نسخه آزمایشی
چهارشنبه, 17 آذر 1400 - Wed, 8 Dec 2021

آزادی و اسارت و مبانی کلامی آن / ارتباط ایمان و کفر و امامت اجتماعی برای توسعه آزادی

متن زیر گزارش تفصیلی از مصاحبه عده ای از پژوهشگران فرهنگستان علوم اسلامی قم با حجت الاسلام و المسلمین میرباقری می باشد که در تاريخ 4 بهمن ماه سال 1372 برگزار شده است. ایشان در این گفتگو به بحث از آزادي و اسارت پرداخته اند و در راستای آن به مباحثی مانند معیار و ضابطه تعریف آزادی و اسارت و ارتباط ایمان و کفر با این مسئله و نیز جایگاه رهبر و امام در این بحث اشاره می کنند. در ادامه بحث نیز به لایه هایی از مسائل اجتماعی مربوط به آزادی پرداخته می شود.

ـ انتخاب هدف، معیار تعریف آزادی و اسارت

سوال: از موضوعات مورد بحث در جامعه که اغلب مورد انتقاد است و مبناء مقبولیت یا عدم مقبولیت افراد، سيستم هاي اجتماعي و یا سایر موضوعات قرارمي گيرد مسئلة آزادي است. سؤال قابل طرح در این موضوع این است كه آيا مفهوم مشتركی در مقولة آزادي مي تواند وجود داشته باشد يا خير؟ به عبارت دیگر آیا كساني كه دربارة اين مسئله به بحث و تبادل نظر مي پردازند، به یک مفهوم مشترک می اندیشند یا هر یک مفهوم خاصی از آزادي را تلقی و مطرح مي كنند؟ و سؤال دیگر اینکه با چه معیاری می توان نظری را که تابع معارف حقة الهی است از سایر نظرات تمیز داد؟

جواب: بسم الله الرحمن الرحيم؛ از آنجاکه مفهوم آزادی پس از پيدايش احساس اسارت و آزادي در ذهن شکل می گیرد طبيعی است که احساس آدمي از آزادی بر ادراك از آزادي تقدم دارد. اين احساس خود از ثمرات انتخاب هدف و سير به سوی هدف است. انسان در اصل محبت ورزي و عشق ورزي، فاقد آزادي مطلق است و قادر نیست خود را از بند معبود و محبوب و مقصود رها کند. همة انسان ها برای خود غايت و مقصودی دارند. دايرة انتخاب آدمي محدود به مسير لقاء محبوب و انتخاب مقصود است. هر انساني براي خود مقصدي انتخاب کرده و به سوی آن حركت مي كند. در مسیرحركت به سوي مقصود، گرايشات و احساساتي متناسب با مقصود در انسان شکل می گیرد؛ به عبارت دیگر ميل و نفرت ، جاذبه و دافعه و خوف و طمع انسان متناسب با مقصدي كه انتخاب كرده است شكل مي گيرد. انسان نسبت به پديده ها و اموري که او را در رسيدن به محبوب و مقصود همراهي مي كنند، احساس ميل، محبت و گرايش پيدا مي كند و نسبت به اموري که مانع رسیدن به محبوب هستند ـ به نسبتي كه او را از رسيدن به هدف دور مي كنند ـ گرايش و احساس نفرت و گريز می یابد.

بنابراین احساس انسان نسبت به جهان، متناسب با محبوب و معبود شکل می گیرد و جهان متناسب با سير به سوی مقصد و معبود احساس و ادراك مي شود. به دنبال شكل گيري نظام احساسات، نظام حساسيت ها و تمايلات، احساس هايي از جمله احساس زيبايي و زشتي، احساس لذت و اَلم و احساس آزادي و اسارت در آدمي شكل مي گيرد؛ به عبارت دیگر انسان متناسب با هدف و در مسير آن، جمال و زشتي جهان را درك مي كند؛ برای مثال يك انسان عارف و عاشق خداوند متعال، همة جهان را آیينة جمال و جلال حق مي بيند؛ او سختي های عالم را تازيانه هاي سلوك راه معشوق و محبوب می داند. از سوی دیگر انسان دل سپردة دنيا، سختي ها و آنچه را كه مانع رسيدن به لذت هاي مادي است، عوامل زشت و غيرمطلوب جهان برمی شمرد و معتقد است اين عوامل چهرة عالم را كريه و ناپسند می کند.

 يكي از احساساتي كه در روح انسان شكل مي گيرد احساس زشتي و زيبايي است كه البته خود انسان نیز در ایجاد اين احساس سهم تأثير دارد. انتخاب انسان در احساس او بروز و ظهور مي یابد؛ اگرچه انتخاب، تنها عامل مؤثر در پيدايش احساس نيست اما یکی از عوامل مؤثر در شکل گیری احساس نسبت به جهان است. احساس لذت و ابتهاجي كه براي يك عارف بالله حاصل مي شود غير از احساس لذت و ابتهاجي است كه براي انسان اهل دنيا پيدا مي شود. آنچه عامل ابتهاج اهل دنیاست هرگز نمی تواند عامل ابتهاج يك عارف باشد و بالعكس؛ اين واقعيات عيني ترديد ناپذيرند. نکتة مهم در تحليل اين واقعيت ها این است كه آيا آنها به قانون مندي انسان هاي مختلف بازمی گردند و يا اينكه اختيار انسان نیز در پيدايش نحوة ادراك از لذت يا رنج سهيم است؟ اگر انتخاب آنها نیز مؤثر است، مكانيزم آن چيست؟ به عبارت دیگر اختیار با چه مكانيزمي به ادراك لذت و رنج منتهی می شود؟

احساس دردمندي يك عارف با احساس دردمندي و ضيق و تنگناي انسان دلدادة دنيا متفاوت است. عارف الهی همة تعلقات خود به دنيا را درد و رنج و اسارت مي داند و يك انسان دلدادة دنيا نیز محروميت از لذت هاي مادي را درد و رنج برمی شمرد. درد عارف محروميت از قرب و هم جواري با حضرت حق است و درد انسان دل سپرده به دنیا، محروميت از لذت ها و تمتعات مادي است.

