نسخه آزمایشی
چهارشنبه, 17 آذر 1400 - Wed, 8 Dec 2021

اختتامیه جشنواره فیلم مردمی عمار / بررسی جایگاه هنر اسلامی؛ رسالت هنرمند مسلمان

متن پیش رو سخنرانی حجت الاسلام و المسلمین میرباقری در اختتامیه جشنواره فیلم مردمی عمار در سال 92 می باشد که در جمع دست اندرکاران و هنرمندان این جریان در تاریخ 20 دیماه ایراد شده است. ایشان در این بحث به به تعریف هنر و جهت داری آن اشاره کرده و در فضای سرسپردگی انسان به اله واحد یا آلهه های متعدد جریان هنر و پیدایش احساسات را دنبال می کنند. ایشان در ادامه به بحث رسالت هنرمند مسلمان و موحد پرداخته و اشارتی به جریان هنر جبهه مقابل و ریشه ها و آثار کار آنها دارند. لازم به ذکر است با توجه به ایام جشنواره فجر بر آن شدیم که متن کامل این بحث مهم را در اختیار علاقه مندان قرار دهیم.

بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین و صل الله علی محمد و اله الطاهرین. اللّهمّ كن لوليّك الحجة بن الحسن صلواتک علی و علی آبائه، في هذه السّاعة و في كلّ ساعة، وليّا و حافظا و قائدا و ناصرا و دليلا و عينا، حتّى تسكنه أرضك طوعا، و تمتّعه فيها طويلا و هب لنا رأفته و رحمته و دعائه و خیره ما ننال به سعة من رحمتک و فوزا عندک. بحثم را از کارکرد هنر و تعریف هنر فی الجمله شروع می کنم تا بستری شود برای این سوال که آیا واقعا هنر می تواند به هنر دینی و غیر دینی تقسیم بشود و این تقسیم چه پشتوانه ای دارد.

رابطه هنر و احساس

هنر پیش از آن که یک دانش نظری باشد و بیش از آن که متکی به هوش و سنجش و حافظه باشد متکی به احساس انسانی است؛ هنرمند کسی است که یک جوشش احساس در درونش است و احساسی را نسبت به زیبایی ها، زشتی ها، شیرینیها و تلخ کامی ها و جمال و جلال درک می کند. این احساس ریشه اصلی هنر هست؛ وگرنه انسان بدون احساس حتی اگر سرشار از دانش ها هم باشد، از این دانش ها به تنهایی هرگز هنر بر نمی خیزد.

در مقام تشبیه، هنر مثل اخلاق است. اخلاق از مقوله دانش های نظری نیست. از نوع احساسات عملی و دارایی های عملی انسان است؛ گرچه برای ساماندهی و بهینه کردن اخلاق، نیاز به دانشی به نام علم اخلاق داریم؛ آن دانش یک دانش نظریست؛ به یک معنا دانشی است که متکی به محاسبه و سنجش و دقت های نظریست؛ ولو اینکه موضوعش اخلاق و عقل عملی می باشد، ولی از نوع دانش است؛ اما خود اخلاق از نوع دانش نیست. هنر هم در واقع اینگونه است؛ که گرچه دانش های پشتیبان و دانش های پیرامونی فراوانی باید وجود داشته باشند تا هنر به سامان برسد، ولی جوهر هنر احساس است. گویا هنرمند یک احساسی دارد و این احساسش را با زبان هنر به مخاطبان خودش منتقل می کند.

ایجاد اثر هنری در بستر تخیل

اما احساسی که در هنرمند است و دریافت هایی که دارد؛ چگونه به جامعه منتقل می شود؟ هنرمند در واقع بیش از آنکه از بستر دانش های نظری استفاده کند از قوه خیال استفاده می کند. یعنی احساس خویش را در فضای تخیل فرآوری و تخیل را از فضای احساسش سرشار می کند. یک پدیده هنری که ترکیبی است از احساس و تخیل؛ مستند است به یک سلسله دانش های نظری. دانش های پشتیبان فراوانی هستند که یک اثر هنری را شکل می دهند. گاه مهارت ها و فنون فراوانی در خدمت یک اثر هنری قرار می گیرند تا این اثر هنری به منسه ظهور برسد ولی ماهیت هنر غیر از این دانش های پشتیبان و پیرامونی است.

هنرمند احساس را از بستر تخیل عبور می دهد و یک اثر هنری ایجاد می کند و زبان تفاهمش نیز زبان بین المللی و زبان بین فرهنگیست، یعنی با درون مایه های انسانی، بحث می کند و می تواند از طریق تخیل وارد درون مایه ها شود و احساسات انسانی را تحریک کند و احساسات خودش را به جامعه منتقل کند.

