نسخه آزمایشی
جمعه, 24 مرداد 1399 - Fri, 14 Aug 2020

تبيين جايگاه راهبردي مهدويت در منظومه معرفتي اسلام/ نظريه پردازي در مقياس ظهور

متن زير سخنان آيت الله ميرباقري به تاريخ 5 آبان 95 است که در مرکز تخصصي مهدويت برگزار شده است. ايشان در اين جلسه بيان مي دارند، مسأله مهدويت در اديان مختلف الهي مورد توجه بوده، اما در اسلام جزو اهم مباحث معرفتي است. آيات فراواني از قرآن به عصر ظهور و وجود مقدس امام زمان ارواحناه فداه اشاره دارد و وقايع آن زمان را شرح مي دهد. با توجه به اين آيات مي توان فهميد که چه اتفاق عظيمي قرار است در آن دوران رخ دهد. داستان مهدويت مي شود داستان عبور از درگيري شديد بين کلمه نور و ظلمت، بين عدل و ظلم و بين حيات و موت و رسيدن به غلبه مطلق جبهه حق و تحقق يک جنتي که بعضي آن را تفسير به عصر ظهور کرده اند يعني عصر ظهور مرحله اي از مراحل تفکيک جبهه حق و ظهور حقيقت دين و امثال اين هاست. عصر ظهور، مقياس تصرفات تاريخي همه انبيا بوده است و براي همين هم است که مي توان تصميمات کلان اجتماعي را براي همه جامعه جهاني بر اين اساس طراحي کرد، البته ما هم براي پياده کردن تفکر مهدويت بايد همين زندگي خردمان را بر اين مدار قرار دهيم.

 اگر عصر ظهور، عصر تحقق ميزان حق است، پس قارعه اي واقع مي شود و موازين باطل فرو مي ريزند، اگر عصر ظهور يک عصري است که «يَوْمَ يَكُونُ النَّاسُ كَالْفَراشِ الْمَبْثُوث »(قارعه/4)، همه اين دستگاه هاي باطل خس و خاشاک مي شوند، پس نه فقط زندگي شخصي خودمان را، بلکه زندگي اجتماعي مان را هم بايد در آن مسير تنظيم کنيم. در حال حاضر برنامه ريزي هاي توسعه به سمت جامعه آرماني است، خب پيداست که با اين وجود مدار و همه مفاهيم اساسي عوض مي شوند، مثل عوض شدن درک از سعادت!

مهدويت در منابع اسلامي  

أعوذ بالله من الشيطان الرجيم بسم الله الرحمن الرحيم والحمدلله رب العالمين و صل الله علي سيدنا محمد و آله الطاهرين و اللعن علي أعدائهم أجمعين. مسأله مهدويت در اديان مختلف الهي مورد توجه بوده، ولي در حوزه معرفت اسلامي؛ هم در کتاب و هم در سنت نبي اکرم و اهل بيت عليهم السلام از زواياي مختلفي به اين بحث پرداخته شده و جزو اهم مباحث معرفتي ماست. قرآن فصل گسترده اي در اين زمينه دارد؛ غير از اين که «نَزَلَ أَثْلَاثاً ثُلُثٌ فِينَا وَ فِي أَحِبَّائِنَا وَ ثُلُثٌ فِي أَعْدَائِنَا وَ عَدُوِّ مَنْ كَانَ قِبَلَنَا»(1)، در خصوص وجود مقدس امام زمان و مهدويت قرآن يک بحث خاصي را باز کرده و معارف ويژه اي دارد که اين غير از مباحث کلي امامت است. در روايات هم همه معصومين به اين بحث پرداختند، يک بزرگواري مي گفتند: مجموعه رواياتي که از وجود مقدس نبي اکرم صل الله عليه و آله نقل شده، شايد به اندازه رواياتي است که از کل معصومين در اين موضوع نقل شده است. پس يک بحث گسترده اي از معارف ما مربوط به مهدويت است. با اين حساب يک نکته اين است که ما، دامنه بحث را در حوزه منابع اسلامي دنبال کنيم و بعد مسأله دوم اين است که، نسبت اين امر را با نظريه پردازي هاي کلان در حوزه امنيت يا در حوزه دفاع ملي و امثال اين ها بررسي بکنيم.

آيات مربوط به وجود مقدس امام زمان ارواحنا فداء
 من يک اشاره اي فقط مي کنم به آياتي که در موضوع وجود مقدس امام زمان ارواحنا فداه است و تفسير به حضرت شده که البته خيلي از اين ها بيشتر است. از يک زاويه وقتي در باب امام زمان عليه السلام بحث مي شود، از وقايع و حوادث مهمي بحث مي شود که بناست اتفاق بيفتد و خداي متعال اين وجود مقدس را ذخيره فرموده براي آن اتفاقات عظيم؛ مثل: «يُريدُونَ أَنْ يُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ يَأْبَى اللَّهُ إِلاَّ أَنْ يُتِمَّ نُورَهُ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ»(توبه/32)، پيداست که نور الهي بنا بوده در جهان ساطع بشود، اما يک جريان مقابلي هست که درگير است براي اين که اين چراغ هدايت الهي خاموش بشود، ولي اراده الهي بر اين هست که اين نور در عالم به مرحله تمام برسد و به نحو تمام ظهور پيدا کند؛ آن مرحله اي که در آن حقيقت ولايت که همين نور الهي است به نحو تمام ظهور پيدا مي کند دوران وجود مقدس امام زمان عليه السلام هست.
باز تعبير ديگري که در قرآن در باب امام زمان عليه السلام بيان شده که تعبير مهمي است، و با ضميمه شدن به مجموعه معارفي که در قرآن در باب اهل بيت عليهم السلام است، بهتر روشن مي شود اين آيه شريفه است: «وَ الشَّمْسِ وَ ضُحاها * وَ الْقَمَرِ إِذا تَلاها * وَ اللَّيْلِ إِذا يَغْشاها * وَ النَّهارِ إِذا جَلَّاها»(شمس/4-1)، مي فرمايد: که سوگند به خورشيد و آن ضحي خورشيد. ضحي آن موقعي است که خورشيد کاملاً بالا مي آيد و روشنايي اش همه عالم را مي گيرد ديگر. «و الشمس» در بعضي روايات تعبير شده به وجود مقدس نبي اکرم صل الله عليه و آله، «و القمر» هم وجود مقدس اميرالمؤمنين عليه السلام هستند، و آن نهاري که تجلي مي دهد، آن شمس را وجود مقدس امام زمان عليه السلام هستند. يعني مأموريت حضرت اين است که آن خورشيدي را که در عالم طلوع کرده نورش را در عالم تجلي دهند. در يک روايت ديگر دارد؛ «والشمس»، وجود مقدس اميرالمؤمنين عليه السلام هستند، و ضحاي اين شمس دوران ظهور امام زمان عليه السلام هست؛ يعني خورشيد طلوع کرده ولي به تعبير رواياتِ غيبت، در حجاب است، چون معناي غيبت صرفا غيبت جسماني امام عليه السلام نيست بلکه احتجاب حقيقت ولايت است. البته اين حقيقت در دوران ضحاي اين خورشيد، آن موقعه اي که خورشيد نورش کاملاً در عالم مي تابد و عالم را بدون حجاب روشن مي کند، جلوه مي کند که آن دوران، دوران ظهور امام زمان عليه السلام است.
«وَ اللَّيْلِ إِذا يَغْشى * وَ النَّهارِ إِذا تَجَلَّى»(ليل/2-1) ، فرمود: «قَالَ اللَّيْلُ فِي هَذَا الْمَوْضِعِ فُلَانٌ غَشِيَ أَمِيرَالْمُؤْمِنِينَ فِي دَوْلَتِهِ الَّتِي جَرَتْ لَهُ عَلَيْه وَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع يَصْبِرُ فِي دَوْلَتِهِمْ حَتَّى تَنْقَضِي »(2)، حضرت تحمل کردند تا؛ «و النهار اذا تجلي»، فرمود: نهار در اين جا دوران ظهور امام زمان عليه السلام هست که آن حجاب و آن پرده از حقيقت آن ولايت برداشته مي شود و نهار عالم فرا مي رسد. و آيه «وَ الْفَجْر»(فجر/1)، که خيلي هم مهم است، در داستان امام حسين عليه السلام، آغازش با اين فجر است. وقتي ماجراي حضرت توضيح داده مي شود. پايان کار سيدالشهدا به اين فجر مي رسد. فرمود: مراد از فجر در اين جا ظهور امام زمان عليه السلام است. پس عالم يک فجري دارد که در دوران ظهور محقق مي شود. عالم يک نهاري دارد که در آن حقيقت نبوت الهيه و ولايت الهيه تجلي پيدا مي کند. آن نهاري که شمس در آن تجلي پيدا مي کند و حقيقت موهبت کليه نبي اکرم و حقيقت ولايت حقه در آن ظهور پيدا مي کند، دوران وجود مقدس امام زمان عليه السلام است.