ـ تفاوت عوامل آزادی و اسارت از نگاه مؤمن و کافر

يكي از احساس هايي كه با پيدايش نظام حساسيت ها و انگيزه ها در انسان شكل مي گيرد، احساس آزادي و اسارت است. انساني كه دنيا را انتخاب کرده است به طور طبيعي در شرايطي كه دست يابي به تمتعات مادي برای او فراهم باشد احساس آزادي مي كند. اگر شرايط پیش روی انسان اعم از شرايط طبيعي، زيست محیطی و اجتماعي مانع راه او باشند، در چنين شرايطي احساس اسارت و گرفتاری مي كند. به طورطبيعی تلقی از اسارت و آزادي در روح يك انسان دل سپرده به دنيا، متناسب با هدف او شکل می گیرد. چنانچه يك عارف بالله نیز آنچه را كه مانع قرب اوست، عامل اسارت و آنچه را كه موجب قرب است عامل رهايي بخش و آزادي آفرين مي داند؛ بنابراین اسارت ها و قيد و بندهايي كه یک انسان عارف براي خود تصوير مي كند کاملاً با قيد و بندهايي كه يك انسان دنياپرست براي خود احساس مي كند متفاوت است. ادبيات ديني مملو از تعابيري است كه حكايت از اين مطلب دارد؛ برای مثال در دعاي شريف كميل آمده است: «الهي قعدت في اغلالي و حبسني عن نفعي بعد آمالي»؛ اين كدام غُل و زنجير است كه حضرت از او شكايت مي كنند؟ آرزوهاي دراز چه هستند و انسان را از چه منفعتي باز می دارند و او را در چه حصاری گرفتار می کنند؟ چنین ادبياتی هرگز در دنياي مادي خريدار و مفهوم ندارد.

يا در جای دیگر با كمال ابتهال و تضرع از خدا آزادي از عذاب جهنم را طلب می کنند؛ اين چه گرفتاري اي است كه يك مؤمن بر سر راه خود احساس مي كند؟ احساسی که هرگز براي يك انسان غير مؤمن پيدا نمي شود. اين احساس متناسب با مقصد و معبودي كه مؤمن برای خود انتخاب کرده است در روح او شكل مي گيرد؛ بنابراين آنچه مؤمن از آن احساس اسارت مي كند، با آنچه يك كافر از آن احساس اسارت مي كند متفاوت است و بالعكس. حتي احساس انسان از آزادي و اسارت، متناسب با درجات ايمان متفاوت مي شود؛ بنابراين احساس يكسان و يك نواخت و يك گونه از آزادي و اسارت در انسان ها وجود ندارد. طبيعي است وقتي احساس انسان ها نسبت به آزادي و اسارت متفاوت بود، عوامل ایجاد آزادی و اسارت نیز متفاوت خواهد بود؛ به عبارت دیگر سلسله ای از عوامل كه در يك مبنا عوامل اسارت هستند در مبناء ديگري عوامل آزادي و رهايي انسان محسوب می شوند؛ این تفاوت به تلقی انسان از قيد و بند و مقصدی که انتخاب کرده وابسته است؛ به تعبير ديگر مقصد و هدف انسان، مفهوم آزادي و اسارت را در ذهن و احساس نسبت به آزادي و اسارت را در روح او تحت تأثير قرار مي دهد.

انتخاب و هدف آدمي، از اين طريق و به اين شكل، در احساس او نسبت به آزادي و نیز در انديشه هاي آزادي خواهانه تبلور و ظهور می یابد؛ بنابراين روشن است که اگر چه همه سخن از آزادي به زبان می رانند اما زمانی تلقی از آزادي مطلوب منظور نظر انسان ها به هم نزديك مي شود كه اهداف آنها به هم نزديك شود. انسان هايي كه در مسير يك هدف قدم برمی دارند، به ميزاني كه حرکت منسجم و هماهنگ دارند، ادراك و احساسشان از آزادي يك گونه است و عوامل آزادي و اسارت را هماهنگ و متناسب با یک دیگر تحليل مي كنند.

ـ تبعیت اندیشه و عمل انسان از انگیزه و احساس او از هدف

سوال: از آنچه گفته شد می توان دو برداشت داشت؛ اول اینکه انسان ها در مفهوم آزادي نظر مشترك دارند اما در تعيين مصداق آزادی با یک دیگر اختلاف دارند و دوم اينکه هم در مفهوم و هم در مصداق آزادی مشتركند؛ به عبارت دیگر همه به دنبال آزادي هستند اما هر یک براي آزادي تعريف دارند؛ يكي آزادي را در بهره گيري از تمتعات مادي مي بيند و يكي در تقرب به حضرت حق؛ انکه هدفش مادی است، اسارت را در ضوابط مذهبي مي بيند و قوانين و احكام شرع و دستورات اسلامي را قيد و بند برمی شمرد و دیگری برعكس. اگر چنین باشد آیا اين گونه استنباط مي شود كه يك مفهوم مشترك به نام آزادي وجود دارد که دارای دو مصداق و يا تعريف است؟ ديگر اينكه گاهي در تبيين مصداق نیز در واقعيت خارجي اين گونه نیست؛ برای مثال عده ای كه حتی دو هدف مختلف داشته، برخی ماركسيست و برخی دیگر مسلمان بودند، در عین حال هر دو در يك جامعه احساس اسارت مي كردند و در تلاشی هماهنگ به دنبال آزادي و انقلاب بوده اند و حتی در مقطعی خاص توسط يك رهبری قوي در کنار یک دیگر انقلاب اسلامي را به وجود آوردند.

جواب: همان گونه که پیش از این گفته شد، انديشه هاي انسان متأخر از احساسات اوست و نیز گفته شد که احساسات آدمي متأخر از انتخاب او هستند؛ به عبارت دیگر انسان اصالتاً انتخاب گر و فعال است نه اصالتاً متفكر. جوهرة آدمي جوهرة فعاليت، عملكرد و سير به سوی مقصود است. اندیشیدن یکی از تلاش هاي انسان است که البته متأخر از انتخاب و احساس اوست. انسان متناسب با انتخاب خود، نسبت به عالم احساسي خاص پيدا مي كند و در نتیجه تلاش می کند متناسب با اين احساس در عالم عمل كند؛ نسبت به جهان و حوادث محيطي خوف و طمع و ميل و نفرتي در او شكل مي گيرد و متناسب با اين خوف و طمع عمل می كند. او براي اينكه عمل كند مي انديشد؛ بنابراین، انديشه در مرحلة متأخر از احساس نسبت به جهان، در ذهن انسان شكل مي گيرد؛ از این رو طبيعي است كه هرگاه انتخاب ها با هم مشترك شوند، انديشه هاي مشترك مي رويند و در غیراین صورت انديشه هاي مشترك در وجود انسان ها شكل نمي گيرد، اگرچه هر دو سخن از آزادي بر زبان برانند اما احساس مشتركی در روح و نیز مفهوم واحدي در ذهن، از آزادي ندارند.