هنرمند؛ انتقال دهنده احساسات جامعه به مخاطبان

فرض کنید هنرمند اگر از یک صحنه اجتماعی، از یک رابطه یا یک نظام حقوقی در جامعه رنج ببرد؛ این رنج را به یک پدیده آمیخته و سرشار از خیال تبدیل می کند. مقصود از این خیال توهم نیست؛ قوه تخیل است و بعد هم از همین طریق با احساسات مخاطبان خود ارتباط برقرار می کند و در آنها هم نوعی رنج و احساس را نسبت به این شرایط ایجاد می کند.  یا اگر احساس رضایت مندی از امری می کند باز همین کار را انجام می دهد. بر همین اساس است که هنر می تواند بستر تغییر احساسات اجتماعی و ایجاد یک مسیر برای نیاز و ارضاء اجتماعی باشد. تخیل اجتماعی را تبدیل می کند به بستری برای انتقال احساس خود به جامعه و بعد احساسات اجتماعی را در مسیری که می خواهد، هدایت می کند. این فی الجمله کارکرد هنر هست.

کارکرد و مقیاس تأثیر گذاری هنر و پیام آن

می خواهیم بدانیم هنر با چنین کارکردی، مقیاس تأثیرش چیست و اگر از معبر خیال اجتماعی عبور می کند و با احساسات جامعه ارتباط برقرار می کند و ایجاد یک نوع احساس در جامعه می کند؛ احساس رنج، احساس خوشی، احساس زیبایی، احساس زشتی، خیر و شر را در  مخاطب خودش ایجاد می کند؛ پیامدش چیست؟

گاهی اوقات آثار هنری در حوزه فردی اثر گذارند یعنی واحد کارکردشان فرد است. مثلاً می تواند در یک فرد یک احساس متعالی نسبت به جهان یا احساس رنج و دوری و غربت نسبت به حقایق ایجاد بکند. ولی مقیاس تأثیرش فرد است.

گاهی موضوع تصرف آن جامعه است؛ یعنی جامعه ای را تحت تأثیر قرار می دهد و موضوع تصرفش هم روابط اجتماعیست. نسبت به روابط اجتماعی یک نوع احساس را ایجاد می کند و طبیعتاً این هنر می تواند گاهی مبدأ ایجاد تحولات اجتماعی و حتی انقلابات اجتماعی بشود. یعنی اگر هنر، زیباشناسی جامعه ای را تغییر داد؛ احساس رضایت مندی جامعه و تعلقات جامعه را تغییر داد؛ انتظاراتی ایجاد کرد که ساختارهای اجتماعی توان ارضاء آن احساسات و نیازمندی ها را ندارند؛ طبیعتاً بین انتظارات و نیازمندی های اجتماعی و ساختارهای موجود درگیریهایی به وجود می آید که ممکن است منتهی به یک نوع انقلاب اجتماعی در ساحت خاص یا در ساحت عمومی جامعه شود.

ولی هنر می تواند اثری از این فراتر هم داشته باشد یعنی می تواند مسیر حرکت تاریخی بشر را تغییر بدهد. بنابراین هنر ابزاریست برای تصرف در احساسات انسان، اعم از فرد، جامعه و حتی تاریخ اجتماعی انسان.

هنر تاریخی شهادت حضرت سیدالشهداء علیه السلام

این تعبیر، تعبیر نارسایی است و به گمان من از واقعیت این حادثه می کاهد ولی شهادت سیدالشهداء (ع) هنر بندگی و عشق ورزی نسبت به حضرت حق و هنر فداکاری و شفاعت و دستگیری از بندگان خداست که مسیر تاریخ را تغییر داده و منتهی به ارتقاء وجدان تاریخی و جوشش های تاریخی در جامعه بشری می شود؛ یعنی منتهی به تهذیب تاریخ از مدیریت های غیر الهی و اخلاق غیر الهی می شود.

پس کارکرد هنر می تواند فراتر از فرد و معطوف به روابط اجتماعی و یا معطوف به تکامل تاریخ باشد؛ یعنی می تواند احساسی را در جامعه مخاطب خود و در مخاطبان خودش ایجاد بکند که این احساس منتهی به یک ارتقاء وجدان تاریخی یا ارتقاء ظرفیت اجتماعی جامعه و طبیعتاً منتهی به حوادث بزرگ اجتماعی شود.

