نسخه آزمایشی
چهارشنبه, 17 آذر 1400 - Wed, 8 Dec 2021

تحلیل پدیده تمدن و علل و فرآیند پیدایش و توسعه تمدن ها بر محور اراده حق و باطل / جریان انقلاب و تجدد و درگیری امروز تمدنی آنها

متن زیر سخنرانی حجت الاسلام و المسلمین میرباقری در جمع تعدادی از مسئولین بنیاد خاتم به تاریخ 28 فروردین 93 برگزار شده، که در آن پیرامون تمدن اسلامی گفتگو شده است. ایشان در این سخنرانی بیان داشتند که دوران ظهور یک دوران فراتمدنی است که در بحث تمدن اسلامی نمی گنجد. از دوران ظهور بر اساس تفاسیر به فجر تاریخ تعبیر شده است. فرآیند پیدایش تمدن حول یک اندیشه محوری صورت می گیرد و تمام ساختارهای اجتماعی و فرهنگی جامعه بر اساس آن تعریف می شود. با تکامل بشر و تکامل اندیشه، ظرفیت تاریخی هر تمدنی تمام شده و تمدنی دیگر جایگزین آن می شود. در تاریخ بشر دو جریان تمدن ساز وجود دارد، جریان الهی و جریان طاغوت با ولایت شیطان و بر اساس مادی گرایی. انسان بر اساس اختیاری که دارد یکی از این دو جریان را انتخاب می کند. محور جریان الهی نبی اکرم و اهل بیت ایشان و به تبع آنها انبیاء الهی هستند و محور جریان ظلمت، شیاطین جنی و انسی می باشند. ساختارهای اجتماعی، تکنولوژی و دانش، اندیشه و فلسفه و ارزش ها به ترتیب لایه های تمدن مادی هستند. نقطه اوج جریان مادی، تجدد است که ایدئولوژی دهکده واحد جهانی نظم نوین جهانی و... را فقط آن فرهنگ آمریکایی و غربی می داند و در سراسر جهان با هر ایدئولوژی مخالف خود در حال جنگ است. حرف اصلی این جریان اومانیسم و محوریت انسان است. بزرگترین جریان اصلی که مانع جهان گیر شدن این جریان تجدد و مادی گرایی است، انقلاب اسلامی ایران است. قابل ذکر است که ایشان در جلسه دیگری این بحث را ارائه نموده اند که می تواند مکمل این گفتار باشد لذا صوت جلسه مذکور به این بحث ملحق شده است که از لینک های بالا قابل دسترسی است.

بحث در خصوص تمدن اسلامی است و البته بحث کمی پیچیده است. در اینجا سعی می کنیم تصویری از مفهوم تمدن را عرض کنیم و بعد هم شرایط مواجه تمدنی ای که امروز در جهان هست را قدری ترسیم کنیم که از آن تعبیر به برخورد تمدنها می شود. و البته وضعیت جبهه و تمدن خودی که ما الان در کجا قرار داریم و آیا رو به پیش هستیم یا نه؟! موانع و مقدورات  و مخاطراتی که ما را تهدید می کند چیست؟! و در پایان هم اگر فضایی بود الزامات حرکت به سمت تمدن اسلامی را هم عرض بکنیم که ادامه مسیر چطور باید طی بشود.

ظهور؛ فجر تاریخ و واقعیتی فراتمدنی

وقتی ما بحث از تمدن اسلامی می کنیم مقصودمان واقعه ظهور نیست؛ واقعه ظهور یک واقعه فراتمدنی است و در تحلیل های تمدنی نمی گنجد. در واقع ظهور وقتی اتفاق می افتد یک حقیقتی از غیب در این عالم ظاهر می شود. امام(ع) کلمه غیب الهی است که به تعبیر قرآن در این عالم و در عرصه حیات انسانها تجلی می کنند و جهان، جهان دیگری می شود؛ که قرآن با تعابیر نورانی ای از آن پرده برداشته است. گاهی با تعبیر «وَ النَّهارِ إِذا جَلاَّها»(شمس/3) یا «والفجر»(فجر/1) و گاهی با تعبیر «اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يُحْيِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها»(حدید/17) یا «وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها»(زمر/69). این تعابیر نورانی که در روایات ما تفسیر به دوره ظهور شده که در آن شمس حقیقت یعنی نور نبی اکرم و اهل بیت تجلی و ظهور می کند. آن شمس حقیقی که در سوره شمس آمده، حقیقت وجود مقدس نبی اکرم(ص) است و در واقع در دوره ظهور حضرت تجلی پیدا می کند، یا وقتی در سوره لیل از شب و غشاء و پوشش آن صحبت می شود که «وَ اللَّيْلِ إِذا يَغْشی * وَ النَّهارِ إِذا تَجَلَّی» توضیح داده می شود که آن غشاء و حجابی که بر ولایت امیرالمومنین(ع) افتاده بود، از عالم انسانی برداشته می شود و حقیقت ظهور و صبح حقیقت طلوع می کند.

 آن دوره را ما نمی توانیم تعبیر به تمدن کنیم؛ آن واقعیت ورای این ادبیاتی است که ما بحث می کنیم و اگر بخواهد از آن دوره تعبیری بشود باید با همین تعابیر بلند و رسایی که در منابع ما آمده تعبیر کنیم. مثل فجر تاریخ. یعنی آن شب تاریک به پایان می رسد و بعد از آمدن و تلاش 124 هزار پیغمبر و اوصیائشان؛ به ویژه وجود مقدس رسول الله(ص) و اهل بیت ایشان صلوات الله علیهم اجمعین ظهور حقیقت واقع می شود.

