نسخه آزمایشی
چهارشنبه, 05 آذر 1399 - Wed, 25 Nov 2020

لزوم بحث از علم دینی به عنوان پیش فرض حکومت دینی/ نظام معرفتی و عقلانی یکپارچه برای الگو سازی علم دینی و حکومت دینی

متن زیر سخنرانی آیت الله میرباقری؛ رئیس فرهنگستان علوم اسلامی قم به تاریخ 7 مردادماه سال 95 است که در دفتر نشر رهبری برگزار شده است. ایشان در این بحث اشاره می کنند که در باب علم دینی بحث کرده اند بیان می کنند که برای تولید علم دینی باید یک نظام عقلانیت سه بُعدی باشد که در آن معارف استنباطی و معادلات و مدل های برنامه ریزی متقوم به هم حضور دارند. متغیر اصلی هم معارف استنباطی است. این معارف استنباطی هم در حد فقه حکومت باید ارتقاء پیدا کند. فرآیند دستیابی به علم دینی نیاز به نرم افزاری دارد که فلسفه تفکر عام و عقلانیت عام و فلسفه تفکر مضاف به حوزة استنباط و معادله و مدل را بدست بدهد و از دل اینها روش های این سه حوزه به صورت روش های هماهنگ و منسجم بدست بیاید. ریشه از بین رفتن روحیه انقلابی و کمرنگ شدن ارزش های دینی در جامعه انقلابی ما در همین است که بین ایمان اجتماعی و مطالباتی که در این عرصه است و عقلانیت اداره جامعه با هم در تهافت است؛ زیرا عقلانیت، عرفی و سکولار است و ایمان اجتماعی می خواهد که جامعه به صورت ایمانی اداره بشود دینی شدنِ جامعه منوط به این است که دین بر تمامیت عقلانیت جامعه حاکم بشود و سرپرستی بکند. حکومت به معنای مدیریت و سرپرستی است و این وقتی است که فلسفه عقلانیت و تفکرِ شما بتواند همه عرصه های تفکر را در مقابل دین خاضع بکند؛ یعنی حتی تفکر ریاضی شما در مقابل دین خضوع بکند...

ضرورت تولید نرم افزار علم دینی

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین سیما بقیة الله فی الارضین ارواحنا لتراب مقدمه الفداء و اللعنة علی اعدائهم اجمعین. بحث درمورد علم دینی و ارایه نظریه فرهنگستان به نحو اجمال در مورد این موضوع است. قاعدتاً چند بحث باید مورد توجه قرار بگیرند: یکی اینکه چه ضرورتی دارد ما بحث از علم دینی بکنیم و دوم اینکه یک مرور بسیار گذرا و جریان شناسی نسبت به اندیشه ها و رویکردهای مختلفی که علم دینی را دنبال می کردند داشته و بعد هم ارائه اجمالی از نظریه مطلوب است. در مرحله بعد بررسی مبانی این نظریه است که عمدتاً هم در سه حوزه اصلی هستند: یکی مبانی هستی شناسانه نظریه دوم مبانی معرفت شناسانه نظریه و سوم هم مبانی دین شناسانه. در واقع از حوزه هستی شناسی و معرفت شناسی و دین شناسی بنیان های این نظریه توضیح داده می شود.

ضرورتی که طرح بحث علم دینی دارد صرفاً یک ضرورت نظری نیست که انگیزة مثلاً کاوش از واقعیت و کشف واقعیت و فهم واقعیت موجب بشود که ما تعقیب کنیم و ببینیم که علم دینی ممکن است یا ممکن نیست و اگر ممکن است علم دینی مطلوب و راه دستیابی به این علم دینی چیست! صرفاً یک انگیزه نظری و اکتشاف واقع نیست؛ بلکه ضرورت عینی است. بین جبهه حق و باطل و جبهه ایمان و کفر در طول تاریخ درگیری وجود داشته که در دوران معاصر ما جلوه اصلی آن در درگیری انقلاب اسلامی با جریان تجدد هست؛ و در مرحله کنونی نیازمند به تولید نرم افزارهای خاص خودش است. اگر ما نتوانیم فرهنگ و معارف دین را به معادلات کاربردی و برنامه اجرایی تبدیل بکنیم؛ دین ناچار در عینیت از ابزار تمدنِ رقیب استفاده خواهد کرد و این امر به استحاله فرهنگ دینی در فرهنگ مادی و فرهنگ تمدن رقیب منتهی خواهد شد. اگر بنا بشود حکومت دینی برای برپایی تمدن اسلامی و تمدن دینی از نرم افزارهای تمدن مادی استفاده بکند؛ این امر به تدریج به غلبه تمدن مادی و استحاله فرهنگ دینی منتهی خواهد شد. بنابراین این ضرورت عینی ما است و اگر می خواهیم در مسیر حرکت تاریخی جبهه ایمان حرکت کنیم و به غلبه این جبهه تاریخی فکر بکنیم.

ما معتقدیم که انقلاب اسلامی ایده جدیدی برای جهان آورده و در مقابل تک صدایی ای که در جهان بوده و در دوران حاکمیت ایده تجدد یک راه دیگری را پیش روی بشر قرارداده که می شود از مسیر تبعیت از انبیاء الهی به پیشرفت و سعادت رسید؛ ما باید نرم افزاری را برای حرکت جامعه طراحی بکنیم که بتواند مسیر سعادت را از بستر حرکت و هدایت انبیاء طی بکند. اگر ما نتوانیم معارف دین را به معادلات کاربردی و در مرحله بعد به برنامه ریزی برای عمل و زندگی تبدیل بکنیم؛ طبیعتاً آموزه های دینی منزوی می شوند و اداره عینیت در اختیار طبقه های مرجعِ موازی قرار می گیرد. و ضرورت فعلی انقلاب اسلامی هم همین هست. اگر می بینید که انقلابی گری در جامعه ما گاهی کمرنگ می شود یا رو به افول و غروب می رود عمدتاً به خاطر همین است که ما نتوانستیم نرم افزارهای انقلاب اسلامی را تولید بکنیم. اگر ما نتوانیم علم و نرم افزار و دانشی که پشتوانه تصمیم گیری است تولید بکنیم و تصمیم گیری ها بر اساس دانش سکولار دانش عرفی اتفاق بیافتد؛ طبیعی است که مسیر حرکت اجتماعی در مسیر حرکت انبیاء و انقلاب اسلامی پایدار نخواهد ماند و آرام آرام اندیشه انقلابی افول می کند.

بنابراین هم ضرورت تاریخی ای که ما با آن مواجهیم که ضرورت درگیری جبهه ایمان و کفر در تاریخ است و هم ضرورت مقطعی که جریان پیشرفت انقلاب است، اقتضاء می کند که ما نرم افزارهای متناسب با حکومت دینی را تولید بکنیم. تجارب سی و اندی سال گذشته هم جامعه نخبگان ما را آرام آرام به همین نقطه رسانده که برای اداره دینی جامعه ترکیب آموزه های دینی با دانش مدرن و فناوری های مدرن کفایت نمی کند و حتی به نظر می آید آرام آرام جامعه نخبگان ما به این نتیجه هم می رسند که نظارت شورای نگهبان بر قوانین عادی جامعه در نقطه پایانی بر خروجی مسیر تدوین قوانین یک نظارت حداقلی است و فرآیندی نیست؛ یعنی تدوین قوانین مسیر علمی خودش را طی می کند؛ در نقطه خروجی از طریق شورای نگهبان یک کنترل حداقلی می شود و آن کنترل حداقلی نظارت بر عدم مخالفت قطعیه با احکام فقهی آن هم به صورت موضوعی است و این نظارت فرآیندی نیست و در پایان هم نظام قوانین مورد مطالعه قرار نمی گیرد. این نظارت حداقلی هم با چالش هایی مواجه بوده که ناچار شدند از طریق مجمع تشخیص مصلحت آن چالش ها را حل بکنند، در نهایت هم در خیلی موارد تصمیم تشخیص مصلحت به نفع دانش مدرن است که منتهی به عرفی سازی قوانین کشور می شود.

به تدریج به نظر می آید که این مساله هم درک  شود که این شیوه نظارتی برای دینی شدن حکومت کفایت نمی کند و دین اگر بخواهد در برنامه ریزی دخالت بکند باید دخالتش فرآیندی باشد. این دخالت فرآیندی حتماً باید از مسیر تولید دانش عبور کند. اگر دین نتواند دانشِ متناسب با خود را تولید بکند؛ طبیعتاً نمی تواند در برنامه ریزی دخالت اثباتی داشته باشد. دخالتش دخالت سلبی و یک نظارت حداقلی می شود. و این هم برای دینی شدن جامعه کفایت نمی کند.

ضرورتی که ما الان با آن مواجه هستیم عبارت است از خلأ نرم افزارهای اداره دینی جامعه که این خلأ منتهی به افولِ گرایش های انقلابی و کمرنگ شدن جریان درگیری حق و باطل می شود و می تواند بستری برای استحاله انقلاب اسلامی در تمدن جدید باشد که کار جبهه حق و ایمان را بسیار دشوار می کند. گرچه این امر به معنای شکست جبهه ایمان در تاریخ نیست ولی مسیر تاریخی ما را دشوارتر و طولانی تر می کند. علی أی حال ما در شرایط کنونی برای اداره دینی جامعه و برای عبور از بحران هایی که در مواجهه با تمدن مدرن داریم نیازمند به تولید نرم افزارهای متناسب با اداره دینی جامعه هستیم و این امر اقتضاء می کند که ما به مباحث علم دینی بپردازیم؛ از اثبات امکان علم دینی تا مسیر دستیابی به علم دینی و عرصه هایی که باید در آن عرصه ها ما به علم دینی دست پیدا کنیم. من گمان می کنم که جامعه نخبگانی ما از این مرحله که بخواهیم ضرورت علم دینی را بحث بکنیم، عبور کرده و خیلی نیاز به بحث جدی تری نیست.

یک دوره ای واقعاً خود بحث ضرورت و تحلیل خلائی که در حکومت دینی وجود دارد امری جدی بود و به راحتی از ما قبول نمی کردند که ما با یک خلأ تئوریک و نرم افزاری و خلأ علم دینی مواجه هستیم؛ بلکه مدعی بودند علم جهانی است! و فقط کارکرد علم است که باید تحت هدایت دین قرار بگیرد اما محتواهای دانش تحت تأثیر دین نیستند، بلکه مطلق و همه جایی و جهانی و یکنواخت هستند. آن موقع  و در آن شرایط به جدّ باید از ضرورت علم دینی بحث می کردیم؛ اما الان و در شرایط کنونی تلقی من این است جامعه نخبگانی ما از این مرحله عبور کرده و ضرورت علم دینی فی الجمله مورد پذیرش نخبگان ما بویژه طرفداران انقلاب اسلامی است. البته کسانی که معتقد به حکومت دینی نیستند و دین را حداقلی تفسیر می کنند یکی از پایگاه های اصلی ای که بر آن تکیه می کنند همان مسئله خصلت غیر ایدئولوژیک بودن و جهانی بودن علم است؛ ولی کسانی که معتقد به انقلاب اسلامی هستند معتقد به حکومت دینی هستند به یک وفاق نسبی رسیدند که اداره دینی جامعه نیاز به نرم افزارهای دینی و علم دینی دارد؛ البته در دامنه این علم که آیا علومی که اسلامی و غیر اسلامی دارند و تقسیم به دینی و غیر دینی می شوند مطلق علوم هستند یا فقط علوم انسانی هستند، هنوز هم یک وفاق نظر نیست؛ ولی اصل ضرورت علم دینی برای اداره حکومت دینی جزو پذیرفته شده های همه طرفداران حکومت دینی است و بجز کسانی که قائل به یک دین حداقلی هستند و معتقد به دین سیاسی نیستند و معتقد نیستند که دین در امر اداره اجتماعی دخالت می کند؛ مابقی فی الجمله معتقد به ضرورت علم دینی هستند.

 سه رویکرد در قبال تقابل معرفت دینی و علم مدرن

نکته دوم یک جریان شناسی اجمالی نسبت به علم دینی است. کسانی که قائل به علم دینی هستند یکی از رویکردهای شناخته شده در این زمینه که طرفدارانی دارد رویکرد «تهذیبی» است یا می شود از این رویکرد با عنوان رویکرد «مسئله محور» هم یاد کرد. رویکردی است که معتقد است ما برای اینکه به علم دینی دست پیدا کنیم باید علم موجود را تهذیب بکنیم. گرچه خود این رویکرد تهذیبی هم دارای یک طیف است ولی به نظر می آید نظریه غالب این است که ما گزاره ها را مورد دقت قرار بدهیم و در حوزه علوم انسانی آن گزاره هایی که با معارف دینی متناقض بوده و تعارض دارند را مورد دقت قرار بدهیم و به نحوی بین اندیشه دینی و این گزاره ها صلح برقرار بکنیم. که البته این هم تابع مبنایی است که دارند، که آیا این گزاره های علمی  که با گزاره های دینی سازگار نیستند گزاره های یقینی هستند یا گزاره های ظنی هستند. در گزاره های یقینی علمی نمی شود ما رفع ید بکنیم و بلکه به نفع اینها قرینه بر تفسیر معرفت های دینی می شوند. اما در آنجایی که گزاره های معرفتی دین گزاره های قطعی تری هستند و گزاره های علمی ظنی هستند ما باید گزاره های علمی را به نفع گزاره ها و معرفت های دینی بازنگری بکنیم.

این منطق کار آنها است که چالش های بسیار جدی  دارد. علی أی حال یک رویکرد شناخته شده در عرصه علم دینی رویکرد تهذیبی با طیف نظریاتی از تهذیب گزاره ها تا تهذیب نظریه ها است؛ که می گویند ما باید یک نظریه را مورد دقت قرار بدهیم؛ اگر با دین سازش نداشت به نحوی بین معرفت دینی و این نظریه های علمی توافق ایجاد بکنیم. اینکه شیوه ایجاد توافق چیست هم برای خودش منطقی دارد و البته روشن است کسانی که قائل به تهذیب علم هستند رویکردشان این نیست که باید معرفت دینی را علی الاطلاق به نفع علم تهذیب بکنیم. کسانی که معتقد به حقانیت علم مدرن هستند تحلیل شان این است که ما باید در جایی که بین معرفت دینی و علمی چالش برقرار می­شود، معرفت دینی را به نفع معرفت علمی اصلاح بکنیم چنانچه در نظریه قبض و بسط و امثال اینها هم همین مسیر را دنبال می کنند. ولی طرفداران تهذیب علم که سابقه تاریخی شان هم از بقیه رویکردها و جریان ها بیشتر است معتقد هستند که ما به نوعی باید بین معرفت های دینی و علم تسالم ایجاد بکنیم و این هم از یک منطقی برخوردار است که خیلی جاها شما باید گزاره های علمی را به نفع معرفت های دینی اصلاح بکنید.

رویکرد دوم را اگر بخواهیم در یک جریان خلاصه بکنیم، جریان «مبناگرا» است؛ یعنی معتقدند که علوم دارای مبانی اعم از مبانی فلسفی و عرفانی و کلامی هستند و ما باید از طریق اصلاح آن مبانی علم را اصلاح بکنیم. حالا گاهی از این به رویکرد «فلسفه مضاف» تعبیر می شود که معتقدند ما نیازمند به فلسفه های مضاف علوم هستیم و باید این فلسفه ها را مبتنی بر فلسفه اعلاء اسلامی تولید بکنیم و از طریق جاری ساختن این مبانی فلسفی مضاف در عرصه علم، علم را اصلاح بکنیم؛ یعنی عمیق تر از رویکرد تهذیبی است که گزاره های علمی مورد توجه قرار می گرفتند و بنا بر این بود که نسبت آن گزاره ها یا حتی فرضیه ها و نظریه ها را با معرفت دینی برقرار بکنیم و یک نوع تصالح بین آنها ایجاد بکنیم.

در رویکرد دوم معتقدند که علم دارای مبانی  است و مبانی علم باید اصلاح بشوند. اصلاح مبانی به این است که فلسفه های مضاف به علوم تولید بشود و این فلسفه ها زیرمجموعه فلسفه اعلاء اسلامی هستند. در ادامه اصلاحاتی در این رویکرد صورت گرفته که هم حضرت آیت الله مصباح و هم عزیزان دیگر توجه به این مسئله پیدا کردند که همه مسائلی که به عنوان مبانی علم مطرح هستند اولاً قابل استحصال از فلسفه نیستند و شما نمی توانید از طریق فلسفه اعلاء اسلامی به تمامی مبانی علوم و مبانی حاکم بر علم دست بیابید و ثانیاً تنها منبع ما برای دستیابی به مبانی علوم حکمت و فلسفه نیست بلکه می بایست برای دستیابی به مبانی علوم از منابع دینی کمک بگیریم. لذا مثل حضرت آیت الله مصباح در بحثِ فلسفه مضاف به سیاست این بیان را دارند که مقصود ما از فلسفه مضاف فقط مباحث فلسفی نیست بلکه اعم از مباحث فلسفی و مباحث کلامی است. ممکن است بعضی از مبانی دانش های سیاسی را از کلام و از معارف دینی اتخاذ بکنیم، یا در رویکردِ کمی اجتهادی تلقی حقیر این است که باز نگاه همین است که پاره ای از مبانی علم باید از طریق روش اجتهادی از منابع دینی استنباط بشوند و پاره ای از آنها هم از طریق فلسفه اعلاء به دست می آیند.

