نسخه آزمایشی
پنج شنبه, 06 آبان 1400 - Thu, 28 Oct 2021

تحلیل بیداری اسلام و تبیین نقش زنان مسلمان / مبارزه زنان با جریان مدرنیته و تمدن غرب

متن زیر گفتاری از حجت الاسلام و المسلمین میرباقری است که درباره بحث زنان و نقش آنها در بیداری اسلامی و مبارزه با جریان توسعه غربی بحث می کند. محورهای این بحث این است که زنان کشورهاي اسلامي در موج بيداري اسلامي مي توانند دوشادوش مردان انقلابي در به زانو درآوردن طاغوت ها مشارکت کنند و البته زنان نيز هم چون مردان بايد با توطئه ايجاد انحراف در حرکت بيداري اسلامي مقابله کنند. در رويکرد تمدني اسلامي، جايگاه زنان، يکي از محورهاي درگيري دو تمدن اسلامي و غربي است. در بيداري اسلامي، بايد بر اساس استراتژي مبارزه با استکبار حرکت کرد و با تکيه بر آموزه هاي ديني الگو، خط مشي و برنامه زندگي اجتماعي و خصوصي را ارائه داد تا زنان در اوج انقلابي بودن و دفاع از پرچم اسلام در مقابل پرچم کفر و تلاش در مسير تحقق حاکميت جهاني اسلام، در تحقق آموزه های اسلامي در محيط خانواده و اجتماع شريک شوند. متن زیر توسط شاگردان ایشان تنظیم شده است.
همان گونه که در انقلاب اسلامي زنان با فداکاري و ايثار، نقش به سزايي در پيروزي و استمرار انقلاب داشته اند، مي توانند در بيداري اسلامي هم نقش آفريني کنند و دوشادوش مردان انقلابي در به زانو درآوردن طاغوت هاي حاکم بر کشورهاي اسلامي و شيطان بزرگ مشارکت کنند. براي اين که جايگاه زنان در بيداري اسلامي مشخص شود، ابتدا بايد به تحليل کلان بيداري اسلامي پرداخت.
بيداري اسلامي از منظر حکمت تاريخ
حادثه هاي بزرگ در مقياس تحولات منطقه اي را بايد از زاويه حکمت يا فلسفه تاريخ تحليل کرد و عوامل و مقاصد اين تحولات و نحوه موضع گيری صحيح و هماهنگ انسان در آن، تنها با نگاه جامعه شناسي يا نگاه انسان شناسي قابل تحليل نيست.
در فلسفه تاريخ ماترياليستي حرکت هاي جوامع مثل حرکت بيداري اسلامي، به جوشش  دروني پيش رونده مادي و برآمده از مطالبات مادي تحليل مي شوند. در اين نگاه، عامل حركت جامعه تضاد است؛ يعني طبقه اي از اجتماع با طبقه اي ديگر درگير شده و اين درگيري، برانگيزنده حركت اجتماعي و ورود جامعه به ترازي جديد مي گردد و جامعه با عبور از چند مرحله به سوي جامعه بدون طبقه حركت مي کند. از منظر ديگر، عامل حركت تاريخي و مبناي طبقه بندي و شاخص جوامع، ابزار است؛ و متناسب با تحول يا تكامل ابزار، روابط اجتماعي، دانش اجتماعي، ارزش اجتماعي و در نهايت هويت اجتماعي جامعه، دگرگون شده و به سوي نقطه پاياني حركت مي كند.
در فلسفه تاريخ ليبرال  دموكراسي نيز جامعه به سوي توسعه مادي، آزادي و ساختارهاي متناسب با اين مكتب در حركت است. بر اساس اين فلسفه تاريخ، عمق حوادث اخير منطقه، چيزي جز دموكراسي خواهي در مقياس ملي نيست و حركتي داخلي و در راستاي يك حركت جهاني دموکراسي خواهي مي باشد.
اما نگاه صحيح در تحليل اين  حركت ها، از منظر حکمت تاريخ الهي است. اين نگاه معتقد به جريان الهي رشد معنويّت خواهي، حقيقت جويي، گرايش به پرستش خداي متعال و تبعيّت از اسلام و اولياء اسلام در سير تاريخي بشر و در مقياس جهاني است. بر اين اساس، حوادث كنوني جهان اسلام استمرار بيداريِ اسلامي در انقلاب اسلامي ايران و همان موج معنويت خواهي است كه از اعماق جامعه اسلامي ايران شروع شده و درون دنياي اسلام گسترش يافته است. اين موج، مقياسي فراملي دارد و درگير و ستيزنده با نظام مادي غرب است.
