می خواهی سر به زیر بشوم. در دعای سحر ماه مبارک رمضان داریم که «اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ خُشُوعَ الْإِيمَانِ قَبْلَ خُشُوعٍ الذُّلِّ فِي النَّارِ» خدایا انسانی که وارد جهنم می شود و تازیانه آتشین تو را می خورد همه سرکشی هایش تبدیل به تواضع می شود ولی فایده ای ندارد چون خشوع ذُلّ است، خدایا من خشوع محبت می خواهم قبل از اینکه با تازیانت من را خاشع کنی. خدای متعال ما را آخر بنده می کند و از معصیت و طغیان بیرون می آورد چون کار او همین است ولی خب خشوع ذل قیمت زیادی ندارد. «فشَكَرْتُكَ بِإِدْخَالِي فِي كَرَمِكَ» خدایا تو را شکر می کنم که من را وارد محیط کرمت کردی و با کرمت محبت خودت را به من دادی «وَ لِتَطْهِيرِ قَلْبِي مِنْ أَوْسَاخِ الْغَفْلَةِ عَنْك» و قلب من را از زنگارهای غفلت پاک کردی....

پی نوشت ها:

(1) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 2، ص: 496

(2) المزار الكبير (لابن المشهدي)، ص: 291

(3) نهج البلاغة (للصبحي صالح)، ص: 266