از سوی دیگر همسويي و همراهي آنها در مسير يك هدف مشترک، یک هماهنگي زودگذر است که نمی تواند همراهي تاريخي و مداوم را به دنبال داشته باشد. هماهنگي در چنين شرايطي یک هماهنگی مقطعی است که به واسطة آن هر كسي به دنبال اهداف خویش است و تصور مي كند از طريق مشاركت به آن مقصود مي رسد؛ اما واقعيت اين است كه برآيند كار به نفع يك طیف تمام شده و قدرت دیگران در برآيند منحل مي شود؛ اگر اين نتیجه از ابتداء قابل پيش بيني باشد، همكاري و همراهی ها را محدود مي كند.

سوال: آیا مي توان مفهومي از آزادي ارائه كرد كه وجود آن لازمة خوشبختي بشر باشد؟

جواب: بله؛ اما مادامی که ذهنيت و مسير انتخاب فرد به سوی اين مفهوم هدايت نگردد در پذيرش اين مطلب همراهي ایجاد نمي شود؛ يعني چنین مفهومی از آزادي بین کسانی پذيرفته می شود كه در هدف با یک دیگر مشترك باشند. اگر سير به سوی قرب الهي به عنوان شاخصة آزادي در يك جامعه معرفي گردد باید دید در روند توسعه تا چه اندازه تقرب به خداي متعال حاصل شده است. البته به وسیلة آمارگیري و نمونه برداري و تعیین میزان تحقق آزادی در جامعه بر مبناء شاخصة فوق، مشخص می گردد که اين شاخصه ها براي فرهنگ خاصي نقل شده و فرهنگ مادي جهان چنین شاخصه هایي را شاخصة آزادي نمي داند.

سوال: كساني كه اشتراك ايدئولوژيك ندارند اگر به یک مفهوم مشترک از آزادی مقيد شوند، آیا خوشبخت خواهند شد يا خیر؟ (جواب: يعني انتخاب خود را همراه كنند؟) يعني آنچه كه به عنوان آزادي مطرح مي شود را بپذيرند.

جواب: به عبارت دیگر یا انتخاب خود را همراه كنند و يا از نظر فيزيكي مجبور به تبعيت شوند. البته همراهی در انتخاب و انگیزه ها سعادت ساز است؛ اما این امر با محدود کردن اراده به قدرت دیگران متفاوت است ـ گاهی تمايلات عده ای به ارادة دیگری محدود شده و قيد مي خورد و گاهی انسان ارادة خود را با دیگری همراه مي كند ـ اما اگر محدوديت جبري حاصل شود اين محدودیت به اين معنا نيست كه انتخاب در مسير توسعه آزادي است.

ـ نسبی بودن تعریف آزادی و اسارت متناسب با هدف

سوال: به نظر شما مفهوم آزادي چیست و چه مفهومي از آزادي را براساس ديدگاه الهي و ايدئولوژي اسلامي مطرح می کنید؟

جواب: انسان با وجود دارا بودن خصوصیت آزادي فطري و طبيعي ، آزاد مطلق نيست. این آزادي نسبي است و در انتخاب مقصود و رأي تعریف می شود. اگر كسي در نظر، مفهوم آزادي را بيش از اين توسعه دهد و مطلق كند، يا عوام فريب و يا مبتلاء به ضعف دانش و ادراك است.

پرواضح است كه آزادي انسان مطلق نيست. البته برخی قائل به جبر مطلق هستند و معتقدند که انسان مطلقاً آزادي ندارد. اما هیچ کس آزادي را مطلق نمی داند. نکتة مهم محدودة آزادي در انتخاب محبوب ها و معبودهاي خویش است. انسان وقتي محبوبی را انتخاب مي كند ديگر در گروي آن محبوب است. معبود هر انسانی ممکن است زوال پذير، محدود، ناقص و متنوع باشد و یا مي تواند مطلق، زوال ناپذير و صاحب رحمت و غناي مطلق باشد؛ به عبارت دیگر در جهان، امکان انتخاب دو معبود وجود دارد. یا مي توان خدا را به عنوان معبود برگزيد و یا دنيا را. هر معبودی جز خدا محدود، زوال پذير و متنوع است. لذت هاي دنيا يك گونه نبوده و بلكه متنوع و محدود و زوال پذیر هستند؛ به عبارت دیگر امكان ارضاء مطلق از هيچ يك از آنها وجود ندارد؛ خلاصه اینکه انسان به هر حال بین این دو یکی را به عنوان معبود و محبوب انتخاب مي كند و در گروي آن قرار می گیرد. تنها تفاوت آنها اين است كه برخی در گروي خداي متعال هستند و برخی دیگر در گروي دنیا و تنوعات مادی وغيرخداي متعال.

ـ اضطراب، تلون و محدودیت، شاخصة انتخاب دنيا به عنوان هدف

انسانی که در گرو تنوعات مادي است به دلیل خصلت هاي زوال پذيري، تنوع و محدوديتی كه در معبودها و مقصودهاي مادي وجود دارد به تلون و تكالب مبتلاء مي شود؛ بدین ترتیب زوال پذيري محبوب، اثر رواني اضطراب را به بارمی آورد؛ تنوع مطلوب، موجب تلون شده و محدوديت آن نیز به تكالب مي انجامد؛ بنابراین باطن عشق ورزي و انتخاب دنيا، توأم با اضطراب، تلون و تكالف است. انتخاب دنیا و لذت های مادی بی شک انسان را دچار اضطراب می کند. اگر انسان سرمايةخود را صرف معبود زوال پذير و محدود و متنوع کند با زوال معبود سرمايه او نیز از كف رفته و اين امر موجب اضطراب او می گردد. اين همان درسي است كه قرآن از حضرت ابراهيم (ع) نقل كرده است: «فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لا أُحِبُّ الآفِلِينَ»(انعام/76)