بنابراین اگر ما بحث از تمدن اسلامی می کنیم، مقصودمان دوره ظهور نیست. دوره ظهور یک واقعیت فراتمدنی است. کما اینکه ما نمی توانیم دوران ورود عالم به مرحله عالم آخرت و جنت و اینها را دوره تمدن اسلامی نام بگذاریم و بگوییم تمدن اسلامی یعنی بهشت. آن یک عالم دیگری است. دوران ظهور هم دوران دیگری است و عالم دیگری محقق می شود. نل شده است که «ظَهَرَ الْمَاءُ عَلَى‏ وَجْهِ‏ الْأَرْض‏»(1) یعنی حقیقت ولایت بر روی زمین ظاهر می شود؛ آن حقیقتی که غور کرده و فرو رفته بوده است که قرآن می فرماید: «قُلْ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ ماؤُكُمْ غَوْراً فَمَنْ يَأْتيكُمْ بِماءٍ مَعين»(ملک/30) یعنی اگر آن حقیقت در زمین فرو رود چه کسا آب گوارا خواهد داشت؟! بله آن سرچشمه حیاتی که غور کرده دوباره تجلی می کند. آن دوران، دوران دیگری است با نقطه مختصات خودش که اصلاً در بحث های تمدنی ما نمی گنجد. بحث ما قبل از آن دوران است.

تعریف تمدن و فرآیند شکل گیری آن

امروز یک حیات مجددی در دنیای اسلام پیدا شده است، لکن آن تمدن اسلامی که ما می خواهیم انشاء الله به سمتش حرکت کنیم و بعد تا مرز برخورد تمدن ها در جهان جلو برویم چیست؟ تعاریفی از تمدن شده که گاه به ده ها تعریف می رسد و همه تعریف کننده ها و کسانی که در این مقیاس می اندیشیدند هم متخصصان فن هستند. ما نمی خواهیم تعبیر جامع و مانعی کنیم؛ از یک نقطه ای شروع می کنیم تا قدری ابهام بحث مرتفع بشود. یک تعریفی که شاید در بین تعاریف دیگر با همه کاستی هایی که دارد - که ضمن بحث عرض می کنم - برای شروع بحث بهتر است، تمدن را به مجموعه دست آوردهای مادی و معنوی بشر، اعم از هنر و فلسفه و تکنولوژی و دانش و ساختارهای اجتماعی و محصولات اجتماعی تعریف کردند و همه اینها عناصر یک تمدن هستند؛ که این دستآوردهای مادی و معنوی بر محور یک اندیشه مرکزی شکل می گیرند.

فرآیند پیدایش این تمدن هم این است که یک نگرش و بصیرت جدید و یک اندیشه محوری و بزرگ جدیدی در یک جامعه ظهور پیدا می کند - که نقطه ظهورش را هم باید بحث کرد - نیازمندی های اجتماعی آرام آرام بر محور این اندیشه شکل می گیرد و ساختارهای اجتماعی متناسب با این اندیشه تغییر می کند؛ تا ساختارهای جدید متناسب با اندیشه نو جایگزین می شود. وقتی نهادسازی شد و ساختارهای جدید متناسب با این اندیشه شکل گرفت، آرام آرام تمدن بر محور این اندیشه شکل می گیرد. البته این تعریف، بسیار محدود و ناقص است.

به عنوان مثال، فرض کنید اگر در یک دوره ای اندیشه سیاسی یک جامعه اندیشه اشرافیت باشد (که در ایران قدیم و کشورهای دیگر بوده) و انسان ها را طبقه بندی می کردند به انسان های شریف و غیر شریف و در واقع اشرافیت محور دسته بندی های سیاسی در جامعه بود؛ طبیعتاً این تفکر اگر در یک جامعه ای نهادینه شد، ساختارهای اجتماعی متناسب خودش حول آن شکل می گیرد و روابط سیاسی جامعه و طبقات اجتماعی متناسب با این اندیشه شکل می گیرند. وقتی این اندیشه آرام آرام زائل شد و یک اندیشه دیگری جایگزین این اندیشه شد (البته به تعبیر خودشان) که در آن به انسان ها از موضع برابر نگاه می کند و حق مشارکت سیاسی را به طور یکسان برای همه قائل است و به مرور ساختارهای متناسب آن شکل گرفت (که ساختارهای دموکراتیک هستند) طبیعتاً آن تمدن قبلی زوال پیدا می کند و یک مرحله جدیدی از مدنیت و حیات اجتماعی شکل می گیرد.

من اینها را بعنوان مثال فقط عرض کردم. تعبیر خیلی زیاد است. تاکید می کنم این تعبیر کاستی های فراوانی دارد. پس با این نگاه، تمدن، مجموعه دست آوردهای یک جامعه را فرا می گیرد و این دست آوردها حول یک محور شکل می گیرند که اینها را هماهنگ می کند. ساختارهای اجتماعی و محصولات اجتماعی حول یک محور شکل می گیرند که از آن تعبیر شده به یک اندیشه مرکزی و محوری؛ که کل این مجموعه را سامان می دهد.

ظرفیت تاریخی اندیشه ها و جایگزینی اندیشه های کاملتر

این اندیشه های محوری که در یک جامعه شکل می گیرند، عمری هم دارند. یعنی اندیشه یک ظرفیت تاریخی دارد. وقتی ظرفیت تاریخی آن اشباع شد، حتما اندیشه نو و کاملتر و جدیدی شکل خواهد گرفت. در این نگاه بحث های دقیق انجام نگرفته که حالا چه عواملی موجب به پایان رسیدن دوران یک اندیشه و ظهور یک اندیشه جدید می شوند و ظرفیت یک اندیشه چرا به پایان می رسد؛ اینها توضیح داده نشده است گویی یک جبر تاریخی و ناخودآگاه در این تفکر دیده اند که این جبر تاریخی جامعه را به یک جایی می رساند که دیگر این اندیشه ظرفیت پاسخ گویی به نیازهای اجتماعی را ندارد.

به تعبیر دیگر براساس این نگاه، تمدن حول نیازمندیهای اجتماعی شکل می گیرد. جامعه یک سلسله نیازمندی هایی دارد و برای حل نیازمندی های خودش تلاش می کند و مجموع میراث گذشته و منابع طبیعی و میراث اجتماعی و مقدوراتش را به کار می گیرد و همه اینها حول یک تفکر و اندیشه محوری شکل می گیرد.