حتي در تحليل مادي دقيق نيز نمي توان اين حركت را تنها يك حركت ضداستبدادي دانست؛ چون نظام سلطه جهاني براي ـ به اصطلاح ـ «جهان سوم»، تعريف و جايگاه خاصي قائل است و از وضعيت قبلي آن، كه هماهنگ با الگوي جهاني است، دفاع مي كند، اما بيداري اسلامي، انقلابي عليه این نظام سلطه است. به بيان ديگر، در شرايطي كه استکبار، مديريت خود را جهاني کرده و بر اين منطقه نيز اعمال مديريت مي كند، اعتراض به مديريت منطقه اي، اعتراض به مديريت جهاني نيز هست و حساسيت غرب نسبت به تحولات منطقه نيز از اين زاويه قابل دقت است. حمايت غرب از اين رژيم ها تا آخرين لحظه ها، اقدامي جدا از مقوله جهاني سازي نيست؛ غرب در حركتي برنامه ريزي شده، طرح جهاني سازي خود را دنبال مي كند و لذا در شرايطي كه غرب به دنبال ايجاد دهكده واحد جهاني است، اين انقلاب ها با عقلانيت غرب كه در پشت مديريت جهاني  آن پنهان است، درگير شده اند. حكومت هاي منطقه يك نظام استبدادي منتزَع و مستقل از مديريت جهاني كه مردم با آن مخالفت مي كنند، نيستند، بلكه اين نظام هاي استبدادي، درون نظام مادي جهاني تعريف شده و جایگاه یافته اند.
بنابراين، حوادث اخير و خيزش كنوني، تنها در مقياس ملي جريان ندارد، بلكه موجي است كه در مقياس ملي، منطقه اي و جهاني ايجاد شده و اعتراضي است كه نشان می دهد جوامع اسلامي ديگر حاضر به تحمل مديريت كنوني جهان نيستند.
خالص سازی جریان و غلبه فرهنگ اسلام بر مليّت و تجدد
اما بايد توجه کرد که اين خيزش ها و جوشش ها خالص نيستند، لذا می بایست پيوسته بر خلوص آنها افزود. در انقلاب اسلامي ايران هم همين اتفاق افتاد؛ همه آنهايي كه از روز اول به ميدان انقلاب آمدند قائل به حكومت ديني نبودند؛ يعني در کنار اکثريت مردم مسلمان و انقلابي، برخي مسلمانان روشنفكر كه دنبال دموكراسي خواهي بودند و دموكراسي را از طريق مبارزات پارلماني مي طلبيدند، يا برخي مبارزان كمونيستي كه دنبال جنگ مسلحانه براي رسيدن به جامعه كمونيستي بودند و یا بعضی گروه هاي کم اثر ديگر هم حضور داشتند اما مجبور به پذيرش مديريت امام (رض) شدند و انقلاب اسلامي اين گروه ها را جذب و در صورت مقابله، حذف كرد.
هم اکنون در کشورهاي عربي هم مانند ایران سه لايه فرهنگي وجود دارد كه روي هم يك برآيند دارند: فرهنگ اسلام، سنّت هاي ملي و فرهنگ تجدّد. مي توان به گونه ای برنامه ریزی و حركت کرد كه سهم تأثير اسلام و يا سهم تأثير تجدد و يا سهم تأثير مليت افزايش يابد؛ اما به ناچار بايد از همين شرايط تركيبي عبور کرد. كساني كه عنصر اصلي را فرهنگ تجدد مي دانند و در نگاه فلسفه تاريخي  آنها همه حركت ها به سمت دموكراسي خواهي و ليبرال دموكراسي است، اين بيداري را حركتي نرم براي عبور از فرهنگ اسلام تفسير مي کنند و فرهنگ اسلام را مزاحم جريان دموكراسي خواهي مي دانند. ملي گراهاي سنّتي هم مدعي اند اين حركت زمينه مناسب براي عبور از مرزهاي اسلام به سمت فرهنگ ملي است.