 تنوع نیز باعث تلون مي شود؛ انساني كه مقصودها و معبودهاي مختلفي دارد بی شک متلون است. در هر موقعیتی با یکی از معبودهای خویش مشغول است به نحوی که هرگاه بخواهد با يكي از آنها همراه باشد مجبور است ديگري را رها كند. در هر حال حضور مطلق در نزد هيچ يك از آنها براي او ممكن نيست؛ بنابراین تلون ضرورت عشق ورزي به دنياست و باطن محبت ورزي به دنيا انسان را به تلون مبتلا مي كند. شايد اين همان نکته ای است كه در قرآن اين گونه تشبيه شده است: «ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا رَجُلًا فِيهِ شُرَكَاءُ مُتَشَاكِسُونَ وَرَجُلًا سَلَمًا لِرَجُلٍ هَلْ يَسْتَوِيَانِ مَثَلًا الْحَمْدُ لِلَّهِ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لَا يَعْلَمُونَ»(زمر/29) خداوند متعال در این آیه دو انسان را مثال مي زند كه يكي تسليم يك نفر است و بیش از يك مولا ندارد و ديگري داراي موالي متعدد بدخلق و ناسازگار است. طبيعي است كه باطن اولی باطني آرام و باطن دومی باطني مضطرب و متلون است. همة عشق ها قيد و بندهايي است كه انسان را اسير مي كنداما نه اسير يكي، بلکه اسير معبودهاي متعدد و متلون. طبيعی است که اين امر توسعة اضطراب و تلون را به دنبال دارد.

محدوديت اين محبوب ها موجب تكالب بر سر آنهاست. انسان، عاشق قدرت در دنياست اما از آنجاکه امکان قدرتمندی همة انسان ها وجود ندارد و همه نمي توانند امكانات دنیا را تحت اختيار خود داشته باشند، طبيعي است كه تكالب بر سر دنيا پديد مي آيد؛ بلكه انسان براي توسعة قدرت خود به ساير انسان ها به عنوان يك امكان نگاه مي كند و این بار تكالب بر سر نيروهاي انساني به وجود می آید که منشأ توسعة استعمار در دنياي مادي است. عشق به توسعة قدرت، توسعة عشق ورزي به دنيا و توسعة ابتهاج مادي اولین قدم در مسیر استكبار بر خداست. دومین قدم، استكبار بر سایر مخلوقات از جمله انسان هاست؛ در اين صورت انساني كه به دنبال قدرت و توسعة لذت است به ساير انسان ها نگاه مي كند؛ امكانی که يك امكان برتر در تسخیر طبیعت محسوب می شود. چنین انسانی سایر انسان ها را به عنوان يك امكان تحت سلطة خود در آورده و از اين طريق نيروهاي طبيعي را مسخر خود می كند.

ـ نشاط، هماهنگی و آزادی شاخصة انتخاب قرب خدا به عنوان هدف

بنابراين لازمة عشق ورزي به دنيا اضطراب، تلون و تكالب است. انسان هاي عاشق دنيا هرگز داراي روحية ايثار و گذشت نسبت به يك ديگر نیستند. ممكن است گاهي براي توسعة سازمان و در شكل سازماني، اخلاق ايثار را تعريف و توجيه كنند اما در باطن، توسعة سازمان را با هدف توسعة قدرت خویش دنبال می کنند؛ اين ضرورت انتخاب دنياست. از سوی دیگر كسي كه خداي متعال را به عنوان معبود و مقصود انتخاب مي كند از غناي مطلق ، رحمت واسعه، حضور دائمي و قدرت مطلق او به نشاط دائمي و نامحدود، احساس قرب دائمي، احساس همجواري دائمي با محبوب و احساس بی نیازی دست می یابد.

 بنابراين هر دو در انتخاب آزادند ولي ثمرة يك انتخاب، اسارت دنيا و محبوب هاي كوچك همراه با اضطراب، تلون و تشتت و تكالب است و باطن انتخاب دیگر، قرب خداي متعال همراه با نشاط، رشد، تربيت و سير دائمي به سوی كمال است. آزادي واقعي آدمي زمانی حاصل می گردد كه انسان خدا را به عنوان محبوب و مقصود نهايي و يگانة خود انتخاب كند؛ همة نيروها و استعدادهاي خویش را با اين محبوب و مقصود هماهنگ و همراه كند و همة عشق هاي خود را در مسير رسيدن به او به کار ببندد.

ـ تعریف آزادی به جبر قانون یا نظام اراده ها

سوال: آیا با چنین تحليلی آزادي از بین نمی رود؟ آیا آنچه گفته شد دو سيستم اسارت هستند؟ دنيایی که در آن یا باید اسیر دنیا بود و يا اسیر خدا؟ آیا تنها باید از اسارت و اینكه اسير چه كسي شد، بحث کرد؟ براساس آنچه گفته شد چگونه می توان بين مفهوم آزادي و مفهوم اسارت تمایز قائل شد؟

جواب: برای پاسخ به این سؤال دو نكته را بايد منظور نظر داشت؛ اول اينكه معناي اسارت مطلق حكومت قانون بر فاعل یا انسان است؛ عمل انسان تابع قانون است و قانون يا به خصلت ذات برمي گردد يا به خصلت شرايط. يعني قانون یا به درون شيئ برمي گردد که به معناي حكومت خصوصيات دروني شیء بر رفتار است و يا به معناي حكومت شرايط بيروني است و يا مجموع اين دو. حاکمیت قانون بر فاعل، نتیجه ای جز جبر مطلق نخواهد داشت. البته باید دانست که قانونمندي مطلقي بر انسان حاكم نيست بلكه این نظام اراده هاست كه قانون ها را مي سازد. اگر قانون متأخر از اراده ها فرض شود، به نسبتي كه اين قدرت دارای اراده باشد در قانونمندي جهان سهيم خواهد بود؛ در این صورت مجبور به قانونمندي نیست بلكه در قانونمندي جهان سهیم است.