تحولات دوران ظهور
يکي از اتفاقي که در دوران حضرت مي افتد اين است: «اعْلَمُوا أَنَ اللَّهَ يُحْيِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها»(حديد/17)، بدانيد ما زمين را بعد از مرگش زنده مي کنيم؛ فرمود: «يَعْنِي بِمَوْتِهَا كُفْرَ أَهْلِهَا وَ الْكَافِرُ مَيِّتٌ »(3)، وقتي حضرت ظهور مي کنند، نه فقط انسان ها زنده مي شوند، بلکه همه عالم با ظهور حضرت، وارد وادي حيات مي شود و عالم به دارالحَيوان تبديل مي شود. «اعْلَمُوا أَنَ اللَّهَ يُحْيِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها»، يعني ظهوري از آن دار الاخره واقع مي شود.
«أَنَّمَا الْحَياةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ»(حديد/20)، «وَ إِنَ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ »(عنکبوت/64)؛ حيات دنيا، حيات لهو و لعب است و اگر کسي در آن جا قرار گرفت، همه زندگي اش لهو و لعب مي شود. چون يک منزلتي از حياتْ، حيات لهو و لعب است و هر چه هم اين ادامه پيدا کند، لهو و لعب پيچيده تري مي شود. اين طور نيست که مثلاً اگر دوران جاهليت بود و مردم آب برکه ها را مي خوردند، حالا بعد در دوراني که آب مثلاً تصفيه شده، شبکه آب رساني را مصرف مي کنند، ديگر خيلي اتفاق عظيمي افتاده! نه، «أَنَّمَا الْحَياةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ». يک منزلتي از حيات، منزلت لهو و لعب است، چه آن موقع که با چهارپا حمل و نقل مي کردند، چه آن موقع که با هواپيما هاي آخرين سيستم. چه آن موقعي که ابزار ارتباطي شان پيک و نامه رساني هاي چنين و چنان است، چه دوره اي که شبکه هاي الکترونيک پيدا مي شود. «أَنَّمَا الْحَياةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ»، سطح اين حيات، سطح لهو و لعب است.
«وَ إِنَ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ » دار آخرت، دار حيوان هست، در ذيل اين آيه: « بَلْ تُؤْثِرُونَ الْحَياةَ الدُّنْيا * وَ الْآخِرَةُ خَيْرٌ وَ أَبْقى»(اعلي/17-16)، فرمود: حيات دنيا يعني محيط ولايت دشمنان نبي اکرم و اهل بيت شان و آخرت يعني ولايت ما. ذيل آيه «تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذِينَ لا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِين »(قصص/83) هم آمده است که؛ «تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ»، ولايت ماست. پس آينده اي که قرآن با مهدويت از آن صحبت مي کند، يک آينده اي است که همه آن چه بايد محقق مي شد و غيبي که بايد در اين عالم تجلي مي کرد از حقيقت نبوت انبيا و ولايت معصومين عليهم السلام، در آن دوران محقق مي شود و جهان، جهان ديگري مي شود.
شايد «يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ »(ابراهيم/48)، هم يکي از تعابيرش همين باشد، مي شود؛ «وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها»(زمر/69)، زمين با نور پروردگارش روشن مي شود. اين روشن شدن هم يک طوري است که «وَ اسْتَغْنَى الْعِبَادُ عَنْ ضَوْءِ الشَّمْسِ وَ ذَهَبَتِ الظَّلَمَةُ»(4)، يعني عالم يک عالمي مي شود که ديگر احتياج به نور ماه و خورشيد در آن فضا و عالم نيست، کما اين که در بهشت اين طور است. در بهشت، «لا يَرَوْنَ فِيها شَمْساً وَ لا زَمْهَرِيراً»(انسان/13)، احتياجي به اين نور نيست، يک فضاي ديگري است و يک نور ديگري که با آن نور کار ها پيش مي رود و استغنا پيدا مي شود. يکي از شاگردان علامه طباطبايي رحمت الله عليه نقل کرده بودند که ايشان حلقه خصوصي شان را در منزل آيت الله انصاري شيرازي برگزار مي کردند، يک شب يکي از شاگردها گفت: که آقا اين کوچه هاي باريک قم، تاريک است، يک موقعي حادثه اي براي شما پيش مي آيد، ما مي آييم منزل شما. ايشان يک جواب لطيفي داده بودند. فرموده بودند: مگر ما در روز با نور خورشيد راه مي رويم.
پس يکي از تحولاتي که در دوران ظهور مي خواهد اتفاق بيفتد اين است که زمين و اهلش زنده مي شوند، «قُلْ أَرَأَيْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ ماؤُكُمْ غَوْراً فَمَنْ يَأْتِيكُمْ بِماءٍ مَعِينٍ »(ملک/30)، فرمود: «ماؤُكُمْ» يعني «اِمَامُكُمْ». اين روايت از امام رضا عليه السلام است، فرمودند: «مَاؤُكُمْ أَبْوَابُكُمْ أَيِ الْأَئِمَّةُ وَ الْأَئِمَّةُ أَبْوَابُ اللَّهِ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ خَلْقِهِ »(5)، خيلي تفسير عجيبي است. سرچشمه هاي حيات شما در هايي است که به روي شما به سوي خداي متعال باز شده باشد و آن، در ها هم، ائمه عليهم السلام هستند، بعد حضرت ادامه را معني کردند و فرمودند: «فَمَنْ يَأْتِيكُمْ بِماءٍ مَعِينٍ يَعْنِي يَأْتِيكُمْ بِعِلْمِ الْإِمَامِ »، ماء معين علمي است که از امام استفاده مي شود. معارفي که از امام استفاده مي شود، در هاي توحيد را به روي انسان باز مي کند و انسان را به حقيقت توحيد مي رساند و اين سرچشمه حيات است. لذا در قرآن از علم امام، از خود امام و از ولايت امام هم تعبير به ماء مي شود، چرا که ايشان سرچشمه حيات اند .