بنابراین رویکرد مبناگرا طریق و شیوه اصلاح علوم را از طریق اصلاح مبانی دنبال می کند؛ این شیوه از رویکرد فلسفه های مضاف تا بسط فلسفه های مضاف به مبانی کلامی و مبانی ای که با روش اجتهادی از منابع دینی استنباط می شوند، ادامه دارد. بنابراین اصلاح علم منوط است به مبانی حاکم بر علم اعم از مبانی ای که به روش فلسفی استنباط می شوند یا مبانی ای که به روش اجتهادی و کلامی از متن دین استنباط می شوند. رویکرد مبناگرا که معتقدند مبانی علم باید اصلاح بشود، نسبت به رویکرد تهذیبی رویکرد عمیق تری است و برای اصلاح علم از بنیان های علم آغاز می کند و معتقد به علم دینی است.

اگر مبنا را در مبانی فلسفی خلاصه کنیم طبیعتاً یک اشکالی به آن وارد می­شود که ما عرض کردیم و هیچگاه جواب روشنی هم نشنیدیم؛ اینکه اگر شما اصلاح علم را مبتنی بر فلسفه مضاف طراحی بکنید و فلسفه مضاف هم زیرمجموعه فلسفه اعلا باشد طبیعتاً علوم ما ناشی از فلسفه می شوند و تمدنی هم که از این علم ناشی می شود تمدن فلسفی و تمدن فیلسوفان است نه تمدن انبیاء و تمدن دینی. گرچه ممکن است خود فلسفه دینی هم در یک مواردی تحت تأثیر فرهنگ دینی و فلسفه مسلمین واقع شده باشد و یک هماهنگی نسبی بین فلسفه و معارف دینی وجود داشته باشد ولی در اساس قاعدتاً اگر شما بخواهید علم را مبتنی بر فلسفه مضاف تولید بکنید؛ این علمِ ناشی از فلسفه است نه علم دینی. علم مستند به فلسفه اسلامی است و تمدن ناشی از آن هم تمدن فیلسوفان است نه تمدن انبیاء. این اشکال پاسخ نیافته است.

گمان می کنم بعضی از اصلاحاتی که در این نظریه اتفاق افتاده و مبانی علم را به مبانی کلامی و مبانی ای که باید با روش اجتهاد از دین استنباط بشود توسعه دادند، برای پاسخگویی به همین سوال بوده و ما برای اینکه علم دینی تولید کنیم بخشی از مبانی علم را با روش اجتهادی و کلامی از دین اتخاذ  کنیم ولو روشی که در علم کلام وجود دارد ممکن است همه جا هم پاسخگو نباشد؛ اما خلاصه با یک روش اجتهادی از منابع دینی بخشی از مبانی علم را استنباط می کنیم. بنابراین فلسفه مضاف را به مسائلی که با روش فلسفی از فلسفه اعلی به دست می آید یا با روش اجتهادی از منابع دینی به دست می آید توسعه دادند و این توسعه ظاهراً در پاسخگویی به این سوال بوده است؛ حالا چقدر توفیق داشته را باید بحث بکنیم ولی بالاخره یک قدم رو به پیش است.

در رویکرد مبناگرا به این مطلب توجه پیدا کردند که مبانی علم فقط از حوزه فلسفه اعلی به دست نمی آید بلکه از حوزه منابع دینی هم بسیاری از آنها با روش اجتهادی نه روش فلسفی فهم می شوند؛ لذا روش را به روش حِکَمی و اجتهادی و مبانی را به مبانی فلسفی و کلامی تعمیم دادند.

رویکرد دیگری که این هم طرفدارانی دارد این است که علم در بستر جامعه تولید می شود و وقتی علم دینی تولید می شود که ما به عهد دینی برگردیم. اگر جامعه ما به عهد دینی بازگشت کرده و یک جامعه دینی پیدا بشود و فرهنگ دین بر این جامعه حاکم بشو، طبیعتاً در متن این جامعه علم دینی هم تولید خواهد شد. و الا اگر جامعه دینی نشد، صرفاً از طریق استنباط مبانی علم و تولیدِ مبانی مضاف به علم و مبانی حِکَمی و اجتهادی ما نمی توانیم به علم دینی دست پیدا کنیم و صرفاً با تهذیب علم نمی شود به علم دینی دست یافت. علم محصول بسترهای اجتماعی است و باید بستر اجتماعی تغییر کند. اگر ما به عهد دینی بازگشت بکنیم و یک جامعه دینی  پیدا بشود، طبیعتاً تحت تأثیر آن علم دینی هم تولید خواهد شد.

این مطلب هم فی الجمله قابل دفاع است و طبیعی است که علم در بستر تاریخ و جامعه تولید می شود و طبیعتاً بسترهای تاریخی و اجتماعی در تولید علم دخیل هستند. اگر بسترهای تاریخی و اجتماعی اصلاح نشوند؛ قاعدتاً دستیابی به علم دینی هم مقدور نخواهد بود؛ ولی این مانع نمی­شود که ما از مباحث عقلی و مباحث نظری علم دینی هم بحث داشته باشیم و نرم افزارهای تولید علم دینی را هم دنبال کنیم. به تعبیر دیگر اگر ما بپذیریم که تولید علم دینی در یک بستر تاریخی و اجتماعی خاص موفق خواهد بود؛ ما معتقدیم که این بستر در دوران بعد از انقلاب اسلامی اتفاق افتاده و همین بستر است که این تکاپوی علمی را برای تولید علم دینی ایجاد کرده و ما هم در طول این بستر بحث می کنیم؛ ولی در طول این بستر حتماً باید یک سلسله بحث های جدی در حوزه نرم افزارهای تولید علم دینی اتفاق بیافتد. این بحث ها اتفاقاً همین بحث ها هستند؛ چون به نسبت جامعه ما به عهد دینی بازگشت کرده؛ این تعهد به دینی زندگی کردن جامعه را به این سمت کشانده که باید حتماً نرم افزار متناسب با زندگی دینی تولید بشود. بنابراین تأثیر بسترهای اجتماعی بر تولید علم دینی نافی بحث از نرم افزارهای لازم برای دستیابی به علم دینی نیست. لذا این نظریه هم فی الجمله قابل دفاع است ولی قابل جمع با رویکرد مبناگرا یا رویکرد تهذیبی است.

 رویکرد فرهنگستان برای اداره جامعه و تولید علم دینی

رویکردی که فرهنگستان دارد که شاید ما بتوانیم به عنوان یک جریان معرفی بکنیم این است که ما برای اداره دینی جامعه نیاز به سه دستگاه معرفتی و علمی داریم:

یکی معارف استنباطی است؛ یعنی ما نیاز داریم به اینکه یک سلسله معارف را از متن دین استنباط بکنیم که با یک مسامحه از آن به استنباط مکتب ها تعبیر می کنیم. ما نیاز داریم به اینکه در حوزة اقتصاد، در حوزه روان شناسی، در حوزه جامعه شناسی و هر علم دیگری، مکتب دینی مربوط به آن علم را استنباط بکنیم. این ادراکات استنباطی هستند.

دوم دانش متناسب با آن حوزه و معادلات متناسب با آن حوزه را که عوامل و نسبت بین عوامل را شناسایی می کند را باید تولید بکنیم. بنابراین نیاز به علم در آن حوزه داریم که این علم هم ممکن است مبتنی بر روش های خاص خودش تولید بشود و قاعدتاً مبتنی بر روش خاص در حوزه آن علم تولید می شود. بنابراین ما نیاز به مکتب استنباطی و علم و برنامه و مدل های حاکم بر برنامه ریزی و در قدم بعد دانش برنامه ریزی داریم. دانش برنامه ریزی در واقع به ما نشان می دهد که از کدام نقطه باید تصرف کرد تا به وضعیت مطلوب دست یابیم تا اوصاف مطلوبی که برای جامعه داریم محقق بشود.

بنابراین شما در جامعه سه حوزه معرفتی و دانشی دارید که عبارتند از حوزه معارف استنباطی و علوم و معادلات کاربردی و مدل های اجرایی و دانش های معطوف به برنامه ریزی. این سه عرصه اولاً باید هماهنگ بشوند چون سه عرصه موازی نیستند. این طور نیست که شما یک مکتب و حوزه­ای دارید که از دین استنباط می کنید و یک حوزه موازی آن هم علوم کاربردی و معادلات هستند و یک حوزه موازی هم برنامه ریزی و دانش های معطوف به برنامه ریزی هستند. این سه حوزه نه موازی و نه خطی هستند؛ یعنی این طور نیست که حوزه استنباط به صورت خطی حاکم بر حوزه دانش است و خروجی حوزه استنباط در حوزه دانش و خروجی حوزه دانش هم در برنامه ریزی به کار گرفته می شود و اینطور نیست که هیچ رفت و برگشتی بین این حوزه ها وجود نداشته باشد؛ بلکه منظومه معرفتی ای که خروجی آن اداره جامعه است یک منظومه به هم پیوسته ای است که دارای ابعادی است و نظام استنباطی و معادلات و برنامه ریزی، ابعاد این نظام معرفت اجتماعی و عقلانیت اجتماعی هستند و با همدیگر تعامل دارند.

در نگاه مطلوب و در نظریه ای که منظور نظر ما است؛ برای اینکه شما به اداره دینی جامعه دست بیابید نیاز به یک نظام استنباطی دارید که معارفی هستند که از دین فهم و استنباط می شوند؛ و همچنین یک نظام علوم و معادلات علمی و دانش هایی دارید که معطوف به برنامه ریزی هستند و مدل سازی می کنند که بر اساس آنها برنامه ریزی می کنید. این سه حوزه دانش های موازی یا خطی نیستند بلکه دانش به هم پیوسته و یک نظام تقومی هستند.

تفاوت اساسی برنامه ریزی دینی که در جامعه دینی و حکومت دینی باید اتفاق بیافتد با برنامه ریزی های عرفی و غیر دینی در این است که در این منظومه معرفتی و عقلانیتی که وجود دارد که در جامعه و نظام استنباط نقش آفرینی می کند. در جوامع مدرن بخصوص بعد از دوران عرفی شدنِ این جوامع و سکولار شدن شان شما می بینید دیگر معارف دینی به هیچ وجه در اداره جامعه دخالت نمی کنند. دانش ها مستقل از دین مسیر خودشان را طی می کنند و در واقع دو حوزه وجود دارد: یکی حوزه عقلانیت نظری و تجربی که خودبنیاد هست و یکی هم حوزه برنامه ریزی است. اما اولاً حوزه ای به نام معارف دین و استنباط معارف دینی در برنامه ریزی دخیل نیستند و اگر شما بخواهید یک حوزه دیگری را در این مجموعه دخیل قرار بدهید؛ چگونه این دخالت باید اتفاق بیافتد؟ 

دوم اینکه آن نظام معارفی که باید و می توانند در اداره جامعه دخالت بکنند کدام نظام معارف هستند؟ در جوامعی که عرفی اداره می شوند معرفت های دینی در فرآیند اداره حضور ندارند. و اگر در یک جایی بین معرفت های دینی جامعه و دین داری جامعه و اقتضائات اداره علمی جامعه چالش پیدا بشود تلاش بر این است که معرفت های دینی به نفع علم و تکنولوژی و فناوری ها تغییر کنند که منطق این کار هم در غرب تولید شده است. نگرش های هرمنوتیکی و امثال نظریه قبض و بسط همین مسیر را دنبال می کنند و معتقدند معرفت دینی متناسب با معرفت های علمی باید قبض و بسط پیدا بکنند. معرفت های علمی متغیر اصلی منظومه معرفتی می شوند و معرفت های دینی تابع آنها تغییر می کنند؛ اما اگر جامعه بخواهد دینی اداره بشود حتماً باید معرفت های دینی در فرآیند اداره حضور پیدا کنند و نظام معرفت دینی هم نباید به صورت خطی منفعل از معرفت های علمی بشود.

برای دینی شدن اداره جامعه کافی نیست که شما یک نظام معرفتی در باب موضوعاتی که علم به آنها می پردازند استنباط بکنید و به صورت موازی در کنار معرفت های علمی قرار بدهید. این برای دینی شدن جامعه کافی نیست. از طرفی اگر معرفت های دینی تحت تأثیر معرفت های علمی قرار بگیرند و منفعل بشوند این هم به فرآیند دینی شدن جامعه کمکی نمی کند؛ بلکه باید نظام معرفت های دینی در اداره جامعه حضور پیدا کنند و این حضور از طریق دخالت در علوم و دانش برنامه ریزی است. اگر علوم و دانش هایی که بر اساس آنها برنامه ریزی می شود تحت تأثیر نظام معرفت دینی قرار نگیرند؛ طبیعتاً اداره جامعه، دینی نخواهد بود. پس برای دینی شدن جامعه شما نیازمند به این هستید که نظام معرفتی جامعه یک نظام واحدی بشود که معارف به هم متقوم بوده و عقلانیت استنباطی و عقلانیت کاربردی و عقلانیتی که در برنامه ریزی دخالت می کنند تبدیل به یک نظام جامع بشوند که عقلانیت دینی عقلانیت تبعی نباشد تا علوم و فناوری ها عقلانیت دینی را تغییر بدهد؛ بلکه متغیر اصلی باشد و گرچه موازی بودن را نفی می کند ولی باز به معنای خطی بودن و تأثیر خطی نیست که معرفت دینی بر دانش یک جانبه اثر  بگذارد و دانش بر برنامه ریزی و خروجی آن یک برنامه ریزی دینی شود؛ بلکه ممکن است یک تعاملی بین اینها واقع بشود؛ یعنی معرفت های دینی معطوف به عمل، دانش ها را تولید می کنند و برنامه ریزی بر اساس آن اتفاق می افتد ولی دائماً بین اینها رفت و برگشت هست و شما می توانید از طریق برنامه ریزی و علوم هم معرفت های دینی را بازخوانی بکنید؛ اما این به معنای این نیست که ما هرکجایی دیدیم فقه ما جواب نمی دهد برگردیم و فقه را اصلاح بکنیم؛ ولی از آن طرف هم اگر معرفت دینی معطوف به عمل باشد و شما یک نظام استنباطی  برای اداره داشته باشید و در یک فرآیند پیچیده ای دانش و علوم برنامه ریزی متناسب با آن هم تولید شده و اینها پیش رفتند ولی در عمل شما به نتیجه نرسیدید؛ قاعدتاً باید کل این فرآیند را بازنگری بکنید. ممکن است عدم کارآمدی در جهت غلبه دین و حاکمیت دین ناشی از اشتباه در حوزه برنامه ریزی یا اشتباه در حوزه فهم معادلات باشد؛ یا ممکن است ناشی از اشتباه در فهم معارف دین باشد و دلیل اینکه پاسخگو نیست شاید این است که ما در استنباط معارف دین به خطا رفتیم. لذا عدم کارآمدی می تواند یک زنگ خطری باشد که در هر سه حوزه و در هر حوزه ای با روش خاص خودش بازنگری بکنیم. این طور نیست که هیچ وقت شما از حوزه کارآمدی بازخوردی بر حوزه استنباط نداشته باشید.

بنابراین تلقی ما این است که اگر بخواهد جامعه ای دینی اداره بشود یکی از مهمترین عواملش  این است که باید عقلانیت این جامعه عقلانیت استنباطی باشد که به عرصه عقلانیت فعال باید برگردد. تفاوت جامعه سکولار و جامعه دینی همین است که در جامعه سکولار عقلانیت دینی عقلانیت اثرگذار بر فرآیند اداره نیست؛ اما در عقلانیت دینی باید عقلانیت و معارف استنباطی از متن دین در فرآیند تصمیم سازی ها و تصمیم گیری ها و اداره جامعه حضور پیدا کنند و این هم از طریق دخالت معرفت دینی در معرفت های علمی و برنامه ریزی است. اگر علومی که بر اساس آنها داوری های علمی می شود و مدل هایی که با آنها برنامه ریزی می شود و دانش های معطوف به برنامه ریزی به هیچ وجه تحت تأثیر دین نباشند نمی شود خروجی آنها را دینی کرد. یک دستگاه معرفتی موازی، جامعه را دینی نمی کند. اولاً معرفت های دینی در این جامعه باید فعال بشوند و دوم آنکه در فرآیند تصمیم سازی و تصمیم گیری اجتماعی حضور پیدا کنند. این حضور به صورت یک دستگاه موازی معرفتی واقع نمی شود بلکه باید منظومه عقلانیت اجتماعی به صورت یک منظومه به هم پیوسته و متقوم شکل بگیرد. در این منظومه متقوّم معرفت های دینی نباید معرفت های تبعی باشند که معرفت های علمی و دانش های معطوف به برنامه ریزی معرفت های دینی را متحول بکنند و معرفت های دینی تابعی نسبت به آن متغیرها باشند؛ بلکه باید یک منظومه معرفتی شکل بگیرد که عامل و متغیر اصلی آن معرفت های دینی باشند و این معرفت های دینی در علوم و برنامه ریزی جاری بشوند.

