نسخه آزمایشی
چهارشنبه, 17 آذر 1400 - Wed, 8 Dec 2021

سخنرانی در موسسه سیره شهداء / نگاهي به مباني جهاد و شهادت در اسلام و مقایسه با مبانی جنگ در تمدن مادی

متن زیر سخنرانی حجت الاسلام و المسلمین سید محمد مهدی میرباقری است که در دوازدهم مهرماه با شرکت در همایش آشنایی با فرهنگ جهاد و شهادت ایراد شده است. در این مراسم که افتتاحیه دور جدید روایتگریِ مؤسسه «روایت سیرۀ شهدا» می باشد ایشان به بحثی علمي و کلامی، جهت افق گشايي و زمينه سازي براي پژوهش در مباني جهاد و شهادت پرداخته اند. این جلسه به شکل گزارش خبری در همین پایگاه منتشر شده بوده که به علت اهمیت جلسه متن کامل آن بشکل مقاله در اختیار دوستان قرار می گیرد. برای مشاهده گزارش جلسه نیز می توانید از لینک بالا استفاده کنید.

1ـ ضرورت بحث از مباني اسلامي جهاد

بررسي مباني شهادت در اسلام از چند زاويه ضرورت دارد؛ اول اينکه دشمنان، اسلام را متهم مي كنند که با صلح مخالف است و اسلام را ديني جنگ طلب مي دانند. اين اتهام سابقه تاريخي دارد؛ به ويژه بعد از پيروزي انقلاب اسلامي با گسترش دامنه انقلاب و درگيري هايي که بر محور انقلاب اسلامي اتفاق افتاد، اين اتهام بيش تر شد. از طرفي با توجه به آثار مثبت و گسترده جهاد در فرهنگ اسلام و محروميت فرهنگ مسيحيت از آن، تلاش مي كنند آثار مثبت جهاد و فرهنگ جهاد در دفاع از اسلام را بكاهند و آن را کمرنگ کنند و نه تنها اسلام را به عنوان ديني که بناي آن بر صلح نيست متهم كنند بلکه آن را جنگ طلب معرفي نمايند. هم چنين تلاش مي کنند قرائتي از اسلام ارائه دهند که فاقد جهاد، شهادت، درگيري و جنگ و بلکه تسليم محض است. امام (رض) در مجموع از اين دو نگاه، به اسلام آمريکايي تعبير مي کردند. از هنرهاي امام (رض) ترويج ادبياتي بود که حول آن، يك فرهنگ در جامعه اسلامي و جهان توليد مي شد؛ مانند ادبيات مستضعف و مستکبر، يا لقب شيطان بزرگ براي آمريکا و يا اسلام آمريکايي و اسلام ناب. امروزه اين اصطلاحات، جهاني شده اند. قبل از آن اصطلاحات، درگيري بين حق و باطل و جنگ هاي حق طلبانه در دنيا با ادبيات مارکسيستي هدايت مي شد؛ مانند: پرولتر، کارگر و امپرياليسم. امام (رض) ريشه اين ادبيات را خشکاندند و لايه متفاوتي از ادبيات را با پشتوانه فرهنگ مذهبي جايگزين کردند. بنابراين، دشمنان اسلام از يک طرف اسلام را به خشونت و جنگ طلبي متهم مي کنند و از طرف ديگر، حقيقت جهاد اصيل را از فرهنگ اسلام سلب و آن را به يک مذهب خنثي و فاقد قدرت مقاومت و جامعه پردازي تبديل مي نمايند.

پس از پيروزي انقلاب اسلامي نياز به مقاومت، درگيري، جهاد و شهادت جدي است؛ لذا بايد براي بسط فرهنگ جهاد و شهادت تلاش كرد؛ چرا كه اهداف بزرگ پيش روي انقلاب و از جمله دفع شر کفر و ظلم جهاني جز از طريق ايثار، جهاد و شهادت قابل فتح و دست يابي نيست. امام بزرگوار (رض) در آخرين ماه هاي حياتشان، در فروردين 1368، بيانيه اي خطاب به مهاجرين جنگ تحميلي و به مناسبت نيمه شعبان صادر كردند که جزو مهم ترين و جدي ترين بيانيه هاي ايشان براي انقلابيون دنياي اسلام است. ايشان در اين بيانيه تأکيد مي کنند که تغيير فرهنگ جهان و مبارزه با فرهنگ مادي حاکم بر جهان جز با شهادت ميسور نيست. نمي توان تنها با گفت و گو، کتاب و مقاله، فرهنگ مادي حاکم بر جهان را تغيير داد و مستکبرين را عقب نشاند. مسير تغيير فرهنگ، مجاهده و شهادت است. در بررسي مباني شهادت بايد به آثار شهادت در تحولات جهاني و تغيير فرهنگ جهان توجه كرد. به همين دليل امام (رض) در پايان جنگ هشت ساله ـ با اينکه جنگ، سختي ها و خسارت هاي مادي ظاهري فراواني براي جامعه داشت ـ به شدت از اين جنگ مقدس دفاع مي کردند و مي فرمودند كه براي يک لحظه هم از اين جنگ پشيمان نيستيم از نظر امام (رض) در طول جنگ، غير از اينکه به وظيفه الهي خود عمل کرديم، برکات فراواني هم به دست آورديم. ايشان بيداري ملت ها و تحولات فلسطين و بوسني و هرزگوين و ساير تحولات اسلامي در جهان را به خون شهدا نسبت مي دادند. اين تحليل هم در کمال دقت و بصيرت هم بود. اين تعبير را در بيانيه اي كه در پذيرش قطعنامه و هم زمان با سالگرد شهداي حج خونين دادند نيز دارند. در آنجا از يک طرف به وهابيت عربستان و اسلام آمريکايي حمله مي کنند و از طرف ديگر هم در بيانيه اي كه در پذيرش قطعنامه صادر كردند با ادبياتي خاص وارد و خارج مي شوند. آنجا قريب به اين مضمون مي فرمايند که حتي اگر امروز هم صلح کنيم آنها هر روز يک بهانه اي خواهند گرفت تا ما را در موضع ضعف قرار دهند؛ تا زماني كه ما دست برتر را در موازنه قدرت يا به تعبير امام، تعادل قوا در جهان نداشته باشيم، بهانه هايي خواهند گرفت و هر روز براي ما مشکل ايجاد مي کنند. ما بايد تعادل قوا را در جهان به نفع اسلام تغيير دهيم كه اين امر شهادت هم دارد. جنگ ما براي همين هدف بوده است. يکي از آثار ميمون و مبارک آن هم همين است که تعادل قوا را در جهان به نفع اسلام و انقلاب اسلامي تغيير داد و ما را از موضع ضعف خارج كرد. اگر بعد از حدود بيست سال كه از جنگ مي گذرد، جنگ ديگري را به طور مستقيم بر ما تحميل نکرده اند به اين دليل است که برآورد آنها از قدرت ما تغيير کرده است. به خوبي فهميده اند که مي توانند به افغانستان و عراق و سوريه حمله كنند اما به ايران نمي توانند.(1) آنها جنگ خاورميانه را به بهانه مقابله با ايران به عنوان محور شرارت آغاز کردند؛ برنامه آنها اين بود که سال 2001 افغانستان، سال 2003 عراق و سال 2005 هم تصرف ايران. الان تقريباً از سال 2005 حدود يک دهه مي گذرد و ما به حدي قدرتمند شده ايم که وقتي درباره حمله به سوريه اولتيماتوم مي دهيم، غرب به سوريه حمله نمي کند؛ چه برسد به ايران. واضح است كه علت عمده شکست اخير آمريکا در حمله به سوريه، حضور ميداني جمهوري اسلامي در آنجا بود؛ ايران حتي در بحران سوريه توانست روسيه را در عرصه سياست، به دنبال خود بكشد. اين نشانه شکست غرب بود که متأسفانه با بزرگ کردن مذاکرات ايران و آمريكا آن را پوشاندند. واضح است که امواج گسترده تبليغاتي درباره تماس تلفني رؤساي جمهور ايران و آمريكا براي سرپوش گذاشتن روي شکست غرب در سوريه است. با يك موج عظيم رسانه اي تلاش كردند که ناتواني جمهوري اسلامي را القاء کنند و شکست خود را در سوريه بپوشانند. به هر حال جمهوري اسلامي در شرايط كنوني نيازمند ايثار و جهاد في سبيل الله است و بايد اين فرهنگ را به خوبي فهم كند و بسط دهد.

