نسخه آزمایشی
چهارشنبه, 17 آذر 1400 - Wed, 8 Dec 2021

رفتارشناسی علمای عصر مشروطه بر اساس حکمت تاريخ

متن زیر سخنرانی حجت الاسلام و المسلمین میرباقری در پنجاه و هفتمين سالگرد ارتحال آيه الله العظمي سيد نورالدين حسيني شيرازي(ره) است که در تاریخ 12 خردادماه سال 1391 برگزار شده است. ایشان در این بحث به تحلیل جریان مشروطه و برخوردها و موضع گیری های علما پرداخته اند و مقدمات این نوع تحلیل را بیان می کنند.

شناخت هر عصر، پيش نياز شناخت شخصيت هاي اجتماعي

صحبت کردن از شخصيت هاي بزرگ و پرده برداري و رازبرداري از زندگي و رفتار آنها، کار دشواري است؛ به ويژه آن دسته از انسان هايي که عظمت و بزرگي خود را از ارتباط با حقايق عالم به دست آورده اند. شناخت شخصيت، زمانه و عملكرد انسان هايي كه واجد حقيقت ايمان هستند و اين امر قدسي در آنها تحقق پيدا کرده، کار ساده اي نيست. در بيانات اهل بيت (ع) نيز آمده است که شناخت مؤمن؛ اين گوهر و سرّ الهي ممكن نيست. آنچه از مؤمن تراوش كرده و نمايان مي شود، آثار حقيقت وجودي اوست؛ حقيقتي كه درک و تفسير آن بسيار دشوار است؛ به ويژه اگر انساني باشد که در حوادث اجتماعي دوره خود ايفاي نقش کرده و در مقابل حوادث منفعل نبوده و حتي رهبري پاره اي از حوادث را نيز به عهده داشته باشد؛ چرا كه براي شناخت چنين شخصيت هايي مي بايست زمانه و حوادث مربوط به آن را به خوبي شناخت، تا بتوان مواضع او را در قبال حوادث تاريخي به خوبي تفسير كرد. به خصوص انسان هايي که فراتر از زمانۀ خود هستند و به جاي اينکه پرسش هاي زمانه را پاسخ دهند، سؤال خود را به پيکر زمانه وارد مي كنند و زمانه را تغيير مي دهند.

شخصيت هاي بزرگ و در رأس آنها حضرت امام (رضوان الله تعالي عليه) هرگز منتظر نمي مانند تا حوادث، مسير آنها را تعيين کند و تنها به پرسش هاي زمانه پاسخ دهند، بلکه پرسش هاي اساسي خود را با زمانه مواجه كرده و زمانه را به نفع پرسش هاي خود دگرگون مي کنند؛ به نحوي که در دوره هاي بعد، پرسش هاي آنها مطرح مي گردد. چنين شخصيت هايي در حقيقت انسان ساز هستند و نمونه هايي از انسانِ طراز ايمان را مي سازند؛ مکتب آنها مکتب تربيت انسان است، پيش از تحليل و تفسير اين شخصيت هاي بزرگوار، تحليل بعضي از رفتارهاي سياسي ايشان لازم است.

1- درگيري دو قطب انبياء و فراعنه در فرآيند تحولات تاريخي

 به عنوان مقدمه توضيحي دربارة نگرش تاريخي به درکِ درگيري حق و باطل در مسيرِ تاريخ اجتماعي بشر يا به عبارتي نگاه فرانگرانه و کلان به تاريخ اجتماعي بشر و شناخت نقطه درگيري حق و باطل در تاريخ ارائه مي گردد. موضع گيری و تشخيص جريان درگير حق و باطل زمان و چاره اي که بايد در اين درگيري انديشيد، در تحليل رفتار اين شخصيت بزرگوار مؤثر خواهد بود. بر اساس معارف قرآن و اهل بيت (ع)، از زماني که انبيا مأموريت خود را آغاز کردند، دو قطبِ اساسي در تاريخ اجتماعي بشر وجود داشته است. يک قطبِ جرياني است که بر محور انبياي الهي شکل گرفته و به دنبال بسط کلمۀ توحيد و معنويت و خداپرستي در همۀ عرصه هاي زندگي انسان است و در نقطۀ مقابل، جرياني است که بر محور اولياي طاغوت و فراعنه شکل گرفته و هدف آن، بسطِ انانيت نفس، استکبار نسبت به خداي متعال و جاري ساختن اين طغيان در همۀ عرصه هاي زندگي بشر بوده است.