اين مسأله اي که قرآن مي فرمايد: «وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِينَ * وَ نُمَكِّنَ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَ نُرِيَ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنُودَهُما مِنْهُمْ ما كانُوا يَحْذَرُون »(قصص/6-5)، يکي از اتفاقاتي است که در دوران ظهور مي افتد و اصلا تأويل اين آيات عصر ظهور است. بنابراين بناست که خداي متعال به آن هايي که مستضعف شمرده شدند، نعمتي عطا کند و براي آن ها ائمه اي قرار بدهد و آن ها را وارث کند؛ يا اين آيه « «وَ لَقَدْ كَتَبْنا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُها عِبادِيَ الصَّالِحُونَ »(انبيا/105) که از جمله اتفاقاتي است که در عصر ظهور مي افتد.
يا اين آيه شريفه که مي فرمايد: «وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذِي ارْتَضى لَهُم وَ لَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً يَعْبُدُونَنِي لا يُشْرِكُونَ بِي شَيْئا»(نور/55)؛ يعني دوران ناامني اي که براي جبهه ايمان هست به پايان مي رسد و مخاطراتي که جامعه مؤمنين را تهديد مي کرده برداشته مي شود و اخلاص در بندگي پيدا مي شود. منظور از دين مرضي هم در آيه اين است که: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً»(مائده/3)، اسلامي که رکنش ولايت امام است اين دين مرضي خدا است و در دوران ظهور اين دين محقق مي شود. لذا فرمودند: «إِنَ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ قَالَ التَّسْلِيمُ لِعَلِيِ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ع بِالْوَلَايَة»(6)، دين مرضي يعني همين دين، يعني باطنش ولايت است.

اختلاط شيطان با دستگاه امام
اين قسمت از آيه که مي فرمايد: «يَعْبُدُونَنِي لا يُشْرِكُونَ بِي شَيْئا»، اين هم به عصر ظهور تفسير شده البته اين آيه در باب امام زمان عليه السلام در دعاي افتتاح و جاهاي ديگر تطبيق شده است. در دعاي افتتاح داريم که «يَعْبُدُكَ لَا يُشْرِكُ بِكَ شَيْئاً»، سؤال اين است که مگر امام اخلاص نداشته است؟! چرا، اما داستان پرستش جمعي است و الا خود امام، محوري هستند که هيچ وقت شيطان در ايشان راه نداشته است. در آن روايات اختلاط که يکي اش در کتاب علل الشرايع است، (آخرين حديث کتاب هم هست، بخوانيد، ولي خيلي نقلش نکنيد)،آن جا نقل مي کند که نفوذي از دستگاه شيطان در امام نيست و اختلاطي با امام حاصل نشده، اما با دستگاه امام اختلاط حاصل شده است، لذا، «يَعْبُدُكَ لَا يُشْرِكُ بِكَ شَيْئاً»، به لحاظ خودشان نيست. شاهدش هم در قرآن زياد است: «إِنَّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً * لِيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ ما تَأَخَّرَ»(فتح/2-1)، ذيل اين آيه فرمودند: «مَا كَانَ لَهُ مِنْ ذَنْبٍ وَ لَا هَمٍ بِذَنْبٍ * وَ لَكِنَّ اللَّهَ حَمَّلَهُ ذُنُوبَ شِيعَتِهِ ثُمَّ غَفَرَهَا لَهُ»(7)، يعني کل دستگاه مي شود دستگاه اخلاص.
حالا شما اساتيد چطور اين آيات را معنا مي کنيد؟ «إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِين »(فاتحه/5)، واقعاً ما رو به خدا مي ايستيم؟! از اين دروغ ها بگوييم خوب است؟! پس اين آيات معنايش چيست؟ بعضي از عرفا در حل اين موضوع آن عبادت تکويني را معنا مي کنند که اختياري هم نيست و همه عالم مجبورند، ولي شايد معنايش اين است که ما پشت سر اماممان ايستاديم و به اعتبار او مي گوييم، «إِيَّاكَ نَعْبُدُ»، و الا ما به اعتبار خودمان که اين حرف را نمي زنيم! ما در بندگي خدا به يک امامي اقتدا کرديم و حول او جمع شديم. به نظر من، «إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِين » معنايش اين است، «اياک يعبد و اياک يستعين»! ما همه حول او جمع شديم و به اعتبار او اين حرف را مي زنيم. از اين طرف ما مي گوييم: «إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِين »، اما از آن طرف شرک ما به ساحت مقدس او که راه ندارد، ولي بالاخره دامن امت او را مي گيرد، لذا «يَعْبُدُكَ لَا يُشْرِكُ بِكَ شَيْئاً» مي شود. هيچ وقت امام در مقام عبادت خودش که از اخلاص خارج نمي شود، بلکه مدار اخلاص، ولايت امام است و همه مخلصين در وادي ولايت امام خالص مي شوند.

پس اتقاقاتي که مي خواهد بيفتد از اين اتفاقات هست. بناست عدل در عالم ظاهر بشود، حيات ظاهر بشود، نصب الهي ظاهر بشود، نور الهي در عالم ظاهر بشود، عبوديت و بندگي در عالم بدون حجاب محقق شود و ناامني نسبت به بندگي و پرستش خداي متعال از بين برود. گاهي اوقات خوف براي جبهه کفر است و گاهي خوف براي جبهه ايمان است. با ظهور امام جبهه مؤمنين جبهه امني مي شود. اين طور نيست که امام عليه السلام، وقتي تشريف مي آورند، يک کارهايي مي کنند و عدل محقق مي شود، نه، امام در واقع خودشان سرچشمه عدل اند، سرچشمه حيات اند. ولايت خودشان وقتي جاري مي شود، حيات و عدل و نور و امنيت و همه اين ها حاصل مي شود. محيط امن، خود اين ولايت است. اگر کسي در اين محيط وارد شد، «مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَيْرٌ مِنْها وَ هُمْ مِنْ فَزَعٍ يَوْمَئِذٍ آمِنُون »(نمل/89)، از فزع قيامت هم در امان است تا چه رسد از اين مخاطرات. «وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ صِدْقاً وَ عَدْلًا»(انعام/115)؛ امام، کلمه عدل است و با ايشان عدل تماماً اتفاق مي افتد؛ چه عدل در نفوس که در آن نفوس به نقطه اعتدال مي رسند و چه عدل در بيرون، که همه چيز بر مدار توحيد قرار مي گيرد، يعني ترازوي توحيد در حيات اجتماعي ما حاکم مي شود.