رویکرد مغالطه آمیز در تعریف جهانی از علم و هنر

حال بحث این است که آیا هنر با این کارکرد و ظرفیتی که دارد؛ دینی و غیر دینی می شود؟ آیا می توان گفت هنرِ ارزشی و غیر ارزشی داریم؟

اینجا نیز همان صحبت هایی که در باب علم است که گفته می شود «باب علم جهانی و بین المللی است و علم، اسلامی و غیر اسلامی ندارد»؛ در باب هنر هم هست. گرچه ماهیت هنر غیر از ماهیت دانش است، دانش هایی که پشتیبان هنر هستند؛ مثل فلسفه هنر یا فنون هنری و امثال اینها که غیر از ماهیت هنرند؛ اما در عین حال یک بحث مشترک هست که آیا هنر مانند علم، دینی و غیر دینی دارد یا ندارد.

یک نگاه که نگاه وارداتی در دنیای اسلام نیز می باشد؛ این است که دانش و هنر، جهانی و انسانی اند. در واقع گویا یک واقعیتی در جهان بیرون هست و یک قوه ادراکی در ما که این واقعیت را شکار می کند و این قوه، انسانیست و ربطی به فرهنگ و مذهب و امثال اینها ندارد.

تعریف ارسطویی و یونانی از علم؛ که قرن ها بر دنیای اسلام هم حکومت می کرده همین است که علم صورت حاصله ای از اشیاء در نزد آدمی است. انسان قوه ای دارد که در او صورت جهان منقش می شود. واقعیتی وجود دارد که صورتی از آن واقعیت در درون فاهمه انسان نقش می بندد و لذا فیلسوف «جهانی است بنشسته در گوشه ای»

با این تعریف از علم پیداست که علم دینی و غیر دینی نداریم. علم یک پدیده مشترک جهانیست. همه انسان ها دارای یک ظرفیت انسانی و قوه ادراکی هستند که می توانند با جهان مواجه شوند و در این مواجهه انعکاسی از جهان براساس روابط علت و معلولی در قوه فاهمه آنها پیدا می شود و این همان ادراک مشترک انسانی است. این نوعی تفسیر از علم است و در باب هنر هم همین است.

گاهی زیبایی ها و جمالی در جهان هست و در نقطه مقابلش زشتی هایی. خیری هست و شری، تلخ کامی ها و شیرینی هایی و ما قوه ای داریم که وقتی با جهان مواجه می شود؛ می تواند این زیبایی ها و زشتی ها را درک کند و در درون او این احساس پیدا می شود. همانطور که ما یک قوه نظری داریم که در او صورت واقعیات نقش می بندد؛ یک قوه ای هم در وجود انسان هست که در او احساس نسبت به خیر و شر و زیبایی و زشتی و تلخ کامی ها و کامیابی ها شکل می گیرد و این احساس مشترک انسانیست.

بنابراین هنر پدیده ای است انسانی و پدیده ای است مشترک بین همه انسان ها. این یک رویکرد وارداتی و کاملاً مغالطه آمیز است.

فطرت و اختیار؛ مبدأ جوشش هنر در انسان

بحث را با یک سؤال ادامه می دهم. این احساسی که انسان از جهان پیدا می کند که گاهی منتهی می شود به یک انقلاب بزرگ اجتماعی؛ این احساس در یک فرآیند جبری و دیالکتیکی و علت و معلولی حاصل می شود؛ یعنی هنرمند در حوزه اختیارش هیچ تفاوتی با دیگران ندارد و فقط یک ظرفیت اختیاری دارد که در مواجهه با جهان یک فعل و انفعالات جبری در او واقع می شود و جوششی به نام هنر در او شکل می گیرد؛ آیا اینگونه است؟ یا این که هنر در عین این که ریشه در ظرفیت ها و فطرت انسانی دارد؛ اگر ما فطرت جویای تعالی و زیبایی ها  و خیر نداشته باشیم و فطرتی که نسبت به شر و بدی ها نفرت دارد؛ هیچ وقت هنر پیدا نمی شود.

در اینکه یکی از پایگاه های هنر فطرت انسانیست و فطرت مشترک هم هست؛ در عین این که ظرفیت های انسان هایی که اهل هنر هستند، یک ظرفیت های استثنایی و ویژه است که مبدأ جوشش های هنری در هنرمند می شود، ولی بی شک اختیار انسان اعم از اختیار فردی و اجتماعی نیز در شکل گیری هنر حضور دارد. یعنی هنرمند با جهت گیری های اختیاری خودش با فعل و انفعالات اختیاری ای که با محیط و جهان برقرار می کند آثار هنری را خلق می کند.