منظومه معرفت دینی باید به یک منظومه فعال و اثرگذار در فرآیند تصمیم سازی و تصمیم گیری تبدیل بشود و این چند امر را می طلبد: اول؛ این منظومه معرفتی باید یک ارتباط تقومی با منظومه دانش های زیردست خودش داشته باشد؛ اعم از معادلات و مدل های اجرایی و اعم از معادله و برنامه ریزی باید تقومی باشد. نتیجه این تقوم هم این است که داد و ستد بین این حوزه ها برقرار می شود و یک ارتباط یک طرفه و تقومِ خطی نیست؛ یعنی ارتباط تقومی است و تقوم هم خطی نیست. دوم؛ در این تقوم متغیر اصلی معرفت های غیر دینی نیستند بلکه معرفت استنباطی است؛ یعنی معرفت های استنباطی محور عقلانیت اجتماعی می شوند. گرچه یک ارتباط تقومی به معادلات و برنامه ریزی عرصه مدل ها و دانش های برنامه ریزی دارند ولی متغیر اصلی هستند. اگر چنین اتفاقی بیافتد به گمان ما امکان دستیابی به جامعه دینی ممکن است.

نکته دیگر برای اینکه این امر اتفاق بیافتد این است که باید معارف استنباطی ما در حوزه علوم و برنامه ریزی جاری بشوند. الان در فضای کنونی معرفت های دینی می خواهند در تصمیم گیری دخالت بکنند اما چطوری دخالت می کنند؟ یک فرآیند های دیگر هم هست اما من صرفاً در تصمیم گیری هایی که از طریق قوانینی که مجلس تصویب می کند عرض می کنم؛ دانش ها  تبدیل به قوانین می شوند که تعامل این قوانین با استنباط دینی در خروجی است؛ یعنی علوم و برنامه ریزی یک قوانینی را تصویب می کند و دین می خواهد در خروجی دخالت بکند و از طریق شورای نگهبان نظارت بکند؛ این منتهی به دینی شدن برنامه ریزی نمی شود؛ بلکه منتهی به چالش بین دین و علم می شود. اگر بخواهد یک برنامه ریزی دینی اتفاق بیافتد که چالش بین معرفت های دینی و علمی در آن اتفاق نیافتد؛ باید معرفت های دینی و علمی به یک منظومه تبدیل بشوند؛ یعنی مثلثِ معارف استنباطی علوم کاربردی و مدل های اجرایی و مثلثِ معرفت دینی، علم و برنامه ریزی باید به یک منظومه متقوم نه یک جریان موازی تبدیل شود. اینکه شما در کنار دانش اقتصاد و برنامه ریزی اقتصادی یک مبانی را استنباط کنید و کنار آنها یک جلد کتاب هم شما چاپ بکنید، این جامعه را دینی نمی کند بلکه اینها باید تبدیل به یک منظومه در هم تنیده بشوند.

همچنین تداخلِ این منظومه علوم به این نحو نباید باشد که یک رابطه خطی بینشان برقرار بشود بلکه یک رابطه رفت و برگشتی است. در عین حال به این کیفیت هم نباید باشد که معرفت های دینی نسبت به معرفت های علمی تابع بشوند. همه روی هم اثر می گذارند اما متغیر اصلی معرفت دینی است. اگر چنین اتفاقی افتاد آن وقت شما می توانید علم دینی وبرنامه ریزی دینی داشته باشید و عقلانیت استنباطی در فرآیند اداره، حضور پیدا می کند و چالش بین اینها برقرار نمی شود و دائماً با هم هماهنگ هستند. این امر می طلبد که شما معارف استنباطی را در حوزه علوم فرآوری و به معرفت علمی و دانش برنامه ریزی تبدیل کنید. و الا اگر مبانی ای که شما استنباط می کنید در جایگاه خودش باقی ماند و تبدیل نشد، معرفت های علمی و دانش های برنامه ریزی تحت تأثیر یک مبانی دیگری تولید می شوند که خروجی آنها را شما نمی توانید هماهنگ بکنید.

فرض کنید سوخت فسیلی را در یک فرآیند پیچیده به کالاهای مصرفی تبدیل می کنید. در این تبدیل همان مواد اولیه به یک محصولات مصرفی فرآوری می شود. باید مفاهیم دینی و فرهنگ مذهب هم به معادله و مدل فرآوری و تبدیل بشود و الا اگر فرآوری نشود صرف استنباط معارف دینی به صورت موازی و ممیزی کردن از طریق معارف دینی جامعه را دینی نمی کند. این همان چیزی است که الان اتفاق می افتد؛ حوزه استنباط جدا عمل می کند، حوزه علم و برنامه ریزی هم جدا عمل می کنند، بعد در خروجی حوزه استنباط می خواهد نسبت به حوزه علوم کاربردی و برنامه ریزی ممیزی بکند که همان ممیزی شورای نگهبان می شود که این به چالش ختم می شود. این چالش هم از طریق مجمع تشخیص مصلحت در نهایت و در بسیاری از موارد به نفع علم حل می شود و به تعبیر بعضی به ابزار و کاتالیزوری برای عرفی سازی فقه می شود. این فرآیند دینی شدن جامعه نیست.

فرآیند دینی شدن جامعه این است که عقلانیت استنباطی اثرگذار باشد نه از طریق ممیزی در پایان مسیر بلکه یک دخالت فرآیندی بکند. دخالت فرآیندی وقتی است که محور منظومه معرفتی جامعه قرار بگیرد و وقتی محور منظومه معرفتی جامعه قرار می گیرد که در حوزه دانش و حوزه برنامه ریزی فرآوری بشود؛ و این معنای تولید علم دینی است و این اتفاق باید بیافتد.

من گمانم این است که حضرت امام که در منشور روحانیت فرمودند «باید حوزه و دانشگاه در هم ذوب بشوند» همین را می خواستند بفرمایند. وقتی ذوب می شوند؛ خروجی آن یک محصول تقومی است. اینکه حوزه راه خودش را برود و مثلا ده جلد کتابش را صد جلد کتاب بکند ودانشگاه و حوزه برنامه ریزی سازمان مدیریت و برنامه ریزی هم راه خودشان را بروند؛ جامعه دینی به دست نمی آید.

سوال: ببخشید! مثال می فرمایید.

استاد میرباقری: مثلاً شما می گویید من می خواهم دانش اقتصاد تولید کنم؛ چطوری مکتب اقتصادی تان را در دانش فرآوری می کنید که بگویید این علم اقتصاد، دینی است؟ مشکلی که ما داریم این است که الان خیلی از جاها وقتی راجع به اقتصاد اسلامی صحبت می کنند یک سلسله معارفی را توضیح می دهند. حالا فرض بکنیم اسم این معارف را فلسفه اقتصاد بگذاریم؛ ولی این فلسفه اقتصاد چه ربطی به دانش اقتصاد دارد؟ هیچ. یک جلد کتاب به کتاب های قبلی ضمیمه شده؛ اما اینکه آن را دینی نمی کند. بنابراین اگر عقلانیت اجتماعی یک عقلانیت به هم پیوسته و در واقع یک منظومه عقلانیت بشود در این منظومه عقلانیت هم معارف استنباطی و هم معادلات علمی حضور دارند که با شیوه های مختلف و روش های خودشان در حوزه های مختلف تولید می شوند. علوم انسانی با علوم تجربی با علوم پایه ممکن است روش هایشان متفاوت باشد ولی بالاخره معادلات  هستند. باید این معادلات حضور داشته باشند، معارف استنباطی و برنامه ریزی و دانش برنامه ریزی هم حضور داشته باشد و اینها هم به هم متقوم باشند؛ نه اینکه سه خط موازی باشند. تقوم شان هم به این نحو نباشد که معرفت های دینی تابع معرفت های علمی قرار بگیرند و اینطور نباشد که دین داری جامعه تابع رشد علم و تکنولوژی تغییر بکند؛ بلکه معرفت های دینی متغیر اصلی باشند و دانش، تابع تکامل معرفت دینی تکامل پیدا بکند. این طور هم نباشد که رابطه خطی باشد و فقط معرفت دینی بر معرفت علمی اثر بگذارد؛ بلکه یک رفت و برگشتی بین اینها باشد و معرفت های علمی هم بتوانند معرفت دینی را اصلاح کنند و این اصلاح به قبض و بسط منتهی نشود. مجموع اینها باید اتفاق بیافتد و این وقتی است که شما بتوانید معرفت دینی را استنباط و آن را در حوزه دانش و برنامه ریزی فرآوری بکنید و صبغه این معرفت دینی در دانش و برنامه ریزی بیاید.

این را ما باید تئوریزه کنیم؛ یعنی نظریه ای که می گوید ما باید دنبال علم دینی باشیم و می خواهد برنامه تولید علم دینی را بدهد، باید این فرآیند را برنامه ریزی بکند. و الا یک نظریه ابتر است. باید معرفت های دینی محور عقلانیت اجتماعی قرار بگیرند، عقلانیتی که می­خواهد جامعه را اداره بکند و عقلانیتی که ناظر به حوزه کلان اجتماعی است و بلکه ناظر به توسعه و پیشرفت است و می خواهد تکامل اجتماعی را طراحی بکند؛ و اگر بناست اینگونه باشد، حتماً آن عقلانیت استنباطی شما باید ارتقاء و تکامل پیدا کند و واحد مطالعه اش دیگر نباید فرد باشد.

لزوم تکامل فقه شیعی برای اداره جامعه

یک موقعی مقام معظم رهبری می فرمودند که «فقه ما مثل بتون آرمه می ماند» درست هم است. روی کلمه به کلمه اش سال ها فکر شده است اما به نظر می آید معرفت های دینی که ما الان داریم با همه اتقانی که دارد واحد مطالعه اش فرد است و جامعه و تاریخ نیست. شما هر قدر هم این را توسعه بدهید و تعمیق و تدقیق کنید از درون آن فقه اجتماعی و فقه اداره و حکومت بدست نمی آید و فقهی که بتواند دانش را فرآوری بکند و دانش را تغییر بدهد برنامه ریزی را تغییر بدهد حاصل نخواهد شد. نمی خواهم بگویم الان هیچ نسبتی بین این فقه و اداره نیست اما می خواهم افق ارتقاء فقه را عرض بکنم.

فقه باید تکامل پیدا کند و در ارتقاء ظرفیتی که فقه پیدا می کند باید به عرصه ای برسد که واحد مطالعه اش جامعه و تکامل اجتماعی بشود و از این هم گذر بکند یعنی در حد فقه نظامات هم نیست و باید به فقه سرپرستی تکامل تبدیل بشود. اینکه امام می فرمودند «حوزه ها باید نبض زمان را در اختیار داشته باشند» یعنی آنها حادثه سازی کنند و زمان را هدایت بکنند و آینده را بسازند. اینکه فرمودند «استراتژی های جهان را دشمنان ما ترسیم می کنند ما باید ترسیم کنیم» یعنی همین. فقه باید به فقه سرپرستی تکامل ارتقاء پیدا کند و این هم اعم از فقه تکلیف و فقه توصیف و فقه ارزش است. من باید معارفی را که استنباط می کنم، هم نظام ارزشی و اخلاقی ای و هم نظام تکلیف، واحد مطالعه آن جامعه و سرپرستی تکامل اجتماعی بشود؛ یعنی تفقه دینی باید در حوزة توصیف و تکلیف و ارزش و به تعبیر دیگر در حوزه حکمت و در حوزه عرفان و اخلاق و در حوزه فقه و احکام تکلیفی باید واحد مطالعه اش از فرد به جامعه و تکامل اجتماعی ارتقاء پیدا کند. ما وقتی می گوییم «حکمت» منظور، معارف استنباطی توصیفی دین است.

چنین فقهِ ارتقاء یافته ای ظرفیت استنباط مکاتب را دارد و می شود از آن مکتب اقتصادی و مکتب روان شناسی و مکتب مدیریتی و تربیتی بدست آورد؛ که این مکتب اعم از احکامِ توصیفی، تکلیفی و ارزشی معطوف به حوزه تربیت یا مدیریت یا اقتصاد است. این مکتب که مکتب استنباطی است باید در دانش فرآوری بشود تا بتوان علم اقتصادِ مبتنی بر این مکتب تولید کرد که در برنامه ریزی دخالت پیدا بکند و برنامه ریزی مبتنی بر مکتب شکل بگیرد.

بنابراین خروجی پیشنهاد ما برای تولید علم دینی این است که نظام عقلانیت اجتماعی باید یک نظام عقلانیت سه بُعدی بشود که در آن معارف استنباطی و معادلات و مدل های برنامه ریزی متقوم به هم حضور دارند. متغیر اصلی هم معارف استنباطی است. این معارف استنباطی هم در حد فقه حکومت باید ارتقاء پیدا کند. این تفقه دینی هم اعم از تفقه در احکامِ تکلیفی، توصیفی و ارزشی و اعم از فقه مصطلح و عرفان و اخلاق و حکمت و کلام است و هر سه حوزه را باید بپوشاند و در هر سه حوزه باید ظرفیت تفقه دینی به مطالعه جامعه و تاریخ ارتقاء پیدا کند و بعد از ارتقاء پیدا کردن بُعد معرفت های علمی و اجرایی بشود یعنی برای این معرفت ها بُعد می شود نه اجزاء کنار هم چیده و نه دستگاه های موازی؛ و وقتی بُعد شد حتماً رفت و برگشت دارند؛ ولی در این منظومه که به یک سیستم تبدیل می شوند در واقع؛ متغیر اصلی و عامل اصلی باید معرفت های دینی باشند و الا اگر این تعامل معکوس شد یعنی معرفت های علمی مصطلح و برنامه ریزی بر معرفت دینی حاکم شدند، همان نظریه قبض و بسط می شود و قبض و بسط معرفت دینی تابع قبض و بسط علم و تکنولوژی است قبض و بسط اخلاق تابع قبض و بسط تکنولوژی اتفاق می افتد. ما معکوس آن را می گوییم.

برای اینکه شما بتوانید به اداره دینی جامعه برسید باید ظرفیت استنباط دینی به ظرفیت استنباط مکتب برسد. این مکاتب در علم و دانش فرآوری شده و بُعد علم و برنامه ریزی بشوند. اگر بُعد علم و برنامه ریزی شدند آن وقت امکان دخالت فرآیندی در برنامه ریزی فراهم می شود و این طور یک جامعه دینی می شود. لذا ما برای فلسفه مضاف و اعم از آن، فلسفه و اندیشه های کلامی مضاف به علم که با روش اجتهادی استنباط می شوند؛ مکتب را جایگزین می کنیم. مکتب اقتصادی مجموعه معارفِ استنباطی از دین در حوزه اقتصاد اعم از معارفِ توصیفی و ارزشی و تکلیفی است که واحد مطالعه  این مکتب باید جامعه و تکامل اجتماعی باشد.

بر اساس این نظریه شما باید حکمت عرفان و اخلاق و فقه را به مقیاس سرپرستی جامعه و اداره جامعه و سرپرستی تکامل اجتماعی ارتقاء بدهید یعنی حوزه های علمیه باید حکمت عرفان و اخلاق و فقهِ مضاف به سرپرستی جامعه را تولید بکند. و این حکمت در این مقیاس برای علم و برنامه ریزی بُعد بشود و در یک داد و ستدِ دائمی باشد. اگر چنین اتفاقی بیافتد آن وقت معرفت های دینی می توانند در فرآیند اداره جامعه حضور پیدا کنند؛ و این جامعه به صورت دینی اداره می شود و نرم افزارهای جامعه دینی می شوند و الا اگر استنباط ارتقاء پیدا نکند دخالت دین هم همانطور که الان است در خروجی کار باشد، جامعه دینی نخواهد شد، البته به یک نسبتی تفاوت می کند ولی جامعه دینی نخواهد شد و بلکه به عکس به نظر من بحران اجتماعی درست می شود؛ چون جامعه می خواهد دینی اداره بکند اما ابزار اداره ابزار سکولار است لذا بین ایمان جامعه و عقلانیت اجرایی جامعه تعارض می شود و این همان چالشی است که ما در جامعه داریم.