ظهور؛ عصر بي وزن شدن ترازوي باطل

«وَ الْوَزْنُ يَوْمَئِذٍ الْحَقُ »(اعراف/8)، در آن دوران هر چيز وقتي وزن مي شود با ترازوي حق وزن مي شود. ما يک ترازويي داريم و همه کار هاي خودمان را لحظه به لحظه وزن مي کنيم. الآن بنده اين آب را مي خواهم بخورم، ترازو مي کنم که بخورم يا نخورم، وسط صحبت کردن خوب است يا بد است، هزار تا محاسبه مي کنم، از محاسبات اخلاقي اش تا فيزيکي اش، بعد يا مي خورم يا اين آب را زمين مي گذارم. اين ترازو، يک موقع ترازوي باطلي است. مي گويم آقا مردم دارند نگاه مي کنند، زشت است! ترازو هاي غير حق ترازوهايي هستند که تا يک موقعي وزنه دارند و بعد از کار مي افتند.
صاحبان ترازوي باطل، دنيا را با اين ترازو هاي خودشان راه مي برند، مردم را تجليل مي کنند، تحقير مي کنند. ترازويي درست مي کنند که زندگي حيواني و جنگلي دنياي غرب، مي شود خوب، زندگي مؤمنانه، مي شود بد؛ اما اين ترازوها خودش به هم مي خورد. اين آيه را ملاحظه فرموديد: «الْقارِعَةُ * مَا الْقارِعَةُ * وَ ما أَدْراكَ مَا الْقارِعَةُ * يَوْمَ يَكُونُ النَّاسُ كَالْفَراشِ الْمَبْثُوثِ * وَ تَكُونُ الْجِبالُ كَالْعِهْنِ الْمَنْفُوشِ »(قارعه/5-1)، اين حادثه که اتفاق مي افتد؛ همه سنگين ها سبک مي شوند. در آن شرايط اگر موازين کسي سنگين بود، نتيجه اش اين مي شود؛ «فَأَمَّا مَنْ ثَقُلَتْ مَوازِينُهُ * فَهُوَ فِي عِيشَةٍ راضِيَةٍ»(قارعه/7-6)، ولي اگر کسي ترازويش سبک بود، «وَ أَمَّا مَنْ خَفَّتْ مَوازِينُهُ * فَأُمُّهُ هاوِيَةٌ * وَ ما أَدْراكَ ما هِيَهْ * نارٌ حامِيَةٌ»(قارعه/11-8). در تعبيري از امام علي عليه السلام آمده است که: «أنا القارعة»، وقتي آن قارعه الهي برخورد مي کند با محور دستگاه ابليس، همه ترازوهايش بي وزن مي شوند.
شما فرض کنيد يک انقلاب اجتماعي مي شود و به محور يک نظامي ضربه مي خورد و متلاشي مي شود؛ بعد مي بينيد آن هايي که ارزش بود، مي شود ضد ارزش و اين قبه هايي که برايش سر و دست مي شکستند، ديگر از قيمت مي افتد؛ زيرا اين موازينْ، موازين باطل اند. «وَ الْوَزْنُ يَوْمَئِذٍ الْحَقُ »، وقتي ميزان حق وسط مي آيد، همه ترازو ها مي شوند حق، همه زيباشناسي ها مي شوند حق و هر کسي مي خواهد در ذيل ولايت حضرت وزن بکند، وزنه حق مي کند.
 مثلاً الآن ببينيد اين ها يک اخلاقي را در عالم حاکم کردند و خوب مي دانند، شرافت مي دانند، ضدش را هم تحقير مي کنند. فرض کنيد پوشش و حجاب را تحقير مي کنند، در مقابل هم عرياني و بي بند و باري و اباهي گري را تجليل مي کنند، البته دنيا هم به اين ترازويي که به هم زدند قانع شده است و همين طوري ترازو مي کند. مي خواهد لباس بپوشد و بيايد بيرون، نگاه مي کند تا ببيند چه چيزي شرافت است، اين فقط در آن جا هم نيست ! خانوم هاي متدين دنياي اسلام هم، الگو هايشان را از همان جا مي گيرند. يکي ديگر از کارهايشان، الگو هايي است که آن ها براي تغذيه توليد مي کنند و ما هم ذائقه مان را با آن درست مي کنيم؛ مي گوييم غذا را بايد اين طوري درست کرد، فست فودي، و بعد اين ترازو حاکم مي شود و ذائقه ها هم عوض مي شود. هر جايي ترازوي خودش را دارد ديگر، اين ها موازين حق که نيستند! الآن مثلاً اين ها همجنس گرايي را زيبا مي دانند و تلاش مي کنند، زيباشناسي را در جهان تغيير بدهند. «لَأُزَيِّنَنَ لَهُمْ »(حجر/39)، مي دمند در جهان تا جهنم به پا مي کنند. ترکيه دست و پا مي زند که در اتحاديه اروپا برود، اما مي گويند نمي شود، چون شما نظريه اکتفا را هنوز قانوني نکرديد! شما شرافت نداريد که با ما يکي باشيد!!

ميزان و ترازوي اعمال در عصر ظهور
اين وزنه حق چيست؟ فرمود: ميزان اعمال خود امام است. وقتي ولايت امام جاري شد، همه عقول مي شود چهل برابر و کامل مي شود، از بيست و هفت حرفِ معارفي که وجود دارد، دو حرفش ظاهر شده، بيست و پنج تاي ديگرش اظهار مي شود، بنابراين عقول، جهان را درست مي فهمند و موازين مي شوند موازين حق. البته اين موازين حق، خود امام و شئون ايشان است. پس هر چه اتفاق مي افتد، تجليات امام و خود امام است. البته يک قدم بالاتر، آن چه در عصر ظهور اتفاق مي افتد، فِعلُ الله است که به دست امام واقع مي شود «وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى * إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحى »(نجم/4-3).
اين اتفاقاتي که مي افتد به يک معنا ظهور فعل الهي است. امام يد الله است، عين الله است، اذن الله است، باب الله است، جنب الله است، قلب الله است. آن حديث معاني الاخبار را ملاحظه فرموديد، حضرت امير عليه السلام فرمود: اسامي من در کتب مختلف و اقوام مختلف اين هاست، در قرآن هم اين هاست، بعد ده تايش را شمردند، علامه بحراني رضوان الله تعالي عليه از اين استفاده کردند و بعد کتابي نوشتند تحت عنوان: «اللوامع النورانيه في اسماء علي و اهل بيته القرآنيه» و قريب هزار اسم حضرت را آوردند. لکن مي گويند چرا اسم حضرت در قرآن نيامده است؟!!
بنابراين امام اين شئون را نسبت به حضرت حق دارد و لذا خدا فعل خودش را از طريق امام انجام مي دهد. نه اين که نمي تواند! مشيتش اين است، کما اين که «وَ ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ رَمى »(انفال/17)، «إِنَّ الَّذِينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اللَّهَ يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِم »(فتح/10)، دست حضرت روي دست اين ها بود، دست حضرت اين طور است. زبان حضرت اين گونه است که «وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى * إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحى »؛ بعضي گفته اند حضرت حرف هاي عادي اش هم «وَحْيٌ يُوحى » است، چرا که ايشان اصلاً در اين مقام هستند. امام هم در يک همچين مقامي است، «وَ امْلَأْ بِهِ الْأَرْضَ عَدْلًا وَ أَظْهِرْ بِهِ دِينَ نَبِيِّكَ»، فعل، فعل خداست، خداي متعال زمين را پر از عدل مي کند و دينش را اظهار مي کند، اما به وسيله امام عليه السلام که مظهر اسماء الهي در عالم است. در واقع با توجه به ادبيات روايات به اين صورت افعال الهي انجام مي گيرد، «فَبِهِمْ مَلأْتَ سَماءَكَ وَ أَرْضَكَ حَتّى ظَهَرَ [أَنْ ] لا إِلهَ إِلَّا أَنْت »(8). پس عصر ظهور، عصر تحقق آن حقيقتي است که از عالم غيب در عالم انساني بايد واقع بشود.