2ـ شاخصه هاي جهاد در اسلام

جهاد و شهادت في سبيل الل،ه اموري مقدس هستند؛ «إِنَّ الجِهادَ بابٌ مِن أَبوابِ الجَنَّةِ فَتَحَهُ اللّه لِخاصَّةِ أَوليائِهِ»(2) نفس مجاهده في سبيل الله و درگيري و قتال با دشمنان اسلام، بابٌ مِن أَبوابِ الجَنَّةِ است که «فَتَحَهُ اللّه لِخاصَّةِ أَوليائِهِ». مرحوم کليني در اوايل کتاب جهاد وسايل اين حديث را نقل کرده اند كه با كمي تفاوت همان بيان نوراني اميرالمومنين (ع) در نهج البلاغه است. اين جهاد حقيقتي غير از شهادت است؛ «وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ أَمْوَاتاً بَلْ أَحْيَاء عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ»(آل عمران/169) نفس قتال و درگيري، بابٌ مِن أَبوابِ الجَنَّةِ است؛ لذا امام (رض) در ادبيات خود، ـ به اندازه اي که در آثار ايشان مطالعه کرديم ـ هرگز از جنگ هشت ساله، تعبير منفي نكرده اند. تعابيري مانند جنگ خانمان سوز، تعابير امام (رض) نيست. امام (رض) جهاد را بابٌ مِن أَبوابِ الجَنَّةِ مي دانند. ايشان در بيانيه پذيرش قطعنامه مي فرمايند: «خداوندا، اين دفتر و كتاب شهادت را همچنان به روى مشتاقان باز، و ما را هم از وصول به آن محروم مكن»(3)

خلاصه اينكه در شرايط كنوني نيازمند تبيين فرهنگ جهاد و شهادت براي خود و همه ملل اسلامي و مستضعفين جهان هستيم. علاوه بر اينكه بايد مبناي درگيري را در جهان از برتري مادي و غلبه يک مکتب مادي بر مکتب ديگر (غلبه مارکسيسم بر سرمايه داري) و يا از غلبه منافع طبقاتي (غلبه منفعت طبقه کارگر نسبت به طبقه سرمايه دار) به سمت پيروزي حق بر باطل تغيير داد، انگيزه جنگ هم بايد تغيير كند.

ـ تفاوت جهاد مقدس با مبارزات کمونيستي

پرچم مبارزه و عدالت خواهي تقريباً بيش از نيم قرن در جهان، بلامنازع بر محور ماركسيست ها شكل گرفته بود؛ آنها به مبارزين انگيزه مي دادند كه تا پاي خون خود بايستند و مبارزه كنند. نمونه هايي از اين مبارزات در همين كشور و يا در كوبا و جاهاي ديگر توسط چريك هاي كمونيست اتفاق افتاده است؛ مثلاً در ايران چپ گراهايي مثل چريک هاي فدايي خلق با ادبيات ماركسيستي مي جنگيدند. گفته مي شد يكي از دخترهاي منافق براي رصد كسي كه قصد ترورش را داشت، سه سال او را تعقيب كرد؛ به مدت سه ماه در شب هاي زمستان زير يك كاميون مي خوابيد؛ براي مقاومت در برابر سرما در كنار يك سگ مي خوابيد و عاقبت در ترور هم موفق شد. آنها بر اساس ادبيات مادي چنين انگيزه اي ايجاد مي كردند، بايد اين انگيزه ها را به سمت آرمان هاي اسلامي ايثار، جهاد و شهادت تغيير داد. براي ادامه اين مبارزه عظيمي كه آغاز شده و در حال اوج گرفتن در جهان است بايد فرهنگ جهاد و شهادت را تبيين كرد و بسط داد. غرب گراها و سكولاريست هاي مسلمان هم سعي مي كنند فرهنگ جهاد و شهادت را از بين ببرند؛ لذا پژوهش درباره مباني شهادت و جهاد و بررسي تفاوت درگيري در اسلام با مكاتب ديگر و مبناي آن ضرورت دارد. شهادت و آثار و بركات تربيتي و سلوكي و اجتماعي آن بايد به دقت بررسي شود. در ادامه هم بايد نحوه بسط فرهنگ ايثار، جهاد و قتال اسلامي و شهادت اسلامي را به دست آورد. بسياري از اين موارد در تاريخ فقه شيعه، موضوع كار قرار گرفته و در طول هزار سال مورد نظر فقها بوده و هست؛ اما از جمله مطالبي كه كمتر روي آن كار شده، بحث مباني جهاد و شهادت است. شايد بهترين كاري كه تا به حال در اين باره انجام شده سخنراني هاي شهيد مطهري در باب جهاد باشد. شهيد مطهري (ره) هم سعي كردند به شبهاتي كه غرب در باب جهاد اسلامي مطرح مي كرد پاسخ دهند. تا امروز كار قابل توجه ديگري در باب مباني اتفاق نيفتاده است. امروز از يك طرف بايد جلوي شبهات دشمن را گرفت و از طرف ديگر فرهنگ جهاد و شهادت را براي ادامه راه انقلاب اسلامي در جامعه بسط داد. اگر اين فرهنگ در جامعه جريان پيدا نكند، فرهنگ غرب جامعه را به شدت تحت تأثير قرار خواهد داد و آن را وادار به سازش با غرب خواهد کرد.