 لزوم وجود روش عام عقلانیت اجتماعی در حوزه اداره جامعه

ریشه از بین رفتن روحیه انقلابی و کمرنگ شدن ارزش های دینی در جامعه انقلابی ما در همین است که بین ایمان اجتماعی و مطالباتی که در این عرصه است و عقلانیت اداره جامعه با هم در تهافت است؛ زیرا عقلانیت، عرفی و سکولار است و ایمان اجتماعی می خواهد که جامعه به صورت ایمانی اداره بشود. به نظر من خیلی از بحران های اجتماعی ما ناشی از این است. کسانی که این روابط را می بینند دو نسخه برای اصلاحش می دهند: یک نسخه این است که بیایید عقلانیت سکولار را فعال بکنید و ایمان اجتماعی را به نفع آن تغییر بدهید. به نظر من این حرف که می گویند «بیایید بجای سوبسید دادن از اقتصاد به سیاست از سیاست به اقتصاد سوبسید بدهید»؛ یعنی ایمان و انگیزه ها را به نفع توسعه رفاه تغییر بدهید. اگر شما می خواهید اتفاقی نیافتد و هم رفاه اجتماعی محقق شود هم انگیزه های دینی و انقلابی محفوظ بماند، باید نرم افزارهای متناسبش را تولید کنید. و این هم وقتی ممکن است که شما منظومه عقلانیت اجتماعی را به صورت یک منظومه پیوسته بر محور نظام معرفت دینی به صورتی شکل بدهید که معرفت ها برای هم بُعد بشوند.

من از فرمایش حضرت امام که می فرمایند «ذوب بشوند» همین را می فهمم؛ یعنی اجزاء منظومه معرفتی نیستند بلکه ابعاد منظومه معرفتی هستند. شما هیچ وقت نمی توانید حجم و وزن را از هم جدا کنید اینها ابعاد یک جسم  هستند؛ یا نمی توانید طول و عرض و ارتفاع را از هم جدا کنید. ابعاد معرفتی جامعه باید به صورت در هم تنیده باشند. بُعد معرفت استنباطی معادلات و مدل های اجرایی بُعد فهم دینی فهم کارشناسی و برنامه ریزی، باید متقوم به هم شکل بگیرند.

برای اینکه این اتفاق بیافتد و این حوزه ها تبدیل به حوزه های موازی نشوند و بینشان هم چالش پیدا نشود و با هم تعارض پیدا نکنند حتماً باید یک مبانی مشترکی داشته باشند. حوزه استنباط روش خودش را دارد؛ حوزه معادلات هم روش خاص خودش را برای تولید معادلات علمی دارند. چنانچه فیزیک شیمی زیست شناسی علوم پایه تا علوم انسانی هم روش خاص خودشان را دارند. حوزه برنامه ریزی هم مدل ها و روش های خاص خود را دارد.

هر کدام از اینها روش خاص و فلسفه خاص روش و یک مبانی حاکم بر روش دارند. الان استنباط دینی در حوزه یک روشی دارد؛ این روش یک فلسفه و مبانی ای دارد. تفکر استنباطی دارای یک روش است که ما به آن روش علم اصول و اصول فقه می گوییم؛ این روش که تفکر استنباطی ما را سامان می دهد خودش مبتنی بر یک فلسفه تفکر است؛ اینکه با این روش باید استنباط کرد مبتنی بر یک مفروضاتی است. اگر برای دین و ائمه (علیهم السلام) عصمت قائل نباشید و بگویید که ائمه (علیهم السلام) هم ممکن است متناقض حرف بزنند؛ هیچ وقت این روش استنباط حوزه به درد نخواهد خورد. در روش استنباط  ما مفروض این است که کلام معصوم از اول تا آخر متهافت نیست؛ ولو در طول 250 سال القاء شده باشد. مفروض ما این است که این کلمات ناظر به هدایت تاریخ است و عصری نیست. اگر عصری بود دیگر به درد این دوره نمی خورد. ما می خواهیم احکام این دوره را استنباط کنیم.

مبانی فلسفه تفکر ما می گوید که «تخاطب دینی ناظر به کل تاریخ است». یک قدم جلوتر بیایید این است که تخاطب دینی ناظر به همه موضوعات حیات است و صرفاً ناظر به حوزه خصوصی نیست. این تبدیل به روش استنباط می شود و عیناً در حوزه معادله هم شما فلسفه تفکر دارید. برای تولید ریاضیات و معادلات ریاضی فلسفه ریاضی دارید. فلسفه حیات و فلسفه فیزیک دارید. روش های علوم هم مبتنی بر فلسفه روش  و فلسفه تفکر هستند؛ اینکه تفکر علمی چگونه باید اتفاق بیافتد مبتنی بر فلسفه تفکر است. برنامه ریزی هم همین طور است. تفکری که در عرصه برنامه ریزی است مبتنی بر یک فلسفه تفکر است. اگر این فلسفه تفکرها یا مبانی تفکر استنباطی و تفکر در حوزه معادله و برنامه ریزی با هم تهافت داشته باشند حتماً شما خروجی آنها را نمی توانید ابعاد هم قرار بدهید و هماهنگ بکنید. در قدم بعد اگر شما می خواهید معارف استنباطی و معادله و مدل، یعنی این سه عقلانیتِ استنباطی عقلانیت علمی و عقلانیت اداره، بُعد هم بشوند، باید در مرتبه قبل آن، روش علوم در این سه حوزه به صورت یک منظومه به هم پیوسته دیده بشود؛ و الا اگر روش استنباط راه خودش را و روش معادله راه خودش را برود، علوم موازی می شوند و بُعد هم نخواهند شد و می شود همین که الان هست. اگر این روش ها بخواهند هماهنگ بشوند باید فلسفه تفکر در این سه حوزه با هم منسجم بشود. اگر فلسفه این سه عقلانیت یعنی فلسفه روش که من از آن به فلسفه تفکر تعبیر می کنم و فلسفه عقلانیت استنباطی و فلسفه عقلانیت علمی معادله و فلسفه عقلانیت اداره برنامه ریزی، بر سه مبنا باشد؛ در خروجی اینها هماهنگ نمی شوند. باید فلسفه تفکرها و در قدم بَعد، روش تفکر استنباطی و روش تفکر علمی و روش تفکر برنامه ریزی هماهنگ بشوند. برای اینکه این اتفاق بیافتد شما نیاز به یک فلسفه تفکر و روش تفکر عام و روش عام عقلانیت اجتماعی و روش عام فهم و معرفت دارید.

بنابراین یک فلسفه تفکر عام بر فلسفه های تفکرِ مضاف به حوزة استنباط و معادله و مدل حاکم می شود. از دل این فلسفه ها روش استنباط معادله و مدل و روش های هماهنگ بیرون می آید. این روش ها امکان تعامل بین عرصه های علمی را برقرار می کنند. و الا اگر روش استنباط شما روش دینی است که مبتنی بر اعتقاد به غیب و اعتقاد به عصمت و خیلی چیزهای دیگر است و روش علوم تان مبتنی بر فلسفه پوزیتویستی است که انکار غیب می کند و معتقد است علم همان است که در حیطه آزمایشگاه قابل ملاحظه است و اصول فلسفی دیگر است، حتماً این علم پوزیتویستی شما پیش فرض های دینی را قبول نخواهد کرد و نمی توانید اینها را بُعد هم قرار بدهید. وقتی شما می توانید پژوهش در حوزه برنامه ریزی و حوزه معادله و در حوزه استنباط را به ابعاد همدیگر تبدیل کنید، که دائماً همدیگر را اصلاح کنند و به هم قید بزنند و یک نظام پژوهشی هماهنگ می شود. زمانی ابعاد یک پژوهش و ابعاد یک عقلانیت می­شود که فلسفه عقلانیت و تفکر و روش تفکرشان یکجا هماهنگ شده باشد. و این وقتی ممکن است که شما یک فلسفه تفکرِ عام داشته باشید که اعم از تفکر استنباطی و تفکر علمی و تفکر اجرایی باشد و این سه عرصه تفکر را آنجا سامان بدهید.

فرآیند دستیابی به علم دینی نیاز به چنین نرم افزاری دارد که آن نرم افزار فلسفه تفکر عام و عقلانیت عام و فلسفه تفکر مضاف به حوزة استنباط و معادله و مدل را بدست بدهد و از دل اینها روش های این سه حوزه به صورت روش های هماهنگ و منسجم بدست بیاید. آن وقت اینها بُعد هم قرار خواهند گرفت و شما می توانید تفقه دینی را به مقیاس سرپرستی جامعه ارتقاء ببخشید و بُعد معادلات و برنامه ریزی قرار بدهید. آن وقت می شود برنامه ریزی را بُعد فقه قرار داد که در یک تعامل دائمی باشند و به تعبیری در همدیگر ذوب بشوند. و اصلاً معنای وحدتِ حوزه و دانشگاه هم همین است. یعنی وحدتِ در کار و در عمل است. اگر پژوهش و آموزش آنها پژوهش و آموزشِ هماهنگی نبود؛ هماهنگی بی معنا است.

در این شیوه هم تهذیب وجود دارد و قاعدتاً گزاره ها اصلاح می شوند و هم مبانی اصلاح می شوند. این رویکرد در واقع یک نوعی جامعه شناسی معرفت است که می گوید باید بسترهای اجتماعی اصلاح بشوند تا دانش اصلاح بشود. ما منافاتی نمی بینیم بلکه معتقدیم اصلاً بستر شکل گیری علم دینی بستر انقلاب اسلامی است که مدعی اداره دینی جامعه است و مدعی دین داری خصوصی و یک دین داری معنوی حداقلی نیست. بنابراین به نظرمان می آید این رویکرد یک رویکرد جامعی است که بین رویکردها تألیف نکرده است. بعضی ها تألیف می کنند؛ یعنی یک جمله از این مبنا و یک جمله از آن مبنا می گیرند و کنار هم می گذارند! در حالی­که اگر مبانی متناقض است؛ از تألیف مبانی مختلف یک دستگاه جدید تولید نمی شود. باید مبنای شما یک مبنای جامعی باشد که همه مبانی در او منحل بشوند.

ما معتقدیم مکتب فرهنگستان رویکرد تهذیبی و رویکرد مبناگرا است، چه مبنا را اصلاح مبانی عرفانی قرار بدهد چه مبانی فلسفی چه مبانی کلامی؛ چه معتقد به فلسفه مضاف باشد چه معتقد به اعم از فلسفه و کلام مضاف باشد؛ چه روشش برای تولید فلسفه و مبانی مضاف به علم روش فلسفی باشد چه اعم از روش فلسفی حکمی و روش اجتهادی باشد، همه اینها در این رویکرد منحل می شوند. ما معتقدیم باید مکتب مضاف به علوم استنباط بشود و این مکتب اعم از مکتبِ «توصیفی، ارزشی و تکلیفی» است. احکامِ «توصیفی ارزشی تکلیفی» ناظر به علم باید استنباط بشوند و این می طلبد که ظرفیت استنباط حوزه ارتقاء پیدا کند. ما معتقدیم مقیاس استنباط فعلی حوزه پاسخگوی این مسئله نیست. در عین اتقان و حجیتی که دارد؛ اما در این مقیاس کار نمی شود.

این مبانی باید در حوزه علم و برنامه ریزی فرآوری بشوند؛ و این وقتی است که به صورت یک عقلانیت به هم پیوسته و ابعاد یک عقلانیت دیده بشوند؛ و این وقتی است که روش و فلسفه تفکر در این سه حوزه با هم هماهنگ بشود. و الا اگر مبانی تفکر در این سه حوزه به یک مبنا بازگشت نکند؛ محصول آنها را نمی شود هماهنگ کرد؛ زیرا خطوط موازی می شود و همین اتفاقی است که الان می افتد. خروجی آنها را می خواهید با هم هماهنگ کنید اما قابل هماهنگی نیست. الان شما می خواهید برنامه ریزی مستند به مدل ها و دانش های سکولار را از طریق فقه ممیزی کنید؛ این شدنی نیست. این به همان چالش بین شورای نگهبان و مجلس ختم می شود. هرکجا این کار را بکنید این چالش می آید. در مجمع تشخیص مصلحت هم اگر بخواهید سخت بگیرید باز این چالش همان جا هم می آید. یعنی چالش منطقی است که هر کجا بروید هست و باید حل منطقی بشود. حل منطقی وقتی است که این سه حوزه به لحاظ روش و فلسفه روش یعنی فلسفه تفکر هماهنگ بشوند و این همانگی وقتی است که یک فلسفه تفکر عام حاکم باشد.

 فلسفه «شدن اسلامی»، و الزامات رسیدن به آن

این رویکرد برای اینکه محقق بشود علاوه بر این نرم افزار نیاز به یک ابزار دیگری هم دارد. نیاز به شبکه اجتماعی دارد و باید مجموعه پژوهش ها و آموزش ها تبدیل به یک شبکة به هم پیوسته بشوند. اگر پژوهش هایی که در جامعه اتفاق می افتد از طریق یک نرم افزارِ شبکه به هم متقوم بشوند؛ امکان تحقق چنین امری در مقیاس اجتماعی فراهم می شود. چون جامعه می خواهد عقلانیت استنباطی و معادله و اجرایی خودش را با هم هماهنگ بکند باید یک شبکه پژوهش اجتماعی ایجاد بشود که نرم افزارِ این شبکه امکان یک چنین داد و ستدی را فراهم می کند. غیر از نیاز به روش تحقیقِ هماهنگ در این حوزه ها و غیر از نیاز به فلسفه تفکرِ هماهنگ در این حوزه ها نیاز به یک ابزار بزرگ اجتماعی دارید که مجموعه گمانه زنی ها و گزینش و پردازش های اجتماعی را که اتفاق می افتد در حوزة «استنباط و معادله و مدل» در جامعه هماهنگ کنید. شبکه ابزار هماهنگ سازی عقلانیت اجتماعی مبتنی بر آن نرم افزاری است که عرض کردیم؛ که آن نرم افزار ابزار هماهنگ فکر کردن جامعه است و تفکرِ «استنباطی معادله و مدل» را هماهنگ می کند. همه کسانی که تفکر می کنند؛ بر اساس آن نرم افزار هماهنگ تفکر می کنند. این هماهنگی اگر بخواهد اتفاق بیافتد نیاز به یک شبکه اجتماعی دارد.

بنابراین نرم افزار این شبکه هم باید تولید بشود و بعد از تولید نرم افزار، خود شبکه هم باید ایجاد بشود. رسیدن به علم دینی یک چنین فرآیندِ طولانی ای را می خواهد. ما اسم آن فلسفه تفکری که امکان تحقق جامعه دینی را فراهم می کند و امکان کنترل عینیت را بر اساس دین فراهم می کند و امکان جریان تعبدِ به دین را در کل عقلانیت اجتماعی فراهم می کند و تمامیت عقلانیت اجتماعی را دینی و متعبد به دین می کند را فلسفه «شدن» می گذاریم. فلسفه ای است که امکان شکل گیری یک عقلانیت بزرگ اجتماعی مبتنی بر تعبد به وحی اعم از عقلانیت استنباطی عقلانیت علمی و عقلانیت برنامه ریزی را فراهم می کند. این سه عقلانیت همه مبتنی بر تعبد به وحی شکل می گیرند و تعبد به وحی در کل عقلانیت اجتماعی ما جاری می شود. این عقلانیتِ متقوّم وقتی برنامه ریزی کرد، یک برنامه ریزی دینی است.

امکان کنترل دینی جامعه یعنی هدایت و مدیریت تغییرات کنترل تغییرات اجتماعی و برنامه ریزی برای اصلاح اجتماعی مبتنی بر دین وقتی است که شما یک فلسفه تفکری داشته باشید که در آن فلسفه تفکر منطقاً امکان تقیدِ کل عقلانیت اجتماعی به دین فراهم بشود. اگر شما در فلسفه تفکرتان بتوانید منطقاً ارتباط عقلانیت اجتماعی در همه عرصه ها را با تعبد دینی فراهم بکنید امکان اداره دینی جامعه فراهم می شود. ما به آن ابزار بزرگ «فلسفه شدن اسلامی» می گوییم؛ چون امکان کنترل تغییرات را بر اساس دین می دهد.

شما می خواهید کل عقلانیت اجتماعی، دینی بشود. اگر شما پاره ای از عقلانیت ها را بیرون بردید و گفتید اینها دینی و غیر دینی ندارند؛ امکان جریان دین در همه عرصه های تصمیم گیری فراهم نمی شود. دین اگر بخواهد در همه عرصه های تصمیم گیری حضور پیدا بکند؛ باید تمامیت عقلانیت اجتماعی امکان تعبد به دین و خضوع در مقابل ساحت دین برایش فراهم بشود. فلسفه تفکری که همه عرصه های عقلانیت را به خضوع در آستانه دین دعوت می کند و پایگاه توحید عقلانیت دینی اعم از عقلانیتِ «استنباطی و معادله و مدل» است و اگر این اتفاق افتاد ما همه علوم را دینی می دانیم. نمی گوییم فقط عرصه استنباط که عبارت است از حکمت و عرفان و اخلاق و فقه، دینی است؛ بلکه همه علوم به این معنا دینی می شوند؛ در عین اینکه معنای دینی شدن شان نقلی شدن شان نیست و نمی گوییم که همه علوم نقلی می شوند؛ این طور نیست همه عقلانیت نقلی است؛ اما در عین حال تمامیت عقلانیت، دینی است. اگر تمامیت عقلانیت جامعه دینی نشود؛ اداره دینی جامعه ممکن نیست. اگر تمامیت عقلانیت جامعه دینی نشود؛ حتماً شما در عرض دین طبقه مرجع خواهید داشت و انبیاء تنها طبقه مرجع نیستند؛ آن وقت در نسبت بین مرجعیت آنها دعوا می شود که کجا جای دین و کجا جای دانشمندان و کجا جای حکما و فلاسفه است. در حالی که اگر شما کل عقلانیت اجتماعی را تحت سرپرستی دین بردید هم دین در همه عرصه ها حضور دارد و هم عقلانیت نظری و هم عقلانیت تجربی کار و برنامه ریزی کار می کنند و همه این عقلانیت ها تحت سرپرستی دین کار می کنند.