تحليل از آزادي بر اين پايه استوار است كه انسان به نسبت قدرتي كه به او اعطاء شده در قانونمندي جهان سهيم است. اما اين موجود آزاديِ مطلق ندارد چراکه به هر حال در باطن خود به یک غايت تعلق دارد. سير در مسیر آن غايت برای انسان ضروري است اما در انتخاب كيفيت سير، کیفیت علاقه مندي و انتخاب مسير، آزاد است؛ بنابراين جبر مطلق مطرح نيست و انسان به نسبتي در قانونمندي جهان سهيم است.

ـ اضطرار انسان به انتخاب معبود مادی یا الهی

هر انسانی معشوقي دارد که در گرو آن است؛ با این وجود اسارت در مقابل معشوق هیچ گاه موجب احساس دردمندي در انسان نمی گردد. انسان در کنار محبوب و مادامی که واصل است، احساس اُنس و راحتي و سرور و نشاط مي كند. در اینجا مهم اين است كه محبوب تا چه اندازه مي تواند انسان را سرشار كند؛ بنابراين انسان هیچ گاه از داشتن مقصود و پرستش فارغ نيست. هر انسانی در حال پرستش و خضوع نسبت به مقصد و معبودی است. مهم اين است كه آن مقصد چه چيزی به او مي دهد؟

آيا انسان مجبور مطلق به خضوع است؟ اين خضوع چه ثمری براي او به بار مي آورد؟ آيا انتخابي كه نتیجة آن رشد و تربيت است و انسان را سرشار از نشاط می كند به معناي اسارت است و اگر معناي آن اسارت باشد آیا چنین اسارتی مذموم است؟ تحلیل اسارت در مفهوم زشت آن، که در حقیقت نوعی مغالطه است، همان اسارت هاي نامتناسب با ظرفيت هاي آدمي است. گاهی چنین تحليلی از اسارت، بر پرستش خداي متعال منطبق می گردد و پرستش خدای متعال نیز نوعی اسارت تصور می شود. این دو اسارت قطعاً با یک دیگر متفاوت هستند. اسارت در برابر خداوند متعال، اسارت مطلوب و رهايي از اين اسارت نامطلوب است. اين اسارت نهايت رشد آدمي است تا آنجاکه رشدی فراتر از آن براي توسعه و مُكنت انسان نمي توان تصور کرد.

بالاترین مقام آدمی، مقام عبوديت است كه به معناي آزادي از غير خدا و از خود اين آزادي است. در يك گام انسان از هرچه غير خداست آزاد مي شود و در گام بعد نيروهاي آزاد شدة خود را در مسير هدف معين و رشد و تربيت قرار مي دهد؛ بدین ترتیب انسان از آزاد بودن هم آزاد مي شود و ميل به عبوديت پيدا مي كند؛ اين بزرگ ترين مقامي است كه آدمي مي تواند به آن برسد. این مقام مقدمة رسالت است. مهم ترین شاخصة پيامبر خاتم (ص) كه كامل ترين انسان است عبوديت بوده که اين عبوديـت ايشان را سرشار كرده است.

ـ بازگشت سعه وضیق آزادی انسان به قدرت امام جبهه

سوال: بدین ترتیب لازمة تشکیل يك نظام اجتماعي براساس اين آزادي، حذف کامل آزادي رقيب است؛ به عبارت دیگر حيات اين آزادي در گرو نابودي حيات آزادي رقیب است. نمود عيني اجتماعي ادعای فوق اين است که هر نظام داراي جهان بيني خاص، مجاز باشد نظام هاي دارای جهان بيني دیگر را نابود كند؛ چراكه قصد دارد آزاد باشد و اين آزادي به معناي زمینه سازی برای رسيدن به معبود، معشوق و محبوب است؛ از این رو همة كساني كه معبود و محبوب و معشوق دیگری را انتخاب كرده اند، مانع و مزاحم محسوب می شوند و بايد از بين بروند؛ خواه انسان باشند يا نباشند.

جواب: اول بايد سؤال كرد كه آیا اين مشكلة انتخاب محبوب است يا لازمة آن؟ آيا انسان و جامعه اي كه يك هدف خاص را برای خود انتخاب كرده درپی همراه نمودن و یا حذف دیگران است؟ گام اول در مسیر قرب به هدف، هماهنگي ساير موضوع هاست؛ به خصوص انسان و جامعه ای كه عاشق خداست و خدا را به عنوان معبود خود انتخاب كرده است حتماً به دنبال توسعة پرستش و بندگي خداي متعال خواهد بود. چنین انسانی پرستش خدا را محدود به جامعة خود نمی داند و یک جغرافياي خاص را جغرافياي بندگي خدا نمي بیند. او به دنبال بسط پرستش خدا در گسترة زمين است و می خواهد رفتار خاكيان، رفتاري ملكوتي، خداپرستانه و خداپسندانه باشد.

بنابراين اولين اقدام انسان تلاش در جهت همراه كردن، يارسازي و يارگيري از بین سایر انسان ها و نظام ها با خود است. طبيعي است که پایان این مسیر جنگ خواهد بود؛ يا هر يك از طرفین باید محدوديت خود را بپذيرند و یک ديگر را رها کنند و يا اگر هر دو توسعة قدرت را مي طلبند، به ناچار يكي از طرفین باید به نفع ديگري از میدان به در شود؛ از آنجا که صورت اول امکان پذیر نیست، راهی جز درگیری باقی نمی ماند؛ بنابراین هر طرحی که زندگی آزادانه و رهای انسان ها در کنار یک دیگر را نوید می دهد، طرحی خيالي است كه تاکنون در عينيت هم هرگز مطرح نبوده است. حتی يك نمونة عيني از اين طرح ها در عمل موفق نبوده ونتوانست است توسعه طلبي را از بين ببرد.

امروزه قدرت هاي مادي به دنبال ایجاد نظم نويني هستند كه براساس آن، عالم را يك پارچه كنند. آنها در اين نظم نوين، هيچ زاويه اي از زوایای زندگی را از نظر دور نداشته اند؛ آنها قصد دارند اعتقادات و اخلاق و فرهنگ و همة امور عالم را در جهت توسعة قدرت مادي، هماهنگ و يك پارچه كنند.