هر چند ناسيوناليسم عربي و فرهنگ اسلام و فرهنگ تجدّد، در لايه هاي مختلف زندگي مردم اين كشورها وارد شده است، اما جهتی كلّي كه بر اين حركت غلبه دارد فرهنگ اسلامي است؛ يعني سمت گيری غالب انگيزه هايي كه مطالبه عدالت مي کنند، اسلامي و ديني است؛ چون کمابيش برای همه اقشار جامعه به ويژه اهل دقت واضح شده است که آن چه زندگي را برای جامعه تلخ کرده است، مناسبات مدرنيته است. اگر ديکتاتوري بر آنها حکومت مي کند، به پشتيباني و حمايت تمدني غرب است؛ اگر هويت و حيثيت فرهنگي آنها در مقابل دشمني مثل صهيونيسم، سرکوب مي شود، به فشار مديران حکومت جهاني است؛ اگر فاصله طبقاتي و بي عدالتي اجتماعي وجود دارد، ناشي از تحقق الگوي ليبراليستي است؛ اگر سرمايه های ملي چپاول مي شود، به دست سرمايه گذاران غربي و اذناب آنهاست؛ و اگر اخلاق اجتماعي، مخدوش شده و ناهنجاري ها هنجار مي نمايد، از رواج فرهنگ غربي است.
توطئه غرب براي انحراف در بيداري اسلامي
مديران غرب متوجه شده اند كه مي بايست در نوع مديريت خود نسبت به جغرافياي اسلام بازنگري کنند و انگيزه اسلام خواهي را در دموكراسي خواهي منحل كنند و شعارهاي ليبراليستي را بر اين حرکت، حاکم سازند و نگذارند که اين جوشش بر پايه ارزش هاي اسلامي و برخورد تمدني حرکت کند.
غرب مي خواهد جريان سكولاريسم ميانه رو را شبكه سازي كند و بُعد تجددخواهي اين حركت ها را مديريت نماید و بر دو بُعد ديگر غلبه دهد و الگوهايي مثل الگوي ترکيه را پيشنهاد می کند. قابل توجه است که چون در اين انقلاب ها اصل مطالبات، اسلامي است، انقلابیون به مدل پادشاهي عربستان و يا مدل طالبان رجوع نمي كنند، بلكه اين مطالبات اگر ادامه پيدا كند بر عليه مدل عربستان هم انقلاب خواهد شد. اما خطر اصلي براي بيداري اسلامي آن است كه سكولاريسم ميانه رو كار را به دست گیرد و انقلاب ها را منحرف سازد؛ در حالي كه ظرفيت اين انقلاب ها عبور از سكولاريسم ميانه رو و مقابله با پرچم داري آمريکا و غرب و حرکت به سمت يك حكومت اسلامي است.
جايگاه زنان در حرکت بيداري اسلامي
بررسي جايگاه زن در حرکت عظيم بيداري اسلامي به معناي بررسي جايگاه زن در عصر حاضر و در دوره گذار از وضعيت موجود به وضعيت مطلوب است. نهضت هاي بيداري اسلامي، در مرحله سازندگي نيستند که جايگاه زنان در این مرحله بررسي شود، آنها در مرحله براندازي اند و در اين مرحله بايد نقش آنها را تعیین کرد و جلوي توطئه غرب در اين عرصه را گرفت.
سه رويکرد كلي درباره جايگاه زنان وجود دارد: رويکرد اول اين است که جایگاه و نقش بانوان به صورت فردي مطالعه شود و از موازنه اجتماعي آنها بحث نشود. رويکرد دوم، نقش و مسائل زنان را در مقياس موازنه اجتماعي و در فرآيند توسعه غربي، مطالعه و بررسي مي کند و مسائل توسعه را بر مسائل بانوان حاکم مي سازد و به عبارتي، مشارکت اجتماعي بانوان را به صورت يک مشارکت انفعالي در فرآيند توسعه ملاحظه مي کند. در ذيل اين رويکرد، که مي توان از آن به «مدرن سازي مسائل بانوان» تعبير کرد، برخي هم پيشنهاد مدرنيته اخلاقي را مطرح مي کنند و مي خواهند مسائل اجتماع و از جمله نقش بانوان را بر پايه مسائل نوظهور مطالعه کنند و مناسبات و الگوي توسعه در خصوص زنان را در ظاهر اسلامي يا اخلاقي سامان دهند.