نقش اختیار در عرصه های مختلف زندگی انسان

این طور نیست که هنرمند صرفاً در یک فرآیند دیالکتیکی یا یک فرآیند جبری دیگری آثار هنری را خلق کند. ما از این فرآیند تعبیر می کنیم به فرآیند «ولایت و تولی»؛ یعنی انسان اختیاری دارد مواجه می شود با جهان و جهت گیری اختیاری انسان، مبدأ پیدایش انحاء هنر می شود؛ کما این که دانش هم اینگونه است. درست است که انسان قوه ادراکی دارد و اگر یک ظرفیت انسانی برای فهم در انسان به ولی نهاده نشده بود اصلاً سخن از علم و آگاهی بی معنا بود و اینکه واقعیتی در مقابل انسان ها وجود دارد؛ یعنی علم خیال انگیزی نیست؛ اما در عین حال در مواجهه این دستگاه ادراکیِ انسان با جهان، اختیار انسان حضور دارد و در سطوح مختلفی در شکل گیری دانش دخالت می کند.

بنابراین فرآیند پیدایش دانش فرآیند اختیاریست که هم اختیار فرد در آن حضور دارد و هم بالاتر از آن نظام اختیارات اجتماعی در آن حاضرند؛ یعنی ما در بستر اختیارات اجتماعی می فهمیم.

تفاوت آگاهی اجتماعی بین جوامع غربی و اسلامی

ما اگر در یک قرن گذشته متولد می شدیم بسیاری از آگاهی هایی که الان داریم نداشتیم، این محصول بستر اجتماعی ماست، ولی خود این بستر اجتماعی یک بستر متکی به اختیار است. مسیر اختیارات جامعه ما غیر از مسیر اختیارات جامعه های غربی بوده و لذا بستر آگاهی اجتماعی غربی غیر از بستر آگاهی اجتماعی ماست.

این فرآیندها فرآیندهای جبری نیستند. همان طور که پیدایش آگاهی مستند به اختیار فرد، اختیارات اجتماعی و حتی اختیارات تاریخیست؛ یک آگاهی می تواند در بستر دستگاه انبیاء در تاریخ پیدا بشود و یا در بستر دستگاه فراعنه. به همین دلیل آگاهی ها و دانش ها، حق و باطل پیدا می کنند، حتی در حوزه علوم غیر انسانی مثل علوم به اصطلاح طبیعی و حتی علوم محض که از او تعبیر به علم محض می شود.

جایگاه جبر و اختیار در حق و باطل بودن فهم و دانش انسان

این مسأله بحثی جدی در حوزه معرفت شناسی و انسان شناسیست؛ که آیا آگاهی انسان مستند به اختیار اوست و آیا نحوه اختیار انسان در مواجهه با جهان در فهم او دخالت می کند؟ 

مکاتب و پاسخ های مختلفی وجود دارد. اگر مکتبی معتقد شد که فرآیند فهم یک فرآیند جبریست، طبیعتاً حق و باطل برای فهم، دیگر بی معناست. اگر مکتبی معتقد شد که فرآیند فهم فرآیند اکتشاف صد درصد و محض است، باز هم حق و باطل در آنجا بی معناست؛ ولی اگر مکتبی معتقد شد که فهم، یک فرآیند اختیاری ای دارد که در آن اختیار، فرد، جامعه و تاریخ اجتماعی حضور دارد و به ویژه دانشهای اجتماعی، محصول نظام اختیارات اجتماعیست، طبیعتاً دانش، به حق و باطل و به تبع آن به دانش دینی و غیر دینی یا اسلامی و غیر اسلامی تقسیم می شود.

عوامل مؤثر در شکل گیری یک اثر هنری

هنر هم اینگونه است؛ گرچه هنر ماهیتاً غیر از دانش است و یک نوع احساس و جوششی است که در یک فرد نسبت به جهان یا نسبت به یک پدیده یا یک رابطه اجتماعی پیدا می شود؛ ولی این احساس احساسی است که از بستر اختیار انسان و تاریخ و جامعه عبور می کند. اکنون آثار هنری متعدد و فراوانی در جامعه هنری محبین اهل بیت وجود دارد که این آثار در جوامع دیگر به چشم نمی خورد؛ چون بستر اختیار اجتماعی و جوشش احساسات اجتماعی این جامعه بستر تاریخی متفاوتی داشته است.

بنابراین به تعبیر دیگر هیچ گاه اثری مثل دیوان حافظ در دنیای غرب تولید نمی شود و تولید شدنی نیست؛ زیرا بستر اجتماعی و تاریخی این اثر هنری و نیز بستر فردی تولید این اثر، یعنی شخصیت خود حافظ شخصیتی نیست که در جامعه غربی قابل تکرار باشد.