اگر آن اندیشه محوری به پایان خودش رسید و یک اندیشه جدیدی ظهور پیدا کرد، یک بصیرت جدید پیدا شده و همه نظام نیازمندی و فعالیت ها و مجموع تلاش ها و به کارگیری امکانات تاریخی و امکانات طبیعی در مسیر اندیشه جدید قرار می گیرند و یک ساختار متناسب ساخته می شود و تمدن جدیدی شکل می گیرد.

شکل گیری اندیشه و تمدن و تاریخ بشر بر محور اختیار فردی و اجتماعی

سوال این است که این نظام نیازمندی هایی که بشر دارد و برای رفع آنها تلاش می کند و این اندیشه هایی که محور تلاش انسان قرار می گیرند و نگرشی که محور تلاش انسان قرار می گیرد، این ها چطور پیدا می شوند؟ آیا این اندیشه ها به صورت جبر تاریخی پیدا می شوند؟ یعنی ما هیچ اختیاری نداریم و بیرون از اختیار ما یک اندیشه ای پیدا می شود، نیازهایی شکل می گیرند ما تلاش می کنیم این نیازها را حول این اندیشه و نگرش محوری سامان دهی بکنیم و یک تمدن درست می شود؟ مقدوراتی هم که برای حل نیازهایمان به کار می گیریم منحصر به مقدورات طبیعی و میراث تاریخی ماست؟

اگر خوب دقت کنید اختیار ما در نظام نیازمندی های ما دخیل است. یعنی تکامل اجتماعی بشر را که در مسیر تاریخی اتفاق می افتد، تمدن ها، اندیشه های بزرگ در تاریخ جامعه بشری و فلسفه ها که ظهور و غروب می کنند؛ همه این فرآیند را نمی شود جبری دانست. چه جبر تاریخی و مادی و چه جبر الهی؛ یعنی بگوییم یک جبر مطلق الهی حاکم است و ما یک موجودات مجبوری هستیم که بدون اینکه اختیار اجتماعی و فردی ما هیچ دخالتی داشته باشد در تحولات تاریخی در مسیر موج تاریخی قرار می گیریم؛ این نیست.

در اندیشه الهی اینگونه است که اختیار انسان - به نسبت - در تکامل تاریخی بشر حضور دارد. انسان با اختیار خودش در تکامل تاریخ مشارکت می کند؛ البته سهم مشارکت انسانها و سهم مشارکت جوامع یکسان نیست، ولی بالاخره انسان ها بخصوص نظامات اجتماعی و اختیار اجتماعی انسان و برآیند اختیارات انسان ها، در تحولات تاریخی سهم دارند.

بررسی سطوح اختیار / بررسی اختیار جهت و اهمیت و آثار آن

اختیار انسان سطوحی دارد. گاهی یک موضوع جزئی را اختیار می کند؛ مثلاً برای تأمین نیازهای خود به مواد غذایی یا پوشاک از چه تکنولوژی استفاده بکند؛ برای تأمین نیازخودش به مسکن از چه تکنولوژی و از چه موادی استفاده بکند؛ این یک انتخاب است که ما از آن تعبیر به اختیار می کنیم. گاهی در فلسفه منزلت اختیار انسان تنزل پیدا می کند به انتخاب، اینها انتخاب اند، اینها بعد از دانش هستند و بعد از پیدایش فرآیند تکنولوژی هم گاهی شکل می گیرند. ولی انسان یک قوه اختیار دارد، این قوه اختیار یک جهتی را انتخاب می کند؛ حول آن جهتی که انتخاب می کند نظام اختیارات اجتماعی شکل می گیرد. نظام انگیزه های اجتماعی تمایلات اجتماعی، همدلی اجتماعی، همچنین نظام اندیشه و تفکر و همفکری اجتماعی تفاهم اجتماعی، رفتار و تعامل و تقابل اجتماعی؛ یعنی تفاهم، همدلی و تقابل اجتماعی بر محور آن اختیار شکل می گیرد.

آن جهت اختیاری که انسان ها دارند دو جهت بیشتر نیست؛ یا تسلیم نسبت به حضرت حق می شوند و سجده و پرستش خدای متعال و بندگی و تقرب به خدای متعال را انتخاب می کنند و یا جهت استکبار را. این اصلی ترین اختیار انسان است. که انسان سجده و تواضع و خشوع و پرستش را اختیار کند و در همه عرصه های اراده خودش - چه در حوزه روحش چه در حوزه فکرش چه در حوزه رفتارش، چه در حوزه خصوصی چه در حوزه مشارکت جمعی - بندگی و تقرب به خدای متعال و سجده و تواضع را بپذیرد. یعنی با الوهیت حضرت حق و افتقار به حضرت حق و با اعلام عجز و افتقار و سجده در مقابل او همه اراده خودش را سامان دهد.

البته ما نمی گوییم که انسان یک انتخاب می کند و دیگر کار تمام می شود. بلکه این انتخاب محوری انسان است که دائماً حضور دارد و محور همه انتخابات انسان است. البته ممکن است انسان این انتخاب محوری خودش را هم تغییر بدهد و از وادی ایمان به وادی کفر یا از وادی کفر به وادی ایمان بیاید، ولی این انتخاب یک انتخاب محوری مستمر است، یک اختیار مستمر محوری است. پس ممکن است انسان جهت اختیار خودش را هم تغییر بدهد. این تغییر جهت در اختیار انسان حتی به صورت اجتماعی ممکن است اتفاق بیافتد و حتی ممکن است یک جامعه ای - و نه انسان ها به صورت جزائر مستقل - جهت حرکت خودشان را تغییر بدهند؛ یک جامعه ای از تمدن مادی بیاید در تمدن الهی، از سیطره فراعنه و اولیاء طاغوت - به تعبیر قرآن - بیاید و تحت ولایت نور و انبیاء و ائمه نور قرار بگیرد. یک جامعه ای مسیر حرکت خودش را که به سمت دنیا پرستی و تفرعن و شیطنت بوده، تغییر بدهد.