رويکرد سوم، رويکرد تمدني به جایگاه زنان است که نقش و مسائل بانوان را بر محور تشکيل تمدن اسلامي مطالعه مي کند. پيش فرض اين رويکرد آن است که دين قدرت رهبري و ساختارسازي اجتماعي دارد و مي تواند زيرساخت هاي جامعه و مظاهر تمدن را مديريت کند. محصول اين مديريت، ايجاد يک مدرنيته اخلاقي نيست؛ يعني در مدل هاي بشري و مادي دست نمي برد که آنها را تعالي بخشد و اخلاقي کند، بلکه تمدني جديد بر مبناي ارزش هاي اسلامي را پيشنهاد مي دهد. از اين منظر، مسئله هاي مورد کاوش در خصوص بانوان با مقياس خُرد و فردي و يا با رويکرد مدرن سازي مسائل به کلي متفاوت خواهد شد و جايگاه زن و خانواده در تکامل اجتماعي و تحقق تمدن ديني موضوع بحث قرار خواهد گرفت. به عبارت بهتر، براي بررسي جايگاه زنان در بيداري اسلامي نيز بايد فراتر از مقياس روانشناختي به اين مسئله نگريست و بلکه حداقل بايد در مقياس جامعه شناسي آن را مطالعه کرد و هم چنين براي رسيدن به برنامه ريزي پايدار بر محور تمدن ديني، بايد نقش زنان را در حوزه حکمت تاريخ نيز بررسي نمود.
در رويکرد تمدني، نقش و جایگاه زنان يکي از محورهاي مهم درگيري دو تمدن اسلامی و تمدن غربی است؛ ازاين رو، چه در مرحله آسيب شناسي و چه در مرحله ارائه راه حل و تعيين مسئوليت براي زنان، بايد بر محور دست يابي به الگوي پيشرفت اسلامي و تحقق تمدن ديني گام برداشت.
نظام سرمايه داري و ساختار خانواده
اگر تمدن غرب و نظام سرمايه داري اصالت یابد و رشد سرمايه و بهره بري مادي محور تحولات اجتماعي باشد، فرآيند ها و ساختار هاي اجتماعي با آهنگ رشد سرمايه همراه شده و به نفع آن متحول يا منحل خواهد شد و حتي عواطف و اخلاق انسان هم چون انرژي هاي مادي، مبتني بر رشد سرمايه تعريف شده و هزینه توسعه سرمايه خواهد شد. در اين فرآيند، از زنان نيز مانند مردان به عنوان انباره انرژي که مي توانند در خدمت توسعه اجتماعي قرار گيرند؛ استفاده مي شود و مشارکت زنان در توسعه به گونه اي خواهد بود که همه ظرفيت هاي اين قشر، استحصال و به ثروت بالفعل، تبديل  شود و درخدمت رشد سرمايه  قرار  گيرد.
توسعه سرمايه داري، انسان را ابزار توسعه و سرمايه به حساب می آورد و او را به عنوان يک منبع توليد ثروت، مي شناسد و اخلاق، عواطف، مهارت ها، کارآمدي ها و همه آگاهي هاي او را در این مسیر به خدمت می گیرد و در اين جهت، بين زن و مرد تفاوتي نمی گذارد؛ زن هم چون مرد، منبع توليد ثروت است که مي توان از توانايي هاي او در توليد ثروت استفاده کرد. در آن نظام، حتي عواطف زن را همانند سوخت فسيلي که استخراج و به ثروت بالفعل تبديل می شود به کار می گیرند.
نگاه نظام سرمايه داري به خانواده هم، اقتصادي است. خانواده را تنها کانوني براي تامين نياز هاي غريزي مي داند و آنجا که ساختار خانواده مانع از توسعه سرمايه داري شود کيفيت آن را به گونه اي تعريف مي کند که در خدمت توسعه قرار گيرد. به همين جهت، در اين نظام، مفهوم خانواده و اعضاء و کارکرد آن تغيير يافته است و به معناي خانواده مورد نظر جامعه اسلامي نيست؛ تا جايي که امروزه دو هم جنس و يا يک انسان و يک حيوان را نيز به عنوان خانواده به حساب مي آورند!