شکل گيري حيات طيبه اجتماعي بر محور انبياء

به تعبير ديگر هدف يك جريان تئوريزه کردن بندگي خداي متعال و ايجاد يک سبک زندگي اجتماعي و مدنيت و تمدني بر محور کلمۀ توحيد و بندگي خداي متعال است؛ آنها دعوت انبيا را اجابت کردند و حول انبياي الهي و اوصياي آنها گرد آمدند با اين هدف که تاريخ بندگي خداي متعال را شکل داده، سعي کنند حرکتي رو به پيش، به سوي گسترش معنويت و توحيد داشته باشند؛ اين حرکت در دوران ظهور حضرت بقيۀ الله ارواحنا فداه به ثمر مي نشيند و همۀ عرصه هاي حيات زندگي بشر نوراني مي شود؛ «وَأَشْرَقَتِ الأرْضُ بِنُورِ رَبّهَا»(زمر/69) زمين در پرتو نور امام (ع) که همان نورِ الهي است، نوراني مي شود و همۀ مردم آن زمان، به حيات طيبه مي رسند. «اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يُحْيِي الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا»(حدید/17) خداي متعال مي فرمايد: زمين مرگي دارد ولي خداي متعال، بعد از دوران مرگ زمين، دوباره آن را زنده خواهد کرد. روايتي در شرح اين آيۀ نوراني مي فرمايد: «موت الارضِ موتُ اهلها و الکافرُ ميتٌ». مرگ زمين به معناي مرگ اهل زمين است. منظور از اين مرگ از بين رفتن تحرک موجودات روي زمين نيست بلكه به معناي از بين رفتن ايمان است. از اين رو کافر ميت است و از حيات طيبه برخوردار نيست.

عصر ظهور حضرت بقيۀ الله (ارواحنا له الفداه) ، عصر گسترش نور و معنويت و حيات طيبه در کل جامعه بشري است. كه در آن، همۀ انسان ها به حيات طيبه مي رسند. در عصر ظهور مراتبي از حيات طيبه و زندگي معنوي و حقيقي در سايۀ وجود مقدس حضرت بقيۀ الله حاصل مي شود که در هيچ دوره اي از دوران هاي تاريخ بشر محقق نشده بوده است. اين جريان، يک جريان رو به پيش و پيوسته مي باشد كه از آغاز دعوت انبيا شکل گرفته است. با بعثت هر يك از انبياي اولوالعزم منزلت کامل تري از بندگي خداي متعال آغاز مي شد. آنها دعوت کامل تري را مي آوردند و درهاي ديگري را به سوي غيب الهي به روي بشر مي گشودند كه آخرين آنها و خاتم آنها وجود مقدس رسول الله (ص) است. «الخاتمِ لما سبق و الفاتح لما استقبل». همۀ درهايي که بايد از سوي غيب به سوي بشر گشوده شود، با وجود نبي اكرم (ص) گشوده شد. اين جريان در ادامه به وسيلۀ اهل بيت حضرت و با کتاب الهي ادامه يافت كه مرحلۀ نهايي تحققِ آن نيز، دوران ظهورِ وجود مقدس حضرت بقيۀ الله (عج) است.

شکل گيري حيات ظلماني بر محور فراعنه

در مقابل و در كانون درگيري با اين جريان، فراعنۀ تاريخ قرار دارند؛ جمعيتي که از روي اختيار، حول اولياي طاغوت و فراعنه گرد آمده و يک مدنيت و حيات اجتماعي ظلماني را شکل داده اند؛ «وَالَّذِينَ کَفَرُواْ أَوْلِيآؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَي الظُّلُمَاتِ»(بقره/257) حيات اجتماعي آنها در دنيا نيز يک حيات ظلماني و فاقد معنويت و نور و ايمان است. اين دو جريان در طول تاريخ با يكديگر درگير بوده و اصلي ترين درگيري تاريخ را شكل داده اند. هر چند در جبهة باطل نيز طرفداران تمدن مادي و سردمداران دنياپرستي با يكديگر جنگ هاي فرسايشي عظيمي داشته اند؛ براي نمونه  جنگ هاي اول و دومِ جهاني كه ده ها ميليون کشته و خسارت هاي فراواني براي بشريت به جا گذاشته، به دست متدينين شکل نگرفته است. هيچ يك از طرف هاي درگيري در اين جنگ ها اديان الهي نبوده اند و اين جنگ ها فقط درگيري بين قطب هاي مادي بوده است. با اين وجود اما اصلي ترين درگيري تاريخ، بين انبياي الهي و فراعنه و براساس ايمان و کفر شكل گرفته است. جريان انبياء حقايق قدسي را به رسميت مي شناسد، به دنبال بسط حقيقت ايمان است و تلاش مي کند تا ايمان را در حيات اجتماعي بشر جاري نمايد. و در مقابل، جريان طرفدار تمدن مادي قرار دارد که هيچ جايگاهي براي ارزش هاي معنوي و حقيقت ايمان قائل نيست. اين جريان در دورۀ معاصر، به جريان تجدد تبديل شده است؛ جريان و تمدني که به ويژه پس از رنسانس در غرب آغاز شده و در دورۀ به اصطلاح روشنگري در قرن هجدهم و نوزدهم به نقطة اوج خود رسيده است، در حقيقت موضع درگيري جبهة حق و باطل در قرون اخير، جريان تجدد است. در يک سوي اين درگيري يک تمدن مادي تمام عيار و تماميت خواه قرار دارد که هيچ جايگاهي براي انبيا و اديان الهي قائل نيست؛ هيچ کدام از طرفداران جريان تجدد، از اينكه به صراحت بگويند تمدن مطلوب آنها، يک تمدن سکولار است پروائي ندارند. خلاصه اينكه اين تمدن رابطۀ خود را با مفاهيم و آموزه هاي قدسي و حقايق قرين با انبياي الهي را قطع کرده است و به دنبال ايجاد تمدني بر محور انديشۀ خودبنيادِ بشر است؛ تمدني که در آن، دانشمندان جايگزين انبياء مي شوند و در خدمت مکتب انبيا نيستند. دانشمنداني که به اديان الهي معتقد نيستند و نقشي براي اديان و انبياء در زندگي اجتماعي بشر قائل نيستند. در تمدن برخاسته از جريان تجدد به جاي اينکه دانش در خدمت انبياي الهي باشد و در مسير انبيا تمدن ايجاد كند، در جبهۀ مقابل انبياء قرار مي گيرد. به همين دليل هدايت جامعة بشري در اين دوران، براساس مکتب دانشمندان و سياستمداران صورت مي گيرد و نه به دست انبياي الهي.