 اشکالات ایجاد دستگاه موازی با دستگاه انبیاء

ما معتقدیم دینی شدنِ جامعه منوط به این است که دین بر تمامیت عقلانیت جامعه حاکم بشود و سرپرستی بکند. حکومت به معنای مدیریت و سرپرستی است و این وقتی است که فلسفه عقلانیت و تفکرِ شما بتواند همه عرصه های تفکر را در مقابل دین خاضع بکند؛ یعنی حتی تفکر ریاضی شما در مقابل دین خضوع بکند. و الا ریاضی دان ها دانش شان منطقاً از حوزه دین بیرون می رود و اگر هم اسمش را دینی بگذارید ـ مثل استاد بزرگوار ما حضرت آیت الله جوادی آملی ـ چیزی حل نمی شود. ممکن است گفته شود که چون کشف آیات تکوینی است پس دین است ولی تحت سیطره دین و مدیریت انبیاء قرار نمی گیرد بلکه دستگاه موازی با انبیاء است. به هراندازه ای که شما استقلال درست کنید دایره نفوذ انبیاء و دین را محدود کردید.

کتاب «حکمت و حکومت» آقای حائری را ببینید که چگونه حکومت دینی را نفی می کنند و می گویند به جای ولایت فقیه باید وکالت حکیم را قائل شد؛ نه ولایت است و نه از آن فقیه است؛ بلکه وکالت است و از آن حکیم عمل و فیلسوف عمل است و از معرفت شناسی شروع می­کنند؛ یعنی آغاز کتاب ایشان از معرفت شناسی است. یک آیه قرآن در اول کتاب آورده است «إِن أُریدُ إِلاَّ الإِصلاحَ مَا استَطَعتُ وَ ما تَوفیقی  إِلاَّ بِاللَّهِ عَلَیهِ تَوَكَّلتُ وَ إِلَیهِ أُنیبُ »(هود/88). بعد هستی و استی را مطرح می­کند و می گوید شما در همه علوم از هستی و استی بحث می کنید. فلسفه ها از هستی و دانش ها از استی بحث می­کنند. فرق فلسفه و دانش های نظری با عملی این است که فلسفه و دانش های نظری از هستی ها و استی های غیر مقدور بحث می کنند؛ و فلسفه و دانش های عملی از هستی و استی های مقدور بحث می کنند. بعد هم می گویند که پایگاه صحت آنها هیچ ربطی به دین ندارد و معیار صحتش به ضرورت های منطقی و ریاضی و تجربی برمی گردد. پس صحت علوم عملی و نظری ربطی به دین ندارد و از همین جا بنای اصلی نفی حکومت دینی را می گذارند و می گویند که اگر جامعه علمی اداره می شود؛ علم ربطی به دین ندارد؛ پس کسی منطقاً باید حاکم باشد که این علوم را بلد است نه فقیه.

همین که شما یک دستگاه موازی مقابل انبیاء درست می کنید باید به آنها سهم بدهید و دخالت دین را حتماً به اینها قید می زنید. علم اگر معیار صحتش موازی با دین بود و ربطی به دین نداشت و منطق فهمش هم هیچ ربطی به دین نداشت؛ طبیعتاً یک دستگاه موازی عالمان و طبقه مرجعِ موازی با دین می شود و دین حق ندارد آنها را ممیزی بکند. به نظر من این حرف ایشان حرف کاملاً درستی است؛ مبتنی بر مبانی معرفت شناسی حوزه هم هست. البته مبانی دیگری هم برای نفی حکومت دینی می گذارند از جمله اینکه بنیان جامعه شناختی می گذارند و یک تحلیل جامعه شناختی از شکل گیری جامعه و تکامل جامعه بشر می کنند و بنیان فلسفه حقوقی می گذارند.

در معرفت شناسی شما اگر حوزه معرفتی موازی با وحی تعریف کردید که معیار صحت و منطق تکثیرش هیچ ارتباطی به وحی ندارد نمی توانید خروجی اش را مقید به وحی بکنید. علم است معیار صحتش هم با خودش است؛ دین چکار دارد در او دخالت بکند؟! بعد ایشان می گویند که حکمت عمل و نظر هم هیچ فرقی با هم نمی کنند. هیچ کدام معیار صحت شان به دین برنمی گردد. پس دانش های عملی هم جدای از دین قابل تولید هستند. بر اساس آنها جامعه اداره می شود؛ لذا دین چکاره است؟!

تا اینجا من آنچه تقدیم کردم یک اجمالی از ضرورت بحث بود و یک اجمالی از جریان شناسی ای که ما معتقدیم. با منکرین علم دینی فعلا بحث نداریم چون آنهایی که منکر علم دینی هستند، معمولاً منکر حکومت دینی هم هستند؛ اما کسانی که معتقد به حکومت دینی هستند الان فی الجمله قائل به علم دینی هم هستند و در اثر یک تجربه رفت و برگشتِ سی و هشت ساله به این ضرورت رسیدند که حکومت دینی نیاز به علم دینی دارد و فی الجمله اش قابل قبول است. رویکردهایی که در بین این جمعیت هست سه رویکرد تهذیبی، مبناگرا و رویکرد پارادایم گرا است. پارادایم هم مقصودم اعم از پارادایم های نظری و عملی است؛ یعنی رویکردی که می گوید مجموع بسترها باید فراهم بشود تا علم دینی تولید بشود. و همچنین رویکرد جامعی که همه آن رویکردها را تحت پوشش خودش قرار می دهد و در این رویکرد دین حاکم بر کل عقلانیت اجتماعی می شود و عقلانیت اجتماعی مبنای برنامه ریزی و زندگی اجتماعی و مبنای تصمیم سازی و تصمیم گیری اجتماعی می شود و بر همه عرصه ها حاکم است. حاکمیت دین بر همه عرصه های عقلانیت وقتی است که فلسفه تفکر و فرهنگ شما اجازه چنین امری را بدهد. و ما معتقدیم یک فلسفه تفکری در فرهنگستان تولید شده که امکان حاکمیت منطقی دین نه حاکمیت سیاسی را فراهم می­کند. چون حاکمیت بر عرصه عقلانیت باید حاکمیت منطقی باشد. این فلسفه امکان منطقی حاکمیت دین بر عرصه عقلانیت را فراهم می کند. به تعبیر دیگر حاکمیت دین و تعبد به وحی بر عقلانیت اجتماعی را اعم از عقلانیت استنباطی عقلانیت معادله و کاربردی و عقلانیت برنامه ریزی تئوریزه می کند. این فلسفه شدن فرهنگستان است و کار آن تئوریزه کردن حاکمیت دین بر تمامیت عقلانیت اجتماعی است. اما این تفکر یک مبانی هستی شناسانه و مبانی معرفت شناسانه و مبانی دین شناسانه هم دارد. نقدهایی که به این تفکر شده اعم از حوزه معرفت شناسی دین شناسی و هستی شناختی را باید مورد بررسی قرار بدهیم و نیاز به یک جلسه دیگری دارد که بحث مبانی و پاسخگویی به نقدهایی که نسبت به مبانی ما شده در حوزه هستی شناسی و معرفت شناسی و دین شناسی را مورد بحث قرار بدهیم. مثلاً در حوزه هستی شناسی به ما گفتند که شما منکر اصالت وجود و ماهیت هستید. و این ولایت و تولی که شما می گویید یا وجود است یا ماهیت. خب به نظر ما اشکال واردی نیست و ما حتماً قائل به اصالت وجود و ماهیت نیستیم. ما معتقدیم هیچ کدام از این دو اصیل نیستند. باید بحث بکنیم که هرگز آدم ملزم نیست که یا اصالت وجود یا ماهیت را قبول کند. این یک ضرورتِ پیش ساختة غیر برهانی غیر بین و غیر مبین است. این اشکال هستی شناسانه و مبانی هستی شناختی ما است.

در معرفت شناسی ما را به نسبیت نسبی گرایی فدئیسم و حاکمیت ایمان به شیوه ای که غربی ها گفتند، است. اینها هم البته مد است که آدم اصطلاحات را یاد بگیرد؛ هرکجا یک چیزی دید زود مارک آن اصطلاح را بگذارد و بگوید همان فدئیسم است.

مرحوم شیخ علی آقای صفایی می گفت من را بردند و محاکمه کردند. همان اوایل انقلاب می­گفتند که مثل شریعتی حرف می زنی و از انسان شروع می کنی. گفتم بله من وقتی پنج سالم بود حروف الفبا را یاد گرفته بودم و چون همین 32 حرف بود و من می گفتم همه کتاب ها از روی دست خط هم نوشتند. بعضی ها واقعاً این طوری هستند. یعنی اصطلاحات را یاد می گیرند؛ تا چیزی بگویی، می گویند: این فدئیسم و غیره است! اینکه طریق داوری عالمانه نیست؛ مثل همان است که آدم بگوید همه کتاب ها از روی هم نوشتند، چون همه حروف الفبا 28 حرف است؛ همه کتاب ها از روی دستخط هم نوشتند؛ آیا شما این را می پذیرید؟! این داوری ها خیلی وقت ها به نظر من در این حد تنزل پیدا می کند و به جای اینکه به منظومه تفکر توجه کنیم یک اصطلاح می آوریم و می گوییم همان فدئیسم است و بعد دو صفحه اشکالاتی که به فدئیسم وارد است به این نظریه وارد کنیم. این به نظر من ناشی از عدم تأمل در نظریه است. علی أی حال بر عهده ما که ان شاء الله اگر خدای متعال توفیق داد در جلسه دیگری مبانی هستی شناسانه معرفت شناسانه و دین شناسانة این نظریه را عرض بکنیم و بعد هم نقدهایی که به این مبانی شده ان شاء الله مورد بررسی قرار بدهیم و ببینیم می شود از آن نقدها جان سالم به در برد یا تیغ آن نقدها یک جایی ما را شامل می شود. که اگر واقعا آن نقدها قابل دفع نبودند باید برگردیم نظریه را اصلاح کنیم و ابایی هم نداریم. اگر یک جایی واقعا یک نقد منطقی ای به یک نظریه ای بود حتماً باید ملاحظه بشود و در رشد آن نظریه حتماً دخیل است.

سوال: می خواستم بدانم این نظریه ­ای که فرهنگستان در قالب اجرایی دارد آیا واقعاً در فرهنگستان در این حوزه  ها و در این نظامی که شما فرمودید کار اجرایی هم کرده یا این که فعلاً نظریه  اش پی ریزی شده است؟

جواب: اگر می خواهید بگویید که ما مبتنی بر آن دانش تولید کردیم، هرگز؛ کما این که رویکرد تهذیبی و رویکرد مبناگرا هم دانشی تولید نکردند که بگویند: این علم اقتصاد ما و این جامعه شناسی ما است؛ البته یک کلیاتی گفته شده و ما همین مبانی را در بعضی حوزه  ها تطبیق کردیم؛ مثلاً مرحوم استاد برای تولید مبانی صنعت اسلامی در حوزه صنعت این مبانی را به اضافه این روش به کار گرفتند و سعی کردند که فلسفه صنعت و حکمت مضاف به صنعت را طراحی بکنند. بنابراین یک گام  هایی برداشته شده است. بعضی جاها هم براساس این روش کلی یک کارهای تخمینی در حوزه فرهنگ و امثال این انجام گرفته که قابل مطالعه است؛ ولی بحث این است که اگر بخواهیم این روش به نتیجه برسد چه باید کرد و اقدامات بعدی و اقدامات موازی چیست؛ یعنی ما باید منتظر بمانیم که فقط برای رسیدن به علم دینی این فرآیند طولانی و تاریخی طی بشود یا این که می  شود کارهای دیگری هم کرد.

ما معتقدیم کارهای دیگری هم باید انجام بگیرد و رویکرد تهذیبی و مبنا گرا، مستقل از این رویکرد باید اقدام بکند. این رویکرد هم باید مسیر خودش را طی بکند و هر کدام به حدی علم دینی را اصلاح خواهند کرد؛ یعنی حتی در حد فلسفه مضاف اگر رویکرد تهذیبی و مبنا گرا اعمال بشود به دینی شدن علم کمک می کند؛ تا چه برسد به این که بخواهد ظرفیتش را بیشتر کرده و بگویید که مبانی حاکم بر علم فقط فلسفه نیستند و دینی هم هستند و روش آنها هم فقط روش فلسفی نیست؛ بلکه روش  های حکمی و اجتهادی باید مبنای استنباط مبانی حاکم بر دین باشد.

اینها رو به پیشرفت است و این اتفاقات باید بیافتد؛ اما آن اتفاق و روش عظیمی که معطوف به کل عقلانیت اجتماعی است و تلاش می کند تمامیت عقلانیت را متعبد به وحی بکند هم باید مسیر به اصطلاح پیچیده و طولانی خودش را ادامه بدهد. در یک حوزه  هایی هم فی الجمله ، لااقل در حد تولید مبانی، مثل مبانی صنعت، به کار گرفته شده است.

سوال: این احادیث «اطْلُبُوا الْعِلْمَ وَ لَوْ بِالصِّين » منظورشان در این احادیث چیست؟

جواب: خود شما می  فرمایید «و لو»؛ یعنی اگر بود، اما هست یا نیست در این روایات نیست و این که علم چیست هم در این روایات نیست. بنابراین تعریف علم و این که در اختیار چه کسی هست را از جای دیگر باید بگیرید. همین روایت می گوید که علم جز در خانه ما هیچ کجای دیگر نیست. شرق و غرب عالم را بگردند علم در خانه ما است. حالا یک جایی اگر این حکمتی که در محضر امام است و فرمودند «أَنَا مَدِينَةُ الْحِكْمَةِ وَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ بَابُهَا» اما «الْحِكْمَةُ ضَالَّةُ الْمُؤْمِن»(1) یعنی اگر یک جایی این حکمت در دهان یک کافر بود، مومن آن را می  گیرد؛ مثل این که «دُر» را اگر در دهان سگ هم باشد، شما می  گیرید و آب می  کشید؛ ولی این معنایش این نیست و شما هم معتقد به این نیستید که برای تولید دُر باید سگ پرورش داد؛ بلکه اگر یک جایی حکمت در دهان کافر هم بود بگیرید ولی کافر سرچشمه حکمت نیست و حکمت از آنجا نمی ­جوشد؛ بلکه «مَنْ أَخْلَصَ لِلَّهِ أَرْبَعِينَ صَبَاحاً ظَهَرَتْ يَنَابِيعُ الْحِكْمَةِ مِنْ قَلْبِهِ عَلَى لِسَانِه »(2).

من عذر می  خواهم اینطور تعبیر می کنم اما در مورد کافر قدمای ما می  فرمودند «کلب اخواه» و این بنای فقهای بزرگ شیعه در تاریخ بوده و می گفتند. «اخواه» کلب و خوک و کافر هستند. حالا ما خیال کنیم معدن حکمت هستند و حکمت را باید از آنها گرفت؛ در حالی­که اینطور نیست؛ البته اگر یک جایی حکمت نزد آنها بود چون «الْحِكْمَةُ ضَالَّةُ الْمُؤْمِن»، حکمت گمشده مومن است. ولی نزد آنها نیست البته یک جایی یک حکمتی منتقل شده باشد عیبی ندارد.

سوال: معرفت دینی به دو صورت قابل تغییر است حالا دو صورتی که من در ذهنم هست یکی در قالب احکام ثانویه است که مقتضیات مکان و زمان موقتی بودن است یکی هم شما فرمودید در برداشت و استنباط معرفت دینی ممکن است ما اشتباه کنیم و واقعاً در عمل یک حدیث صحیح السندی را کنار می گذاریم

جواب: باید فهم خودمان را از آن حدیث با منطق خودش اصلاح کنیم. اما اصل سوال را یک بار دیگر بفرمایید به نظرم یک کمی سوال باید اصلاح بشود.

سوال: سوالم این بود که یعنی در مقام عمل واقعاً کسی از علما حاضر است که یک حدیث متقنی را کنار بگذارد.