ـ تفاوت مبارزه و دفاع در مکتب اسلام و مبناي اومانيسم

يك سؤال جدي اين است كه آيا اصل بر صلح بين انسان هاست يا بر جهاد و درگيري؟ اگر اصل بر صلح است پس جايگاه جهاد در فرهنگ اسلام چيست؟ اگر ديني مانند اسلام طرفدار اصل جهاد في سبيل الله با همه مراتب آن تا مرز كشتن و كشته شدن است آيا اين اصل با دفاع از صلح هماهنگ است يا خير؟ مرحوم شهيد مطهري (رض) در جواب اين سؤال، مي فرمايند: ترديدي نيست كه يك نوع از جهاد، جهاد دفاعي است كه قابل انكار نيست. كسي نمي تواند بگويد در برابر هجوم دشمن حق دفاع نداريد و جهاد دفاعي منفي است. جهاد دفاعي يك ضرورت غير قابل انكار نزد همه اقوام و انديشه ها است. اما سؤال اين است كه آيا آنچه بايد از آن دفاع كرد، منافع شخصي است يا منافع اجتماعي؟ دفاع در برابر تعرض به منافع شخصي و اجتماعي جهاد مقدس نيست بلكه دفاع در مقابل هجوم نسبت به حق دفاع مقدس است. اگر تعرض به منافع مادي تعرض به حقوق باشد جهاد، جهاد مقدس مي شود. اگر منافع شخصي و اجتماعي حق نباشند، دفاع از آنها هم دفاع مقدس نيست. منظور از جهاد مقدس كه در اسلام، دفاع از حق است. دفاع از كلمه الله است. به تعبير ديگر اگر حق درست تفسير شود، جهاد دفاعي در دفاع از آن حق، جهاد مقدس خواهد بود؛ لذا كسي نمي تواند بگويد اين جهاد، ضدارزش است. در واقع كسي كه به حق تعرض مي كند، جنگ طلب است. كسي كه از حق دفاع مي كند، جنگ طلب نيست. بعد از اين تفكيك، اين سؤال كه حق چيست، يك نزاع صغروي است؛ آيا مثلاً توحيد و دين الهي يك حق عمومي است كه بايد از آن دفاع كرد يا اين امور سليقه اي هستند كه بايد به سليقه اشخاص واگذار كرد؟ در اين صورت اگر فردي يك جامعه را بپسندد، دفاع از آن را درست مي داند و اگر آن را نپسندد، دفاع از آن را ـ حتي اگر بر حق باشد ـ ضروري نمي داند. اين نكته در فرهنگ مادي غرب، محل اختلاف و نزاع صغروي است؛ در فرهنگ بعد از رنسانس، دين امري مربوط به حوزه خصوصي، سليقه اي و شخصي است كه رابطه آن با حيات اجتماعي منقطع است. غربي ها بر اساس مكتب خود، در تعيين حق و باطل، انسان گرا هستند. اومانيسم يك مكتب فلسفي گسترده است كه دربارة زواياي آن بسيار بحث شده است. روح اومانيسم اين است که انسان، محور حقانيت است و حق به تمايل و انتخاب انسان برمي گردد؛ لذا هرچه را انسان انتخاب کند، حق است و هيچ حقي فراتر از انتخاب انسان نيست. در حوزه حيات اجتماعي هم، پايگاه حق انتخاب، مشاع انسان ها است؛ يعني انسان ها بايد به صورت جمعي انتخاب کنند. آنها مي گويند در عرصه حيات اجتماعي، مناسباتي که اکثريت انتخاب مي کنند، حق است و در اين صورت حقانيت دين هم به تبع و پسند انسان تعريف مي شود. اگر دين از حوزه اجتماعي هم خارج شود و در حوزه خصوصي منحصر شود، حقانيت آن مبتني بر پسند شخصي انسان ها خواهد بود و هر کسي هر ديني را که بپسندد، همان حق است و اصلاً حقي وراي اين وجود نخواهد داشت که موضوع دفاع يا عدم دفاع باشد. در اين حالت اگر كسي سعي كند دين را گسترش دهد به نحوي که با حق انتخاب انسان معارض باشد، با حق انتخاب و آزادي انسان مبارزه كرده است؛ اين، مبناي تفکر غرب است. غرب تلاش براي بسط دين را مبارزه با آزادي عقيده و حق انتخاب انسان مي داند؛ لذا جهاد اسلامي را به عنوان امري معرفي مي کند که با آزادي عقيده منافات دارد.

حال بايد ديد آيا دين و به ويژه توحيد يک امر سليقه اي است و مانند رنگ، لباس و طعم غذا و پوشش و آرايش انسان است که به تمايلات خصوصي انسان بستگي دارد، يا امري فرا انساني و حقي است که بايد از آن دفاع کرد و بلکه اصلاً حقانيت همه اين ها به دين و توحيد بر مي گردد؟ اين يک نزاع کبروي است که بايد حل شود.

ـ نشر توحيد و نفي نظام تجدد؛ معيار جهاد مقدس

اگر دين، حق و نشر توحيد از حقوق بشر است طبيعتاً تلاش براي برداشتن موانع گسترش توحيد و دين نيز يک جهاد بر حق است؛ در واقع يک نوع جهاد دفاعي است که براي دفاع از حقوق عمومي اتفاق مي افتد. اين حق عمومي در حقيقت، حق رسيدن به دين و توحيد و معرفت است. در اين صورت تلاش براي رفع موانع گسترش حق و توحيد، دفاع از حق عمومي بشر خواهد بود، و اگر مکاتب و قدرت هايي بخواهند مسير گرايش به توحيد را سد کنند و مانع بسط اعتقادات فطري بشر شوند، مقابله با آنها مانند دفاع از آزادي يك حق محسوب مي شود. نكته مهم تر اين است که در اصل، حقانيت دين به حقوق انسان بر نمي گردد بلکه حقانيت، به فراتر از انسان باز مي گردد. حتي حق، منحصر در دينداري انسان هم نيست بلكه حق حقيقي خود کلمه توحيد است که بايد بسط پيدا کند. حق خداي متعال حق حقيقي است و مادون آن هر چه هست باطل است. بنابراين دفاع از توحيد، هم دفاع از يك حق عمومي و هم دفاع از يک حق برتر از حقوق عمومي انسان ها است؛ و مبارزه با شرک و اولياء طاغوت و با کساني که تفکر مادي را در جامعه بسط مي دهند، يک نوع جهاد مقدس و درگيري براي دفاع از حق و حقوق عمومي انسان است. ايمان قابل تحميل نيست و به هيچ وجه نمي توان کسي را وادار به ايمان كرد. ايمان جبرپذير نيست و خداي متعال در پذيرش آن اکراهي قرار نداده است. «لاَ إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ»؛ يعني در پذيرش اين الوهيت («اللّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ» تا «وَهُوَ الْعَلِيُّ الْعَظِيمُ» که بسط همان الله و الوهيت است)، اکراهي نيست. خداي متعال انسان را مجبور نمي كند؛ هر چند اگر مي خواست مجبور کند، مي توانست.