حل مسائل زنان در گرو رفع بحران تجدد
بسياري از بحران هاي کشورهاي اسلامي از جمله در حوزه زنان به اين دليل است که الگو هاي سرمايه داري مبتني بر ليبرال دموکراسي را به عنوان راه حل هاي علمي براي نيازمندي هاي جامعه خود به رسميت شناخته  اند. حتي کساني که مدرن سازي همه زواياي جامعه را پيشنهاد مي دهند، اين ناهنجاري ها را بحران به حساب نمي آورند بلکه به عنوان الزامات جريان تکامل اجتماعي مي شناسند و مدعي اند اگر بحراني پيش آمده، ناشي از التقاط سنت و تجدد است و راه حل آن نيز اين است که تجدد بر سنت چیره شود و همه لايه هاي ظاهري و باطني تجدد، بومي سازي شوند. در واقع، تجدد، جرياني فراگير است که از لايه هاي بنيادين آن تا آخرين مرزهاي برنامه ريزي براي الگوهاي جامعه پيش  رفته است و همه مسائل اجتماعي از جمله مسئله زن و خانواده را از منظر توسعه پايدار مطالعه می كند؛ ازاين رو، طبيعي است كه براي غرب، هيچ کدام از ارزش ها و ساختار هاي اجتماعي موضوعيت ندارند؛ آن چه مهم است و بنيان و هدف برنامه ريزي است، دست يابي به توسعه پايدار است؛ يعني توسعه به عنوان ارزش اصلي تلقي می شود و همه ساختار ها در توسعه منحل می گردد و ارزش هاي بنيادين و نظام دانشي جامعه بر مبناي آن شکل می گيرد.
اگر چنين نظامي به صورت يکپارچه پذيرفته شود الزامات آن، بحران تلقي نمي شود؛ به عنوان مثال اگر در نتيجه توسعه، خانواده حذف شود، نبايد از آن به عنوان بحران ياد کرد، بلکه الزامات توسعه سرمايه داري است که خانواده عشيره اي به خانواده سلولي تبديل شود و ممکن است از خانواده سلولي هم به سمت اشکال ديگري حرکت كند؛ چرا که غرب، خانواده را به نهاد اجتماعي توسعه، تبديل کرده و زن و خانواده را نيز به عنوان عضوي از اين نهاد تعريف می کند  و از اين موضوع به عنوان مسئله اي براي تغيير ساختار هاي اجتماعي و عبور از ارزش ها و ساختارهاي اسلامي استفاده مي نماید.
اما اگر فرهنگ اسلام اصل گرفته شود، به مسائل زنان در شرايط کنوني به عنوان بحران هايي که نتيجه چالش تجدد با نگرش ها و ارزش هاي بنيادين اسلامي است، نگريسته مي شود؛ دليل آن هم اين است که تجدد در لايه هاي از برنامه ريزي هاي اجتماعي جوامع اسلامي حضور پيدا کرده و با ارزش ها و ارتكازات ديگر مردم درگير شده است. در برخي از کشورهاي اسلامي جريان تجدد در بافت مسائل اجتماعي زنان و خانواده فعال شده است؛ به گونه اي که مسئله تحصيل، اشتغال، سن ازدواج، نوع مشارکت در خانواده، نوع فعاليت در جامعه و ... به شدت تحت تاثير الگوهاي مدرن قرار گرفته و متأسفانه در بخش هايي به عنوان هنجار و ارزش تلقي شده و جامعه در حوزه ارزشي، دوپاره شده است در حالی که در نگاه عميق تمدني، اين دو نظام ارزشي، قابل جمع نيستند.