جواب: محال است. ما هرگز نمی  گوییم حدیث را کنار بگذاریم. معرفت دینی غیر از منابع معرفتی است. منابع معرفتی ما کتاب و سنت هستند و حتی به گمان من عقل در استنباط فقه منبع نیست، ابزار خدمت و فهم و معرفتی است. و این منبع خودش تغییر کننده نیست فهم ما از این منابع و استنباط ما از این منابع متغیر است؛ البته این تغییر هم باید یک منطقی داشته و باید مبتنی بر تعبد به وحی باشد؛ یعنی شما باید اساس کارتان در فهم دین تعبد به وحی باشد و این تعبد را هم قاعده مند بکنید و این قاعده مندی را هم به تفاهم اجتماعی برسانید اگر توانستید چنین کاری بکنید در فهم دینی حجت ایجاد کردید که فقها هم همین کار را می  کردند؛ یعنی تعبد به وحی را مقنن می  کردند و بعد هم نمی  گفتند که این یک شهود عرفانی است که قابل انتقال نیست؛ بلکه از طریق یک ابزاری به تفاهم می  گذاشتند که حجیت پیدا میکرد.

این فرآیند تعبد قاعده مندی و تفاهم، یک فرآیند رو به پیش است و ممکن است تکامل پیدا بکند. اگر ابزار شما کامل شد فهم شما از دین کامل  تر می  شود؛ اما این به معنای این نیست که منابع دینی را تعطیل می  کنید. اگر در یک جایی شما استنباطی کردید و این استنباط در چرخه تبدیل شدن، به معادله و برنامه ریزی تبدیل شد اما در عمل جواب نداد و البته منظور از جواب ندادن یعنی به نفع اسلام و در جهت غلبه اسلام عمل نکرد، نه این که در جهت خوشگذرانی و توسعه غربی باشد؛ بلکه اگر در جهت حاکمیت دین پاسخ نداد، ما باید برگردیم و کل این فرآیند را بازنگری بکنیم؛ زیرا ممکن است ما در مطالعات و برنامه  ریزی خطا کردیم. باید برگردیم و با منطق خودش دنبال کرده و کنترل کنیم . شاید هم در حوزه معادله  سازی اشتباه کردیم پس باید آنجا را هم کنترل کنیم و اگر در این حوزه هم خطا نبود باید برویم در حوزه استنباط و روش فهم مان یک بازنگری کرده و مبتنی بر قواعد خودش فهم دینی مان را اصلاح کنیم.

حال وقتی شما یک استنباطی دارید که در حوزه معادله و مدل جاری نمی  شود، معادله مدلتان هم سکولار و مبتنی بر تکامل مادی است، نظریه قبض و بسط می  گوید هر کجا بین این دو تعارض شد و دین کارآمدی نداشت، دین را اصلاح کنید؛ اما ما این را نمی  گوییم. این معنایش این است که دانش مسیر مستقل از دین را طی بکند و مبنای تغییر معرفت دینی بشود. معنایش این است که تکامل اخلاق مادی تکامل علم می  آورد و تکامل علم هم تغییر معرفت دینی می  آورد. این معنایش سیال شدن دینداری به نفع تکامل مادی است.

ما می  گوییم که اگر دین داری یک جامعه بخواهد تکامل پیدا بکند، باید برنامه  ریزی دینی تکامل پیدا کند. ارتقاء برنامه  ریزی به این است که ظرفیت حوزه استنباط کامل شده و در حوزه معادله و مدل فرآوری بشود. اگر به یک منظومه به هم پیوسته تبدیل شد و خروجی آن کارآمد نبود، باید برگردیم و کل فرآیند را بازنگری کنیم، زیرا شاید ما یک جایی در فهم دین اشتباه کردیم؛ کما این که دانشمندی که می  خواسته معادلات را کشف بکند وقتی اشتباه کرده، یا در برنامه  ریزی یا در استنباط خطایی اتفاق افتاده باشد. عدم کارآمدی حاصل این منظومه حتماً به ضعف در یکی از این سه بازگشت می کند؛ ممکن است یکجا فقیه باید برگردد و بازنگری بکند و بگوید که شاید من اشتباه کردم.

الان اینطوری نیست؛ مثلاً اگر دولت اسلامی در عرصه  هایی کارآمد نیست، هیچ وقت فقها نمی  گویند که ما اشتباه کردیم؛ بلکه می  گویند ما استنباطمان درست است ولی اینها عمل نمی  کنند. اگر فرآیندی طی شد که همین مفاهیم به علم و برنامه  ریزی تبدیل شد و بعد در برنامه پاسخگو نبود، باید برگردیم و کل فرآیند را بازنگری بکنیم. این به معنای این نیست که ما روی منابع دست می  گذاریم و منبع را کنار می  گذاریم، بلکه فهم خودمان را از منبع اصلاح می ­کنیم البته آن هم با منطق خودش  یعنی با منطق تعبد به دین باید باشد، نه این که از طریق عدم کارآمدی عینی مطلقاً بیاییم و دین را قید بزنیم. الان خیلی  ها همین را می گویند که در مساله اجتهاد و مقتضیات زمان وقتی دیدیم این فقه پاسخگو نیست، فقه را به نفع عینیت عوض کنیم. این معنایش عرفی کردن فقه است که خیلی خطرناک است. این معنایش این است که معرفت دینی را به نفع تکامل مادی عالم تغییر بدهید. این معنایش این است که دینداری جامعه را به نفع اخلاق مادی سیال کنید و این حتماً قابل دفاع نیست؛ چون همان فقه سکولار می  شود.

از آن طرف اگر واقعاً این مسیر طی شد، کل عقلانیت به عقلانیت متعبد تبدیل می­ شود، هیچ کجای عقلانیت اجتماعی عقلانیت سکولار نیست، خروجی اگر به نفع اسلام نیست باید یک جایی برگردیم و کل فرآیند را باید بازنگری کنیم.

سوال: من دو تا مثال دارم شاید مثالهای خوبی هم نباشد ولی یکی بحث حداقل حقوق کارگر بود خب بالاخره کل علما همان موقع مخالفت کردند و اینها الان هم شاید بگویند ببینید نظر ما درست بود مثلا شاید امام آن زمان اشتباه میکرد این بحث شطرنج که باز همین الان علما می  گویند کسی که شطرنج بازی می کند یک ویژگی  های خاصی دارد علمای اخباری خیلی این را قبول ندارند.

جواب: اینها بحث  های اجتهادی است و از قدیم هم اختلاف بوده و بعداً هم خواهد بود و این مهم نیست. ولی اینها برای رویکرد پاسخگویی به مسائل مستحدثه در مقابل تمدن غرب است. تمدن غرب اداره و حادثه  سازی می کند و شما می  خواهید در دل این حادثه بیایید و پاسخگو باشید. آن وقت ناچار هستید عناوین اولیه را به عناوین ثانوی و امثال اینها تبدیل کنید؛ ولی اگر خودتان اداره و حادثه  سازی کردید دیگر بر مبنای احکام ثانویه حرکت نمی  کنید. این طوری که آنها دنیا را اداره می  کنند ما می  خواهیم پاسخگو باشیم. آنها بانک درست می  کنند ما می  خواهیم آن را اسلامی کنیم؛ یا در اقتصاد بیمه درست می  کنند و در سیاست، رأی و انتخابات و احزاب درست می  کنند و ما می  خواهیم همه  را اسلامی بکنیم. اینطوری دائماً ما مجبوریم در مقابل آنها منفعل باشیم و خیلی وقتها از احکام اولیه هم به احکام ثانویه برویم. در خصوص حقوق کارگر در شرایط عادی و در قرارداد بین کارگر و کارفرما حکومت دخالت نمی  کند ولی در این شرایط اضطرار باید دخالت بکنیم چون به کارگر ظلم می  شود. این اضطرار هم دائماً افزوده می  شود و دائماً فقه اولیه به طرف فقه ثانویه حرکت می کند. این وقتی است که شما به مسائل مستحدثه پاسخگو باشید؛ اما وقتی حکومت دارید که دیگر نباید اینطور باشد.

حکومت باید تلاش کند موازنه را به نفع اسلام تغییر بدهد و امکان عمل به احکام اولیه اسلام فراهم بشود. در شرایطی که موازنه قدرت به نفع آنهاست و دائماً برای شما اضطرار ایجاد می  کنند شما پاسخگو به مسائل مستحدثه هستید و مجبورید مرتب عقب نشینی بکنید؛ آن وقت بحث احکام اولیه و ثانویه و عبور از احکام اولیه و ثانویه فراهم می  شود و استمرار پیدا می کند.

بحث همین است که ما چگونه برنامه  ریزی بکنیم که برنامه  ریزی ما به عبور از شرایط اضطرار و تغییر موازنه به نفع اسلام و امکان تحقق عملی احکام اسلام ختم بشود. به تعبیر امام حکومت فلسفه عملی تمام فقه است. اگر حکومت نتواند بسترهای عینی برای فقه به معنی جامعش و آن تفقه جامع را فراهم بکند آن حکومت دینی نیست؛ برای این که این امر فراهم بشود شما باید علم و دین و معرفت دینی را در دانش و برنامه  ریزی فرآوری کنید که آن وقت به فلسفه عملی همه احکام تبدیل می  شود. حکومتی که نتواند فقه را تبدیل به دانش و برنامه  ریزی بکند نمی  تواند فقه را عملیاتی بکند، پس دائماً بین برنامه ریزیهای علمی و فقه چالش می  شود؛ مگر اینکه خود فقه به علم و برنامه  ریزی تبدیل بشود و حضور فرآیندی پیدا بکند و اگر بخواهد حضور فرآیندی پیدا بکند اصلاح فقه هم دیگر یک اصلاح فرآیندی می  شود و یک طرفه نخواهد بود.

وقتی شما رابطه  ها را قطع می  کنید این معادله غلط باشد یا صحیح به فقه ربطی ندارد. وقتی ارتباط  ها را برقرار کردید همینطور که معرفت دینی معادله و برنامه  ریزی را اصلاح می کند، یک جایی هم ممکن است برنامه  ریزی و معادله بازخورد داشته باشند و از آن طریق ما برگردیم و یک معرفت دینی را اصلاح بکنیم البته با منطق خودش که منطق تعبد است ، نه اینکه غیر قاعده مند باشد؛ و این به معنی کنار گذاشتن منابع نیست؛ بلکه به معنی اصلاح فهم ما از منابع است. این به معنی عرفی شدن معرفت دینی و سکولار شدن فقه هم نیست؛ بلکه به عکس به معنی این است که کل علوم دینی می  شوند؛ یعنی کاملاً مقابل نظریه  هایی مثل نظریه قبض و بسط که می  گوید هیچ معرفتی قدسیت ندارد، دین قدسیت دارد و ما می  گوییم هم دین قدسیت دارد هم معرفت دینی قدسیت دارد و همه علوم بشری باید به معرفت  های دینی تبدیل شوند. معنی فیزیک اسلامی و اقتصاد اسلامی همین است؛ یعنی دانش اقتصاد باید دانش دینی بشود؛ نگاه فیزیکال شما به عالم هم باید دینی بشود. اگر این اتفاق افتاد همه علوم قدسی می  شوند، البته معنی قدسی بودنشان هم عصمت نیست چون علم بشری و خطا پذیر هستند؛ ولی در آنها تعبد به وحی هست.

حکومت وقتی می  تواند جامعه را دینی اداره کند که عقلانیت فعال اجتماعی را که در فرآیند تصمیم  سازی و تصمیم گیری حضور دارد، دینی بکند. الان مشکل اصلی ما همین است که عقلانیت اداره، عمدتاً عقلانیت سکولار است. آدم  هایی که نماز شب می  خوانند و در حوزه فردی متعبد هستند، وقتی وارد حوزه اداری می  شوند می  گویند که مدل متناسب با اداره کشور ما مدل نئوکینزی است. بنابراین قرآن و مفاتیح و رساله زیرمیز و آن مدل  ها روی میز هستند. آیا الان مشکل انقلاب ما چیزی غیر از این است؟ وقتی اقتصاد می  خواهد نئوکینزی بشود باید سیاست و فرهنگ متناسب با آن هم بازسازی بشود؛ چون اینها یک مجموعه به هم پیوسته هستند؛ لذا اصلاحات سیاسی و فرهنگی اتفاق می  افتاد. بنابراین ریل گذاری کشور باید عوض شود. شما از آن طرف نتوانستید دین را در علم و برنامه  ریزی و دانش  ها جاری بکنید؛ لذا دانش  ها و شیوه  های برنامه  ریزی سکولار، ترتیبی می  دهند که جامعه به سمت عرفی شدن حرکت کند.

سوال: به نظر میرسد که فرآیند فرهنگستان با یک چالش عمده مواجه هست یکی بحث پیچیدگی این فرآیند هست که مانع می  شود که به مرحله نهادینه شدن برسد یعنی به مرحله کاربرد منتهی نشود دو در مقام...

جواب: من سوال می  کنم که نظریه  های راحت  تر و ساده  تر آیا به کاربرد رسیده اند که از این ناحیه به ما اشکال می  کنید؟! همین جا اشکال را حل بکنم که اولاً چه کسی گفته به کاربرد نمی  رسد مگر نظریه  های پیچیده  ای که در فلسفه فیزیک و فیزیک کوانتوم است، خیلی ساده است؟ نسبیت انشتین خیلی ساده بوده که به معادلات علمی تبدیل شده است؛ آیا فلسفه ملاصدرا ساده است، چطور آن را می  خواهید به علم تبدیل کنید، فلسفه مضاف را به فلسفه مضاف و به علم تبدیل کنید، پیچیده نیست؟!

سوال: نه یکی این که ما یک سه ضلعی پیدا کنیم که آنها را به آن ارتباط داده و آن را بعد کنیم...

جواب: شما هم به نسبت می  خواهید همین کار را کنید منتها غیر قاعده­ مند می  خواهید انجام دهید؛ شما می  خواهید علم را دینی کنید و معرفت دینی را بعد بر علم قرار بدهید والا علم دینی یعنی چه؟! آنها هم همین را می  خواهند انجام دهند؛ منتها می  خواهند آن را ساده  کنند. یک مسئله  ای که در حقیقت جدی است را می  خواهند به یک مسئله ساده تبدیل کنند؛ یعنی یک بار شما مسئله را پیچیده می  بینید و در مقام ارائه ساده  سازی می  کنید که این عیب ندارد، مثلاً مارکسیست  ها فلسفه هگل را برای بچه  ها به داستان ماهی سیاه کوچولو تبدیل کردند؛ این تنزل در مرتبه تفاهم اجتماعی است. خود نظریه باید پیچیده باشد ولی معقول نیست که شما بخواهید ابعاد مختلف جامعه را با یک نظریه اداره کنید که ساده باشد؛ مگر می  شود با ساده اداره کرد. نفس مسئله دشوار است و ساده انگاری نسبت به مسئله موجب می  شود مسئله را عمیق نبینید.

ثانیا مگر آقایانی که ساده دیدند کار کردند؟! کدام علم را تهذیب کردند؟! 35 سال امکانات و عِده و عُده هم بوده است. فلسفه مضافی  ها کدام علم را تولید کردند که حالا ما تولید نکردیم. ما هیچ کار نکردیم اما بقیه رفتند و علم شان را تولید کردند و کشور اداره می  شود و ما هم عقب ماندیم؟! ما که از آنها جلوتر هستیم و لااقل نرم افزارمان را کامل کردیم. آقایان هر روز نرم افزار خودشان را اصلاح و عوض می  کنند و یک قدم به آن اضافه و کم می  کنند. ما که از اول ثابت بودیم این همه جلو بردیم و به نتیجه هم رساندیم. اگر فلسفه مضافی  ها تا حالا یک کلمه علم تولید کردند بفرمایند ما روی سر می  گذاریم؛ علم به مفهوم کاربردی تولید نکردند. در مفاهیم نظری هم ما از آنها بیشتر تولید کردیم کاری ندارد، آنقدر حرف تولید کردیم؛ یا مثلاً در الگوی پیشرفت یک موسسه  ای که این همه عِده و عُده  و ده  ها و صدها کارشناس داشته، بگویند که ما یک کلمه تولید کردیم که به درد عمل می­ خورد. هنوز داریم بحث می کنیم و در سمینار بعدی می  خواهیم بیایم نقد بکنیم. شما که یقه ما را می  گیرید که حرفتان عملی نیست، بگویید آیا یک کلمه در اقتصاد حرفی زدید یا یک جای اقتصاد را تغییر دادید؟! آیا یک بانک اسلامی درست کرید؟

کسانی که مدعی علم اقتصاد هستند، در بانک داری چه حرفی زدند آیا تغییری دادند؛ آیا یک بانک ما اسلامی شده که دیگر ربا در آن نباشد؟! چرا قصه می  گوییم، دور هم که جمع می  شویم نباید قصه بگوییم. آنهایی که ما را نقد می  کنند اول خودشان بگویند که چه کردند. 35 سال است که فقط حرف می  زنیم. ما لااقل یک حرف روشنی می  زنیم که از اول هم همین را می  گفتیم و باز هم همین را تکرار می  کنیم و می  گوییم که بحث دینی شدن جامعه عمیق  تر از این حرفهاست که شما بخواهید مثلاً کتاب کینز را اسلامی کنید؛ چگونه آن را اسلامی می  کنید؛ مثلاً گزاره  هایش را اصلاح می  کنید! ما قائل به غرب گزینی نیستیم اما آقایانی که قائل به غرب گزینی هستند بفرمایند که چه مدل اسلامی تولید کرده اند. ما غرب گریز هم نیستیم بلکه قائل به استحاله غرب هستیم.