بنابراين انسان در پذيرش الوهيت آزاد است. اگر بپذيرد: «اللَّهُ وَلِيُّ الَّذينَ آمَنُوا» و اگر نپذيرد «أَوْلِيَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ». به اين ترتيب اصل حق و باطل روشن شد؛ «لَا إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنْ الغَيِّ». گرچه بر اساس اين اصل، ايمان امري است که اجبارپذير نيست ولي مي توان بسترهايي را ايجاد کرد که ايمان آوردن را دشوار کند و در برابر آن مانع ايجاد نمايد. از طرفي مي توان بستري را فراهم كرد كه کفر ورزيدن و فسق را آسان کند. خدا رحمت کند يکي از اساتيد ما را که تعريف جالبي از مدرنيته داشت. ايشان مي گفت: مسلمان ها به ويژه فقهاي امامي شيعه معتقدند که تخلي نبايد رو به قبله باشد و آن را حرام مي دانند. اگر طول سنگ توالت را رو به قبله بگذارند با آنكه کسي مجبور نيست رو به قبله بنشيند ولي بستر نشستن رو به قبله آسان مي شود؛ لذا اگر کسي بخواهد رو به قبله بنشيند و معصيت کند به راحتي مي تواند، اما اگر کسي نخواهد رو به قبله بنشيند دچار دشواري و مشکل مي شود. اين شيب به تدريج موجب مي شود که اين حکم از اعتبار بيفتد. بعضي از توالت هايي که در هتل هاي مکه و مدينه است رو به قبله است. آنها نشستن رو به قبله را در فضاي محدود حرام نمي دانند. لذا به تدريج رو به قبله نشستن توسط زائر واقع مي شود. در حقيقت کسي را مجبور نمي کنند ولي شيبي درست كرده اند که معصيت به راحتي واقع مي شود و بندگي خداي متعال دشوار است. اين دشواري به تدريج باعث مي شود که آن حکم کوچک شمرده شده و تحقير شود. اين مطلب در بسترسازي اجتماعي هم وجود دارد. استاد ما معتقد بود که کل جريان تجدد، همين است.

جريان تجدد نظام مفاهيمي توليد کرده است كه علومي مانند فيزيک، رياضي، اقتصاد، جامعه شناسي و دانش هاي ديگر و فلسفه ها ذيل اين مفاهيم شكل مي گيرند. سپس مناصب علمي ايجاد کرده و افراد را متناسب با دانشي كه فراگرفته اند به عنوان کارشناس، کارشناس ارشد يا دکتر سطح بندي مي كند. متخصص، فوق تخصص و پروفسور درست کرده است؛ نظام تحقير و تجليل اجتماعي درست کرده است، کسي که اين دانستني ها را بلد باشد يا بلد نباشد تجليل يا تحقير مي شود. سپس حدود اختيارات درست کرده تا هر کس که مدرکي دارد، بتواند در منصب خاصي بنشيند. بر اساس همين مناصب، توزيع قدرت کرده، و بعد هم اختيارات درست کرده است. وقتي کسي براي مديريت بيمارستان يا براي مديريت شهري يا مديريت کارخانه تربيت شد با يک فرهنگ و دانش خاص آن منصب را به او داده اند حدود و اختيارات هم داده اند و او آن جامعه و آن کارخانه و آن بيمارستان را متناسب با همين دانش تدبير مي کند و کم کم مسير برنامه ريزي براي نياز و ارضاء اجتماعي تحت تأثير اين دانش قرار مي گيرد و يک محصولاتي توليد مي کنند، برق توليد مي شود، لوازم برقي توليد مي شود، صنعت جديد اتومبيل توليد مي شود. البته تنها بحث صنعت مد نظر نيست بحث فرآيند انقلاب صنعتي و فرآيند تحول اجتماعي مد نظر است. در اين تحول اجتماعي کم کم درک انسان از نيازهاي خود و مسير ارضاء نياز عوض مي شود؛ يعني نياز و ارضاء انسان، نياز در اکل و شرب و مسکن را تغيير مي دهند و مديريت مي کنند. در واقع، اينکه انسان چه گونه احساس نياز کند را از طريق الگوسازي مديريت مي کنند؛ اين الگوها را نيز در يك الگوي بزرگ و به شكل پيوستار بزرگتر مانند الگوي توسعه مي بينند و به تدريج بستري ايجاد مي کنند که به جبر نسبي اجتماعي ختم شود. كسي كه در اروپا زندگي نمي كند مجبور نيست مثل آنها زندگي کند ولي به مرور زمان يک جبر اجتماعي ايجاد مي کنند که مثل آنها مي نويسد، مثل آنها زندگي مي کند و مثل آنها فکر مي کند. اين همان نقطه اي است که معروف به منکر تبديل مي شود و منکر به معروف. آنها جريان نياز و ارضاء را تحت تأثير قرار مي دهند؛ به نحوي كه امروز كسي نمي تواند از برق استفاده نكند، نمي تواند از اتومبيل يا رسانه هاي جديد مانند تلفن همراه و اينترنت استفاده نكند. اين يک جبر اجتماعي است. دقيقاً مثل آن سنگ توالت است كه يک بستر اجتماعي براي آن درست کرده اند. از طريق اين جبر اجتماعي، مجاري حس انسان را از دوران كودكي كنترل مي كنند؛ انسان هرچه مي بيند همين هاست. از اين طريق، مجاري تعقل انسان را کنترل كرده و يک فرهنگ و يک جبر اجتماعي درست مي کنند.

