نسخه آزمایشی
چهارشنبه, 17 آذر 1400 - Wed, 8 Dec 2021

شهادت امام حسن مجتبی در حسینیه آیه الله حق شناس/ مراحل ابتلاء در دنیا برای خالص شدن نیت و شاکله

متن زیر سخنان آیت الله میرباقری به تاریخ 4 آبان 96 است که در حسینیه آیت الله حق شناس برگزار شده است. ایشان در این جلسه بیان می دارند،از نظر قرآن مرگ یک امر حقیقی و مخلوق خدای متعال است. پس وقتی انسان می میرد در یک عالم دیگری انشاء شده و متناسب با آن عالم دوباره خلق می شود. این آفرینش مرگ و حیات هم برای این است که انسان مورد ابتلاء قرار بگیرد. این ابتلائات و امتحانات هم برای این است که عمل ما عمل احسن شود. احسن عملا در روایات ترجمه شده به احسن عقلا و احسن العقول هم آن عقلی است که وقتی می خواهد ترازو کند، وزنه اش محبت خدای متعال باشد. یک معنای دیگر که در روایات شده این است که احسن عملا آن عملی است که از بهترین نیت ها ناشی می شود و بهترین نیت ها هم این است که نیت انسان جز بندگی خدای متعال چیزی نباشد. اما این ابتلائاتی که بستر را آماده می کند برای این که انسان خالص و عاقل بشود، در چهار دسته گنجانده می شود. اولین دسته از ابتلائات، همین ابتلائات زندگی روزمره ما را در بر می گیرد و همین امکانات است که خدای متعال به ما داده است. ما اگر بتوانیم این امکاناتی که خدای متعال به ما عطا کرد را به خدا برگردانیم، آرام آرام خالص می شویم و خدای متعال عقل ما را اصلاح می کند. یک جنس دیگر از ابتلائات این است که خدای متعال تکلیف و اوامر و نواهی را در مقابل این امکانات برای ما قرار می دهد که رعایت این اوامر و نواهی، انسان را کم کم به مرحله کمال عقل و مرحله محبین می رساند. سومین صحنه ابتلائی که خدای متعال پیش می آورد این است که متناسب با ظرف آدم برای او گرفتاری درست می کند و انسان باید در مقابل صبر کند تا زمان این گرفتاری تمام شود و به یسر برسد. یک جنس دیگری از ابتلاء هم در این عالم هست که امام و انبیاء و اولیاء آن را برای عبور دادن امتشان تحمل می کنند و اصل رشد مومنین در آن ابتلاست. ابتلاء اصلی، همین یک کلمه است و بقیه ابتلائات فرع است. لذا آنهایی که این ابتلاء اصلی را از سر می گذرانند به مقصد می رسند اما آنهایی که وسط راه جدا می شوند، همان وسط راه می مانند.

معنای موت از نظر قرآن

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم والحمدلله رب العالمین و صل الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین و اللعن علی أعدائهم أجمعین. «الَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَياةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْغَفُور»(ملک/2)، عرض کردیم در این آیه مبارکه از سوره تبارک می فرماید: خدایی که «تَبارَكَ الَّذِي بِيَدِهِ الْمُلْكُ وَ هُوَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِير»(ملک/1) دارای قدرت مطلق است و هیچ قیدی برای قدرت او نیست، «الَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَياةَ»، مرگ و زندگی را آفریده است.

از منظر قرآن مرگ به معنی نابودی و نیستی نیست، لذا هیچ کجا در قرآن از مرگ تعبیر به فوت نشده، بلکه تعبیر به موت شده است. از نظر قرآن موت از دست رفتن چیزی نیست بلکه خلقت در یک نشئه جدید هست، به تعبیر دیگر موت یک نوع خلق جدیدی است که برای انسان اتفاق می افتد. «نَحْنُ قَدَّرْنا بَيْنَكُمُ الْمَوْتَ وَ ما نَحْنُ بِمَسْبُوقِينَ * عَلى‏ أَنْ نُبَدِّلَ أَمْثالَكُمْ وَ نُنْشِئَكُمْ فِي ما لا تَعْلَمُون»(واقه/60-61)‏ خدای متعال می فرماید: ما مرگ را بین شما تقدیر کردیم و کسی بر ما سبقت نمی گیرد و نمی تواند دست ما را ببندد، پس یک عده دیگری را جای شما می آوریم. دنیا اینطوری است و دائما یک عده ای وارد این دنیا شده و یک عده هم از این دنیا خارج می شوند.