پيدايش اخلاق، دانش و تکنولوژي بر محور عقل خودبنياد مادي

تمدني که پس از رنسانس شکل گرفت، در دورۀ به اصطلاح روشنگري، همۀ ارکان خود را تکميل کرد و به تدريج از مرزهاي جغرافيايي دنياي غرب گذشت و به دنياي اسلام وارد شد. اين تمدن تعامل با دنياي اسلام را با ايدۀ غلبه بر آن، آغاز کرده و به دنبال انحلال تماميت فرهنگ جامعۀ اسلامي در هاضمۀ فرهنگ مادي خود مي باشد؛ به عبارت ديگر در پي انحلال جوامع اسلامي در تمدن مادي است. مخاطرات اين جريان، از همان نقطة آغازين ورود، از سوي دانشمندان و علماي اسلامي احساس شد. با ورود تکنولوژي غرب به دنياي اسلام که سرآغاز تحولي عظيم بود، بسياري از علماي اسلام اعلام خطر کردند. با اين وجود تمدن غرب به انتقال تکنولوژي و رفاه خود بسنده نکرد و طي چند مرحله، در دنياي اسلام نفوذ كرد. يکي از لايه هاي نفوذ تمدن غرب، نفوذ در سبک زندگي مسلمانان  از طريق انتقال تکنولوژي جديد است. لاية دوم و عميق تر اين تمدن، عقلانيت مادي آن است. عقلانيتِ و دانش خود بنيادي که در خدمت انبيا نبوده و ادامۀ تفکر آنها محسوب نمي شود؛ دانشي منقطع از معارف و هدايت و تعاليم انبياي الهي. عميق ترين لايۀ اين تمدن، نوعي از اخلاق و تمايلات انساني است. که بستر شکل گيري اين تمدن و به منزلۀ روح و جان آن است. روحِ و جانِ اين تمدن، همان انسان مداري و جايگزين کردن انسان به جاي خداي متعال است؛ بر اين اساس انسان خود پايگاه حقانيت و حقيقت است و هيچ لزومي ندارد که تسليم يک حقيقت قدسي و منبع ماورائي باشد؛ خود بايد تصميم بگيرد و هر تصميمي كه نسبت به سرنوشت اجتماعي خود مي گيرد، حق است. روح انانيت نفس و استکبار و زندگي بر مدار تمنيات و اهواء و خواسته هاي انسان گوهر اين زندگي مادي است.

اين تمدن مادي داراي سه لايه مي باشد؛ لايه سطحي و رويين آن شامل مظاهر تمدني همچون: تکنولوژي، محصولات مصرفي، نظم، کارخانه هاي بزرگ و يا الگوهاي پوشاک و خوراک جديد است. لايۀ عميق تر آن، لايۀ عقلانيت و دانش مادي است که ظواهر و روبناهاي تمدن بر آن تکيه دارند و عميق ترين لايه، تحول و دگرگوني بنياديني است که در روح تمدن ايجاد شده و جهت خود را از حضرت حق و قبلۀ توحيد به سمت نفس و استکبار علي الله تغيير داده است. البته منظور اين نيست كه همه انسان هاي غربي که امروز در اين کشورها زندگي مي کند ملحد هستند؛ در کاخ فرعون نيز مؤمني مانند آسيه همسر فرعون زندگي مي کرد که در قرآن از او به عنوان يک زن نمونه ياد مي شود. اما ويژگي مهم تمدن غرب اين است كه جهت گيري کلي آن، روي گرداني از خداي متعال و سپس ايجاد عقلانيت و تفکري اجتماعي مبتني بر اين بنيان، و در ادامه، جاري ساختن اين عقلانيت در تمامي ساحت ها و ساختارهاي اجتماعي و ايجاد سبک جديدي از زندگي است.