البته امروز غرب تلاش دارد مدرنيته  فرهنگي را از مدرنيته سياسي تفكيك كند و ضعف هاي پديده آمده در مسير تجدد (كشتارها، جنگ هاي بزرگ جهاني و تخريب محيط زيست و امثال آنها) را به حوزه اقتضائات سياسي برگرداند تا بتواند از نظر فرهنگي، تجدد را احيا كند و قرائت جديدي از آن به وجود آورد و آن را دوباره در زندگي اجتماعي جاري نمايد؛ در حالي که مدرنيته فرهنگي، هم بافت با مناسبات سياسي مدرنيته است، ولو آن که پذيرفته شود که حاکم جباري در نظام جهاني به نام مدرنيته مي توانست به گونه اي مردمي تر عمل کند و حقوق مردم را ضايع نکند، اما آيا مديريت ها و ايجاد هماهنگي در يک نظام، بدون الگو تحقق مي يابد؟ الگوهاي اقتصادي، فرهنگي و سياسي موجود اين دهکده جهاني بر چه اساسي سامان يافته است؟ آيا بانک، تجارت داخلی و خارجی، برنامه ريزي سالانه و چند ساله، الگوهاي رفتاري و به عبارتي سبک زندگي در همه وجوه و ابعاد متعدد آن بر اساس چه آموزه هايي تعين يافته است؟ حقيقت آن است که ارزش هايي كه تجدد بر محور آن شكل گرفته است، اومانیستی است؛ آنها اين ارزش هاي مادي را مبنا قرار داده اند و بر محور آنها فلسفه و دانش و علم و عقلانيّت و تكنولوژي و فناوري توليد كرده اند و انقلاب علمي و صنعتي به وجود آورده اند و همه ساختارها و حتي مفاهيمي كه در زندگي اجتماعي جاري است را تحت تأثير همان مفاهيم ارزشي بازتوليد كرده اند. به تعبير ديگر، ذائقه  بشر در پوشاك، خوراك، نوع نگاه به مسكن، زيباشناسي در هنرها و... را بر مدار ارزش هاي محوري خود تغيير داده اند، و به دنبال گسترش بيشتر همان ارزش ها هستند. آنها ارزش هاي خود را به الگوی مسکن، رنگ لباس، شيوه راه رفتن، مدل آرايش ظاهري و ساير شئون تبديل كرده اند و از اين گسترده تر، مدل هايي براي زندگيِ بشر درست كرده اند و جايگاه امور مختلف را در آنجا مشخص کرده اند؛ از جمله اين که جايگاه زنان و تعریف سعادت چیست و یا هدف از زندگي اجتماعي کدام است و چقدر و چگونه بايد درس بخوانند؛ و اشتغال  و پوشش  چگونه و بر اساس چه ارزشي باشد و ارتباط خانم ها با اقشار ديگر چگونه تعريف شود؛ و ده ها مسئله ديگر.
نگاه امروز به تعليم و تعلّم و آموزش هايي كه بايد دید و به كارگيريِ اين آموزش ها و حِرَف در زندگي اجتماعي و فردي، تابع ارزش ها و برنامه ريزي مبتني بر فرهنگ مدرن شکل گرفته است. اساساً شاه کليد تسري فرهنگ مدرنيته، نظام آموزشي آن است که تحت عنوان جذاب و ارزشمند باسوادي و متخصص شدن عمل مي کند و عقلانيت مردان و زنان را براساس مباني خود مي سازد. اين دستگاه، به طور ويژه شعار باسواد شدن زنان می دهد و يکي از مهم ترين محور هاي طرح خاورميانه اي غرب، همين است. (رجوع شود به متن طرح خاورميانه بزرگ آمريكا، منتشر شده توسط نشریه «الحیات») محور اصلي در تغيير جايگاه زنان، باسواد شدن آنها و تعليم و تربيت آنها به مفهوم غربي است و اين باسوادسازي، قطعه اي از پازل دستگاه غربي است که با قطعات ديگر آن دستگاه هماهنگ است و آنها را هم به دنبال مي آورد. يعني وقتي باسواد شدن زنان به دانشگاهي شدن آنها و دانشگاهی شدن به فراگیری فرمول ها و ارزش های خاص تعريف شد، بلافاصله توقع اشتغال هم پيدا مي شود که اين توقع، روابط و نقش های زن و مرد در خانواده را تغيير مي دهد. هم چنين، مفهوم مشارکت اجتماعي، دگرگون خواهد شد؛ چرا که وقتي زن مهارت هاي خاص می یابد، متناسب با آن، اشتغال اجتماعي ايجاد مي شود و مفهوم مشارکت اجتماعي تبدل پیدا می کند. در این بين، آرام آرام از جاذبه هاي زنانه هم در محيط کار و محيط اجتماعي استفاده خواهد شد؛ و نمایش جذابیت های جنسی ارزشمند تلقي می شود و در این مسیر نظام سرمايه داري شهوات را هم به نفع خود سامان دهي مي کند و براي آن ساختارهايي را به وجود مي آورد؛ ازاين رو، مفهوم خانواده را تغيير می دهند و همجنس گرايي و ساير فعاليت هاي ناسازگار با ساختار خانواده را قانوني می کنند.