حقيقت نبوت و امامت با عنايت به ايات مبارکه سوره «ص»
قرآن در سوره «ص»، داستان آن هايي که با نبي اکرم صل الله عليه و آله درگير شدند را بيان مي کند. دعوا سر همين توحيد در الوهيت است، «قالَ الْكافِرُونَ هذا ساحِرٌ كَذّابٌ * أَ جَعَلَ اْلآلِهَةَ إِلهًا واحِدًا إِنّ هذا لَشَيْ ءٌ عُجابٌ»(ص/5-4)، اين افراد وقتي حرف حضرت را شنيدند؛ «وَ انْطَلَقَ الْمَلأُ مِنْهُمْ أَنِ امْشُوا»(ص/6)، سردمداران شان از مجلس بيرون آمدند و گفتند: برويد. «وَ اصْبِرُوا عَلى آلِهَتِكُمْ إِنّ هذا لَشَيْ ءٌ يُرادُ، ما سَمِعْنا بِهذا فِي الْمِلّةِ اْلآخِرَةِ إِنْ هذا إِلاّ اخْتِلاقٌ»(ص/7-6) اين يک بدعتي است که اين فرد گذاشته است. «أَ أُنْزِلَ عَلَيْهِ الذِّكْرُ مِنْ بَيْنِنا»(ص/8)، آيا اين ذکر از بين همه ما بر او نازل شده است؟! در ادامه آيه خداوند مي فرمايد: «بَلْ هُمْ في شَكّ مِنْ ذِكْري بَلْ لَمّا يَذُوقُوا عَذابِ» آن ها از وحي من در ترديدند و هنوز عذاب من را نچشيده اند. اين يک برخورد قرآن با آن هاست.
بهانه اين سردمداران در ادامه اين است که به پيامبر اکرم صل الله عليه و آله مي گويند: چرا تو پيغمبر شدي؟! خداوند مي فرمايد: «أَمْ عِنْدَهُمْ خَزائِنُ رَحْمَةِ رَبِّكَ الْعَزيزِ الْوَهّابِ»(ص/9) آيا خزائن پروردگار تو نزد اين هاست که مي گويند: چرا به اين دادي و به آن ندادي؟! خزائن در اختيار اوست، او هم عزيز است و تحت نفوذ هيچ کسي نيست که شما براي او نقشه بکشيد! و هم وهاب است و از آن خزائن بي منتهاي خودش مي بخشد، اما با عزتش مي بخشد، نه اين که به او فرمان بدهند که چطوري تقسيم کن خزائن را! خزائن آن است که درباره آن قرآن مي فرمايد: «وَ إِنْ مِنْ شَيْ ءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ »(حجر/21)، مرحله خزائن مرحله بي حد و بي نهايت است، مرحله تنزل است که مرحله تقدير است. بنابراين مسأله نبوت مسأله آن خزائن است.
بعد در ادامه اش خداوند مي فرمايد: «أَمْ لَهُمْ مُلْكُ السّماواتِ وَ اْلأَرْضِ وَ ما بَيْنَهُما»(ص/10)، حالا خزائن هيچي! خزائن که بي منتهاست، آيا ملک سماوات و ارض در اختيار شماست که شما مي خواهيد در سماوات و ارض دست ببريد و جابه جا کنيد وحي را ؟! خب اين چه ربطي دارد به بحث نبوت؟! کأنه بحث در مورد يک چيزي است که مربوط به خزائن و ملک سماوات و ارض است. در حقيقت خداي وهاب يک فيضي را از خزائن خودش جاري مي کند و بعد از مسير سماوات عبور مي دهد. «أَمْ لَهُمْ مُلْكُ السّماواتِ وَ اْلأَرْضِ وَ ما بَيْنَهُما فَلْيَرْتَقُوا فِي اْلأَسْبابِ»، خب حالا اگر سماوات و ارض در دست شماست، برويد سرچشمه اسباب را به دست بگيريد و نگذاريد که اين نبوت جا به جا شود، کاري کنيد که طبق ميل شما حرکت کند! ولي آيا مي توانيد؟! بعد يک جمله اي دارد: «جُنْدٌ ما هُنالِكَ مَهْزُومٌ مِنَ اْلأَحْزابِ»(ص/11)، در آن دستگاه و سماواتي که وحي تقدير مي شود و تنزل پيدا مي شود، شما يک لشکر شکست خورده ايد در بين همه احزابي که شکست خوردند و اصلا به حساب نمي آمديد! مقام شما اين است و اصلا جاي اين حرف ها نيست که شما بخواهيد اينجا بياييد و دخالت کنيد!!
پس مسأله نبوت اين است؛ يک همچنين حقيقتي بناست از خزائن الهي، از سماوات عبور کند و در عالم تجلي کند. قضيه نبوت و امامت بنا بوده تحقق پيدا کند، اما تحققش در يک مسيري قرار مي گيرد که «وَ جَعَلْنا بَعْضَكُمْ لِبَعْضٍ فِتْنَةً أَ تَصْبِرُونَ وَ كانَ رَبُّكَ بَصِيرا»(فرقان/20)، يک فتنه اي براي اهل بيت پيش مي آيد، بايد از آن مسير عبور کنند تا به دوران ظهور برسيم. پس يک چنين حقيقتي مي خواهد در عالم ظاهر بشود، لذا امثال اين اتفاقات در عالم مي افتد: «يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ وَ السَّماواتُ »(ابراهيم/48)، «اعْلَمُوا أَنَ اللَّهَ يُحْيِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها»(حديد/17)، «وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها»(زمر/69)، «وَ اللَّهُ مُتِمُ نُورِه »(صف/8)؛ اين ها داستان عصر ظهور است.

اين اتفاقي است که بناست بيفتد: «وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذِي ارْتَضى لَهُمْ وَ لَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً يَعْبُدُونَنِي لا يُشْرِكُونَ بِي شَيْئاً»، مدار اين اتفاق هم خود امام هست. يعني اگر عدل محقق مي شود، کلمه عدل امام است، اگر حيات در عالم جاري مي شود «ظَهَرَ الْمَاءُ عَلَى وَجْهِ الْأَرْض »، کلمه ماء خود امام است. فرمود: «وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها قَالَ رَبُ الْأَرْضِ إِمَامُ الْأَرْضِ قُلْتُ فَإِذَا خَرَجَ يَكُونُ مَا ذَا قَالَ إِذاً يَسْتَغْنِي النَّاسُ عَنْ ضَوْءِ الشَّمْسِ وَ نُورِ الْقَمَرِ وَ يَجْتَزِءُونَ بِنُورِ الْإِمَامِ»(9)؛ پس ظهور حادثه اي در اين مقياس است. همه انبيا آمده اند براي اين که اين امر محقق بشود. وعده اي است که خدا به همه انبيا داده، «وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ »(فتح/29)، و او وعده دهنده اي راستگوست، «وَعْدٌ غَيْرُ مَكْذُوب »(هود/65).