پس یک اختیار محوری داریم؛ آن اختیار محوری اختیار جهت است. جهت اختیار انسان، هم بر تمایلاتش حاکم است، هم بر روح و خلق انسان حاکم است؛ هم بر اندیشه و تفکر و دانش و فکر انسان حاکم است؛ هم بر رفتار انسان حاکم است. آن جهت اختیار در واقع شکل دهنده فرهنگ است.

تبعیت فرهنگ و سیر جامعه از جهتِ اختیار شده

فرهنگ یک جامعه تابع آن جهتی است که اختیار می کند. اگر جهتی را که یک جامعه اختیار می کند جهت پرستش خدای متعال باشد، فرهنگ این جامعه چه در حوزه ارزش ها چه در حوزه دانش ها چه در حوزه قوانین و احکام و حقوق و فرهنگ حاکم بر این جامعه و شخصیت انسان فرهنگ الهی می شود. اگر جهتی را که اختیار انسان یا اجتماع است، جهت نفس و دنیا و استکبار علی الله و تفرعن باشد فرهنگ حاکم بر هویت انسان و هویت جمعی انسان ها، فرهنگ مادی می شود.

محوری ترین اختیار انسان که خدای متعال انسان را در این اختیار آزاد گذاشته، انتخاب توحید و شرک است؛ انتخاب ایمان و کفر است. خدای متعال جبر - منظور جبر باطنی است - بر انسان حاکم نکرده است. نمی خواهیم بگوییم احکام حقوقی رها شده است که مثلاً کسی مرتد فطری شد، مجازات ندارد. در قرآن کریم در آیت الکرسی بعد از الوهیت حضرت حق و توحید که کل آیه اول است می فرماید: «لا اکراه فی الدین»(بقره/256) شما می توانید این اله را بپذیرید. اگر پذیرفتید این اله سرپرست شما می شود که: «الله ولی الذین آمنوا»(بقره/257) یعنی خدای متعال ولایت شما را قبول می کند؛ سیر فردی و اجتماعی تان در وادی نور واقع می شود و حیات تان حیات نورانی می شود. اما اگر الوهیت حضرت حق را نپذیرفتید کار به نحو دیگری است: «والذین کفروا اولیائهم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات» بله ولایت بر شما واقع می شود اما ولایت اولیاء طاغوت است و سیرتان سیر از نور به ظلمات است. و بعد هم «اولئک اصحاب النارهم فیها خالدون» که این نار، خود ولایت باطل است که در روایت فرمود: «كَمَنْ‏ هُوَ خالِدٌ فِي‏ النَّارِ أَيْ إِنَّ الْمُتَيَقَّنَ كَمَنْ هُوَ خَالِدٌ فِي وَلَايَةِ عَدُوِّ آلِ مُحَمَّدٍ وَ وَلَايَةُ عَدُوِّ آلِ مُحَمَّدٍ هِيَ النَّارُ»(2) پس این اولین اختیار انسان است.

اختیار انسان و جامعه بر حول ولات تاریخی

نکته دومی که از معارف ما به خوبی استفاده می شود اینکه اگر جامعه ای اختیار توحید کرد انسان ها اختیار پرستش کردند، اختیار انسانها چه در حوزه توحید چه در حوزه شیطنت و استکبار به صورت دانه های تسبیح و جزایر مستقل و اراده های منفصل از هم نیست؛ اختیار پرستش خدای متعال محور دارد، محور پرستش خدای متعال نبی اکرم است؛ هیچ اراده ای نمی تواند به توحید دست بیابد الا با حرکت در ذیل ولایت نبی اکرم «بِنَا عُبِدَ اللَّهُ‏ وَ بِنَا عُرِفَ اللَّهُ وَ بِنَا وُحِّدَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى وَ مُحَمَّدٌ حِجَابُ اللَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى‏»(3)

لذا آنهایی که توحید را انتخاب می کنند و دنبال پرستش خدای متعال هستند، به حیات جمعی و تاریخیِ حول ولی حق روی می آورند؛ یعنی بر محور انبیاء و اولیاء و اوصیاء این جامعه شکل می گیرد و این رابطه هم بیش از یک رابطه باطنی قطب و مرید است. این خیلی فراتر از اینهاست؛ او ولایت را انتخاب می کند و این رابطه هم یک رابطه ای است که بستر اجتماعی و تاریخی پیدا می کند و جامعه حول امام و تاریخِ اجتماعی حول ولی حق شکل می گیرد. کما این که در جبهه باطل هم تاریخ اجتماعیِ حول اولیاء طاغوت شکل می گیرد.

اختیارات انسان ها چه در جبهه حق چه در جبهه باطل وقتی سامان پیدا می کند که یک محور داشته باشد. محور کل پرستش در عالم وجود مقدس نبی اکرم و اهل بیت ایشان هستند. بیت رسول الله(ص) بیت توحید است. بیوت توحید همه، خانه های نبی اکرم اند که قرآن می فرماید: «في‏ بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فيهَا اسْمُه»(نور/36) که بیت رفعت و ذکر است و مَثَل نور الهی در آن تنزل پیدا کرده است. مَثَل نور الهی وجود مقدس نبی اکرم اند که در روایات آمده است. سر و کار ما با مثل نور الهی است که قرآن می فرماید: «اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكاة»(نور/35) و بعد این مثل می آید در خانه های نور. خانه های انبیاء و ائمه از این خانه ها هستند؛ سرآمد همه این خانه ها خانه حضرت زهرا است. و همه حول نبی اکرم(ص) است. بنابراین یک اراده هایی برای توحید و پرستش الهی و خضوع و خشوع وجود دارد که بر محور نبی اکرم(ص) تجمع می کنند. ارزش و جایگاه اینها به همین اراده و اختیارشان است و اصل وجود انسان همین قوه اختیار است و شرافت انسان به همین است.