2- شيوه مواجهه با تمدن مادي، بعد از مشروطيت

جرياني در آغاز نفوذ غرب جديد در دنياي اسلام به وضوح قابل مشاهده است. عده اي بدون آنكه تمدن غرب را به درستي بشناسند، تنها مظاهر تمدني آن را مي بينند و به دنبال انتقال مظاهر آن به جوامع اسلامي و تركيب آن با اخلاق و فرهنگ اسلامي هستند، به تصور آنها از ترکيب اين دو، جامعه اي همراه با معنويت، عدالت و رفاه ايجاد مي شود. پس از شکست ايران در جنگ عباس ميرزا با روس ها ضرورت انتقال تکنولوژي نظامي مدرن به كشور احساس شد. از آنجا كه تحقق تکنولوژي بدون دانش مربوط به آن، در هيچ جامعه اي ممكن نيست، از اين رو انتقال تکنولوژي به تدريج، موجب انتقال لايه هاي ديگر شد. بنابراين دارالفنون ها و سپس دانشگاه ها به درون كشور منتقل شدند که در حقيقت جريان ترجمۀ عقلانيت غربي و آموزش آن عقلانيت به لايه هاي اجتماعي جامعه بود. جريان فوق به اين اکتفا نکرد. آنها که طرفداران ورود تجدد به جامعة اسلامي بودند با هدف ايجاد انقلاب عظيم سياسي و تغيير ساختار اجتماعي به سمت مشروطه حركت كردند. آنها به خوبي درك كردند که تمدن غربي، منحصر در تکنولوژي، محصولات مصرفي و لايه هاي رويين نيست بلکه مبتني بر نوع خاصي از ساختارهاي سياسي، تفکر، انديشه و يک گرايش عميق اجتماعي است. از اين رو تلاش کردند تمام لايه هاي تمدن غرب را به درون کشور وارد كنند. اين امر در دورۀ مشروطه اتفاق مي افتد. به عبارت ديگر اساس مشروطه خواهي از نفوذِ جريان غرب در ايران آغاز شده است.

شيوه برخورد تحول خواهان مشروطه خواه با تمدن غرب

در قبال جرياني که در دنياي اسلام نفوذ کرد، سه رويکرد كلي در دنياي اسلام شکل گرفت رويکرد اول مربوط به کساني بود که تمدن غرب را نپذيرفتند اما به دنبال يک طرح جديد براي جامعۀ اسلامي نيز نبودند. آنها با تمدن غرب برخورد سلبي داشتند و به تدريج در جامعه منزوي شدند. در کنار اين جريان، دو جريانِ فعال ديگر وجود داشت. اين دو جريان در عرصۀ اجتماعي حضور داشته و در پي تحول و دگرگوني در جامعۀ اسلامي و در دنياي اسلام از جمله در ايران بودند. يكي از اين دو جريان تحول خواه، جريان تحول خواه مذهبي هستند که پيشرفت جامعه را در جهت اسلام دنبال مي كنند و تلاش مي كنند از مزاياي تکامل و پيشرفت اجتماعي در پرتو اسلام استفاده کنند. جريان دوم غيرمذهبي و به تعبير بهتر جريان تحول خواه سکولار هستند كه هيچ ارتباطي بين تحولات اجتماعي و تعاليم و هدايت انبياي الهي قائل نيستند و رابطه اين دو را منقطع مي دانند. البته اين جريان تحول خواه غيرمذهبي و سکولار، به ويژه از مراحل آغاز شكل گيري، ضرورتاً ضد خدا نيست. در آغاز شكل گيري اين جريان که غرب، سيطرۀ خود را در دنياي اسلام بسط داد، طرفداران تمدن غربي ضد خدا نبودند؛ حتي كساني که معتقد بودند بايد از مغز سر تا نوک پا غربي شد، منكر خدا و انبيا نبودند. حتي شخصي مانند ميرزاملكم خان در دوره اي به لحاظ شرايط اجتماعي مي گويد تمام اصول ترقي از قرآن اخذ شده است. بيشتر آنها در صدد مبارزه با اسلام نيستند اما رابطۀ حيات اجتماعي بشر را با دين قطع مي کنند و معتقدند كه اديان الهي و اسلام نبايد در برنامه ريزي اجتماعي حضور داشته باشند. اين اعتقاد نقطۀ مشترک طيف هاي مختلف اين جريان است؛ در حقيقت تحول خواهان غير مذهبي دو دسته هستند؛ يک عده ضد خدا هستند و با اديان مبارزه مي کنند و دستۀ ديگر با آنكه ممکن است با اديان مبارزه نکنند اما در عين حال، در پي ايجاد حکومت ديني نيز نيستند آنها دين را از سياست جدا مي دانند. اين دو جريان، دو نوع مواجهه با تمدن غرب داشتند. يکي از اين دو جريان مدنيت و تمدن غربي را تقريباً به طور كامل مي پذيرد؛ با آنكه مي داند جريان تجدد و تمدن غرب داراي لايه هاي عميق اجتماعي بوده و در تکنولوژي و محصولات مصرفي منحصر نمي شود و به اين نكته واقف است كه جريان تجدد يک عقلانيت و يک ايدئولوژي است . با اين وجود جريان تجدد را مي پذيرد و معتقد است که بايد تماميت تمدن غرب را در کشور جاري كرد. نمونۀ اين جريان در دورۀ معاصر ايران جريان اصلاحات است. جريان اصلاحات در ايران معتقد بود كه مدرنيته يک جهت و حقيقت به هم پيوسته است. به نحوي كه نمي توان سرمايه داري و اقتصاد ليبراليستي را پذيرفت اما آن را مبتني بر حکومت ديني محقق كرد؛ به همين دليل لازمة پذيرش ليبراليزم اقتصادي پذيرش ليبراليزم سياسي است؛ از اين رو اين جريان به دنبال تغيير قانون اساسي بود. تغييري كه هدف آن نه تنها مبارزه با ولايت فقيه بلکه مبارزه با دخالت اسلام در سرنوشت اجتماعي بشر بود. جريان اصلاحات معتقد بود اسلام نبايد در سرنوشت اجتماعي و سياسي مردم دخالت کند؛ آنها دين سياسي را به ضرر دين مي دانستند و تحت عنوان دفاع از دين، چنين ادعايي داشتند. آنها هم با هر الگوي ديگري هم غير از الگوي ولايت فقيه که در آن از حکومت ديني دفاع مي شد مبارزه مي کردند؛ چرا كه با دخالت دين در عرصۀ حيات اجتماعي مخالف بودند. اين جريان روشن فکري از آغاز شکل گيري در دنياي اسلام در كشورهايي مانند: ايران، مصر و... به هيچ وجه دخالت دين در حوزۀ حيات اجتماعي و سياست و به تبع آن دخالت علماي اسلام را نمي پذيرد. آنها از علماي اسلام به عنوان زينت المجالس خود استفاده مي كردند بدون آنكه حق تصميم گيري و دخالت جدي در امور داشته باشند. اين جريان از آغاز مشروطه وجود داشته است. طرفداران مشروطه با چنين اعتقادي در مقابل مشروعه خواهان قرار مي گرفتند.