داستان اصلي عالَم
اصل داستان در اين عالم، داستان درگيري جريان توحيد و کفر است. در اين طرف ائمه هستند که ارکان توحيدند؛ توحيد که يک امر انتزاعي نيست! توحيدي که حضرت به آن دعوت مي کنند، شجره توحيد است «أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِي السّماءِ»(ابراهيم/24)، و منظور از آن اهل بيت و محيط ولايتشان است. آن طرف هم «وَ مَثَلُ كَلِمَةٍ خَبيثَةٍ كَشَجَرَةٍ خَبيثَةٍ اجْتُثّتْ مِنْ فَوْقِ اْلأَرْضِ ما لَها مِنْ قَرارٍ»(ابراهيم/26)، شجره خبيثه است که به بني اميه و بني تيم و ديگران تفسير شده است. يک طرف جريان نور الهيست که تمثل در نبي اکرم صلوات الله عليه پيدا مي کند و در عوالم تجلي مي کند و بعد مي آيد در عالم ما، «فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ »(نور/36)، که اين بيوت مي شود همه خانه هاي انبيا. پس در اين سمت، جريان نور و هدايت الهي است؛ و همه آن هايي که هدايت مي شوند به سمت حضرت حق در پرتو اين نور هدايت مي شوند: «يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّور»(بقره/257).
اين وادي نور، وادي توحيد است، وادي معرفت و محبت است، اين همان صراط مستقيم است که مي آيد در بيوت وآن وقت از آن جا ما به آن دست پيدا مي کنيم، «حَتَّى مَنَ عَلَيْنَا فَجَعَلَكُمُ اللَّهُ فِي بُيُوتٍ». آن طرفش چيست؟ «أَوْ كَظُلُماتٍ في بَحْرٍ لُجِّيّ يَغْشاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحابٌ ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ إِذا أَخْرَجَ يَدَهُ لَمْ يَكَدْ يَراها وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللّهُ لَهُ نُورًا فَما لَهُ مِنْ نُور»(نور/40)، پس يک چنين جرياني است. آيات و رواياتش را ملاحظه فرموده ايد: «أَوْ كَظُلُماتٍ : الأول و صاحبه ، فِي بَحْرٍ لُجِّيٍّ يَغْشاهُ مَوْجٌ : الثالث ، مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحابٌ ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ قال: معاوية و فتن بني أميّة»(10). اين دو جريان با هم درگير هستند و هر دو هم به وسيله خداوند امداد مي شوند؛«كُلًّا نُمِدُّ هؤُلاءِ وَ هَؤُلاءِ مِنْ عَطاءِ رَبِّك »(اسرا/20)، «مَنْ كانَ يُرِيدُ حَرْثَ الْآخِرَةِ نَزِدْ لَهُ فِي حَرْثِهِ وَ مَنْ كانَ يُرِيدُ حَرْثَ الدُّنْيا نُؤْتِهِ مِنْها وَ ما لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِنْ نَصِيبٍ»(شوري/20).

لزوم تفکيک بين جريان حق و باطل
اين دو جريان، جرياني هستند که يک اختلاطي بينشان پيدا شده و اين اختلاط بايد تبديل بشود به تفکيک و تميز. «لَمْ يَكُنِ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ وَ الْمُشْرِكِينَ مُنْفَكِّينَ حَتَّى تَأْتِيَهُمُ الْبَيِّنَة»(بينه/1)،آن اختلاطي که پيدا شده است بعد از عالم ميثاق شروع شده و تا اين دنيا هم ادامه دارد. ما در آب خوردنمان هم با آن ها مختلطيم. اخلاق آب خوردن مان هم از آن جا آمده، مؤمن که نبايد اين طوري آب بخورد! نبايد اين طوري بخوابد، نبايد اين طوري غذا بخورد. اين اختلاط است ديگر. من در آن روايت عجيب که در علل الشرايع است عرض کردم که شخصي آمد و به حضرت عرض کرد مؤمن از اين گناهان مي کند؟! حضرت فرمودند: نه! گفت: آقا من نشست و برخواست دارم و مي بينم که دوستان شما از اين کار ها مي کنند اما به عکس دشمنان شما از اين کار ها نمي کنند!! حضرت داستان اختلاط را فرمودند؛ فرمودند: اين عمل بد، مال آن هاست، عمل خوب مال اين هاست. روز قيامت هم خداوند با عدلش تفکيک مي کند، پس عمل بد آن ها مي رود آن طرف و عمل خوبشان مي آيد اين طرف.
داستان بينه همين است ديگر! اين ها مي خواهند همه عالم را دشته باشند، «لَمْ يَكُنِ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ وَ الْمُشْرِكِينَ مُنْفَكِّينَ حَتَّى تَأْتِيَهُمُ الْبَيِّنَة»، اما بينه اي که مي آيد و آن ها را وادار مي کند اين است: «رَسُولٌ مِنَ اللّهِ يَتْلُوا صُحُفًا مُطَهّرَةً * فيها كُتُبٌ قَيِّمَةٌ»(بينه/3-2). بعد از آن هم ماجراي تفکيک اتفاق مي افتد: « إِنّ الّذينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ وَ الْمُشْرِكينَ في نارِ جَهَنّمَ خالِدينَ فيها أُولئِكَ هُمْ شَرّ الْبَرِيّةِ * إِنّ الّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيّةِ * جَزاؤُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ جَنّاتُ عَدْنٍ تَجْري مِنْ تَحْتِهَا اْلأَنْهارُ خالِدينَ فيها أَبَدًا رَضِيَ اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ ذلِكَ لِمَنْ خَشِيَ رَبّهُ»(بينه/6-4)، اين داستان تفکيک است ديگر!
پس در عالمي هستيد که اين دو دستگاه در اين مقياس با هم اختلاط دارند، اما نکته مهم اين است که در امام اختلاطي نيست، امام خالص محض است. اگر اختلاط آن جا هم مي رفت و اصلاً حق و باطل قاطي مي شد. امام ميزاني است که مخلَص است و در آن جا اختلاط نيست. ولي در بقيه ما که اختلاط آمده تا سِرّ ما رفته است، «خَبِيئَةَ أَسْرارِنا». اين بايد تفکيک بشود، بهشت که جاي نجاست نيست، جهنم هم که جاي طهارت نيست، پس بايد تفکيک شوند، اينها مي شوند؛ « خَيْرُ الْبَرِيّةِ »، آن ها هم مي شوند؛ « شَرّ الْبَرِيّةِ ».

تغيير عالم در عصر ظهور
داستان ظهور، داستان اين حقيقتي است که بناست واقع بشود، خود حضرت حق هم مدار آن است اما اين صنع خداي متعال به دست امام واقع مي شود که يد الله است، عين الله است، اذن الله است. پس به دست امام حقيقت توحيد، حقيقت نور، حيات و ... محقق مي شود. در يک کلمه ولايت امام محقق مي شود. آن شمسي که تجلي کرده بود به دوران ضحاي خودش مي رسد. آن شمس به دوران نهار خودش مي رسد، «وَ النَّهارِ إِذا تَجَلَّى ». لذا عالم هم در عصر ظهور عالم ديگري مي شود و فضاي فرا تمدن بر آن حاکم مي شود. آن چه هم که اتفاق مي افتد، فعل الهي است؛ به دست امام و مسيرش هم مسير اختلاط و درگيري است. درگيري هم در قرآن همين است ديگر، «نَزَلَ أَثْلَاثاً ثُلُثٌ فِينَا وَ فِي أَحِبَّائِنَا وَ ثُلُثٌ فِي أَعْدَائِنَا وَ عَدُوِّ مَنْ كَانَ قِبَلَنَا».
حال اگر اين طور شد داستان مهدويت مي شود، داستان عبور از درگيري شديد بين کلمه نور و ظلمت، بين عدل و ظلم و بين حيات و موت و رسيدن به غلبه مطلق جبهه حق و تحقق يک جنتي که بعضي آن را تفسير به عصر ظهور کرده اند، يعني عصر ظهور مرحله اي از مراحل تفکيک جبهه حق و ظهور حقيقت دين و امثال اين هاست. اتفاق انقدر عظيم است که محور تصميمات انبياست. درست است که ما بايد زندگي مان را بر مدار امام و ظهور تعريف کنيم و منتظر باشيم، اما اصلاً حيات اجتماعي ما آن جا چيزي به حساب نمي آيد!! معصومين فعل خودشان را با ظهور تنظيم مي کردند، ميثاق ظهور از انبيا گرفته شده و اصلا انبياي اولوالعزم، اولوالعزم اند چون در اقرار به مقامات حضرت درنگ نکردند. اين اقرار که لفظ نيست، يعني آن ها پرچمداران امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف اند و اولوالعزم شدند که براي او کار کنند.
يعني حضرت ابراهيم سلام الله عليه، خودش و تدبيرات تاريخي اش را با امام زمان تنظيم مي کند. مقياس فعل ايشان را ببينيد: حضرت ابراهيم فرزندش را مي برد و در جزيرة العرب، که تا آن موقع هيچ کس در آن ساکن هم نبوده مي گذارد و مي گويد: «رَبّنا إِنّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيّتي بِوادٍ غَيْرِ ذي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرّمِ رَبّنا لِيُقيمُوا الصّلاةَ»(ابراهيم/37)، من بخشي از ذريه خودم را دارم مي برم کنار کعبه براي اقامه صلاة. آيا اين همان اقامه الصلاة نيست که در باب سيدالشهدا و معصومين سلام الله عليهم اجمعين مي گوييم: «اشهد أنک قد اقمت الصلاة»؟! حضرت ابراهيم در انتقال ذريه اش، عاشورا را مي بيند، بعثت را مي بيند، فعل در اين مقياس است! کسي که فعلش در اين مقياس است همه افعال و تصرفات تاريخي اش را با ظهور تنظيم مي کند. اگر ميثاق ظهور ندهد، مأموريت اولوالعزمي را به او نمي دهند.
موساي کليم سلام الله عليه هم همينطور است؛ وقتي قرآن تصرفاتش را مي گويد: تازه مي ببينيم که مقياس تصرفاتشان چقدر عظيم است، اين تصرفات را با عصر ظهور تنظيم مي کنند ديگر! اگر عصر ظهور را نبينند به آن ها اجازه نمي دهند که اين کار را بکنند، چون نمي توانند پرچم دار باشد، پرچمداري که افق را نمي بيند چطور مي خواهد پرچمداري کند؟!حالا سوال اين است که تصرفات تاريخي انبياي اولوالعزم که سرحلقه هاي تکامل تاريخ بشراند، در اين عالم چطور تکامل پيدا مي کند؟ آيا با تبديل بيل به گاوآهن، روابط توليدي عوض مي شود؟! يا نه، بايد وحي به يک مرحله کمالي برسد؟! بنابراين آن حقيقت غيبي در يک مرحله کامل تري در حيات ما تجلي مي کند تا عالم وارد مرحله جديدي شود.