یک عده غرب گرا هستند و می  گویند تمامیت غرب را بیاوریم و قرائت دینی را اصلاح کنیم، سکولاریسم اصلاح قرائت دین است. دوم غرب گزینی است یعنی مثل نخود لوبیاست و باید پاک کنیم. ما قائل به نخود لوبیا نیستیم ما می  گوییم غرب سیستم است و مبنا دارد؛ مثل این که تایر بنز را روی پیکان بگذاریم، نمی  شود که بگذاریم؛ یا سیلندر اتومبیل برقی را با اتومبیل فسیلی جا به جا کنیم، نمی  شود. غرب یک سیستم است و سیستم را نمی  شود گزینش کرد.

باید طراحی کنیم و گریز هم نداریم. شما وسط میدان هستید و باید استحاله کنید. مدل ما مدل استحاله غرب است؛ یعنی نه غرب گریزی و نه غرب گزینی و نه غرب پذیری است؛ بلکه ما قائل به استحاله غرب هستیم و اگر به این غرب ستیزی می  گویید، امام هم غرب ستیز بودند. ما می  خواهیم تمدن غرب را در تمدن خودمان استحاله کنیم زیرا اگر ما نکنیم آنها می  خواهند این کار را کنند. اصلاً معنی برخورد تمدن  ها این است که آنها می ­گویند: ما می  خواهیم تمدن اسلامی را مستحیل بکنیم و ما می  گوییم: می  خواهیم شما را استحاله کنیم.

معنی استحاله هم این نیست که هیچ آدم خوبی در غرب نیست. در کاخ فرعون هم مومن آل فرعون و همسر فرعون بودند که قرآن مثل میزند «وَ ضَرَبَ اللَّـهُ مَثَلًا لِّلَّذِينَ آمَنُوا امْرَأَتَ فِرْعَوْنَ إِذْ قَالَتْ رَبِّ ابْنِ لِي عِندَكَ بَيْتًا فِي الْجَنَّةِ»(تحریم/11). نمی  خواهیم بگوییم که هیچ عنصر مثبتی در غرب نیست. من همیشه شوخی کردم و گفتم در کود حیوانی هم یک ماده مغذی هست؛ اما اینطور نیست که غرب گزینی  کنیم و عنصر خوب آن را بر  داریم و با منقاش جدا کنیم و سر سفره بیاوریم و الگوی تغذیه جامعه را آلوده بکنیم؛ بلکه این کود نجس حیوانی را در فرآیندی پیچیده به کود شیمیایی تبدیل کرده و پای درخت سیب می  ریزید تا تبدیل به سیب می  شود و آن وقت آن سیب خوردنی  است.

تمدن غرب را باید استحاله کرد؛ و الا وجهه غالب آن وجهه طاهری نیست بلکه وجهه نجسی است که نمی  شود آن را سر سفره گذاشت. نخود و لوبیا هم نیست که آن را جدا  کنید. سیستم را نمی  شود جدا کرد؛ غرب گزینی مثل این است که چرخ بنز را روی فرمان رنو بگذاریم طبیعتاً این فرمان نمی  تواند آن را بچرخاند. باید با یک مدلی آن سیستم را در سیستم خودتان استحاله کنید. من معتقدم اسلام هم هیچ کجا گزینش نداشته است، یا برای انبیاء گذشته بوده و یا استحاله کرده است و استحاله غیر از گزینش کردن است. هیچ کدام از فناوری  های بشر که برای انبیاء نبودند، اسلام گزینش نکرده بلکه استحاله کرده است. فرمول استحاله غیر از فرمول گزینش است.

غرب گزینی یعنی چه؟! سیستم است و مگر می  شود آن را گزینش کرد؛ مگر اینکه درک سیستمی نداشته باشید. قبول دارم ما الان وسط فرهنگ غرب هستیم و نمی  شود آن را تعطیل کرد. امام وقتی دانشگاه را تعطیل کرد یک عده گفتند: فلان دانشگاه را باز کنید و بعد انقلاب فرهنگی هم بکنید. اگر بخواهید دانشگاه را باز بکنید آن وقت مجبور می  شوید همه کارشناس  ها را از غرب بیاورید؛ آن که بدتر از بدتر می  شود. ما وسط یک فضایی هستیم که نمی  توانید آن را تعطیل کنید؛ پس حتماً باید به استحاله بیاندیشیم.

ممکن است مدل استحاله هم همین باشد که بگویید: قله  های آنها را فتح کنیم و بعد استحاله کنیم. من مخالف این نیستم، در این مدلی که حرکت می  کنید فتح قله  ها مقدمه استحاله است. نمی  خواهید تبعیت و گزینش کنید؛ بلکه می  خواهید سیستم را در سیستم خودتان منحل و استحاله  کنید و چیز دیگری از آن تولید کنید و اگر لازمه  آن تسلط به قله  های علم آنهاست، تسلط پیدا کنید؛ ولی مدلتان باید نه مدل تبعیت و نه گزینش باشد. اینکه گفته شود: غرب خوب و غرب بد داریم یعنی چه؟! این همان ژاپن اسلامی می  شود که ما را به این روز نشانده است. مگر ژاپن اسلامی می  شود؟!

در آغاز مشروطه هم همین بود البته آن موقع آنقدر شفاف نبود که غربی  ها می  خواستند ساختارهای سیاسی را به نفع لیبرال دموکراسی تغییر بدهند. مشروطه  آوردند و ما می  گفتیم: این مشروطه را به گونه ­ای مشروعه  کنیم. الحمدالله که آن را یک جور مشروعه  کردند؛ البته یک کسی هم پیدا می  شود مثل مرحوم آقا میرزا صادق تبریزی مجتهد دوران مشروطه که اول طرفدار مشروطه بود بعد گفت: مشروطه که مشروعه شدنی نیست، مگر می  شود یک شال سبز به کمر یک فرزند ناپاک ببندید و بگویید فرزند پیغمبر است؟ مشروطه زاده اومانیسم است؛ آن هم یک نگاه است.

کجای انقلاب صنعتی را گزینش می  کنید؟! بحث لامپ و برق و ماشین و اتوبوس و قطار برقی نیست که آمدن آنها انقلاب صنعتی باشد. انقلاب صنعتی لوازم خودش را می  آورد؛ جامعه صنعتی درست می کند، خانواده صنعتی درست می کند، بعد در سر خودتان می  زنید و می  گویید که طلاق زیاد شده است. در جامعه صنعتی اصلاً مفهوم خانواده این نیست که در دنیای اسلام است. عشیره و فامیل که هیچ خانواده هم مفهوم ندارد؛ ابتدا خانواده سلولی یعنی شوهر و زن و فرزندان است و بعد خانواده سلولی هم از هم می  پاشد و خانواده تک عضوی یا خانواده دو عضوی همجنس یا خانواده دو عضوی زن و مرد یا خانواده دو عضوی انسان و حیوان می ­شود و برای آن مفهوم درست می  کنند. حالا شما آن را اسلامی کنید.

سوال: مثالی که فرمودید در مورد مقام پیامبر صلوات الله علیه ایشان استحاله کردند و چیزی را گزینش نکردند، در مورد احکام امضایی چطور.

جواب: اصلاً من قائل به احکام امضایی نیستم. من معتقدم همه احکام و نظامات اسلام تأسیسی است و یک سلسله از اجزای این نظامات از انبیاء گذشته است و امضاء کردن آنها امضاء ادیان است. یک سری هم برای دستگاه  های مادی حاکم بر شرایط اجتماعی بوده که در فرهنگ اسلام استحاله شده است. اسلام هیچ کجا تأسیس غیر معصوم را امضاء نکرده و معنا ندارد معصوم تأسیس غیر معصوم را امضاء بکند. معنا ندارد دینی که برای تکامل تاریخ می  آید تأسیس بشری که دنبال شهوات خودش بوده را امضاء بکند. استحاله معنا دارد. استفاده از عناصری که انبیاء قبل، آوردند و کمال بخشی به آنها معنا دارد.

بعضی  ها مثل آقای مهدی نصیری -خدا حفظشان کند- معتقدند که ما باید به قبل از رنسانس برگردیم و قائل نیستند که تکنولوژی و علم را باید توسعه بدهیم و می  گویند: در همه اینها ما باید تابع باشیم؛ آن چه که تا قبل از دوره رنسانس هست همانی است که انبیاء آوردند که یک زندگی ساده  است که انبیاء محور آن بودند و آن حرف که بشر در غارها بوده و بلد نبوده حرف بزند و لباس نداشته را قبول ندارند و می  گویند: این چرت و پرت  هایی است که آنها می  گویند و براساس فرهنگ دینی ما جامعه از یک جای دیگر شروع شده و یک زندگی ساده در زمان انبیاء بوده است؛ دو سه قرن است که پیچیده شده و این دو سه قرن را باید به عقب برگردید.

من آن حرف را تأیید نمی  کنم ؛ ولی برای این گفتم که ممکن است بگویید مثبتاتی که نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم امضاء می  کردند مثبتاتی است که انبیاء آوردند؛ نه مثبتاتی که بشری که تابع راه انبیاء نبوده برای رسیدن به شهوات خودش یک چیزی تولید کرده را امضا کنند

بنای عقلای مشترک یعنی چه؟! بله ما یک عقل فی الجمله مشترکی داریم ولی وقتی به تفصیل میرسد دو سبک زندگی می  شود. الان بنای عقلا همان چیزی است که قرآن می  فرماید «الَّذِي يَتَخَبَّطُهُ الشَّيْطَانُ مِنَ الْمَسِّ»(بقره/275) یعنی اینها حرف خُلها است و شیطان آنها را خل کرده و مس شیطان عقل را از اینها گرفته است، آن وقت ما اینها را عقلا می  دانیم و می  خواهیم بناهایشان را هم امضاء بکنیم؛ قابل امضاء نیست.

به نظر من در اسلام حالت امضایی که از انبیاء نبوده و امضاء کرده باشد نداریم آنچه از انبیاء و ادیان گذشته بوده که برای انبیاست و اسلام به آن تکامل بخشیده است. آنچه را که دیگران مقابل انبیاء بنا گذاشتند اگر در شرایطی بودیم که ناچار بودیم، آن را استحاله  کردند و به گونه­ ای استفاده کردند که در فرآیندی به نفع دین تغییر کند. ما هیچ روایتی نداریم که احکام امضایی داشته باشیم.

 سوال: احکام استحاله  ای داریم؟!

جواب: بله از مجموع ادله قابل استنباط است. تمام حرف ما همین یک کلمه است که دین حداقلی است یا حداکثری است؟! اگر حداکثری است امضاء بی معناست. دین دارای نظام هست یا نیست؟! در نظام امضاء بی معناست. اینها لوازم عقلی دین است، کما این که در آن طرف هم یک لوازمی را آقایان گفتند. ما هیچ دلیل و روایتی نداریم که بگوییم انبیاء امضاء کردند و این برداشت آقایان است که اینها امضایی بوده است. معاملات اکثراً امضایی است و یک برداشت است و این را می  شود جور دیگری هم تحلیل کرد. ما معتقدیم اصلاً امضاء بی معنا است. دین موسس یک بنا است و موسس معنا ندارد که امضاء بکند.

سوال: تفکرتان همین است که دین حداکثری است

جواب: حالا باید بحث بکنیم و روایاتش را باید ببینیم و ادله  اش را باید بسنجیم که اصلاً دین می  تواند بیرون خودش را امضاء بکند؟!

سوال: در مقام تخاطب ما با غرب اگر دستگاه معرفتی ما متفاوت از دستگاه معرفتی آن ها باشد بنای مشترک نداشته باشد.

جواب: بله حتماً بنای مشترک داریم. ما باید مبنای معرفت شناسی مان را بگوییم و ببینیم در مبنای معرفت شناسی بنای مشترک قابل تفاهم هست که حتماً هست. ما جهان  های از هم مستقل نیستیم بلکه به هم پیوسته هستیم. خداهایمان متعدد نیست؛ نه خودمان آلهه  ای متعدد هستیم که با هم تفاهم نکنیم و نه آلهه مان متعدد هستند. یک اله است و عقلهای ما هم یک پایگاه مشترکی دارد. ما نه منکر کشف یعنی فهم واقع هستیم؛ اما رئالیسم خام را هم صد در صد قبول نداریم. تطابق خام مبتنی بر رئالیسم خام را هیچ عاقلی نمی  تواند قبول کند که ما قبول کنیم. اصلاً یک نفر بگوید این یعنی چه، تا ما آن را قبول کنیم. یک حرف مبهم بی معنا است. ما قائل به فهم واقع به معنی نسبت ادراک ما با واقع هستیم.

قائلیم که پایگاه مشترک تفاهم هست، و در عقل نظر یک مشترکاتی وجود دارد؛ و این محل بحث نیست. بحث در یک جای دیگری است؛ اما اینکه از اینها یک نتیجه حداکثری بگیرید و بگویید: علم دینی و غیر دینی ندارد و علم تطابق دارد؛ تطابق یا هست یا نیست و صدق و کذب است و حق و باطل را کنار بگذارید و این نتیجه گیری  های حداکثری از مقدمات حداقلی محل مناقشه است.

یک مقدمات حداقی می  گذارند برای این که به نسبیت محض گرفتار نشوند و از این طرف یک اطلاق محض درست می  کنند. یک اطلاق محضی که همه چیز در آن خراب می  شود و آن وقت فیلسوف بزرگوار حوزه استاد بزرگوار ما حضرت آیت الله جوادی مجبور می  شوند بگویند که علم کشف صنع خداست و هر چه علم است، دین است. اینجا کفار هم می  گویند: پس ما از شما دیندارتر هستیم چون بیشتر واقع را کشف کردیم و براساس همین کشف هم زندگی می  کنیم؛ پس از شما دیندارانه  تر زندگی می  کنیم. همان حرف آقای بزرگواری که رفته بود غرب و گفته بود: آنجا اسلام هست و مسلمان نیست.

سوال: میان صحبت  هایتان حرف از شبکه زدید اولا یک سوالی داشتم شما قائل به این هستید که نظر حضرت آقا هم همان نظام استحاله در مورد مبانی است؟!

جواب: من معتقدم ایشان قائل به استحاله  هستند و اصلاً معنی تمدن اسلامی همین است. اگر کسی قائل به تمدن اسلامی است باید قائل به استحاله باشد، و الا تمدن جدیدی نخواهد بود. از ترکیب کردن تمدن درست نمی  شود. تمدن مبنای خودش را دارد. باید انقلاب اسلامی کنید بعد نظام اسلامی، بعد دولت اسلامی، بعد جامعه اسلامی باشد. قاطی کردن که این فرآیند پیچیده را نمی  خواهد. در کنار ژاپن اخلاق اسلامی می  گذاریم تا جامعه اسلامی شود؛ این که این فرآیند پیچیده را نمی  خواهد. کسی که می  گوید: تمدن اسلامی، قائل به ژاپن اسلامی نیست و مدلش هم ترکیب  سازی نیست؛ بلکه به استحاله بر می  گردد. معنی تولید علم دینی و الگوی پیشرفت اسلامی و نهضت نرم افزاری همین است؛ و الا اگر ترکیب  سازی باشد این چیزها را لازم ندارد. این که می  گوییم مسئله را بزرگ و کوچک نکنیم خیلی راحت می  شود گفت: ژاپن اسلامی؛ یعنی غرب را می  آوریم و اخلاق اسلامی را با آن ترکیب می  کنیم. این غیر از ایده تمدن اسلامی است و تمدن اسلامی این نیست.

سوال: پس جسارتا درباره آن جلسه قبلتان باید یک تعریف خیلی روشن از استحاله داشتید باشید.

جواب: بله حتماً ان شاء الله بحث  های مبانی هستی شناسی معرفت شناسانه را تقدیم می ­کنیم.

سوال: شما باز گفتید شبکه می  خواستم بدانم مدل  های شبکه  ای اجرایی برای عمل کردن احکام اجتماعی دارید؟

جواب: بله، نرم افزار شبکه علمی هست.

سوال: یعنی کمک می کند ما محتوا را داخل آن بریزیم و از آن خروجی بگیریم؟!

جواب: شما براساس آن نرم افزار شبکه درست می  کنید و آدم  ها و موسسه  ها با این نرم افزار علمی کار می  کنند و بعد محصولش در شبکه هم افزا می  شود. اساس نرم افزار شبکه تولید شده است.

سوال: اینکه گفتید بقیه چکار کردند این اشکال در واقع جواب داده نشد.

جواب: نه اول نقض شد که من بعد عرض کردم مگر پیچیده بودن بد است.

سوال: خب این بد نیست؟

جواب: چه کسی گفته پیچیده بودن کارآمد نیست؛ نه بد است و نه غیر کارآمد است. این که الان به محصول نرسیده می  گویم مگر ساده  هایش به محصول رسیده که این نرسیده است.

سوال: ما یک آینده روشنی داریم.