مشروطه خواهي در حقيقت نوعي تحول خواهي در مسير دمکراسي غربي است. طرفداران مشروطه معتقد بودند دمکراسي غربي بايد به تدريج در ايران محقق شود كه اولين مرحله آن مشروط شدن استبداد پادشاهي به مجلس و قانون اساسي است. البته از نظر آنها اين مشروطه نبايد مشروعه باشد. آنچه در قانون اساسي به عنوان مشروطۀ مشروعه وجود داشت چيزي نبود جز اينکه قوانين عادي کشور بايد با فقه و دين و مذهب هماهنگ باشد و اينكه فقها بايد بر وضع قوانين عادي نظارت كنند تا اين قوانين بر خلاف شرع نباشد. اما دخالت دين در ساختار کلان و حقوق اساسي و ولايت فقيه مطرح نبود با اين وجود مشروطه خواهان با همان حد از دخالت اسلام نيز مخالفت مي کردند و مدعي بوند كه هيچ ضرورتي بر تقيد ساختارهاي اجتماعي به شرع وجود ندارد. اختلاف مشروطه خواهان و مشروعه خواهان در آغاز نفوذ سياسي غرب در دنياي اسلام، در همين نكته است. خلاصه اينكه اين دو جريان، هر دو تحول خواه بودند اما يکي از آنها دگرگوني را به سمت ليبرال دمکراسي و تحقق ايدئولوژي جريان تجدد غربي دنبال مي کند و جريان ديگر، اين تحول و عبور از شرايط اجتماعي دوران خود را به سمت اسلاميت و حکومت ديني مي برد.

شيوه برخورد تحول خواهان مشروعه خواه با تمدن غرب

ادامه اين دو جريان در دورۀ نهضت امام (ره) هم ديده مي شود. در دورۀ نهضت امام (ره) هم که تحول خواهي اسلامي با محوريت امام (ره) به نقطۀ اوج خود مي رسد و يک تئوري جديد توسط ايشان مطرح مي شود و ايشان سؤال جدي خود را به پيکرۀ زمانه وارد كرده و زمان را با طرح حکومت ديني و ولايت فقيه منفعل مي کنند باز هم جريان غير مذهبي اين ادعا را مطرح مي كند كه اسلام نبايد در حيات سياسي بشر دخالت کند؛ اين عده با آنكه نماز مي خوانند، روزه مي گيرند و حتي در دفاع از ايدئولوژي اسلامي کتاب مي نويسند، در برابر تصويب اصل ولايت فقيه به شدت موضع گيري مي كنند براي مثال مي توان به موضع گيري جريان ملي ـ مذهبي و نه جريان جبهۀ ملي در مقابل اصل ولايت فقيه اشاره كرد. اين جريان اگرچه مسلمانند اما به دخالت اسلام در حيات سياسي و اجتماعي بشر معتقد نيستند.