انقلاب ما مقدمه انقلاب حضرت بقية الله عليه السلام

انبيا که مي آمدند تا عالم را يک قدم به خدا نزديک کنند، افعال تاريخي خودشان را با ظهور تنظيم مي کردند، ما که اصلاً به حساب نمي آييم!! ما با طرح مباحثي مثل دکترين مهدويت و امثال اينها، خيلي خيال نکنيم کار مهمي داريم مي کنيم، نه، انبياي اولوالعزم فعل خودشان را که فعل تاريخي است با عصر ظهور تنظيم مي کردند. بله، اگر يک کسي مثل حضرت امام رحمت الله عليه پيدا بشود که «علماء امتى أفضل من انبياء بني إسرائيل»، او بايد فعل خودش را با عصر ظهور تنظيم کند؛ يعني جهان را به هم مي ريزد و مي گويد من دارم به سمت ظهور حرکت مي کنم. اين هايي هم که الآن با انديشه امام درگير هستند، همين را نمي فهمند! در فضاي تجدد زندگي مي کنند و هنوز بيرون نيامدند تا ببينند چه ضربه اي به عالم تجدد خورده است! اين ضربه دارد همه بساط را به هم مي ريزد. اين همان قارعه است، هنوز نشنيدند صداي قارعه اي را که امام در عالم به پا کرده است. اگر مي شنيدند که اين طور داوري نمي کردند؟! انقلاب ما مقدمه انقلاب جهاني حضرت بقية الله عليه السلام هست، بنابراين کار هاي بزرگ و تصرفات بزرگ تاريخي در يک مقياس با ظهور تنظيم مي شوند. البته کوچکترين فعل هم بايد با ظهور تنظيم بشود.

من يک موقعي اين دعاي استخاره را مي خواندم، «اللّهم إن كان في قضائِكَ و قَدَرِكَ ان تمنّ على شيعة ال محمّد صلّى اللّه عليه و آله بفرج وليّك و حجّتك على خلقك فاخرج إلينا آية من كتابك نستدلّ بها على ذلك». مثلا انسان مي خواهد خانه اي بخرد، خب اين دعا چه ربطي به آن دارد؟! اين دعا يعني اگر اين خانه خريدن من تناسب با ظهور امام زمان عليه السلام دارد، پس خوب بيايد و اگر نه، تناسب ندارد به آن مقياس، بد بيايد. پس در تفکر انتظار خانه خريدن وقتي خوب است که متناسب با ظهور امام زمان عليه السلام باشد.

اگر عصر ظهور، عصر تحقق ميزان حق است، پس قارعه اي واقع مي شود و موازين باطل فرو مي ريزند، اگر عصر ظهور يک عصري است که «يَوْمَ يَكُونُ النَّاسُ كَالْفَراشِ الْمَبْثُوث »(قارعه/4)، همه اين دستگاه هاي باطل خس و خاشاک مي شوند، پس نه فقط زندگي شخصي خودمان را، بلکه زندگي اجتماعي مان را هم بايد در آن مسير تنظيم کنيم. در حال حاضر برنامه ريزي هاي توسعه به سمت جامعه آرماني است، خب پيداست که با اين وجود مدار و همه مفاهيم اساسي عوض مي شوند، مثل عوض شدن درک از سعادت.

الآن شاخصه هاي توسعه چه چيز هايي هستند؟! سواد، رفاه، سعادت، معيشت و همه اين مفاهيمْ مفاهيمي هستند که در يک فرهنگ مادي تعريف شدند. وقتي ترازو عوض مي شود همه اين موازين عوض مي شود. آني که آن ها به آن مي گويند: سعادت، مي شود ضد سعادت و شقاوت، رفاهي که اين ها مي گويند؛ مي شود ضد رفاه، امنيت شان مي شود ضد امنيت، همه مفاهيم عوض مي شوند. پس واقعه ظهور يک همچين واقعه عظيمي است. جايگاهش هم در دين محور حرکت همه انبيا است. انبيا براي ظهور حرکت مي کردند، لذا بعد از ظهور هم در رجعت بر مي گردند تا مرحله اي ديگر از فعل شان را آن جا انجام بدهند. پس در عصر ظهور عالمْ، عالم ديگري مي شود و صنع الهي به دست امام واقع مي شود.