اين موج، اگر در جوامع اسلامي به راه افتد، زمينه ساز شکستن ضوابط و ساختارهاي اسلامي انسانی خواهد بود؛ يعني انتظارات، توقعات هنجارها و رفتار اجتماعي خاصي ايجاد مي کند که با ساختارهاي اسلامي همگون نيست. اين ناسازگاري ابتدا از ساختارهاي قانوني خُرد، شروع مي شود و به تعارض با ساختار و چهارچوب کلان اجتماعي خواهد انجاميد. بديهي است که اسلام با عالم شدن زنان مخالف نيست، آن چه محل دقت است تعريف خاصي از باسواد شدن و مواد و محتواي درسي و بالاتر از آن، پرورش هم بافت اين آموزش است. هم چنين اين که در تقرب و تکامل فرد، کدام يک از ابعاد روحي، فکري و عيني اولويت و اصالت دارد، بين مدرنيته و اسلام تفاوت وجود دارد.
نگاه تمدني اسلامي، مدرنيته را به رسميت نمي شناسد. پس، نمي توان سبک غربي را با سلوک اسلامي جمع کرد؛ مي بايست از بين این دو ارزش يک دسته را انتخاب کرد. به عبارت ديگر، شکاف ارزشي اسلام و تجدد با جمع ارزش ها رفع نمي شود و بايد نظام اجتماعي و حقوقي خود را مبتني بر یک مجموعه ارزشی قرار داد؛ مثلاً نمي توان کرامت بانوان و تحصيل و اشتغال را مبتني بر الگو هاي غربي تعيين کرد و نگرش هاي موجود در دنياي غرب به زنان را پذیرفت ولي ارزش هاي بنيادين تجدد را انکار کرد. در نتيجه هر گاه به مسائل زنان، که از فروع مسائل توسعه يا پيشرفت است، پرداخته مي شود بايد بر اساس استراتژي مبارزه با استکبار حرکت کرد و روشي براي جريان اين مبارزه طراحي نمود؛ چرا که ميدان، ميدان جنگ جدی و همه جانبه است؛ غرب مي خواهد ارزش ها و اهداف خود در موضوع زنان را به جوامع اسلامي تحميل کند؛ مسلمانان نیز در مقابل بايد بر اساس ارزش هاي اسلامي به طراحي الگو بپردازند؛ يعني همان گونه كه تمدن سازان غرب بعد از رنسانس، انتظاراتي را در دنيا ايجاد و براي آن، برنامه ريزي كرده اند و از طريق يك سلسله ارتباطات، قدرت به وجود آورده اند و ارزش هاي خود را حتي در عرصه زندگي خصوصي انسان ها وارد ساخته اند و فرهنگ هاي ديگر را هم تحت تاثير قرار داده اند؛ جوامع اسلامي هم مي بايست از ارزش ها، توصيف ها و تکليف هاي ديني شبكه بسازند و آن را به يك برنامه براي زندگي اجتماعي و خصوصي، از جمله براي بانوان تبديل کنند.
خط مشي کلي بيداري زنان مسلمان
بر اساس آن چه گفته شد براي بيداري زنان دنياي اسلام و حرکت آنها در مسير آرمان هاي تاريخي و جهاني بيداري اسلامي بايد خط مشي اي ارائه داد که در آن، سلامت روح و روان و اخلاق و روابط اقشار، حفظ شود، و هم چنين، جايگاه زنان در تکامل اجتماعي و در تمدن سازي ديني مشخص باشد؛ يعني بر محور آنچه که شارع، مشروع مي داند، بايد نقش زنان در بستر تکامل اجتماعي، خانواده و تمدن سازي تعريف شود. انقلاب ديني بايد نحوه ديگري از مشارکت زنان را تعريف کند که با ساختارهاي و نظام کلان اسلامي سازگار باشد و در اين تعريف، نقش زن در تکامل اجتماعي بیان شود تا زن در اوج انقلابي بودن، به وظائف خانوادگی و مشارکت اجتماعي هم بپردازد. اگر اين الگو ارائه شود قابل انتقال به غرب، و شکننده ايده آنها در موضوع زنان خواهد بود و به موج جديدي از بيداري زنان در جهان تبدیل خواهد شد و همه مسائل و از جمله نگرش زنان غربي را نیز تحت تاثیر قرار خواهد داد.
 بايد مواظب بود که اين انقلاب ها در خصوص همه مسائل و از جمله جايگاه زنان از الگوي ليبرال دموکراسي تبعيت نکنند؛ يعني همان گونه که غربي ها در مسئله زنان، از طريق حقوق سازي و تغيير شعارها و ... مي خواهند بيداري اسلامي و بيداري زنان مسلمان را در دموکراسي خواهي و آزادي خواهي غربي منحل کنند، بايد الگوي پوياي اسلامي موضوعات را براي مشارکت اجتماعي زنان ارائه نمود.