حال آيا اگر تمدن مادي با مديريت خود، ايدئولوژي مادي خود را به علم، دانش، فلسفه، فناوري و ساختارهاي اجتماعي تبديل کرد و حول آن يک دگرگوني اجتماعي براي اقامه باطل ايجاد کرد، مقابله و درگيري با اين دستگاه عظيم که استراتژي حرکت جهاني را طراحي مي کند و آن را به سمت زندگي و اخلاق مادي هدايت مي کند، دفاع از حق نخواهد بود؟ آيا اين درگيري دفاع از اسلام نخواهد بود؟ حضرت امام (رض) در بيانيه روحانيت در سال 1376 مي فرمايند که قدرت هاي مادي، استراتژي هاي جهان را تعيين مي کنند؛ ما بايد در مقابل آنها اقدام کنيم، ما بايد استراتژي حرکت جامعه جهاني را تعيين کنيم. يعني اگر کفار، مديريت جهان را در دست گرفتند، سياست و فرهنگ و اقتصاد جامعه جهاني را به سمت گسترش اخلاق مادي مي برند، و نه تنها نسبت به حق و باطل گرايش ايجاد مي كنند بلكه سليقه ها را هم مديريت مي نمايند. در اين صورت، در ظاهر انسان ها نسبت به حقوق و سليقه خود آزادند اما در عمل به نحوي مديريت اجتماعي را پيش مي برند که حتي سليقه ها را هم ساماندهي مي کنند. «مُد» همين است. امروزه فست فودها الگوي تغذيه اجتماعي را به شدت تغيير داده است. جامعه، هم مجبور است و هم مجبور نيست! در حقيقت بستري ايجاد مي شود که در الگوي تغذيه، ذائقه را تغيير مي دهد تا جايي كه ذائقه نسل جديد با ذائقه نسل قبل متفاوت مي شود، علت اين تغيير ذائقه، مديريت الگوي تغذيه است؛ غرب، نرم افزار مديريت را ايجاد كرده است. معني سبک زندگي همين است؛ غرب بر اساس الگوي توسعه همه مناسبات را الگوسازي مي کند و با دانش هاي پشتيبان، فن آوري هاي پشتيبان، هنر پشتيبان و رسانه پشتيبان، الگوي خوراک، پوشاک، مسکن و تغذيه و شهرسازي و به تعبير ديگر سبك زندگي را تغيير مي دهد. اگر کفار با چنين برنامه اي براي به دست گرفتن مديريت استراتژيك جهان تلاش كنند، آيا مقابله با آن، جهاد حقي است يا جهاد باطل؟

تفاوت امام (رض) با ديگراني که حتي قائل به ولايت مطلقه فقيه بودند در همين موضوع شناسي ايشان بود. امام (رض) موضوع درگيري اسلام و كفر را در مديريت جامعه جهاني مي ديدند. لذا معتقد بودند كه مسئوليت اصلي ولايت فقيه اقدام براي تغيير وضعيت جامعه جهاني و تلاش براي فتح قله هاي جهاني و مناشئ قدرت در جهان است. اين حركت در مقابل مديريت مادي كفار و مناشيء قدرت آنها اعم از قدرت سياسي، فرهنگي و اقتصادي است. امام (رض) وقتي با روحانيت بحث مي کنند به صراحت مي گويند بايد نبض جهان در دست حوزه هاي علميه باشد. روحانيت نبايد بنشيند تا ديگران در حوزه اقتصاد و سياست و فرهنگ مسئله ايجاد کنند و آنها فقط پاسخگوي مسائل مستحدثه باشند. امام (رض) اين را موضوع درگيري مي بينند و در سطح جهان استراتژي طراحي مي كنند. آيا تلاش و مجاهده براي اين کار و درگيري همه جانبه در حوزه اقتصاد و سياست و فرهنگ، در مقياس جامعه جهاني براي غلبه ايمان بر کفر، جنگ حقي است يا باطل؟ امام (رض) با انقلاب، از اسلام دفاع مي کردند؛ چون تمدن غرب از مرزهاي جغرافيايي خود عبور کرده و به تدريج از طريق محصولات صنعتي و سپس از طريق دانش به تغيير ساختارهاي اجتماعي دست زده است. در ايران ابتدا صنايع نظامي وارد شد سپس دارالفنون ساخته شد؛ با انقلاب مشروطه طرفداران اسلام، مشروطه را مقيد به شرع کردند اما غرب نظارت فقه از مشروطه را برداشت و تلاش كرد تمدن خود را تحميل کند؛ تا جايي كه سلطنت شيعي به نقطه انحلال در مدرنيزاسيون رسيد. محمدرضا پهلوي از اين مرحله به عنوان «ورود به دروازه تمدن» تعبير مي کرد. امام (رض) در برابر اين هجمه از اسلام دفاع کرد و اين دفاع را به مرز جامعه جهاني کشاند. اشغال لانه جاسوسي هم يك نوع دفاع بود؛ غرب نظريه برخورد تمدن ها را بعد از فروپاشي شوروي مطرح کرد. اما شوروي از انقلاب اسلامي شكست خورد و متلاشي شد. انقلاب اسلامي هويت اسلامي مسلمان ها را احياء کرده و با تمدن غرب درگير شده است. اولين سنگري كه انقلاب اسلامي در درگيري با مدرنيته فتح کرد، اردوگاه کمونيسم بود. سنگر دوم كه بايد فتح شود سنگر سرمايه داري است. غرب نظريه برخورد تمدن ها را مطرح و مبتني بر آن، جنگ با دنياي اسلام را آغاز کرد. علت اين جنگ چيست؟ ادعاي غرب توسعه دموکراسي، تأمين امنيت جامعه جهاني و مبارزه با سلاح هاي مخرب بود. هم زمان با حمله بوش به عراق شصت نفر از روشنفکران آمريکايي ـ که يکي از آنها هم هانتينگتون بود ـ بيانيه اي در حمايت از اين حمله صادر كردند آنها در اين بيانيه ادعا مي كنند که تنها ايدئولوژي آمريكايي مي تواند جهان را اداره کند و ناجي بشر باشد؛ لذا جنگ براي بسط اين ايدئولوژي را جنگ حق مي دانند. آنها ساير فرهنگ ها و ايدئولوژي ها را به عنوان خرده فرهنگ و زيرمجموعه ايدئولوژي غرب مي پذيرند. اگر فرهنگي مثل اسلام در مقابل گسترش ايدئولوژي امريکايي مقاومت كند با آن مي جنگند و اين جنگ را جنگ اخلاقي و حقي معرفي مي كنند؛ حتي اگر در اين جنگ ها از سلاح هاي غيرمتعارف کشتار جمعي استفاده كنند. بنابراين جبهه مقابل به دنبال در دست گرفتن مديريت جامعه جهاني در همه عرصه هاي سياسي، اقتصاد و فرهنگي، و در پي بسط ايدئولوژي خود است، که روح آن سکولاريسم است؛ به عبارت ديگر، به دنبال زميني کردن زندگي بشر و نفي دين در عرصه حيات اجتماعي و راندن دين به حوزه خصوصي است؛ حتي بديلي مانند روان شناسي را براي جايگزيني بخشي از دين در حوزه خصوصي ايجاد کردند؛ اول دين را به حوزه خصوصي كشاندند بعد براي آن در حوزه خصوصي هم، کالاي بدلي درست کردند. حتي تغيير الگوي خوراک، پوشاک، ادبيات، قواعد تشکيل خانواده و همه و همه را در برنامه خود دنبال مي كنند. در طراحي الگوي جامع توسعه نيز همين کار را مي کنند؛ اين يك الگوي پايدار است که بناست با ملاحظه فرهنگ هاي مختلف طراحي شود. اين آخرين شكل برنامه ريزي براي توسعه است. پيش از اين، عناوين ديگري براي آن مترتب مي کردند؛ مثل نوسازي و اصلاحات. امروزه عنوان توسعه را مطرح مي كنند. يعني ساير فرهنگ ها را مبتني بر فرهنگ محوري تجدد، سامان مي دهند به نحوي كه ساير فرهنگ ها و مناسباتشان به صورت خرده فرهنگ ملاحظه شود؛ لذا الگوي توسعه اي که براي ايران پيشنهاد مي دهند حتماً با الگوي توسعه کره جنوبي و... متفاوت است.