اول کسانی که حول نبی اکرم تجمع کردند انبیاء هستند؛ انبیاء اولی العزم، بعد سایر انبیاء هستند؛ بعد اوصیاء و مقربین هستند و.... همه جامعه ایمانی حول اراده نبی اکرم شکل می گیرند؛ حول اراده اهل بیت ایشان و بعد انبیاء و جوامع توحیدی. اینگونه یک جامعه تاریخی بر محور توحید شکل می گیرد.

آن طرف هم جریان ولایت تاریخی باطل است که وحدتی دارد. کما این که این طرف محور انبیاء وجود مقدس نبی اکرم(ص) هستند و محور اوصیاء امیرالمومنین ارواحنا فداه هستند؛ آن طرف هم محور فراعنه دشمنان نبی اکرم اند. قرآن می فرماید: «وَ كَذلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوًّا شَياطينَ الْإِنْسِ وَ الْجِن»(انعام/112) یعنی همانطور که در دستگاه حق فقط اراده های انسانی نیست و عالم ملائکه در خدمت نبی اکرم اند و بلکه همه اراده های نورانی حول نبی اکرم اند (که معلم توحید ملائکه هم نبی اکرم اند) و حضرت عالم ملائکه را با عالم ما هماهنگ می کنند. آن طرف هم شیاطین الانس و الجن هستند. هر پیغمبری شیاطینی داشته اند، شیاطین حضرت هم ابلیس اصلی است؛ شیطان انس ایشان هم افراد خاصی هستند که در تاریخ جریان ایشان را منحرف کردند. همه جریان اولیاء طاغوت بر محور آنها شکل می گیرد. این که در بعضی روایات آمده که همه گناه های تاریخ پای دشمنان ما ثبت می شود، بخاطر این است که اینها محور تباهی تاریخ اند.

جایگاه تولید اندیشه در اختیار اصلی انسان ها

در این دو جریان هم تمایلات روحی، حالات، اخلاق و خلقیات و احساسات روحی شکل می گیرد؛ هم اندیشه ها و رفتار شکل می گیرند. لذا اگر گفته می شود اندیشه های اساسی هستند که تمدن سازند، آن اندیشه ها ذیل این دستگاه و حول این نظام تاریخی اجتماعی شکل می گیرند؛ یعنی اینطور نیست که آن اندیشه های تاریخی و تمدن ساز همینطور در تاریخ سبز بشوند؛ در آن اندیشه ها اراده های انسانی دخیل اند. اگر اراده ها به سمت پرستش ساماندهی شدند، اندیشه های اساسی ای که تمدن ساز هستند و در این جامعه شکل می گیرند اندیشه های توحیدی اند. آن طرف هم اندیشه هایی که شکل می گیرند اندیشه های بنیادین هستند اما اندیشه های بنیادینی که صبغه مادی و دنیا پرستی دارند. یعنی اراده های انسانی برای حرکت،  بستر درست می کند. این اراده ها یا می خواهند خدا را پرستش کند یا دنیا را بپرستد؛ یا موحد باشد و یا کافر. و در این فضا برای حرکت خودش مجبور است اندیشه بسازد. در واقع اندیشه، شبکه ای است که اراده های اجتماعی و اراده های انسانی در آن جاری می شود. مثل این که الان یک جایی تولید برق می کنند این برق را از طریق یک شبکه ای توزیع می کند. اندیشه ها شبکه هایی هستند که آن اختیاری که انتخاب شده، در آن شبکه جریان پیدا می کند و به محصول می رسد و دانش و تمدن و تکنولوژی درست می شود.

توجه به توسعه تمدن ها و ظرفیت های پرستش و طغیان

اما باید عمیق تر توجه کرد. به این راحتی نیست که یک اندیشه محوری پیدا می شود، حول این اندیشه ساختارسازی می شود، ساختارهای قبلی از بین می روند، تمدن جدید در آن پیدا می شود؛ اگر دقیق بشوید اراده ها حول محور پرستش و توحید یا کفر جمع می شوند. وقتی این اراده ها جمع شدند حتماً محور این اراده ها یا نورانی ترین اراده است که محور نور در عالم است، یا ظلمانی ترین؛ یا مَثَل نور الهیست، یا جریان ظلمات در عالم است. تمدن ها یا ذیل کلمه نور شکل می گیرند یا ذیل جریان ظلمات که در قرآن آمده است که «أَوْ كَظُلُماتٍ في‏ بَحْرٍ لُجِّيٍّ يَغْشاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحابٌ ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْض»(نور/40)

متناسب با مرحله تاریخی پرستش انسان است که بسط تمایلات پیدا می شود. یعنی جامعه تمایلاتش رشد می کند و پیچیده تر می شود؛ اخلاقش پیچیده تر می شود؛ اندیشه و افکارش پیچیده تر می شود؛ ابزارها و فن آوری ها و تکنولوژی ها و رفتارش پیچیده تر می شود. یعنی الان این جریان شرح صدر یافته کفر که در عالم می بینید امکان بروز در قرون گذشته نداشته است. این حجاب ظلمانی مدرنیته که بر جریان توحید افتاده که ادامه سقیفه است و از امپراطوری بنی امیه در اروپا نشر پیدا کرده، این در هیچ دوره دیگری به این شرح صدر وجود نداشته، کفر شرح صدر یافته و منسجمی که در روایات ما از آن تعبیر می شود «بعد ما ملئت ظلماً و جوراً». یعنی ظلمت اولیاء طاغوت فراگیر می شود، مومن در تنفس خودش با دشواری مواجه می شود. نمی خواهم بگویم برای مومنین در این دوره ظهور باطنی به نحو جزئی نیست؛ در همین فضای پیچیده هم نور ائمه علیهم السلام برای مومنین به نحو جزئی فضا را روشن می کند؛ ولی یک چنین فضای پیچیده ایست.