تأثیر گذاری جامعه و تاریخ در هنر و اندیشه انسان

سؤالی که در اینجا مطرح می شود این است که آیا انسان وقتی در شرایطی قرار می گیرد که احساسی در او شکل می گیرد و جوشش این احساس بستر خلق و آفرینش یک اثر هنری می شود؛ به صورت یک جزیره مستقل از جهان عمل می کند؛ یا در ارتباط با جامعه و تاریخ است؟

 کما این که یک دانشمند وقتی مطالعه و تحقیق می کند و مشغول به تفکر و تأمل می شود، یا یک فیلسوف وقتی تفلسف می کند به صورت جزیره ای نیست؛ بلکه در بستر یک شرایط اجتماعی و تاریخیست، در عین اینکه نسبت به آن شرایط تاریخی و اجتماعی هم مجبور نیست و اختیار و اراده خود او هم در فرآیند این تفکر حضور دارد.

بنابراین فلسفه محصول اختیارات تاریخی، اجتماعی و انسانیست و یک پدیده جبری نیست. این است که فلسفه های مختلف را توجیه می کند؛ و الا اگر فیلسوفان همه دنبال کشف حقیقت بودند و در یک فرآیند انسانی مشترک می اندیشیدند، باید به نتایج واحدی می رسیدند. آنچه این کثرتها را تحلیل می کند این است که بسترهای تاریخی، اجتماعی و انسانی این فلسفه ها و دانش ها متفاوت اند.

هنر هم دقیقاً همینطور است. هنر یک جوشش مستقل جزیره ای و یک جوشش جبری دیالکتیکی در درون انسان نیست. بلکه هنر پدیده ای است که اختیار فردی وا جتماعی و تاریخی انسان در او نقش پیدا می کند.

اختیار؛ منشأ ارزش بخشی به هنر

ارزش هنر به این است که مانند دانش و سایر محصولات انسانی، به اختیار انسان متکی است و اگر یک پدیده جبری غیر اختیاری بود، قابل مدح و ستایش نبود. یک اثر هنری زمانی قابل مدح و ستایش است که انعکاس اختیارات تاریخی و اجتماعی و انسانی باشد.

در این زمان، انسان می تواند آن فرهنگ را که مبدأ پیدایش این اثر هنریست، ستایش کند؛ وگرنه اگر هنر یک فرآیند جبری بود، ستایشی ندارد. اگر جبر مادی و یا حتی جبر مطلق الهی، منتهی به خلاقیت و پیدایش آثار هنری بشود هیچ ستایشی برای این اثر هنری نیست؛ یا لااقل هنرمند را به هیچ وجه نمی توان ستایش کرد.

درک خیر و شر؛ فهمی بیرونی یا احساسی درونی

درک انسان از زیبایی و خیر و شر، پشتوانه هنر است. این درک در ما انسان هاست ؛ زیرا ما با جهان بدون انسان کار نداریم  ونمی گویم خدای متعال اگر عالِم به زیبایی ها و زشتی هاست، علم او چگونه است. چون آن تحلیل دیگری دارد. ما وقتی احساسی نسبت به جهان پیدا می کنیم  و یک شرایط اجتماعی ای را نمی پسندیم، شرایط دیگری در نگاه ما مطلوب است،  اثر هنری ای خلق می کنیم که می خواهیم مخاطبمان را با خود همراه کنیم و از خیال اجتماعی، بستری برای حرکت اجتماعی ایجاد کنیم و وضعیت کنونی جامعه را به سمت آن جامعه مطلوب تغییر دهیم، یک اثر هنری خلق می کنیم. حال سؤال این است که اصل احساس از خیر و شر و زیبایی و زشتی، آیا یک جانبه است؟ یعنی ما با تمام دارایی های درون خودمان بدون هیچ استنادی به بیرون درک از زیبایی پیدا می کنیم؟ این احساس چگونه پیدا می شود؟

احساس نیاز و پرستش؛ ریشه همه گرایشها و وابستگیها در انسان

پیوند بین احساس جمال و تأله و پرستش یک پیوند ضروری و قطعیست. اگر پرستش و تعلق و احساس وابستگی و نیاز و فقر از انسان سلب شود، هیچ اثر هنری ای به دست انسان خلق نخواهد شد ـ یا لااقل انسان اثری هنری خلق نمی کند، چون بحث در مورد انسان است ـ انسان اگر دلبستگی به یک امری پیدا نکند؛ یا هیچگونه تعلق و احساس حیرت، عجز و کوچکی ای در مقابل یک حقیقت نکند؛ احساس زیبایی و عظمت از آن در دل انسان نمی نشیند. همیشه درک از زیبایی همراه با نوعی پرستش و تأله و خشوع و خضوع است.