حالا سؤال اين است که آيا اسلام در مقابل اين هجوم حق دفاع ندارد؟ غرب به دنبال الگوي جامع پايدار در مقياس جامعه جهاني است؛ مدعي دهکده جهاني با ايدئولوژي، اخلاق، دانش و ساختار غربي واحد است. منظور از واحد، يک واحد بسيط نيست؛ واحدي است که داراي وحدت و کثرت اما يک محور دارد. اگر بر سر اين موضوع با آمريکا درگير شويم، مدافعيم يا مهاجم؟ آنها مهاجم هستند که به اسم بسط ايدئولوژي آمريکايي، آزادي، دموکراسي، مردم سالاري، ليبراليسم و اصول خود را اعم از اومانيسم و سكولاريسم را جهاني مي کنند و براي تحقق آن حتي جنگ نظامي به راه مي اندازند. با اين وصف انقلاب اسلامي مهاجم است يا مدافع؟ بي شك انقلاب اسلامي مدافع است. فتح سنگرهاي کليدي جهان توسط اسلام، جهاد دفاعي اسلام است.

3ـ ضرورت پيگيري مباني جهاد و مبارزه در دانش کلام

در بحث از مباني جهاد بايد از فروع خارج شد. بحث از مباني جهاد، بحث فقه نيست، بلكه بحث کلام است. حتي برخي از مباني گاهي فراکلامي هستند. سوال اين است که اصلاً ريشه اين درگيري ها کجاست؟ آيا جامعه بدون درگيري وجود دارد؟ اگر وجود دارد، چه زماني و اگر نه، در چه دوراني است و ريشه اين درگيري ها چيست؟ اين بحث از يک طرف به انسان شناسي و از سوي ديگر به فلسفه تاريخ برمي گردد.

ـ فلسفه تاريخ؛ اصلي ترين مبناي مبارزه

مارکسيست ها معتقد بودند كه جنگ و درگيري بعد از کمون اوليه و تا تشكيل كمون ثانويه، اجتناب ناپذير است؛ چون با تغيير روابط توليدي، طبقات اقتصادي جديدي شکل مي گيرند؛ لذا جنگ و درگيري بين طبقات اقتصادي يک ضرورت است تا اين طبقات اقتصادي از بين برود؛ به عبارت ديگر، مالکيت خصوصي، دين و دولت که سه ضلع به هم پيوسته و زاييده روابط توليدي خاص هستند، از بين مي روند؛ اين مرحله کمون ثانويه است كه در آن صلح برقرار خواهد شد. در اين كمون ثانويه همه مردم به طور مشاع از مسکن، غذا و کار بهره مند مي شوند؛ پس جنگ را يک ضرورت مي دانستند و مي گفتند با وجود مالکيت خصوصي، جنگ بر سر مالکيت و منافع حتمي است. در همه ادواري كه ماركسيست ها تعريف كرده اند روابط توليدي به تبع ابزار توليد، تغيير مي کند؛ مثلاً بيل تبديل به گاو آهن و گاو آهن تبديل به تراکتور مي شود. روابط توليدي هم تغيير مي کند و متناسب با آن، طبقات جديدي در جامعه شکل مي گيرند. با اين وجود تضاد طبقاتي باز هم جدي است. همه جنگ هاي آنها هم بر سر منافع مادي است؛ تا جايي که مالکيت خصوصي از بين مي رود و منافع، مشاع مي شود و همه به نحو مشاع مالک غذا، مسکن و... مي شوند؛ در نتيجه نزاع برچيده مي شود. اين تحليل مارکس، طبق يك نگاه فلسفه تاريخي است. او ريشه هاي درگيري را تحليل مي کند. او اگر امروز نداي صلح جويي آمريکا را مي شنيد در جواب مي گفت: صلح وقتي محقق مي شود که نظام امپرياليستي و سرمايه داري از بين برود؛ تا آنها هستند، جنگ هم هست. حالا اگر کسي مانند امام (رض) براساس فلسفه تاريخ اسلام بگويد تا کفر هست مبارزه هست و تا مبارزه هست ما هستيم، آيا مي توان اين را انکار کرد؟ اين فرمايش امام خميني (رض) يک نگرش فلسفه تاريخي به جريان صلح و جنگ دارد.