از آن طرف هم جریان توحید و پرستش خدای متعال بر محور وحی انبیاء تکامل پیدا می کند. این که یک اندیشه ای پیدا می شود و این اندیشه محوری است، این اندیشه حول دستگاه ولایت شکل می گیرد. اگر دستگاه ولایت، ولایت باطل بود هرچه این ولایت پیچیده تر می شود اندیشه ها پیچیده تر اندیشه های بنیادی شیطنت آمیزتر ظلمانی تر با ظرفیت بیشتر و بعد هم حول این اندیشه ها ساختارهای اجتماعی، محصولات اجتماعی ابزارها، تکنولوژی ها و منطق ها تنیده می شود، تا محصولات اجتماعی یک تمدن درست می کند. این افکار بنیادین حول نظام ولایت شکل می گیرند و هرچه نظام اراده ها چه در وادی نور چه در وادی ظلمت پیچیده تر می شود؛ طبیعی است یک طرف رشد واقع می شود؛ یک طرف هم پیچیده تر شدن دستگاه مادی است.

تکامل در آن طرف بر محور وحی است؛ یعنی وقتی که پیغمبری می آید که ارتباطش با نبی اکرم بالاتر است و منزلت بالاتری از حقیقت توحید به او عطا می شود یک قدم جامعه بشری رشد می کند، تا وقتی خود نبی اکرم و این کتاب الهی می آید که آخرین مرحله ظهور حق است، که این ظهور به دست نبی اکرم واقع شده و به وسیله ائمه علیهم السلام اعمال می شود و با عصر ظهور تمام می شود که این نور اهل بیت چیزی جز هدایت نبی اکرم نیست که به واسطه اهل بیت حضرت در عالم تجلی می کند. نور کتاب و اهل بیت ادامه نبی اکرم است که فرمود «إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هاد»(رعد/7) این یک جبهه است و این جبهه تکاملش با تکامل ادیان و با تکامل وحی در عالم واقع می شود. یعنی کامل ترین وحی، که وحی حضرت است در عالم ظاهر می شود و قرآن بدست ایشان تنزل پیدا می کند و نیز حقیقت ولایت بابش گشوده می شود که «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتي‏»(مائده/3) اینها حقایقی است که 124 هزار پیغمبر به نحو کامل از آن پرده برداری نکرده بودند و به دست نبی اکرم پرده برداری شد.

این یک طرف تاریخ است. یک طرف هم پیچیده تر شدن جریان تفرعن است، پس تمدن های اینگونه نیست که یک شکلی بیاید و شکل دیگری برود بلکه توسعه یک نظام ولایت است. شکل گیری و توسعه این نظام ولایت جبری هم نیست بلکه با اختیارات انسانهاست؛ انسان هایی که استکبار و تفرعن را انتخاب می کنند امام خودشان را هم پیدا می کنند. آنهایی هم که پرستش خدا را انتخاب می کنند امامشان آنها را رهبری می کند. پس این دو جریان است و این دو جریان محور تمدن است.

لایه های پیچیده تمدن مادی / اوج جریان تفرعن با تمدن مادی امروز و مدرنیته

تمدن ها یک لایه های بسیار پیچیده ای دارند، تجسدشان را می بینید که یک ساختارهای اجتماعی و محصولات اجتماعی است؛ یک قدم جلوتر می روید تکنولوژی ها و دانش ها و فن آوری هاست؛ یک مقدار جلوتر می روید می بینید اندیشه های بنیادین و فلسفه هاست؛ یک مقدار جلوتر می روید می بینید ارزش هایی است که جامعه انتخاب کرده؛ یک مقدار جلوتر می روید می بینید آن ارزش محوریست یا پرستش حضرت حق یا استکبار است.

لذا با این نگاه تمدن هایی که در حال رفت و آمدند هستند را در یک جریان توسعه و ولایت می بینید. فرض کنید شما می گویید تمدن ایران باستان یا تمدن مصر رفته جایش تمدن جدیدی آمده؛ این تمدن هایی که در حال رفت و آمدند در دو خط تاریخی بیشتر نیستند، یک خط تاریخی خط توحید است، یک خط تاریخی خط شیطان، بسیاری از این تمدن هایی که نام می برند می گویند از بین رفتند همه شان در یک خط تاریخی مادی بودند، تمدن فرعونی بودند که پیچیده تر شدند؛ در این فضا از بین رفتن به معنی منحل شدن در یک تمدن پیچیده تر مادیست؛ دوران آن تمدن مادی با آن ظرفیت اختیار و آن ظرفیت روحی و اخلاق اجتماعی و ظرفیت اندیشه و تکنولوژی به سر آمده و یک دوره پیچیده تر ولی در همان مسیر ادامه پیدا کرده که تمدن مادی نقطه اوجش اگر ما بخواهیم بگوییم تجدد است.

تمدن مادی منحل در تجدد شده است. تمدن مادی به این جا که رسیده یک دوره انقلاب صنعتی در آن اتفاق افتاده است، انقلاب صنعتی غیر از بحث صنعت است که مثلاً ما از آن بد استفاده کنیم یا نه، دعوا سر این نیست؛ دعوا سر انقلاب صنعتی است. انقلاب صنعتی یک فرآیند اجتماعی است که در این فرآیند اجتماعی تحولی که اتفاق می افتد جامعه صنعتی می شود؛ وقتی جامعه صنعتی شد اخلاقش هم صنعتی می شود. اول مشروطه که دوره جدیدی از هجوم به شکل جدیدش آغاز شد و بعضی از علما مخالفت می کردند خیال می کردند اینها با تکنولوژی مخالفت می کنند؛ اینها با فرآیند صنعتی شدن یعنی فرآیند مدرنیزاسیون مقابله می کردند؛ با فرآیند حاکمیت تمدن مادی بر جامعه اسلامی مقابله می کردند. در واقع دو خط بوده است؛ یک خط که فرآیند مادی شدن و جریان تجدد را می خواسته و بدنبال حرکت از سلطنت به سمت مشروطه و از مشروطه بروند به سمت جمهوری، حالا یا جمهوری سوسیال یا جمهوری دموکراتیک. اما یک جریان دیگری بود که اگر مشارکت هم در تحولات اجتماعی می کرد، می خواست از سلطنت به مشروطه اسلامی برسد و از آن مشروطه اسلامی به جمهوری اسلامی تا رسیدن به حکومت اسلامی. این دو مراحل تاریخی است و دو حرکت تمدنی است.