طبيعي است كه باطن توسعه طلبي قدرت، اعم از قدرت خداپرستي و یا قدرت دنياپرستي، توسعه طلب و توسعه خواه است؛ به تعبیر دیگر جامعه الهی[در توسعة خداپرستی قانع نیست؛ البته انگيزه انسان ها متفاوت است؛ انگيزه اي كه نبي اكرم (ص) را به میدان جنگ مي كشاند، شدت ميل ایشان به آزادي انسان ها و رفع موانع آزادي آنها در توجه به خداي متعال است. اما كسي كه به دنبال تكالب بر سر دنياست، هدفی جز توسعة قدرت خود ندارد؛ بدین ترتیب يكي سرپرستي رشد انسان ها به سوی قرب را دنبال می کند و ديگري توسعة قدرت خویشتن را؛ در این صورت درگيري بین این دو حتمی خواهد بود.

 ارائة يك نظام ايده آل که در آن همة انسان ها با وجود عقاید مختلف در کنار یک ديگر زندگی کنند غیرممکن است.هماهنگ کردن انسان هایي با عقايد متفاوت به معنای حاکمیت يك عقيده بر سایر عقاید است؛ به عبارت دیگر باید ميل و انگيزه ای بر سایر انگیزه حاکم گردد كه انگيزه ا ي برتر، جامع و واحد بوده و قادر باشد همة اختلاف ها را تحت پوشش قرار دهد؛ مانند همراهی و هماهنگی مؤمنين و مسلمين و شيعيان که با وجود اختلاف درجه، يك انگيزة جامع دارند كه موجب چشم پوشی از اختلاف ها می شود. عدم حاکمیت يك انگيزة واحد، موجب درگيري قطعي است. چگونه ممکن است انگيزه ها، پرستش ها و عشق هاي مختلف یک ديگر را تحمل كنند؟ این امر ممکن نیست جز اینکه يك مقصد واحد حاكمي داشته باشند.

همة قدرت ها، اعم از قدرت الهي و قدرت مادي، توسعه طلب هستند؛ اما در انگيزة توسعه خواهي با یک دیگر متفاوت می باشند. يكي توسعة قدرت را براي توسعة سرپرستي قرب مي خواهد و دیگری براي توسعة قدرت و تمتع خود در راه ارتزاق از قدرت ها و نيروهاي انساني؛ بنابراین از آنجاکه هر دو توسعه طلب هستنند، درگيري بین آن دو نیز حتمی است. البته نخستین گام در اين مسير، همراه كردن نيروهاست. اما آنجاکه نيروها بر اعتقاد به معبود خود پافشاری کرده و توسعة قدرت را نیز دنبال مي كنند، بروز درگيري ضروري خواهد بود. اما اگر از توسعة قدرت صرف نظر كنند و توسعة پرستش معبود خود را از نظر دور بدارند، در این صورت همراهي بین آنها طبيعي خواهد بود.

ـ تعریف آزادی فردی، مدنی و سازمانی

سوال: آیا در نظام اجتماعي اسلامی، آزادي عقايد و آزادي بيان عقايد تحمل نمي شود؟ آیا در يك نظام اسلامي، انسان ها با هر عقيده و طرز تفكری باید دست از همه تفكرات و عقايد خود بردارند و تنها عقاید اسلام را بپذیرند؟ آیا اين يك ديكتاتوري جديد فلسفي نيست؟

جواب: به طور كلي سه نوع آزادي قابل تصور است؛ اولین نوع آن آزادي به شكل كمّي بسيار ساده یا همان آزادي فردي يا به عبارتي: خودمختاري است. در این نوع از آزادی انسان در انجام هر کاری آزاد است. شكل ديگر آزادي هنگامی که انسان ها به صورت جمعي زندگي مي كنند، مطرح می شود. در این تعریف انسان ها در قالب آزادي مدني و در حدی كه مانع آزادي ديگران نشوند حق آزادی دارند و می توانند راه و معبود و معبد خود را انتخاب كنند.

گاهی جامعه تلاش می کند به صورت سازمان عمل نموده و به توسعة قدرت و آزادي دست یابد؛ به عبارت دیگر به دنبال توسعة آزادي بوده و این آزادي را نیز در راه توسعة آزادي به کار می بندد و همواره در پی توسعة قدرت انتخاب است.

بدین ترتیب اگر جامعه ای به دنبال توسعة قدرت انتخاب بوده و به گونه اي عمل کند كه به توسعة قدرت دست یابد، ضوابط حاکم بر سازمان آن جامعه، ضوابط متناسب با توسعة قدرت خواهد بود؛ در این صورت حدود اختيارات و وظايف تنها به عدم تعارض با آزادي ديگران قید نمی خورد، بلكه به ضوابط توسعة قدرت و آزادي نیز مشروط می گردد.

برای نمونه: جامعه، نظام و سازمان در جامعه اي كه به د نبال توسعة ابتهاج به ماده و شهوات مادي است، تنها به دو قيد محدود می شود؛ قید اول، هدف جامعه یا همان ابتهاج مادي، عشق ورزي به ماده و لذت جويي مادي است و قيد دوم منتهی شدن ضوابط سازماني (نظام توزيع اختيارات و وظايف و نیز ساختار توزيع قدرت) به توسعة قدرت می باشد؛ به عبارت دیگر قوانيني که در این جامعه وضع می شود با آنکه براي افراد محدوديت آور است اما از آنجاکه منجر به توسعة قدرت آنها می شود، ضروری و لازم الاتباع است.

گاهی انسان به شکل فردی در طبيعت به هر شکلی که می خواهد زندگي می كند و آزادي طبيعي و فطري دارد اما گاهی انسان برای توسعة قدرت خویش زندگي جمعي تشكيل مي دهد و با سایرین همكاري می کند. توسعة قدرت در جامعة مؤمنین همان توسعة پرستش و دلدادگي و عشق ورزي با محبوب و معبود است؛ از آنجاکه تمامی افراد این جامعه خواستار تنوع عشق ورزي و ابتهاج به معبود هستند با یک دیگر مشاركت مي كنند و از پرستش فردي به پرستش جمعي و از عمل فردي به عمل جمعي روي مي آورند؛ در این صورت با شکل گیری سازمان، خودمختاري ـ حتی اگر مشروط به عدم تعارض با آزادی دیگران نیز باشد ـ بی معنا خواهد بود و هیچ جایگاهی نخواهد داشت.