هر هنرمندی اینگونه است. کما اینکه درک از حق و باطل هم اینطوراست. انسان اگر نپرستد، درکی از حق و باطل پیدا نمی کند. همه ادراک از حق و باطل بر محور «آلهه» شکل می گیرد. انسان اگر الهی نداشته باشد که در مقابل او خضوع کند، هیچ گاه احساسی از حق و باطل پیدا نمی کند. حتی در حقوق هایی که پشتوانه شان نظام طبیعی نیست ـ حقوق هایی که به قراردادهای اجتماعی تکیه می کنند ـ در آنجا هم اگر پرستش را سلب شود، هیچ احساسی از حق پیدا نمی شود.

در جامعه، بر حسب قرارداد، اموری را حق و اموری را باطل می دانند. اگر تعلق و پرستش و خضوع نسبت به غایات از انسان برداشته شود، هیچ درکی از حق و باطل پیدا نمی شود. زیبایی و زشتی هم همینطور است. اگر انسان یک موجود فقیر محتاج نبود و یک موجود غنی بود؛ هیچ گاه نسبت به دستگاه آفرینش احساس جمال و خضوع و حیرت نمی کرد و این ریشه درک از زشتی و زیبایی، خیر و شر، خوبی و بدی، تلخ کامی ها و کام یابی ها و همه نوع تعلق و گرایش و وابستگی انسان و پرستش در انسان است.

تفاوت در معبود، علت تفاوت در ادراک و هنر انسانی

انسان در اصل پرستش مختار نیست؛ انسان در انتخاب «آلهه» مختار است. می تواند نفس خودش را اله خودش قرار بدهد؛ که می شود «أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواه»(جاثیه/23) یعنی می تواند جهان یا شیطان را اله خودش قرار بدهد؛ می تواند حضرت حق را اله خودش قرار بدهد. اگر انسان در پرستش به شرک مبتلا شد و آلهه ای غیر از حضرت حق گرفت بی شک درکش از جلال و جمال عالم و از خیر و شر و زیبایی ها و زشتی ها تغییر می کند، تا جایی که گاهی زشتی ها را زیبایی می بیند و زیبایی ها را زشتی؛ معروف را منکر و منکر را معروف می بیند.

 تغییر ادراک انسان از زیبایی و زشتی و تغییر فرهنگ ها مستند به تغییر آلهه است. انسان ها معبودهایشان متفاوت می شود که هنرشان متفاوت می شود. هنر زاییده پرستش انسان هست، اگر انسان مبتلا به پرستش غیر شد، طبیعتاً هنری می آفریند که دیگران را هم به همین پرستش غیر، دعوت می کند. هنر ابزار دعوت به سوی آلهه انسانیست. هنرمند دیگران را بر سر سفره ابتهاجات خویش نسبت به آلهه اش دعوت می کند.

هنرمند موحد و هنرمند مادی

هنرمند پیش از دیگران به معبودی می رسد و در مقابل او سجده می کند و احساس شهودی از آن معبود در دل او می نشیند و رنج و غصه ای در دل او شکل می گیرد؛ بعد دیگران را بر سر سفره احساس خویش دعوت می کند.

اگر هنرمند موحد بود و احساس عرفانی توحیدی از جهان داشت و به شهود جلال و جمال حق از جهان راه یافته بود و به حیرت در مقابل حضرت حق رسیده بود و جرعه نوش این وادی بود، دائماً دیگران را بر سر همین سفره دعوت می کند. آثار هنری امثال حافظ، زاییده این احساس آنهاست. آنها در احساس حضور و خضوع و خشوع و ذکر و تسبیح بر دیگران مقدم اند و سر شار از جام هایی که در این وادی نوشیده اند و دیگران را بر سر این سفره دعوت می کنند.

هنرمند مادی هم بالعکس احساسی از ابتهاجات مادی و کام ورزی خودش از جهان ماده و خضوع در مقابل دنیا و پرستش ماده دارد و دیگران را به سمت همین احساس دعوت می کند. هر دو هم رد پایی در وجود انسان دارند و زبانی برای تفاهم، اگر هنرمندهایی که به آلهه مختلف دعوت می کنند، هیچ رد پایی در درون انسان نداشتند هیچ وقت هنرآنها مقبول واقع نمی شد.

هنر الهی و هنر نفسانی

اگر هنر الهی مقبول انسان ها واقع می شود چون در فطرت انسان ها گرایشی به سمت حضرت حق و محبت و احساسی نسبت به حضور و قرب اوست. اگر هنر مادی هم طرفدارانی پیدا کند چون در درون انسان نفسی است که انسان را به بهجت های مادی و زودگذر دعوت می کند و ما را به طبیعت فرا می خواند.