این جریان تجدد که مرحله تکامل یافته تمدن مادیست و در آن مرحله صنعتی شدن و انقلاب صنعتی هم وجود دارد و در آن مرحله انقلاب علمی بوده است، انقلاب علمی غیر از این است که ما با تکامل دانش مخالف باشیم. ما با انقلاب علمی به مفهوم مدرنش صد در صد مخالفیم (که حالا در حوزه علوم انسانی دیگر یک امر پذیرفته شده ای است) با فرآیند تحول فلسفی غرب مخالفیم؛ کسی با اندیشه و تفکر مخالف نیست.

فلسفه مادی غرب در یک فرآیند اجتماعی تولید و اجتماعی سازی شده است. قبل از آن ما با فرآیند ایدئولوژی این فرهنگ مخالف بودیم؛ یعنی ایدئولوژی سازی کردند، بعد فلسفه سازی، بعد دانش سازی، بعد فرآیند انقلاب صنعتی بوده و بعد شده تمدنی که می بینید. و حالا از مرزهای جغرافیایی خودش عبور کرده است. آن ایده ئولوژی حاکم بر تجدد که نگاه روحی این جامعه و به تعبیر دیگر آن اختیار محوری جامعه را نشان می دهد چه بوده؟ من گاهی از آن تعبیر می کنم به اومانیسم لبیرالیسم ناسیونالیسم، همه اش هم نمود پیدا می کند در سکولاریسم، یعنی زمینی کردن زندگی انسان و قطع ارتباط حیات انسان با حیات طیبه، آموزه های قدسی و با وحی، که سه اصل کلی آن این است، اومانیسم لیبرالیسم ناسیونالیسم. این روح کلی تجدد است. این نمایشگر آن انتخاب محوری غرب است که از طریق آن ولات تاریخی در روح جامعه پمپاژ شده و وقتی این ایدئولوژی پذیرفته شد، حول آن تمدن سازی شد.

تمدنی که انبیاء می آورند دقیقاً نقطه مقابل این است. اندیشه محوری اینجا تسلیم به حضرت حق و تسلیم به خلفاء الهی و ولایت حقه است. همان که اول قرآن تحت عنوان سجده ملائکه بر آدم از آن یاد شده که این سجده پرستش نبود، عبادت حضرت حق بود از طریق خضوع در مقابل خلیفه که الان هم عالم ملکوت این طور است. عالم ملکوت الان هم در حال سجده دائمی در مقابل نبی اکرم است. منتهی سجده ای که کنه آن پرستش خدای متعال است.

انتخاب محوری جامعه حق، عبودیت حضرت حق و تسلیم ولایت حقه است در مقابل اومانیسم، لیبرالیسم، ناسیونالیسم. آنجا هم باز اگر روح آن سه اصل را دنبال کنید اصلی ترین اصلش همان اصل اومانیسم است. اومانیسم به معنی اصالت انسان بر حقانیت، یعنی حق بر می گردد به خود انسان، حق را به مدار خود انسان تعریف کنیم نه به مدار توحید، یعنی نفس انسان، مدار حق و باطل بشود. این روح حاکم بر تجدد است و این روح در یک فرآیندی فلسفه سازی شده فلسفه های اجتماعی شدند، دانش سازی شده، تولید تکنولوژی و انقلاب صنعتی و تبدیل شده به یک تمدن پیچیده، ما با یک چنین تمدن پیچیده ای درگیر هستیم.

انقلاب اسلامی؛ جبهه ایدئولوژیک در مقابل جهان شمولی غرب

انقلاب اسلامی مرحله جدیدی از حیات جامعه اسلامی بر محور توحید و نبوت و ولایت حقه است؛ که این جریان به وقوع پیوسته و کار را به جایی رسانده که در واقع به قول خودشان و به قول هانتینگتون یک بلوک واحد و یک جبهه متحد ایدئولوژیک در مقابل غرب درست کرده و جلوی جهان شمولی تمدن غرب را گرفته است. این تعبیر او است که انقلاب اسلامی یک مبارزه پنهان با جریان تجدد است که می خواهد آن حجاب را از حقیقت عالم بردارد و این تبدیل به ایجاد یک جبهه ایدئولوژِیک واحد در مقابل غرب شده است؛ جبهه ای که مانع جهان شمولی تمدن غرب است.

تمدن غرب یعنی تمدن مادی و این تمدن غرب در تکامل خودش به نقطه ای رسیده که مدعی دهکده واحد جهانی، کدخدای واحد و ایدئولوژی واحد و نظم واحد است. می گوید جهان یک دهکده است؛ یک کدخدا دارد و یک ایدئولوژی هم باید بر آن حاکم باشد. الان جنگ چهارم هم که راه انداختند می دانید این شصت نفری که مکرر من گفتم از بوش حمایت کردند که یکی شان هم خود هانتیگنتون که از متفکرین  آمریکایی در سرآغاز این جنگ بود، همه حرفشان این بود که ایدئولوژی آمریکایی باید جهانی بشود و ایدئولوژی های دیگر باید تبدیل به خرده ایدئولوژی بشوند و اگر هم مقابله کردند با آنها می جنگیم و این جنگ حتی با تکیه به سلاح های غیر متعارف یک جنگ اخلاقیست و برای حاکمیت ایدئولوژیست. این تصریح آنهاست، پس ببینید درگیری کاملاً یک درگیری ایدئولوژِیک است، به تعبیر هانتینگتون یک بلوک ایدئولوژیک جدید در جهان احیا شده، که جلوی جهان شمولی ایدئولوژی مادی را می گیرد؛ این محور جنگ است. آنها می گویند یک دهکده یک کدخدا یک دین یک ایدئولوژی. آنوقت بر خلاف این روشنفکران عقب افتاده ما از تاریخ، این شاگردهای درس نخوانده یا کسانی که تجاهل می کنند که مرتب می گویند جامعه را ایدئولوژیک نکنید، آنها صریحاً می گویند این جنگ برای حاکمیت ایدئولوژی آمریکایی در جهان است.