اذعان اسلام مبني بر حضور اجتماعي زن، در عرصه دفاع از پرچم اسلام و مقابله با پرچم کفر است؛ اسلام بر خلاف غرب، نگاه اقتصادي به زن ندارد. در اسلام، زن حتي در مقياس خانواده هم موظف نيست که به توليد درآمد بپردازد تا چه رسد در مقياس اجتماعي. از منظر اسلام، بازدهي زن، براي توليد ثروت منظور نظر نبوده است. نگاه اسلام به مرد هم نگاه اقتصادي نيست؛ بلکه اساساً اقتصاد يک امر تبعي محسوب مي شود. هم چنين اگر هدف  نهايي قشر زنان مسلمان، كوچك تعريف شود، مسئوليت و مأموريت هاي آنها هم كوچك و محدود خواهد بود. زنان در کنار مردان بايد در مسير تحقق حاکميت جهاني اسلام در عصر ظهور که تحولي فراگير در حوزه ي خصوصي و زندگي اجتماعي بشر در مقياس جامعه  جهاني است؛ تلاش کنند و مأموريت کنوني خود را به اندازه  اين هدف بزرگ، تعريف کنند. زنان مسلمان بايد مناسبات و اقتضاءات حرکت به سمت عصر ظهور را در خود و پيرامون خود ايجاد کنند و به تغيير و تحوّل در حوزه  زندگي خصوصي اکتفا نکنند. نکات فوق و از اين قبيل اصول اسلامي، زمينه خوبي براي تدوين الگوي مطلوب اسلامي براي مشارکت اجتماعي زنان فراهم مي آورد.
توجه به کار درازمدت و کوتاه مدت
وقتي از جايگاه بانوان در بخش اجتماعي ياد مي شود بايد به مساله موازنه و ارتباط اقشار نيز پرداخته شود؛ در نتيجه صورت مساله هاي جديدي در مقياس مسائل تمدني مطرح مي شوند که به بسط و به كارگيري تفقه در اين عرصه ها نياز مي شود که البته بحمد الله در اين حوزه ها فعاليت هايي صورت گرفته است که بايد ادامه يابد.
در حوزه دانش نيز بايد بازنگري هايي صورت گيرد و دانش هاي متناسب و الگوهاي مبتني بر مفروضات اساسي اسلامي توليد گردد. اين مفروضات بايد در نظام فقاهت به نظام سوالات، تبديل شوند و حلقه اتصال بين نظام فقاهت و نظام دانش و مدل هاي اجرايي باشند. هم چنين به يک شبکه تحقيقاتي، نياز است که در آن هم تکامل فقاهت، تکامل دانش و نيز تحول در الگوهاي اجرايي به صورت يک شبکه هماهنگ اتفاق افتد؛ در واقع، به يک جريان عقلانيت نياز است که بتواند هماهنگي رشد تفقه و دانش ديني و مدل هاي اجرايي اسلامي را سامان دهي کند. البته اين راه حل، درازمدت است. در کوتاه مدت و ميان مدت بايد به کارهاي ديگري نيز پرداخت؛ زيرا در دوران گذار نمي توان برنامه ريزي را متوقف کرد. در اين دوره، بايد مبتني بر زيرساخت ها، مدل هايي تخميني براي مسائل اجرايي طرح کرد. بعضی از مراکزي که در حال حاضر مشغول فعاليت هستند در حال رسيدن به يک مدل منطقي براي نظام هاي دوران گذار هستند و از فعاليت هاي غيرمنسجم پرهيز دارند. اما کشورهايي که انقلاب اسلامي در آنها به پيروزي کامل نرسيده و قدرت سياسي و مديريت جامعه تغيير نکرده است، تمرکز نيروها در کليه ابعاد و اقشار و از جمله بانوان بايد بر تغيير رژيم هاي وابسته به قدرت هاي فاسد جهاني باشد که ديکتاتوري، شکل ظاهري آنها است. و هم چنین باید به آگاهی سازی درباره ضعف ها و اشکالات مدل ها، ارزش ها و فرمول های غربی و نقش آنها در پیدایش ناهنجاری های اجتماعی پرداخت و جامعه را از افتادن در دام های مدرنیته آگاه کرد.