ريشه جنگ و صلح کجاست؟ اين يك بحث مبنايي است كه ابتدا آن را بايد در معارف دنبال كرد. مثل بحث ولايت فقيه، که به جاي شروع آن از مقبوله عمر بن حنظله بايد از مباني شروع شود. برخي مخالفين هم از آنجا شروع کرده اند. به عنوان نمونه، دكتر مهدي حائري معتقد به ولايت حکيم و فيلسوف عمل است، نه ولايت فقيه. او در كتاب خود از معرفت شناسي شروع مي کند و مطلع کتابش آية «إِنْ أُرِيدُ إِلاَّ الإِصْلاَحَ مَا اسْتَطَعْتُ وَمَا تَوْفِيقِي إِلاَّ بِاللّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَإِلَيْهِ أُنِيبُ» است. مي گويد: دانش بشر يا در باب هستي است يا در باب استي. هستي به فلسفه استي و علم مي رسد. هستي و استي هم يا مقدورند كه به علوم عملي، حکم عملي، دانش عملي مي رسند و يا غيرمقدورند كه حکمت نظري و دانش نظري مانند فلسفه رياضيات است. يك طرف ديگر هم سياست مدن و تدبير منزل و اخلاق است. معيار حقانيت آنها هم به درون خودشان بر مي گردد؛ به عبارت ديگر يا به ضرورت منطقي و يا به ضرورت تجربي متكي هستند. پس از نظر ايشان حقانيت، ربطي به دين ندارد؛ لذا دانش بشر هم ربطي به دين ندارد. او مدعي است كه شکل گيري جامعه هم براساس جامعه شناسي مادي است و با تكيه بر اين اصل معرفت شناسي يا اصل جامعه شناسي مي گويد شکل گيري جامعه براساس ضرورت هاي مادي است كه انسان از حيوان جدا شده است؛ ضرورت زندگي، انسان ها را كنار يكديگر جمع كرده و جامعه را تشكيل داده است؛ اين جامعه هم با تجارب هم افزاي بشر از ساده ترين شكل به پيچيده ترين شكل آن که دموکراسي است رسيده است؛ لذا مناسبات جامعه ربطي به دين ندارد. در اين صورت، حقانيت تصرف در حقوق اجتماعي هم ربطي به دين ندارد بلكه اين حق طبيعي حاکميت انسان در محيط زيست است که در جامعه به صورت مشاع اعمال مي شود؛ بنابراين، حکومت ديني معنايي نخواهد داشت. برجسته ترين کتابي که بر عليه ولايت فقيه و با ادبيات مدرن نوشته شده همين كتاب است. در جواب اين كتاب و مثل آن، بايد از همان نقطه ابتدايي و از بحث دين شروع كرد. يعني بايد معرفت شناسي آن را با محك اسلام سنجيد و ثابت كرد كه اين معرفت شناسي، باطل است که نه فقط ولايت فقيه بلکه در حقيقت يکي از ارکان ولايت اجتماعي نبي اکرم (ص) را حذف كرده است. بايد از آقاي حائري پرسيد اگر فيلسوفان و دانشمندان مستقل از دين، حق و واقع را مي فهمند و اين حق و واقع براي اداره جامعه کفايت مي کند، پس چه نيازي به انبياء است؟ اگر ضرورت پيدايش جامعه، همان ضرورت هاي طبيعي باشد، پس، انبياء در شکل گيري جامعه و ساماندهي هيچ دخالتي نداشته اند و حکومت ربطي به انبياء ندارد؛ اگر حق حاکميت، حق حاکميت طبيعي بر محيط زيست است، اين حق يك حق اعطايي از طرف حضرت حق نيست و به حضرت حق باز نمي گردد در اين صورت، بشر چه نيازي به دين و به حکومت ديني خواهد داشت؟ لذا بر اساس ديدگاه ايشان مي توان عقلانيت حکومت و کارآمدي حکومت را بدون دين تأمين کرد!

ـ بازگشت همه جنگ ها به «جنگ حق و باطل» و «جنگ قدرت»

حال، در بحث از جهاد هم ابتدا بايد مباني آن را مطرح کرد. در اين بحث، مسئله اين است که آيا جامعه بدون جنگ وجود دارد؟ آيا هدف برچيدن جنگ عقايد است؟ مي توان مانند غرب عقيده را نسبي كرد و از ارزش انداخت و فقط به بهانه ايدئولوژي مادي جنگيد؛ مانند جنگ چهارمي که آمريکا بر عليه اسلام در خاورميانه براي غلبه ايدئولوژي آمريکايي ايجاد كرده است و آن را جنگ اخلاقي و حق مي داند؛ حتي اگر به استفاده از سلاح هاي غير متعارف بينجامد. اين مباني بايد بررسي شوند و نظر اسلام درباره آن مشخص شود. بحث هاي شهيد مطهري در دوره خود بحث هاي زنده و مهمي بوده است اما بايد رو به پيش حركت كرد. امروز بايد ديد اولاً آيا جامعه بدون جنگ قابل تصور است؟ در دوره ظهور، تا جايي جنگ ادامه مي يابد كه «حَتَّي لاَ تَکُونَ فِتْنَةٌ وَيَکُونَ الدِّينُ كُلُّهُ لِلّهِ»؛ اينجاست كه جنگ از بين مي رود اما تا کفر و نفاق و شرک سازمان يافته هست، جنگ هم هست؛ تا نظامي که مدعي دهکده جهاني مبتني بر ايدئولوژي غربي واحد است، وجود دارد و مي خواهد همه زواياي زندگي بشر را مديريت کند جنگ هست. به تعبير امام (رض) تا وقتي كه استراتژي حرکت جهان را کفار تعيين كنند، درگيري هست. كساني که مي گويند عقيده محترم است، عقيده را نسبي كرده و در حوزه خصوصي منحصر مي كنند. درگيري بر سر عقيده را تعطيل مي كنند و دخالت دين در جهاد را از بين مي برند، در حقيقت تلاش مي کنند جهاد را از اسلام حذف کنند.

وقوع جنگ، در اين جهان قهري است؛ مگر جنگ اول و دوم جهاني را ما به راه انداختيم؟ مگر امروز جنگ هاي دنيا را ما مديريت مي کنيم؟ ريشه جنگ کجاست؟ ريشه جنگ در درگيري دو کفر و يا ايمان و کفر است که اصلي ترين جنگ تاريخ است البته از دو نوع جنگ، يکي جنگ حق و باطل است و ديگري جنگ قدرت. امکان ندارد اين دو جنگ از بين برود. کمونيست ها معتقدند اگر مالکيت از بين برود جنگ هم از بين مي رود اما بر خلاف نظر آنها، منفعت پرستي بايد از بين برود تا جنگ از بين برود و منفعت پرستي از بين نمي رود مگر ذيل توحيد. به لحاظ فلسفه تاريخي دو نوع جامعه وجود دارد. در يک جامعه، انگيزه تجمع انسان ها در همدلي و همفکري و همکاري، دغدغه ايمان است؛ يعني براي گسترش توحيد و بسط پرستش اجتماعي حول انبياء جمع مي شوند. جامعه ديگر، حول ولات جور و فراعنه تاريخ براي بسط کامجويي شكل مي گيرد. از دل اين دو جامعه، دو تمدن متفاوت بيرون مي آيد. اين دو تمدن با يكديگر درگيري تاريخي اجتناب ناپذير دارند؛ چرا كه کفار در پي بسط قدرت خود هستند و اين را حق خود مي دانند. تلاش غرب به بهانه توسعه آزادي در همين مسير است. حمايت انديشمندان آمريکايي از جنگ افروزي بوش به عنون جنگ اخلاقي براي گسترش ايدئولوژي آمريکايي شاهد اين مطلب است. به تعبير ديگر در يک لايه عقب تر، يک طرف نبي اکرم (ص) است و جنود عقل، و در طرف ديگر، شيطان و جنود جهل؛ ريشه درگيري در جهان، همين جاست. امام صادق (ع) به سماحه بن مهران مي فرمايد: «اعْرِفُوا الْعَقْلَ وَ جُنْدَهُ وَ الْجَهْلَ وَ جُنْدَهُ تَهْتَدُوا»(4) گفت: آقا شما بفرماييد. حضرت فرمودند: خدا عقل را از نور آفريد و جهل را از ظلمت. عقل اطاعت کرد و جهل اطاعت نکرد. براي عقل 75 لشکر آفريد؛ جهل هم لشكر خواست تا با عقل مبارزه کند. جنگ از آنجا شروع شد. اين جنگ تعطيل نمي شود مگر با غلبه حق. پس، جنگ طلبي از طرف باطل بوده و هست و خواهد بود.