اگر ایجاد سازمان به منظور توسعة قدرت باشد، پس به گونه اي سامان مي یابد كه بی وقفه توسعه پيدا كند؛ بنابراین با توجه به این نکته که شاخصه هاي توسعة سازمان، تغيير موضوعات، روش ها و مقياس ها می باشد، مقياس ها، روش ها و موضوعات جديدي مطرح مي شود. اين امر موجب پيدايش توسعة قدرت یا توسعة امكان انتخاب است؛ بدین ترتیب با آنکه قدرت افراد جامعه به قوانین مقید شده است اما از سوی دیگر امكان و قدرت انتخاب و تصميم گيري آنها وسعت یافته است؛ به عنوان مثال انساني كه در نظام سرمایه داری غربي زندگي مي كند مجبور به قوانين سرمايه است؛ قوانین نظام سرمايه داري، قوانين توسعة سرمايه است اما اين توسعة سرمايه به توسعة تكنولوژي در جهت خاص منجر مي شود؛ اين توسعة تكنولوژي نیز موجب توسعة «امكان انتخاب خاص» می گردد؛ بدین ترتیب افراد این جامعه هرچند مقید و محدود به قوانين نظام سرمايه داری شده اند اما اگر در اين جامعه زندگي نمي كردند، «امكان انتخاب» های موجود در آن را به دست نمی آوردند؛ افراد این جامعه در ازاء محدودیت فوق، مي توانند ارتباط های فراوان و متنوع برقرار كنند كه در صورت عدم حضور در این جامعه يا عدم حکومت قوانين سرمايه ، اين امكان براي آنها فراهم نمي شد. نمونه های این امکان ها استفاده از تهوية مطبوع، سیستم های سرمازا و گرمازا، تلفكس و تلفن، اینترنت و ماهواره، مسافرت با هواپیما به اماکن دور طی کم ترین زمان و هزاران ارتباط دیگر است. ایجاد این قبیل امکانات چیزی جز توسعة قدرت نیست که بی تردید از طریق زندگی فردی و با آزادی محض مدنی ـ حتی مشروط به عدم تعارض با آزادی سایر انسان ها ـ حاصل نمی گردد بلکه از طریق ایجاد سازمان ممکن خواهد بود؛ به عبارت دیگر قدرت ها، حدود اختيارات و وظايف را باید متناسب با توسعة سازمان طراحي مي کنند؛ ابتداء یک مقصد براي سازمان تعیین می شود سپس متناسب با توسعة سازمان، برنامه ریزی صورت می گیرد؛ حدود و اختيارات مشخص شده و مناصب نیز تعريف مي شوند؛ هر منصبي حدي از قدرت را داراست و اين حدود، اختيارات را به یک دیگر قيد مي زنند؛ در اینجا آزادي فقط مقيد به عدم تعارض با آزادي ديگران نيست، بلكه مقید به ضوابط توسعه نيز مي باشد.

ـ آزادی سازمانی لازمة توسعة پرستش اجتماعی

سوال: آیا در سازماني كه با تكيه بر چنین مفهومی از آزادي شکل می گیرد، جايي براي وجود عقايد متفاوت و طرح آن وجود دارد؟

جواب: بنابراین روشن شد كه اولاً: هر مجموعه و نظامي به دنبال توسعة قدرت است و ضوابط ساختاري آن (حدود اختيار، وظايف، مناصب، جايگاه ها، اعم از اختيارات فرهنگي، سياسي و اقتصادي، امكان انديشيدن، انتخاب انديشه يا تمايلات مختلف، ابراز تمایلات و حدود اختياراتي كه در مرز ابراز تمايلات و انديشه ها و عمل وجود دارد) متناسب با مقصد آن مجموعه است؛ ثانیاً: سازمان هرگز در خدمت منعكس كردن عين خواسته هاي تک تک افراد نیست چراکه در این صورت به توسعه دست نمی یابد. برای ایجاد توسعه باید نیازها را سرپرستي كرد و آنها را به سطح جديدي وارد کرد و انديشه ها را به مرحله ای بالاتر ارتقاء داد. برخی كه تصورمي كنند حكومت ها بايد به مردم ديكته كند و مردم نیز عمل كنند درک صحیحی از توسعه و سازمان ندارند. هدف از مدیریت و ایجاد سازمان، توسعة قدرت و توسعة نیاز و ارضاء و سرپرستی این دو می باشد. دموكراسي به معناي حكومت مردم، حتی در جامعة يونان باستان نيز این گونه نبوده است و نیست كه مردم فردی را انتخاب کنند و در همة امور نيز مستقيم شركت نمایند چراکه این شیوه نه مقبول است و نه مقدور؛ در این صورت جامعه در سطح خاصي متوقف می ماند در حالی که هدف ارتقاء ادراكات است؛ بنابراين مديريت سازماني به منظور توسعه در مسير هدف است و در مسير توسعه سرپرستي مي كند؛ ضمن اینکه به ضوابط توسعه پایبند است. با این وصف آزادي تا آنجا مطلوب است که با مقاصد سازگار باشد.

سوال: سازگاری با مقاصد چه كساني؟

جواب: هر نظامي بيش از این آزادی را تحمل نمی كند. تحمل كردن بيش از آن، نشانة عدم قدرت شناسايي بحران است. نظامی که منشأ بحران که عدم هماهنگی است را می شناسد، باید نظام خود را، به نحوی که ميزان حدود اختيارات متناسب با مقصد نظام باشد، هماهنگ كند؛ بنابراين در یک نظام اسلامي مقصدی که سازمان مديريت، جامعه را براساس آن اداره می كند، توسعة قرب و پرستش اجتماعي است. هدف چنین جامعه ای فراهم آوردن امكان پرستش خداي متعال در شكل هاي متنوعي است كه در جامعه ميسور می باشد.

ساختارها، حدود و ضوابطی که براساس اهدافی چون: توسعة پرستش اجتماعي، توسعة پرستش يا توسعة قدرت در مسير خداپرستي، توسعة قدرت اجتماعي، توسعة امكان انتقال در مسير حركت خداپرستي تعريف مي شوند، مقيد به مقصد و نیز مقید به توسعة در جهت مقصد می باشند. اکنون سؤال این است که آیا می توان به فرد یا گروهی که به دنبال توسعة ابتهاج مادی هستند، اجازه داد جامعه را به سوی مقاصد خود سوق دهند؟ واضح است که اين امر با مقاصد حكومتی که درپی توسعة امکان تقرب می باشد، ناسازگار است. در ساختار حكومتي كه به دنبال توسعة تقرب است، اختيارات مغایر با توسعة تقرب وجود نخواهد داشت در غیر این صورت وجود چنين اختياراتي به معناي عدم قدرت سازماندهي حکومت است. همچنین جامعه اي كه خواهان توسعة قدرت مادي و ابتهاج به ماده است، شکلی از آزادي را كه مانع توسعة ابتهاج و قدرت مادي است، مردود می شمرد.