پس از نفوذ جريان تجدد و تمدن جديد غربي ـ که يک تمدن تماميت خواه بوده و هيچ جايي براي مذهب در عرصۀ حيات اجتماعي تعريف نمي کند ـ در دنياي اسلام و از جمله در کشور ايران، دو جريان تحول خواه شکل گرفت. يکي از اين جريان ها قصد دارد شرايط اجتماعي را به نفع تجدد دگرگون کند و تمدني متناسب با تمدن غربي و به عبارتي مصداقي از آن را در لايه هاي اجتماعي بازسازي نمايد. اين جريان حتي اگر لازم بداند در اعتقادات اجتماعي نيز دگرگوني ايجاد مي کند. اين جريان در طول دورة اصلاحات در ايران ادعا مي کند كه ايجاد توسعه در کشور بايد در مسير مدرنيزاسيون و تغيير قرائت ديني حرکت کند. آنها معتقدند كه جريان تجدد بايد با تمام ارکان و ابعاد خود وارد جامعه شود و در جايي که با حقايق اسلام درگير است، قرائت ديني جامعه بايد تغيير يابد. آنها دينداري را به گونه اي سيال معنا مي كنند که با تمدن مادي غرب سازگار باشد. حتي فرهنگ مذهبي جامعه را با جريان تجدد هماهنگ کرده و آن را بر محور تجدد تغيير دهند و تئوري منطقي ارائه کنند. براي مثال نظريه قبض و بسط يک نظريۀ منطقي براي دگرگوني فرهنگ مذهب به نفع فرهنگ تجدد است. تجدد و جريان مدرنيته بايد به نحو كامل و به همراه لايه هاي عميق خود وارد جامعه شود مدرنيته تنها تکنولوژي و عقلانيت نيست؛ بلكه يک تحول عظيم انساني است كه گاهي از آن به اصول مدرنيته يا همان انسان مداري و افسون زدايي تعبير مي شود. منظور آنها از افسون نيز شامل حقايق قدسي و همۀ اعتقادات مذهبي است. آنها معتقدند اعتقادات اجتماعي بايد به گونه اي تغيير كند که بتواند جريان تجدد را تحمل نمايد.

در نقطۀ مقابل، جريان تحول خواه ديگري وجود دارد كه براي تحول تلاش و برنامه ريزي مي کند اما هرگز حاضر به عبور از اسلام نيست. اين جريان تلاش مي كند جامعه را در بستر اسلام از وضعيت حال به يک وضعيت مطلوب تر عبور دهد.

اين دو جريان فعال در دنياي اسلام و به ويژه در ايران، از آغاز شكل گيري تمدن غرب ايجاد شده است. محور جريان دوم عمدتاً روحانيت بصير شيعه بوده است. هر يك از اين دو جريان در شکل عيني خود، با استبداد و با سلطنت استبدادي مخالف هستند. هر دو با هدف دگرگوني جامعه، تلاش مي كنند از سلطنت عبور کنند. البته با اين تفاوت كه يکي از اين دو جريان قصد دارد از سلطنت به سمت مدل هاي برآمده از دستگاه تجدد يا به سمت سوسياليزم و کمونيزم و يا به سمت مدل سرمايه داري ليبرال دمکراسي حركت كند؛ به عبارت ديگر يا از طريق نهضت هاي کمونيستي در پي محو سلطنت و ايجاد يک نظام کمونيستي هستند، و يا مانند جبهة ملي به دنبال محو سلطنت و برپايي يک نظام جمهوري دمکراتيک غربي هستند. بي شک جرياني مانند جبهة ملي در تحول خواهي خود، هرگز توجهي به اسلام اجتماعي نمي كند و قصد ندارد اسلام را در حيات اجتماعي محقق كند؛ هر چند كه بعضي از آنها مذهبي بوده و نماز و روزه به جا مي آورند و حتي وجوهات مالي خود را نيز پرداخت مي كنند. اما در عرصة حيات اجتماعي به صراحت با دخالت اسلام، روحانيت و علماي ديني مقابله مي کنند. جريان ملي مذهبي ها در انقلاب اسلامي نيز همين خصوصيات را دارند. هنگامي که امام (ره) در مقابل تمدن غرب مي ايستد و سخن از تمدني متفاوت به ميان مي آورد و اسلام را در قانون اساسي و به عبارتي در ساختار کلان قدرت جامعه و در نظم کلان اجتماعي وارد مي كند و اصل ولايت فقيه را در قانون اساسي مي گنجاند، جريان ملي مذهبي از ايشان جدا مي شود. لذا اين دو در تقابل با يكديگرند. هر دو جريان در صدد درك غرب هستند اما يکي در مقابل غرب تابع و منفعل است و غرب را به عنوان يک ايدئولوژي مي پذيرد و ديگري آن را باطل مي داند. هر دو مي خواهند از سلطنت عبور کنند اما يکي از استبداد به سمت مشروطۀ مشروعه و از مشروطۀ مشروعه، به سمت جمهوري اسلامي حرکت مي کند. و ديگري از استبداد به سوي مشروطه و از مشروطه به سمت جمهوري دمکراتيک قدم برمي دارد. اختلاف آنها با امام (ره) نيز اين بود كه امام (ره) فرمودند: جمهوري اسلامي؛ نه يک کلمه کم و نه يک کلمه زياد و آنها مي گفتند: يک كلمة دمکراتيک هم به آن اضافه شود. امام مي فرمود: آقا اگر اسلام واجد دمکراسي است که نيازي نيست و اگر دمکراسي با اسلام مخالف است ما آن را نمي پذيريم. طرح آنها جمهوري دمکراتيک بود نه دمکراتيک اسلامي. اين عده حتي اهل نماز شب بودند. معناي حرف آنها اين نبود که مسلمان نيستند. با اين حال اسلام اجتماعي را قبول نداشتند و درکشان از اسلام غلط بود.