بی تردید ما هم می خواهیم جهان را ایدئولوژیک کنیم ما هم می خواهیم ایدئولوژی الهی بر جهان حاکم بشود و این جنگ بی پایان است. صلح بعد از پایان یافتن این جنگ است، این یک صف آرایی تمام قد است. «یا ایها الکافرون لا اعبد ما تعبدون و لا انتم عابدون ما اعبد»، ما در پرستش با شما معامله نمی کنیم ما خدا را می پرستیم و شما دنیا را می پرستید. دعوا هم سر همین است. «لکم دینکم ولی دین» دین مناسک ولایت است. در ادبیات قرآن دین یعنی ولایت، نه سر توحید با شما معامله می کنیم نه سر ولایت حقه، باید توحید در جهان حاکم بشود و ولایت حقه، جای معامله نیست.

پیشرفت درگیریها به نفع جبهه اسلام

این درگیری تاریخ الان در نقطه خاصی قرار گرفته و ما در یک پیچ تاریخی قرار داریم و این درگیری که ما الان داریم صد درصد به نفع اسلام در حال پیشرفت است. حالا شما تحقیق کنید هم جبهه جهانی را و هم درون دنیای اسلام به نفع مکتب اهل بیت در حال پیشرفت است؛ البته درگیری هم است. این حقایقی که در متن جامعه مسلمان وجود داشته ما نمی توانیم بپوشانیم؛ باطل هم ظهور می کند ولی در ظهور همین باطلیات است که جبهه حق واقع می شود. لذا هیچ وقت ما نباید نگران ظهور آن باطلیات در جامعه اسلامی باشیم. این باطل یک جایی ظاهر می شود، نمی شود بر این باطل پرده گذاشت. یک جایی سر بر می دارد الان دوران سرباز کردن آن زخم کهنه دنیای اسلام است  که دارد سر باز می کند؛ ولی در این سر باز کردن مکتب اهل بیت مکتب فائق است. نمونه اش در سوریه و در عراق است و نمونه های دیگر. هم جبهه اسلامِ در راه پیشرفت است و هم مکتب اهل بیت. تمدن غرب تمدن رو به غروب است و تمدن اسلامی تمدن رو به ظهور است.

اگر کسی در حل معضلات اجتماعی برود به سمت این که از مدل های غربی استفاده کنید و می گوید اقتصاد مقاومتی همین اقتصاد مدرن است و طرفدار دانش مدرن، تکنولوژی مدرن و... است، معلوم الحال هستند. شک نکنید دوران این تکنولوژی و این دانش و عمر این تمدن به سر آمده، ظرفیت این اندیشه محوری و به تعبیر بهتر ظرفیت اراده تاریخی اولیاء طاغوت به سر آمده است. موقعی که بحث پایان تاریخ بعد از فروپاشی شوروی مطرح شد گفتم بسیار تعبیر خوبیست، حقیقتاً پایان تاریخ است ولی پایان تاریخ تمدن مادیست. تمدن مادی دیگر ایدئولوژی برتر از ایدئولوژی مدرن ندارد؛ این ایدئولوژی در حال شکست خوردن در جهان است.

تعبیر فوکویاما در تحلیل بحران اقتصادی غرب این است که ایدئولوژی غرب شکست خورده است که بحران اقتصادی پیدا شده، یعنی جهانی شدن اقتصاد سرمایه داری تابعی است از جهانی شدن ایدئولوژی مدرن. انقلاب اسلامی بحران ایدئولوژِیک برای آنها درست کرده است. همان تعبیر هانتینگتون که : «انقلاب اسلامی یک بلوک ایدئولوژیک واحدی ایجاد کرده و جلوی جهان شمولی ایدئولوژی ما را گرفته و این منتج به بحران اقتصادی شده است» پیشرفت ایدئولوژی اسلام در جهان، بحران اقتصادی برای غرب درست کرده است. بنابراین ما در یک شرایطی هستیم که غرب در معرض بحران ایدئولوژی و به تبع آن بحران نظام سیاسی و فرهنگی و اقتصادی در جهان هست. حالا ما اگر بخواهیم برای عبور از این بحران بیاییم از مدل های سرمایه داری استفاده کنیم، قطعاً شکست قطعی است و به دنبالش هیچ نتیجه ای نخواهد داشت؛ نه مشکل اقتصادی حل خواهد شد و نه چیز دیگر. ما نمی توانیم معیشت مردم را اینگونه حل بکنیم؛ تنها راه، اقتصاد مقاومتی است. اقتصاد مقاومتی نه سوسیالیستی است و نه سرمایه داری.

نکته آخر اینکه الزامات امروز ما یکی الزامات فرهنگی است که پی گیری علوم انسانی اسلامی را می طلبد. گام دیگر پی گیری الگوی پیشرفت اسلامی است که الزام در حوزه اقتصادش هم اقتصاد مقاومتی است یعنی تولید مدل جدیدی از معیشت که مبتنی بر ایدئولوژی سوسیالیست یا سرمایه داری نباشد.

پی نوشت ها:

(1) بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‏57، ص: 207

(2) بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‏24، ص: 321

(3) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏1، ص: 145