بنابراين وجود آزادي لازم است اما حدود آن مقيد به توسعة تقرب در نظام است. آیا کسی در مديريت فردي خانوادة خود با این توجیه که همه آزاد هستند، اجازه می دهد هر کسی و به هر طریقی، فرزند او را تحریک کند و تمایلات و اندیشة او را تغییر دهد؟ یا آنکه خود را مسئول سرپرستي فرزند خود می داند؟

ـ تعریف شدن آزادی به جغرافیای انگیزه نه جغرافیای وطن(آزادی تاریخی)

آیا اگر آزادي به توسعة آزادي منجر نگردد، آزادي است؟ آیا اعتقاد به خودمختاری فردی که مانع آزادی است نوعی سطحی نگری محسوب نمی شود؟ در ديدگاهی که آزادي بشر، در آزادي از اسارت هاي طبيعي و حتی آزادی از آزادی دیده می شود، اهداف حكومت مطلوب آن نیز آزادي در شكل پرستش اجتماعي خواهد بود. این شکل از آزادی گاهي در رفتار فردي دنبال می شود اما گاهي فعاليت هاي اجتماعي و رفتار سازماني نیز در همين مسير قرار می گیرد که در حقیقت هدف حكومت اسلامي نیز تحقق همین امر است. به طور طبيعي در حکومتی که هدفش توسعة تقرب و ابتهاج الهی و سوق دادن رفتار سازماني به سوی توسعة قرب می باشد، خودمختاري فردي كه اين آزادي را مختل مي كند، اجازه بروز نخواهند داشت.

با این وصف می توان نتیجه گرفت که دو نوع جامعه متصور است؛ يكی جامعه اي كه به دنبال توسعة ابتهاج به ماده است و دیگری جامعه اي كه به دنبال توسعة تقرب به خداي متعال است. هر یک از این دو جامعه، نظام مديريت و ساختار مخصوص به خود را دارند. تمایلات اعضاء هر یک از این جوامع متناسب و همراه با آن جامعه است. بدین ترتیب جغرافيا، جغرافياي انگيزه خواهد بود نه جغرافیای طبیعی. يعني انسان با توجه به انگيزه اش اهل وطن خاصی می گردد حتی اگر در جغرافیای طبیعی آنجا ساکن نباشد؛ برای مثال: ممكن است فردی در جامعة غربی زندگي كند اما با توجه به تمایلاتش اهل ايران محسوب شود و فردی دیگر در جامعة ايران ساکن باشد و اهل غرب باشد. با این توضیح هيچ گاه به انساني كه در جامعة ایران زندگي مي كند اما متعلق به جامعة غربي است، آزادي عمل غربی داده نمی شود؛ كما اينكه غرب نیز مانع چنین آزادي ای می گردد. غرب اجازه دخالت در وطن انگيزة خود را نمی دهد؛ غرب در حالی که تلاش می کند تمايلات بشر را در مقیاس جهانی به سوی مديريت واحد مادي سازماندهي نماید، هرگز اجازه نمی دهد حتی یک کشور، انگيزه هاي خود را در جهت مخالف با او سازماندهی کند. در دنياي كنوني جغرافياي سياسي غرب نامفهوم است. غرب به دنبال ایجاد يك دهكدة واحد جهاني با یک مدیریت واحد و تحت کنترل یک قانون واحد است.

بنابراين همواره دو وطن انگيزه در عالم وجود داشته و دارد؛ انسان نیز بدون اینکه اسیر مطلق محيط جغرافيايي سکونت خود باشد، آزاد است نيروي خود را در هر یک از این دو جامعه به شراكت بگذارد و در برآيند و فرآيند فعاليت ها و عملكرد آن جامعه شريك شود؛ به عبارت دیگر در فرآيند عشق ورزي جمعي و انواع پرستش های جمعي جهان سرمايه گذاري كرده و در آنها شريك مي شود و معلول خود را مي پرستد. انساني كه توان و اختيار و اقتدار خود را با يك جامعة الهي و یا شيطاني به شراكت مي گذارد در تمام پرستش هاي جمعي آنها شريك شده و دخالت مي كند؛ مانند کسی كه با سرمایه گذاری به میزان هزار تومان در اقتصاد يک شرکت، در کل فعاليت هاي اقتصادي كشور به نسبت سرمايه گذاري خود دخیل می شود.

پس انسان می تواند با هر یک از این دو جامعه شريك شود. البته میزان آزادی در هر یک از آن دو جامعه، متناسب با اهداف آن جامعه است. هر جامعه ای متناسب با هدف خود به افراد جامعه آزادی می دهد اما هرگز به بهانة آزادی امکان اخلال در مسیر دست یابی به اهداف خود را برای هیچ کس فراهم نمی کند؛ البته مجبور شدن به چنین امری غير از فراهم آوردن امکان قانونی آن است. عين همين مطلب در قوانين الهي هم وجود دارد؛ افراد در جامعة الهي آزادند توان خود را در جامعه به شراكت بگذارند و يا نگذارند. اما اگر فردی توان خود را به شراكت گذاشت بايد در سازمان آن جامعه و در جهت توسعة قرب سرپرستي شود. ساختارها و ضوابط بايد اين گونه ترسيم شوند. طبيعي است كه آزادي ها نیز در همين حدود تعریف می شوند و نه بيش از آن. در این صورت ساختار دو قيد مي خورد: اول قيد به هدف و دوم قيد به توسعه؛ يعني نه مي توان از هدف چشم پوشی کرد و نه مي توان ساختار را طوري تنظيم نمود كه جامعه را در يك وضعيت ثابت متوقف کند. به هرحال بايد به دنبال ارتقاء در مسير هدف بود و آزادي ها را متناسب با ساختارها تعریف کرد.