نظريه پردازي در مقياس ظهور
تنظيمات ما از يک خانه اي که من مي خواهم بخرم، بايد متناسب با ظهور باشد تا ميزان ما ميزان حق شود، نمي خواهم به اين روايت استخاره، تمسک کنم! چون روايت، سندش ضعيف است. پس نگوييد با روايت ضعيف دارد تا کجا کار درست مي کند! نه، اين را به عنوان مؤيد گفتم. پس در اين نگاه خوب است يا بد، يعني با امامم همراه است يا نه؟ آيا اين درس خواندن من، اين مجاهده من، اين شهادت من، در مسير امام است يا در مسير امام نيست؟ و اين مقياس تا آن جايي که زندگي کلان اجتماعي را تنظيم مي کنيم پيش مي رود. بنابراين مقياس ظهور، مقياسي است که همه اين ها را بايد با آن تنظيم کرد. پس مي شود نظريه پردازي براي امنيت، دفاع و امثال اين ها را بر اساس تحليل از عصر ظهور قرار داد و بايد هم قرار داد. اصلاً برنامه ريزي توسعه، آن چيزي که به آن مي گويند توسعه جامعه پايدار، يعني برنامه ريزي همه جانبه بر محور هدف. هدف تان چيست؟! آيا کلبه الکترونيکي تافلر است يا آرمانشهر فلان؟ فرق مي کند!!
 اگر ظهور را در اين مقياس ببينيم و يا حتي مقداري تنزل بدهيم آن را و در مقياس فلسفه، تاريخ و حکمت تاريخ مشاهده کنيم، حتماً مي توان بر اساس آن چه در آموزه هايي که ما راجع به عصر ظهور داريم و خيلي کمتر از اين آموزه ها، طراحي دکترين امنيت و دفاع کرد، آن هم نه در مقياس ملي، بلکه در مقياس جهاني؛ يعني بر اساس مهدويت، مي توان براي افزايش ضريب امنيت و قدرت جامعه مؤمنين در مقابل جامعه کفار، الگو طراحي کرد و بايد هم طراحي کرد. انبيا تنظيمات شان بر اين مدار بوده، ما هم تنظيمات اجتماعي مان بايد بر اين مدار باشد. اصلاً دين بر همين مدار تنظيم مي کند. اتفاقاً اين بحث خيلي مهمي است که تفقه ما در دين از تفقه در موضوعات احکام به تفقه جامع تري ارتقا پيدا کند و بتوانيم تکامل نظامات اجتماعي را بر اساس مهدويت تنظيم کنيم، که اين تکامل در موضوعاتي از جمله موضوع دکترين افزايش امنيت جهاني و منطقه اي و ملي، مطرح مي شود؛ و آن وقت است که ديگر ضريب شاخصه هاي امنيت، معنايش عوض مي شود.
امنيت يک مجموعه اي است با مؤلفه هاي بسيار فراوان که يکي از آن ها فرهنگ است. الآن در دوران جنگ نرم ببينيد که چطور امنيت يک جامعه را به هم مي ريزند و آن را نا امن مي کنند! اگر شما توانستيد فرهنگ يک جامعه را به نفع فرهنگ خودتان تغيير بدهيد، شما بدون خون ريزي و با يک جنگ نرم دشمن را تسليم کرده ايد. بنابراين اگر مي خواهيد امنيت ايجاد کنيد بايد ارزش هاي جامعه بر محور عصر ظهور ارتقا پيدا بکند. اگر دشمن توانست ارزش هاي اجتماعي را بر محور جامعه آرماني خودش تغيير بدهد، امنيت ما را به هم ريخته است؛ اين يک مثال. پس طراحي استحکام فرهنگي ما که طراحي بخشي از امنيت ملي و امنيت جهاني ماست، بايد بر اساس فرهنگ عصر ظهور باشد.
بنابراين ظرفيت آموزه مهدويت ظرفيت تنظيم برنامه ريزي هاي کلان توسعه هست، فقط براي مقياس خرد نيست که من امور شخصي خودم را با عصر ظهور تنظيم کنم و آدم خوبي بشوم و نماز بخوان، بلکه ظرفتيش ظرفيت تدبير هاي کلان است. انبياي اولوالعزم برنامه ريزي هاي شان را با ظهور تنظيم مي کردند. ظهور، حادثه اي است که مزد عاشورا است، يعني عاشورا در تحققش دخيل است. عاشورا حادثه اي است که «أَشْهَدُ أَنَ دَمَكَ سَكَنَ فِي الْخُلْدِ وَ اقْشَعَرَّتْ لَهُ أَظِلَّةُ الْعَرْشِ وَ بَكَى لَهُ جَمِيعُ الْخَلَائِقِ وَ بَكَتْ لَهُ السَّمَاوَاتُ السَّبْعُ وَ الْأَرَضُونَ السَّبْعُ وَ مَا فِيهِنَّ وَ مَا بَيْنَهُنَّ وَ مَنْ يَتَقَلَّبُ فِي الْجَنَّةِ وَ النَّارِ مِنْ خَلْقِ رَبِّنَا وَ مَا يُرَى وَ مَا لَا يُرَى »، کائنات را به هم ريخته است و اين حادثه عظيم نتيجه اش مي شود ظهور. ظهور، مزد عاشوراست، در روايت آمده است که وقتي عاشورا غوغا شد، همه ملائکه به هم ريختند چرا که مي ديدند امام ملکوتي ها وضعش به چه شکل است. خداي متعال براي تسلاي آن ها سيماي حضرت را نشان دادند و فرمودند: «بهذا انتقم»، ملکوت آرام شد.

 برنامه ريزي کلان براي ظهور
 امام زمان فعلش يک همچين فعلي است. اين فعل عظيم محور حرکت انبيا است پس اصلاً تنظيمات کلان ما بر آن به حساب نمي آيد! ولي بايد رفتار عمومي جامعه، نه فقط رفتار شخصي مان را با همان تنظيم کنيم و نظامات اجتماعي و تکامل اجتماعي را بر مدار عصر ظهور شکل دهيم. حداقل رويکرد در اين زمينه رويکرد فلسفه تاريخي يا به تعبير ديگر حکمت تاريخي است. اين که مي گويم حکمت چون منابعش را بيشتر نقل مي دانم، نه تحليل هاي عقلي فلسفي. فلسفه عقلي از تحليل عصر ظهور و وقايعش عاجز است پس بايد به نقل رجوع کرد. افق ديد فلاسفه در باب عصر ظهور حداکثر نگاه افلاطوني است، يا نه، بياييد در دوران دنياي اسلام که خب، خيلي هم تحول در آن پيدا شده، مي شود نگاه فارابي، اين ها نمي تواند بنيان برنامه ريزي اجتماعي باشد. پس براي همين نياز به حکمت تاريخ داريم که مبتني بر منابع عصر ظهور تصوير شود و مبناي طراحي ساختار هاي کلان اجتماعي و تکامل آن ها شود. پس نه فقط برنامه ريزي کلان بلکه برنامه ريزي توسعه هم بايد بر مدار عصر ظهور ساخته شود.
اين را هم عرض بکنم، اين که مي بينيد انديشه فلسفه تاريخ در غرب رشد کرده است به خاطر اين است که برنامه ريزي هاي شان از سطح برنامه ريزي اجتماعي ارتقا پيدا کرده و مي خواهند نسبت به آينده برنامه ريزي بکنند، آن هم در مقياس جامعه جهاني. براي همين نيازمند به فلسفه تاريخ شدند که چراغ راهنماي شان باشد و آن ها را در آن قسمت از تاريخ که از دسترس خارج است ولي قوانينش حاکم بر زندگيست هدايت کند.بنابراين ما هم بايد مبتني بر حکمت تاريخ تنظيمات اجتماعي خودمان از جمله همه الگو هاي توسعه و بحث دکترين و نظريه امنيت و دفاع را طراحي کنيم. والسلام عليکم و رحمت الله.

پي نوشت ها:

(1) تفسير القمي / مقدمةج 1 / ص : 21

 (2) تفسير القمي / ج 2 / ص : 425

(3) كمال الدين و تمام النعمة / ج 2 / ص : 668

(4) الإرشاد / ج 2 / ص : 381

(5) تفسير القمي / ج 2 / ص : 379

(6) بحار الأنوار (ط - بيروت) / ج 35 / ص : 341

(7) تفسير القمي / ج 2 / ص : 314

(8) مصباح المتهجد / ج 2 / ص : 804

(9) تفسير القمي / ج 2 / 253 ص : 253

(10) الكافي (ط - الإسلامية) / ج 1 / ص : 195