اين دو جريان موجود در دنياي اسلام، علاوه بر اينكه هر دو تحول خواه و احياناً هر دو اهل نماز و روزه و عمل به رساله عمليه بودند اما دو نگرش متفاوت به تحولات اجتماعي داشتند و متفاوت عمل مي كردند.

موضع گيري صحيح علما در عبور از سلطنت به مشروطه مشروعه

با يک نگرش فلسفۀ تاريخي و مطالعه تاريخ از يک موضع فرانگرانه مي توان دريافت كه مسير عبور به سمت جمهوري اسلامي ـ که خود سرآغاز نوع ديگري از تاريخ تمدن بشري بوده و در مقابل تمدن غرب به پرسش زمانه تبديل شده ـ از سلطنت استبدادي به سلطنت مشروطۀ مشروعه و از مشروطۀ مشروعه به جمهوري اسلامي است. به نظر مي رسد اگر علماي بزرگ شيعه در مسير اين حرکت دچار اشتباه مي شدند و به دنبال جريان سکولاري مانند ملي مذهبي ـ حتي آنهايي که نماز شب خوان بودند اما فقط به مشروطه و جمهوري اعتقاد داشتند. نه مشروطۀ مشروعه و جمهوري اسلامي ـ حركت مي كردند و در نتيجه جريان سكولار در مقابل سلطنت به پيروزي مي رسيد، بي شك گذار به سمت جمهوري اسلامي، بسيار دشوار مي شد. در اين صورت ممكن نبود امام (ره) بتوانند اين نهضت را با اين کيفيت پيش ببرند.

بر اساس يک نگاه فرانگرانه بايد از سلطنت استبدادي به سمت مشروطۀ مشروعه و سپس به سمت جمهوري اسلامي عبور كرد. نه به سمت مشروطه. چرا كه مشروطه حتي دخالت اسلام در قوانين عادي را نمي پذيرد. در صورت تحقق مشروطه چگونه مي توان اسلام را در ساختارهاي کلان جامعه دخيل كرد؟ قوانين مدني حقوق جزايي و کيفري ايران، پس از مشروطه بر اساس فقه نوشته شده است متأثر از مشروطۀ مشروعه خواهان و روشن گري هاي امثال مرحوم شيخ شهيد فضل الله نوري است؛ در غير اين صورت به هيچ وجه قوانين ايران بر اساس اسلام نوشته نمي شد و همانگونه که ساختار آن از حقوق فرانسه اخذ شد، محتواي آن نيز از حقوق فرانسه گرفته مي شد. در ادامه نيز يكي از اين دو جريان به سمت جمهوري غربي و يا نظام سوسياليستي کمونيستي حركت مي كرد و ديگري به سمت جمهوري اسلامي.

بي شک بر مبناي يک نگاه كلان و با تحليلي فلسفة تاريخي، اين نتيجه قطعي است كه عالمان بصير هرگز نبايد دنباله رو روشن فکران سکولار باشند؛ به عبارت ديگر نبايد براي عبور از سلطنت در دام سكولاريسم افتاد. امروزه در مدل كلان بيداري اسلامي که در جهان ايجاد شده، دو مشكل وجود دارد؛ به عبارت ديگر انقلاب اسلامي در مقياس دنياي اسلام با دو مشکل مواجه است؛ يکي مشکل متحجرين يا سلفي ها و وهابي ها و مشکل ديگر روشن فکران سکولار. در دنياي اسلام جرياني که در مقابل انقلاب اسلامي شکل مي گيرد جرياني بر محور ترکيه و عربستان است. اين دو قطب متحجر و منفعل در دنياي اسلام، مانند دو لبة قيچي دست به دست هم داده اند و قصد دارند انقلاب هاي اسلامي منطقه را نابود کنند. عربستان تلاش مي كند انقلاب هاي منطقه را در هاضمۀ سلفي گري منحل كند و تركيه قصد دارد اين جنبش ها را در هاضمۀ غرب خنثي نمايد. اين دو جريان كه با تمام وجود پاي هدف خود ايستاده اند. بسيار خطرناک هستند. اگر اين دو جريان قدرت را در دست گيرند پيشرفت اسلام قرن ها به تأخير مي افتد. اگر دنياي اسلام تحت لواي سکولاريست هاي به ظاهر مسلمان حرکت کند و يک نظام غربي را بر پا كند، سرنوشت نهضت هاي اسلامي، سرنوشت بدي خواهد بود. به عبارتي مصداق از چاله درآمدن و به چاه افتادن است.