جواب: ما برای خودمان داریم.

سوال: ما می  گوییم 37 سال است که می  گویید: امکان و ضرورت.

جواب: نه؛ ما می  گوییم که ما از امکان و ضرورت طراحی کردیم و فلسفه تفکرش را هم داریم و به فلسفه زیرساخت  های روش استنباط و معادله و مدل هم رسیدیم، بقیه بگویند که چه کار کردند؟! ما از بقیه سوال می  کنیم.

سوال: [به جای اینکه] سیستماتیک درست کنیم یک نمونه و یک مدلش را بنشینیم و تمرکز کنیم

جواب: این یک مدل را از بنیان می  خواهید شروع کنید یا از رو بنا شروع کنید؟!

سوال: از همان بنیان شروع کنیم

جواب: عیب ندارد با هم همکاری کنیم. کار ما نیست، آکادمی یک سطحی از کار را می کند. مگر در غرب که تمدن درست کردند، همه کارها را در آکادمی  ها می  کنند؛ سطوح مختلف از آکادمیسین  ها تا دکتورین  ها هستند و در سطح چهارم دانشگاه  ها هستند. شما می  گویید همه را خودتان تولید کنید، اشکالی ندارد. مثل این که ما فقط مدعی هستیم.

سوال: نه ما اتفاقا همین را می گوییم

جواب: نه خود شما چه کار کردید ما به شما می  گوییم. ما سوالمان از همین است. که چرا هیچ [کاری نکردید] همه باید با هم کار کنند تا یک علم دینی تولید بشود. مگر دانش اجتماعی را یک فرد می  تواند تولید کند.

سوال: از ما استفاده نمی  کنند

جواب: آن یک اشکال دیگری است. ممکن است بگویید که یک مدیریت خوب برای استفاده از نیروهای پا به رکاب برای پیشبرد اهداف نظام در عرصه فرهنگی نیست من این را قبول دارم که ممکن است یک ضعف  هایی وجود داشته باشد.

سوال: ما ادعا هم نداریم

جواب: ما هم ادعا نداریم ما ادعایی که داریم تا همانجایی است که گفتیم.

سوال: دوم این که برای دوران گذار تا رسیدن به آن مدل [چه باید کرد]؟

جواب: عرض کردم بگذارید برای دوران گذار ما از روش تهذیب و از روش مبنا گرا، دفاع می  کنیم می  گوییم اینها برای دوران گذار خوب هستند.

سوال: الان که استفاده می  شود خودتان می  گویید که بحران درست می کند!

جواب: نه؛ باز هم بهتر از این است که شما یک دست غرب را بپذیرید. چون ناچار از بحران در دوران گذار هستید. سکولارها هم همین را می  گویند. وقتی در مورد وضعیت بحرانی ایران به آنها می  گوییم: چرا اقتصاد سوسیالیست  ها را می  آورید، وقتی جواب نمی  دهد، سرمایه داری را به روش دوران سازندگی می  آورید، جواب نمی ­دهد؛ به روش دوران اعتدال می  آورید باز هم جواب نمی  دهد، آنها می  گویند: این چالش دوران گذار است. ایران حاضر نیست از سنت  های خودش دل بکند، اگر دل میکند بحران  ها حل می  شد. ایران در گذار و دو دلی بین توسعه و سنت یا سنت و تجدد باقی مانده و همه بحران  ها ناشی از این است. ما هم می  گوییم ناشی از این است که بین مذهب و تجدد مانده است و حتماً ایمان را انتخاب خواهد کرد.

در ایران الگوهای توسعه جواب نخواهد داد. صد سال دیگر هم تلاش کنند جواب نخواهد داد. چون این جامعه از بن ایمانی است. این تغییرات وقتی میرسد به لایه  های باطنی مثل انقلاب اسلامی، تبدیل به شورش و اعتراض می  شود. بعضی  ها می  گویند که انقلاب اسلامی ناشی از عجله در مدرن  سازی بود؛ اما ما می  گوییم: ناشی از عجله نبود اتفاقاً خیلی هم حساب شده پیش رفتند؛ بلکه ناشی از این بود که اینجا بنیان و خاستگاه یک تمدن دیگری است و نمی  شود تمدنی اینجا را تسخیر بکند. این دو تحلیل مختلف است.

سوال: شما علوم تجربی را هم با همین تحلیل  هایتان می  بینید.

جواب: فعلاً در مورد دامنه  اش بحث نکنیم چون ما به النزاع است، بله ما معتقدیم علوم تجربی هم کار کردیم.

سوال: حرف سر این است که علم شیمی را شما علم می  دانید؟!

جواب: علم است منتها خود علم، دینی و غیر دینی دارد.

سوال: ما الان علم شیمی دینی و غیر دینی داریم.

جواب: متصور است من سوال می  کنم شیمی کهن با امروز چه تفاوتی پیدا کرده است؟! نسخه  هایی که می  دهند که دو نسخه است. مثلاً یکی از شعبه  های علم شیمی داروسازی است که اگر تابع طب سلولی و شیمی مدرن باشد یک جور می  شود...

سوال: ربطی به کهن ندارد مثلا به این نتیجه رسیدند و شما الان می  خواهید از آب نیترات زدایی بکنید خب یک بحث  های علمی مطرح می ­شود.

جواب: اصلاً چه کسی گفته از آب نیترات زدایی بکنیم، چون یک نیاز امروزی است با یک پیش فرض  هایی به نتیجه رسیدند که ضرر دارد.

سوال: با تجربه به نتیجه رسیدند.

جواب: نه پیش فرض است.

سوال: پیش فرض نیست

جواب: پیش فرض است می  خواهم بگویم اثبات شده براساس خود فرضیه پیش فرض یک فرضیه اثبات شده است.

سوال: یک روش تجربی است.

جواب: می  خواهم بگویم روش تجربه در پارادایمی اتفاق می  افتد، آن پارادایم  ها که تغییر کند روش  ها عوض می  شود و نتایجش هم عوض می  شود؛ مگر الان کسانی که با روش پوزیتویستی مخالف  هستند، با واقعیت مخالف  هستند؟! بلکه می  گویند که آن روش کافی نیست و یک عوامل دیگری را در فهم واقع دخیل می  کنند. اگر الان در روش علم بحث می  شود و روش­ ها تغییر می کند، کسی به ما می  گوید دنبال واقعیت نباشید.

سوال: ما بالاخره مسائل اجتماعی و جامعه مان را می  خواهیم با روش  های علمی حل بکنیم.

جواب: بله قطعاً همینطور است؛ منتها علم و روش علم چیست و این روشها چه نسبتی با واقعیت و چه نسبتی با علوم پیشینی دارند. همین ها را باید بحث بکنیم؛ یعنی همین چیزهایی که خیلی وقتها ما بدیهی تلقی می  کنیم در دنیای علم بدیهی تلقی نمی  شود؛ حتی احکام ریاضی. شما ممکن است یک احکام تبعی در علوم داشته باشید که آنها احکام اصلی هستند، علم نیستند بلکه مواد خام علم هستند؛ ولی همین که علم می  خواهد بیاید و نظریه پردازی بکند، یک مفروضاتی دارد که همانها محل بحث هستند که همین مفروضات کجا اثبات شده است.

مثلاً علم طب الان جواب میدهد و ناظر به واقعیت هم هست و درمان هم می کند. الان شما مکاتب مختلفی دارید که همدیگر را تخطئه می  کنند؛ طب رایج سلولی، طب  های مجموعه نگر، طب سوزنی، طب سنتی، و طب اسلامی که کمتر محل حرف است، اینها نسخه  های مختلفی می  دهند و همه هم ناظر به واقعیت هستند. آن کسی که می  گوید انسان دارای مزاج و اخلاط اربعه است و تعادل مایعات را براساس اخلاط اربعه تعریف می کند و بیماری و سلامت را به مزاج و تعادل مزاج بر می  گرداند، او هم می  گوید من واقع گرا هستم؛ و آن کسی هم که به رفتار سلولی بدن و ترشح غدد و اینها بر می  گرداند هم می  گوید من واقع گرا هستم. هر دو هم نسخه می  دهند و هر دو هم جواب میدهد اما کدام واقعی است؟!

سوال: ما به آن روشی بیشتر اعتماد می  کنیم که در موارد بیشتری جواب داده است.

جواب: بنابراین فقط کارآمدی ملاک است و شما پراگماتیستی نگاه می  کنید و این یک شیوه است. عمل گرایی است.

سوال: ما از علم شیمی دنبال غیر از عمل هستیم.

جواب: اینطور نیست.

سوال: در علوم انسانی شما می  توانید این را بگویید.

جواب: نه، ما دنبال عمل در جهت خاص هستیم.

سوال: علم شیمی جهت دار نیست.

جواب: ما می گوییم جهت دار است و می  خواهیم بگوییم که مفروضاتی دارد. کارآمدی در جهت هم دارد و اصلاً بنا نیست کارآمدی نداشته باشد. اما کارآمدی معطوف به واقع هم هست . هم طب سلولی مدرن معطوف به واقع است و هم طب سوزنی معطوف به واقع است و هم طب سنتی معطوف به واقع است؛ همه معطوف به واقع هستند و هیچ کدام نمی  گویند که ما خلاف واقع حرف میزنیم، همه هم جواب میدهند.

سوال: من به نظرم نظریه آقای جوادی آملی حداقل مشکل علوم تجربی را حل کرده است.

جواب: نه، حل نکرده تسلیم شده است؛ یعنی تسلیم مشکل شده و گفته اشکال ندارد اینها دین هستند. استاد بزرگوار ما اینجا به نظر من تسلیم حرف شدند و گفتند که عیب ندارد و اینها دین هستند. ما حرفمان این است که علم، دین نیست. دین معصوم است؛ اما علم ما معصوم نیست؛ بلکه متناقض  هستند و همدیگر را نفی می  کنند. علم ما نسبتی با واقع دارد و اگر این نسبت با واقع از بستر تعبد به وحی عبور کرده حجیت دارد، نه اینکه دین است، بلکه حجیت دینی دارد. کما این که فتوای فقیه، دین نیست. فتوای فقیه حجیت دینی دارد و فهم از دین است و اگر ارتباطی به دین پیدا نکرده حجیت هم ندارد. نه دین است و نه حجیت دینی دارد؛ اما کارآمدی دارد ولی مگر هرچیز کارآمدی داشت حجیت دارد. این همه انواع مختلف خمری که درست می  کنند در غرب با مصارف مختلف کارآمدی دارد اما آیا حجیت دینی هم دارد؟! خیر؛ نه دین است و نه حجیت دینی دارد و نه کارآمدی مثبت دارد. کارآمدی که دلیل دینی بودن نیست.

نسبت به واقع هم هست . معرفت بی نسبت به واقع نیست، والا کارآمد نمی  شد؛ اما نسبت به واقع که دینی بودن را تمام نمی  کند. عصمت هم در هیچ علمی از علوم ما نیست. بشر عادی عصمت ندارد؛ لذا دانش ما دین نیست.

سوال: علوم دین نیست و ما دنبال دین بودن آن نیستیم.

جواب: حضرت استاد می  فرمایند که اینها دین هستند.

سوال: دین به آن معنا که تکوین را توصیف می کند.

جواب: مگر توصیف تکوین برابر با عصمت است؟

سوال: نه عصمت نیست.

جواب: خب، غیر از عصمت مگر همیشه حق است؟

سوال: اگر عصمت بود یک چیز دیگر غیر از آن توصیف می شد.

جواب: حتماً، این توصیفی هم که ما الان می  کنیم مگر همیشه حق است؟!

سوال: نه لزوماً.

جواب: ممکن است باطل هم باشد و اصلاً شیطنت باشد. مگر شما فرمول خمر را که کشف می  کنید فرمول واقع نیست؟ مگر فهم کتاب تکوین همه جا حق است؟ من نگاه می کنم به نامحرم و این صورت حق و جمال الهی میبینم، آیا حق است؛ حلال است؟

سوال: آن کشف خمر خودش حق مطابق با واقع است.

جواب: من نگاه و نظر حرام و کشف حق می کنم؛ آیا حلال است؟

سوال: حلال بودن یک چیز دیگر است.

جواب: کتاب تکوین و جزو دین است!

سوال: شما می  توانید مشروب درست بکنید بگویید که کشف مشروب با این فرمول است.

جواب: قبل از کشف فرمول یک قدم جلوتر می روم؛ حس که مقدمه کشف است؛ مگر تجربه از حس شروع نمی  شود. نگاه حرام می کنم پس کتاب تکوین را کشف حسی می کنم؛ چه فرقی می کند؟ از حس که گذشت و عقلی شد، مقدس می  شود. حس حرام است؛ حلال و حرام و حق و باطل دارد ولی به کشف عقلی که رسید دیگر حق می  شود! این چه حرفی است؟!

سوال: ما دنبال این نیستیم که اینجا فلان نگاه حرام است یا حلال است.

جواب: من می  گویم فلان فرمول هم حرام است، همینطور که نگاه حرام و حلال دارد فرمول هم حرام و حلال دارد. چه کسی به شما گفت که بروی و فرمول خمر را کشف بکنی؟

سوال: کشفش مشکل ندارد.

جواب: چه کسی می  گوید مشکل ندارد؟

سوال: کجا گفته کشف مشکل دارد.

جواب: پس اول کار هستیم. هر علمی را کشف کردن آن وقت تازه حالا بعد قدم  های بعدش است که اصلا نوع فهم از جهان هم باطل و حق دارد حالا ما فعلاً وارد نوع آن نمی  شویم و می  گوییم همینطوری که چشم مناسک دارد، گوش مناسک دارد، این آقا می  خواند و من صدای جمیل غنا را کشف می کنم و می  گویم که عجب آوازی است؛ دستگاه  های موسیقی می  زنند و من هم گوش می کنم و این، کشف آیات تکوین است! آیا این موسیقی مخلوق خدا نیست؟ این موسیقی که با دستگاه   های پیچیده و همنوا میزند، کتاب تکوین است و من با سمعم کشف می کنم. چرا حرام باشد؟! کشف سمعی کتاب تکوین است! هر چه که کشف واقع شد حق است؛ چون کتاب تکوین و دین است.

سوال: عمل حق نیست حق است یعنی مطابق با واقع است.

جواب: حالا مطابق با واقع بودنش هم بعد بحث می  کنیم که تناسب با واقع دارد. بله، تناسب با واقع می  تواند شیطانی باشد و می  تواند رحمانی باشد. تناسب حرف از حق نیست.

سوال: نه به معنای کار درست بلکه حق به معنای تطابق با واقع درست است.

جواب: تناسب؛ حرف ما تناسب است و تناسب دو جور است: تناسب ظلمانی و نورانی.

سوال: آقای جوادی آملی هم نمی  گوید که این کار درست یا حق است.

جواب: ایشان می  فرماید دین است؛ چون کشف کتاب تکوین است. همانطور که احکام شرعی دین است، فیزیک هم دین است چون کشف کتاب تکوین است. من می  گویم قبل از این که تبدیل به معادله بشود، حس است. همه محسوسات ما کشف آیات تکوین هستند چرا بعضی  از آنها حرام هستند. من لمس می  کنم چرا حرام است؟! چرا می  گویید لمس، حرام و حلال دارد، مگر کشف کتاب تکوین نیست؛ وقتی من نگاه می کنم کشف کتاب تکوین است پس چرا می  گویید: نگاه حلال و حرام دارد. وقتی گوش می کنم چرا می  گویید: استماع حلال و حرام است. وقتی می  چشم و می ­گویم عجب شراب خوش طعمی، کشف کتاب تکوین می کنم، مگر کتاب تکوین نیست؟! من کشف ذوقی می کنم چرا می  گویید: این چشیدن حرام است؛ مگر اکتشاف حسی کتاب تکوین نیست!

سوال: مباحث اولیه  ای که راجع به نظریه مطرح شد از خود نشر فرهنگستان، کتابی هم نشر دادید.

جواب: بله؛ یک نرم افزاری هم هست.

این عرایضی که من کردم به معنای بی احترامی نسبت به استاد بزرگوار و کمالات علمی و عملی حضرت آیت الله جوادی آملی نیست؛ ایشان استاد ما و شخصیت فاخر دنیای اسلام و تشیع بودند و هستند و خواهد بود. عرض من این بود که نظریه اگر دقت نشود به تسلیم شدن به جبهه مقابل ختم می  شود. در بحث علمی یک بار به گونه ای برخورد می  کنیم که شئون یک شخص عالم رعایت نمی  شود این جزو آداب المتعلمین که ما خواندیم نیست. متعلم همیشه در مقابل استادش تا ابد باید متواضع باشد؛ مگر استاد از دایره دین بیرون برود؛ والا باید متواضع باشیم. نباید نقد ما جوری باشد که با آن آدابی که اول طلبگی خواندیم درگیر باشد. احترام و کرامت ایشان محفوظ، اما یک جایی هم یک نقد گذرا می ­کنیم.

پی نوشت ها:

(1) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 8، ص: 167

(2) جامع الأخبار(للشعيري)، ص: 94