پس تا اینجا خداوند می فرماید: «نَحْنُ قَدَّرْنا بَيْنَكُمُ الْمَوْتَ وَ ما نَحْنُ بِمَسْبُوقِينَ عَلى‏ أَنْ نُبَدِّلَ أَمْثالَكُمْ وَ نُنْشِئَكُمْ فِي ما لا تَعْلَمُون‏»، این که ما شما را از این دنیا به آن دنیا می بریم این موت یعنی همین «نُنْشِئَكُمْ فِي ما لا تَعْلَمُون‏»، یعنی شما را خلق و انشاء می کنیم، منتها در یک فضا و یک عالمی که برای شما معلوم نیست. کما این که در مرحله قبل هم خدای متعال همین کار را کرده است. «لَقَدْ عَلِمْتُمُ‏ النَّشْأَةَ الْأُولى‏»(واقعه/62). آیا شما نسبت به نشئه دنیا عالِم شدید و فهمیدید که چه اتفاقی می خواهد بیافتد؟ آدم قبل از این که در دنیا هم بیاید نمی فهمد چه اتفاقی دارد می افتد، در رحم مادر هست و می خواهد به دنیا منتقل بشود، حالا که آمده و این دنیا را دیده متوجه شده است. پس همانطور که این تولد به معنی نابودی نیست بلکه به معنی این است که ما را در یک عالم جدیدی متناسب با آن عالم خلق کردند، موت هم همینطور است و خداوند می فرماید: ما شما را انشاء می کنیم، منتها در یک فضا و عالمی که هنوز برای شما معلوم نیست.

پس از نظر قرآن مرگ یک امر حقیقی و مخلوق خدای متعال است. وقتی انسان می میرد در یک عالم دیگری انشاء می شود و متناسب با آن عالم انسان دوباره خلق می شود. این نکته اولی بود که میخواستم عرض کنم.

 نکته دوم این که «لِيَبْلُوَكُمْ»، این آفرینش مرگ و حیات برای این است که ما شما را مورد ابتلاء قرار بدهیم. اگر بنا بود در دنیا مرگی نباشد و انسان به گونه ای خلق شده باشد که خلود داشته باشد، حتما دیگر دار امتحان و ابتلائات از این جنس نبود. جنس عالم دنیا اینطوری است که همه چیز در او فانی است و دار ابتلاء و امتحان هست. لذا وقتی وارد عالم آخرت شدیم، دیگر برای انسان این نوع ابتلائات و امتحانات اتفاق نمی افتد.

معنای احسن الاعمال در روایات

این ابتلائات و امتحاناتی که در دنیا هست و ما باید با آن دست و پنجه نرم کنیم برای چیست؟ ما به کجا می خواهیم برسیم که ما را در این دنیا آوردند و این طور گرفتار و مبتلا کردند؟ همانطور که می دانید سراسر دنیا از اول تا آخر ابتلاء است و هیچ چیز در دنیا نیست که صحنه ابتلاء نباشد. «لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا» ما در این ابتلائات باید به نقطه ای برسیم که احسن عملا بشویم. همانطور که در جلسه قبل عرض کردم احسن عملا در روایات ترجمه شده به احسن عقلا، یعنی اینکه آدم بهترین عقل را دارا بشود و عقلش احسن العقول بشود. احسن العقول، آن عقلی است که وقتی می خواهد ترازو کند و برای هر کاری قیمت بگذارد، وزنه ای که با آن وزن می کند، محبت خدای متعال باشد. اگر کسی توانست به اینجا برسد که همه چیز را در ترازوی محبت الهی وزن بکند، این به احسن العقول رسیده است. یک معنای دیگر که در روایات بود این بود که احسن عملا آن عملی است که از بهترین نیت ها ناشی می شود. بهترین نیت ها هم این است که انسان نیتش جز بندگی خدای متعال چیزی در عالم نباشد و هر قدمی که بر می دارد بخواهد بندگی کند. چنین کسی در هر اخذ و ترک و هر کاری که انجام می دهد یا ترک می کند چه افعال ظاهری باشد چه افعال باطنی و قلبی، اولا خدا را عبادت می کند و ثانیا در این عبادت هم انگیزه عبادتش شکر و محبت خداست، نه ثواب و امنیت از عقوبت ها. گرچه این هم عبادت بسیار ممتازی است که انسان در یک مقامی باشد که خائف از عقوبت الهی باشد و رغبت در ثواب الهی داشته باشد، این آدم فوق العاده ای است ولی احسن الاعمال نیست. آن عملی که برای رفتن به بهشت هست، عمل خوب است و حسن است ولی احسن الاعمال نیست. احسن الاعمال آن عملی است که برای رضای خداست.