بنابراین اگر گفته می شود «هنر زبان مشترک دارد و با همه اقوام تفاهم می کند» معنایش این نیست که هنر دارای جهت و فرهنگ خاص و صبغه اختیار خاص نیست. هنر می تواند صبغه توحید و ولایت حقه را داشته باشد "صبغه الله" و می تواند صبغه شیطان داشته باشد. هنرمند وقتی به احساس هنری می رسد و سپس دست به خلاقیت می زند؛ آن احساس را از دستگاه ادراکی، خیال و واهمه خودش عبور می دهد و یک اثر هنری را می آفریند و بعد زبانی برای تفاهم او ایجاد می کند؛ یا در بستر ارتباط با جهان نورانی این اثر را شکل می دهد، یا در بستر در ارتباط با جهان ظلمانی.

هنرمند یا در فضای شیطانی می اندیشد یا در فضای رحمانی؛ یا احساس او احساس برآمده از درک توحیدی از جهان است یا احساس برآمده از شرک و الحاد است. هدف این نیست که دو سر طیف درست کرده و بگوییم یا صد در صد این است یا صد در صد آن. بلکه ممکن است هنرمندانی باشند که در توحید خالص نباشند و طبیعتاً آثارشان، آثاری است که هم صبغه نفس در آن آثار هست هم صبغه عقل؛ هم صبغه روح و هم صبغه نفسانیات؛ اما در عین حال هنر در بستر اختیار شکل می گیرد؛ اعم از اختیار فردی، اجتماعی و تاریخی و اختیار انسان ناچار از پرستش است.

 بنابراین هنر محصول و انعکاس پرستش انسانیست. انسان با پرستش و درک از جلال و جمال و به درک  از زشتی ها و زیبایی ها و خیر و شر می رسد و اگر کسی موحد باشد، خیر محض را در دستگاه حضرت حق می بیند و شر را در استکبار بر حضرت حق و بالعکس.

نتیجه هنر مطلوب و عدم کفایت هنر غیر الهی در انعکاس آلام بشری

در عین این که هنر زبان تفاهم مشترک با فرهنگ ها دارد، چه الهی باشد چه مادی و در عین این که هنر ردپایی در درون جامعه انسانی دارد، اما در عین حال هنر به الهی و غیر الهی و توحیدی و غیر توحیدی تقسیم می شود. برآیند یکی دعوت به توحید و ابتهاج به حضور در محضر حق و ذکر وانس است و برآیند دیگری دعوت به لهو و لعب. هنر معطوف به ذکر و هنر معطوف به لهو و لعب هر دو متصور هستند؛ اما هنر مطلوب هنری است که معطوف به توحید باشد.

هنری که انسان را به پرستش غیر خدای متعال ولو پرستش نفس دعوت بکند، این هنر، هنر مطلوب نیست و این یک قاعده کلی است که مسیر دانش و هنر بعد از رنسانس به سمت زمینی شدن و قطع ارتباط دانش و هنر با آموزه های قدسی حرکت کرده است. به طور کلی جریان تجدد غیر از این که نتوانسته است رنج های کهن بشری و انسانی را مداوا بکند و آن آلام هنوز برقرار است و بلکه عمیق تر و مزمن تر شده اند؛ اشکال اصلی دیگری دارد که آن افول معنویت و توحید است.

اینجا مقصود، معنویت های تخیلی نیست، افول و غروب توحید و خداپرستیست. باز مقصود این نیست که در متن تمدن غرب، انسان های موحد زندگی نمی کنند؛ در کاخ فرعون هم موسای کلیم زندگی می کرد، مومن آل فرعون زندگی می کرد.

تجدد؛ جریان دین زدایی از حیات اجتماعی بشر

سخن این است که جریان تجدد، جریان دین زدایی از حیات اجتماعی بشر است. یک مبارزه نانوشته با انبیاء و همه مفاهیم قدسی در متن این تمدن حضور دارد و این تمدن تجسد مبارزه بی دریغ با خداست. سخنی را امام (ره) در نامه به «گرباچوف» خطاب به وی گفته بودند که دلیل شکست مارکسیسم، مبارزه بی دلیل با خداست و همین، بیماری نظام سرمایه داری هم هست.