ـ ضرورت تبديل مباني جهاد اسلامي به دانش مبارزه عليه کفر

مارکسيت ها ريشه جنگ را تضاد طبقاتي ناشي از روابط توليدي مي دانند و بعد بر اساس اين نگاه علم مبارزه خود را توليد کردند. منافقين خلق، توده اي ها، فدائيان خلق تا پيش از انقلاب مدعي بودند كه مبارزه نياز به علم دارد. علم مبارزه را نيز متعلق به مكتب مارکسيسم مي دانستند. بنابراين بايد مباني جهاد اسلامي را تنقيح كرد و مبتني بر آن، دانش مبارزه عليه دنياي کفر را ايجاد نمود. اين دانش به نسبت، در سي سال گذشته ايجاد شده است كه بايد بسط يابد؛ بايد راه ايجاد انگيزه براي درگيري با کفار را پيدا كرد. بايد راه حفظ انگيزه هاي جهاني عليه کفار را يافت. آيا امام خميني (رض) بي دليل در دوران مبارزه، شاه را هدف قرار مي داد و به كمتر از او قانع نمي شد؟ آيا بي دليل بعد از شاه بلافاصله آمريکا را هدف قرار داد؟ اين همان علم مبارزه مبتني بر اسلام است. امام (رض) محور کفر را هدف گرفته بود. اين از قواعد مبارزه است.

بحث مباني جهاد تا بحث فلسفه تاريخ پيش مي رود. بحث از محور درگيري حق و باطل است؛ بحث از تکامل تاريخ است. بايد بتوان تکامل تاريخ را تعريف كرد. و عبور از مراحل و جهاد و شهادت را براي عبور به سمت عصر ظهور ذيل تکامل تاريخ تبيين كرد. بايد اصول جهاد اسلامي را به قواعد مبارزه و دانش جنگ و درگيري در جهان تبديل كرد. دانش درگيري فقط فنون نظامي نيست؛ مهم ترين اصل آن، اصل رهبري انگيزه هاست. غرب الان انگيزه ها را رهبري مي کند. آمريكا يک تماس تلفني را به حدي بزرگ کرد که شکست قطعي خود را در سوريه تحت پوشش قرار داد. شکست غرب در سوريه جبهه آمريکا را تضعيف مي کرد؛ به نحوي كه طرفداران آمريكا در منطقه احساس مي کردند قدرت آمريکا در حد مقابله با جمهوري اسلامي نيست و لذا در برابر جمهوري اسلامي کوتاه خواهد آمد. اين مبارز، بيش تر علم رهبري انگيزه هاست، تا فنون نظامي؛ در واقع، يک علم جامع است. در بررسي مباني جهاد اسلامي بايد ديد که جهاد براي چيست؟ اصلاً چرا جهاد ضرورت دارد؟ اهداف جهاد و خطوط درگيري كدامند؟ درگيري فقط درگيري نظامي است يا يك درگيري همه جانبه؟ جنگ با کفر، يک جنگ همه جانبه است. غرب مدعي مي خواهد يك جهان واحد يا دهکده واحد با ايدئولوژي واحد، با مديريت واحد و فرهنگ واحد بسازد؛ مي خواهد مدل نکاح و ازدواج را مديريت كند و شيوة تشکيل خانواده و مفهوم خانواده و... را در جهان تغيير دهد. غرب مدعي مي خواهد كه الگوي خوراک و پوشاك و روابط اقشار زن و مرد را تغيير دهد و مديريت كند. بنابراين بحث از مباني است. حال آيا جهاد ضروري است؟ موضوع جهاد چيست؟ آيا جهاد فقط يک امر تک منظوره و تک بعدي است يا وقتي جهاد با هدف غلبه حق بر باطل شكل مي گيرد، بهترين محور تهذيب انسان است؟ آيا جهاد «باب من ابواب الجنه» است؟ بهترين بستر براي تهذيب، جهاد في سبيل الله است. امام اين صحنه را مديريت کرد. او به رسم عرفاي ديگر، افراد را از طريق ذکر و مراقبه شاگرد شخصي، تربيت نکرد. ايشان مي فرمودند: اين شهدا راه صد ساله را يک شبه رفتند. امام (رض) در ميدان جهاد، توليد انبوه عارف کرد؛ يعني جهاد بستر تربيت هم هست. شهادت که پايان جهاد است فقط به غلبه دنيايي منتهي نمي شود که بگوييد طبقه پرولتر پيروز مي شود. بحث شهادت، بحث فتح الفتوح و رفع حجب و موانع است؛ بحث از «بل احياء عند ربهم يرزقون» است. اگر اين مباني روشن شود مي توان جهاد را تعميم داد و فرهنگ سازي كرد. در اين صورت مي توان مبارزه جهاني را مبتني بر مباني فرهنگ جهاد و شهادت اسلام طراحي كرد. اين وظيفه حوزه است. روايت گري شهدا، يک بخش کوچک از وظيفه است. شما بايد روايت گر مباني جهاد و شهادت اسلام باشيد و دانش جهاد را توليد كنيد. بر همين اساس، بسيج دانشجويي، بسيج کارگري نيست؛ بسيج کارگري هم فوق العاده محترم است اما مأموريت بسيج دانشجويي رصد کردن مرزهاي دانش غربي است. بايد تشخيص دهيد كه آنها چگونه با مرزهاي دانش خود راه اسلام را سد مي کنند. اين مرزها را بايد رصد كرد. توليد دانش اسلامي مأموريت بسيج دانشجويي است. وظيفه مجاهد حوزوي، تفقه در عرصه جهاد و مقنن کردن مباني و قواعد و دانش هاي لازم براي گسترش جهاد اسلامي در جهان است. وظيفه اي كه ضرورت قطعي و صد در صدي امروز است.

پی نوشت ها:

(1) رهبر معظم انقلاب (مدظله) هم اخيراً اشاره كردند که اصطلاح خاورميانه، خاور دور و نزديک را غربي ها درست كرده اند که اين نام گذاري و مرزبندي ها در جهت اهداف غرب است. اين دسته بندي از ادبيات اسلامي و ادبياتي كه حامي مستضعفين باشد برنخاسته است.

(2) نهج البلاغه، خطبه 27.

(3) صحيفه امام، جلد 21، ص 93.

(4) الكافي، ج 1، ص: 21.