عدم حمايت از ملي گراها توسط علماي برجسته

اگر در در زمان مصدق جبهة ملي پيروز مي شد، بي ترديد حركت به سوي حکومت ديني بسيار دشوارتر مي بود؛ عبور از جريان مصدق، نسبت به عبور از جريان سلطنت بسيار سخت تر بود. امام (رضوان الله عليه) بعد از انقلاب اسلامي به سرعت از جبهه ملي عبور کردند. طولي نکشيد كه امام (ره) از نهضت آزادي نيز كه جرياني مذهبي و برآمده از جبهه ملي بود، عبور كردند. آنها در پي يک تعامل مثبت و منفعل در مقابل تمدن غرب بودند. به همين دليل امام (ره) آنها را تحمل نمي کرد. علماي بزرگي مانند آيت الله العظمي سيد نورالدين شيرازي در دوران تاريخي خود، به همين دليل در مقابل جريان ملي گرايي ايستادند. امثال ايشان هرگز با دفاع از کشور و اصول اساسي کشور مخالف نبودند. اما به اين امر واقف بودند که حرکت بايد به سمت افق عصر ظهور باشد. از نظر فلسفۀ تاريخ و برخلاف كساني که با صفويه مقابله مي کنند و دم از تشيع صفوي و علوي مي زنند، شکل گيري حکومت و پادشاهي شيعي يکي از مراحل عبور حيات اجتماعي به سمت عصر ظهور بوده است. البته اين سلطنت بايد به تدريج به مشروطه مشروعه و سپس به حکومت ديني تبديل شود سپس از جمهوري اسلامي به سمت عصر ظهور حركت كند. جبهة ملي گرا حتي ملي مذهبي ها قبل و بعد از انقلاب، به اين مسير معتقد نبودند. امروز مواقف و مواضع آنها کاملاً واضح است. شخصيت هاي بزرگواري مانند مرحوم آيت الله العظمي نورالدين شيرازي که زير چتر مبارزات آن جريان نمي رفتند، در مقاطعي از تاريخ به هيچ وجه حاضر نبودند از آنها حمايت کنند و بلکه با آنها مقابله مي کردند؛ ايشان بيش از ملي مذهبي ها با کمونيست ها و حزب توده مقابله مي كردند. شيراز يکي از پايگاه هاي حزب توده در ايران بود. حزب توده ادعاي مبارزه با سلطنت داشت اما سوال اين بود كه به دنبال چه بودند و چه چيزي را جايگزين مي كردند. يک عالم بصير ديني نه تنها هرگز با آنها همراه نمي شود و از آنها حمايت نمي کرد بلكه با آنها مقابله نيز مي کند. نکتۀ بسيار مهمي كه بايد مورد توجه باشد اين است كه علماي ديني هم زمان که بايد با استبداد و سلطنت و خودکامگي پادشاه مقابله مي کردند، بايد با جريان دمکراسي به مفهوم غربي آن و يا سوسياليسم و کمونيسم به مفهوم غربي آن نيز مبارزه مي کردند كه البته اين کار را کرده و اين مأموريت را به خوبي انجام داده اند.

در يک مقياس بزرگ تري همۀ گشايش هايي که براي بشريت رخ مي دهد نتيجة تحولات عظيمي است که از اعماق وجود انسان هاي بزرگي همچون حضرت امام (ره) مي گذرد. سوزِ سحر آنهاست که بيداري روز بشريت را شکل مي دهد. سوزِ سحر امام (ره) بود که ميليون ها انسان را به عرصۀ فعاليت هاي اجتماعي به نفع اسلام مي کشيد. آن حقيقت قدسي که در ساحت امام (ره) اتفاق افتاده و از آستان امام (ره) در دنيا، تجلي و تنزل پيدا مي کرد، بارقه اي از حقيقت وجود مقدس امام زمان (ع) بود و همان منشأ اين دينداري و تحول شد. اين حقيقت را نمي توان به راحتي شناخت. فرموده اند مؤمن توصيف کردني نيست. اما با دقت در مسير حركت آنها مي توان فهميد كه اين عالمان بزرگ همه به دنبال ايجاد تحول و دگرگوني در جامعه به سمت عصر ظهور بودند. مقتضاي زمانۀ خود را مي فهميدند و به اين امر واقف بودند كه چگونه بايد اين تحول را ايجاد، رهبري و مديريت کرد که منحرف نشود و دشمن نتواند آن را مصادره کند. آنها همزمان به اين نكته توجه داشتندکه براي به سرانجام رسيدن اين تحولات، بايد طبق حقيقت اسلام، شريعت اسلام و مکتب اهل بيت (ع) قدم برداشت. اين سه خط سير به عنوان سه سياست اساسي اين عالمان بزرگ قابل مشاهده است. نهضت امام (ره) که نقطۀ به ثمر رسيدن تلاش هاي عظيم عالمان شيعه است، يک شبه به نتيجه نرسيده است. اين نهضت حاصل بيداري تاريخي و حرکت مستقيم در مسير اسلام در طول تاريخ بوده است. حركتي که جامعۀ مؤمنين و موحدين و دوستان اهل بيت (ع) بر محور عالمان بصير ديني در طول تاريخ ايجاد كرده اند.