به گمان ما هنر برآمده از دستگاه تجدد، هنر زمینی شده است. هنری است آلوده به شرک آلوده به ظلمت و آلوده به شیطنت. هنری است برای ارضاء نفسانیات و چیزی فراتر از نفس انسانی و آمال نفسانی انسان منظور نظر این هنر نیست. منظور این نیست که هنرمندهایی در جهان غرب زیست نمی کنند که دغدغه معنویت و توحید را دارند؛ بلکه بحث، ساماندهی هنر بعد از دوران تجدد است.

اگر ما مدعی هنر دینی و غیر دینی یا هنر ارزشی و غیر ارزشی هستیم، این نه به معنای نقلی کردن هنر، بلکه به معنی این است که هنر یا در بستر فرهنگ توحید رشد می کند یا در بستر فرهنگ الحاد؛ مدیریت تاریخی و اجتماعی که منتهی به تولید هنر می شود، یا مدیریتی الهیست یا مدیریتی مادی؛ هنر یا معطوف به تکامل مادیست یا تکامل الهی.

هنر، پرستش، نفسانیت

این یک نکته در باب هنر است که هنر، معطوف به پرستش است و هیچ هنری خالی از معبود و آلهه نیست. در هر اثر هنری، اگر تعلق خضوع، خشوع،  دلدادگی و وابستگی از انسان سلب شود، هیچ لذتی از آن اثر هنری نمی برد؛ آن هنر یا تعلقات مادی و نفسانی را در انسان می شورد و احساسی در انسان ایجاد می کند، یا تعلقات الهی را؛ زبان هنر یا زبان گفتگو با فطرت توحیدی انسان است یا زبان نفس انسان و با نفسانیات انسان صحبت می کند. البته هر دو هم مخاطبان فراوانی پیدا می کنند.

سیر هنرمند در تاریخ

نکته دیگر این است که هنر همانطور که معطوف به پرستش است، معطوف به تکامل تاریخ نیز هست. هنرمند گویا در آینده زندگی می کند و از آینده ها به جهان امروز بر می گردد و می خواهد احساس خودش را از آینده نسبت به مخاطبان خودش منتقل کند و آسیب شناسی براساس آن جهانی که دیده است از وضعیت موجود ارائه کند و رنج هایی را که در این جامعه وجود دارد و در جامعه مطلوب از بین می رود و راه مقابله با این رنج ها را نشان بدهد.

 هنرمند در وا قع روشن فکریست که از جهان آینده در دنیای خودش متولد شده است. آن آینده ای که می بیند، آن مسیری که برای حرکت تاریخ می بیند در خلاقیت هنری صد در صد حضور دارد. بنابراین احساسی که از فرآیند تکامل تاریخ دارد  ـ که فلسفه تاریخ به این احساس سامان می دهد ـ حتماً در اثر هنری تبلور دارد.

هنرمند در مقیاس توسعه نه در مقیاس خرد، هنرمندی است که از تکامل تاریخ اجتماعی و آسیب شناسی متناسب با تکامل تاریخ اجتماعی درک دارد و می خواهد جامعه خود را به سمت آن جامعه هدف هدایت و از خیال اجتماعی معبری به سمت جامعه مطلوب ایجاد کند.

رسالت هنرمند دینی

آن جامعه مطلوب یا جامعه توسعه یافته به مفهوم غربیست ــ جامعه سکولاریزه شده ــ یا جامعه عصر ظهور است که در آن حقیقت توحید و ولایت حقه تجلی می کند «وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها»(زمر/69) و زمین با نور امام روشن می شود و «اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يُحْيِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها»(حدید/17) اهل زمین به حیات طیبه، به حقیقت ولایت حقه راه پیدا می کنند. یا چنین جامعه ای است با تناسبات و اقتضائات خودش که نازله ای است از بهشت در عالم دنیایی ما به اندازه ظرف دنیا و یا جامعه توسعه یافته غربیست. یا اتوپیای غربیست، یا جامعه مهدوی. هنرمند یا می خواهد جامعه خود را به سمت آن واقعیت مطلوب هدایت کند یا به سمت این و اگر هنرمند بخواهد دینی باشد باید درکش از فلسفه تاریخ و احساسش از تکامل تاریخ، احساس دینی باشد و علاوه بر این که جمال حضرت حق را در عالم می بیند، مسیر حرکت تاریخی انسان به سمت خدای متعال را بتواند احساس کند که این مسیر از بستر درگیری حق و باطل و درگیری ایمان و کفر و درگیری انبیاء و فراعنه عبور میکند؛ و بتواند معبری برای  عبور دادن جامعه خویش از شیطنت های دستگاه فراعنه، به سمت جامعه مطلوب انبیاء ایجاد کند. هنرمند دینی هنرمندی است که بتواند احساسات اجتماعی را معطوف به عصر ظهور، راهبری و سامان دهی کند.