پس بنابراین عبور ما از این عالم مرگ و زندگی و این ابتلائات فراوانی که دائم با او مواجه هستیم بستری است که ما به احسن العقول و احسن الاعمال و احسن النیات برسیم و نیت ما که همان شاکله ماست بهترین شاکله بشود. به تعبیر دیگر شاکله ما بشود شاکله محبین و هر عملی که انجام می دهیم بو و طعم محبت خدای متعال را بدهد. چون نیت آن چیزی نیست که ما به زبان می آوریم. من اگر برای اغراض مادی منبر بروم و به زبان هم بگویم قربه الی الله که برای خدا نمی شود! انسان اگر در یک مقامی بود که وقتی تجارت می کند واقعا غرضش رضای خداست، این می شود نیت الهی، و الا اگر شاکله انسان شاکله ای است که دنبال اغراض مادی است، دو هزار بار هم بگوید قربه الی الله که قربه الی الله محقق نمی شود! به گفتن و به زبان آوردن که نیست!

 نیت آن انگیزه ای است که انسان برای انجام کارها دارد و از شاکله وجودی انسان ناشی می شود. اگر فردی شاکله اش اصلاح و شاکله عباد الله شد، شاکله محبین و مخلصین شد، همه کارها حتی خوابش هم برای خدا خواهد بود، اما اگر شاکله اش شاکله مخلصین نبود، در نمازش هم یک غیر خدا حضور دارد. این غیر خدا هم اقسامی دارد، یک موقع بگونه ای است که موجب بطلان عبادت می شود، یک موقعی هم نه، موجب بطلان عبادت نمی شود، اما تاجر خوبی است و دارد با خدای متعال تجارت می کند. این تجارت نماز را باطل نمی کند ولی بالاخره این نماز با نماز محبین فرق می کند.

بنابراین نیت یعنی شاکله و دار دنیا داری است که انسان می تواند عقل خودش را که با آن همه چیز را وزن می کند، در مسیر امتحان ها بهترین عقول کند و شاکله خودش را بهترین شاکله قرار بدهد، به طوری که همه اعمالش آهنگ و بوی محبت خدای متعال را بدهد. عالم دنیا برای همین است و خدای متعال عالم را بگونه ای آفریده که می شود در این عالم انسان خالص و عاقل شده و بفهمد که چطوری ترازو بکند.

ابتلائات انسان برای رسیدن به اخلاص

حالا سؤال این است که این ابتلائاتی که بستر را آماده می کند برای این که انسان خالص و عاقل بشود، درست بفهمد و درست بسنجد، چیست؟ این ابتلائات، همین ابتلائات زندگی روزمره ما را در بر می گیرد و از همین جا شروع می شود. خدای متعال به ما امکانات می دهد، آبرو و مال می دهد، جوانی و نشاط می دهد، اما آنچه که باید دانست این است که هرچه که خداوند عطا می کند یک ابتلاست. ما اگر بتوانیم این امکاناتی که خدای متعال به ما عطا کرد را به خدا برگردانیم، آرام آرام خالص می شویم و خدای متعال عقل ما را اصلاح می کند و به ما می فهماند که اگر این امکانات را به خدا برگردانی خوب است، اگر دست این بنده خدا را بگیری کار خوبی کردی. انسان می تواند این چراغی که برایش روشن شده و این فهمی که به او داده شده را قدردانی کند. اگر قدردانی کرد «لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزيدَنَّكُم‏»(ابراهیم/7)، انسان کم کم روشن تر و بصیرتر می شود و آرام آرام عقلش، عقل صالحی می شود. ولی اگر پا روی این چراغ گذاشت، دیگر چراغ بعدی برایش روشن نمی شود، چون اینها آیات خدا هستند. وقتی شما می بینی یک لقمه ای روی زمین افتاده اما این را برنمی داری و به این فهمت بی اعتنایی می کنی، در قدم بعد فهم انسان تاریک می شود. ولی اگر به این فهمت که می گوید این لقمه را بردار یا اینکه دست این بنده خدا را بگیر و به آن طرف خیابان برسان، بی اعتنا نبودی و پا روی این فهم نگذاشتی، خدای متعال فهم بالاتری به تو می دهد. همینطوری است که آرام آرام عقل انسان در این صحنه های ابتلاء رشد می کند و می فهمد که این نگاه را نباید بکند و این حرف را نباید بزند، چرا که اگر این حرف را بزند فهم عقل انسان کم می شود و عقلش متوقف می شود.

 پس اگر انسان شکر کرد، خدای متعال مرحله بعدی از فهم و عقل را به او می دهد و به تدریج عقل انسان در همین ابتلائات کامل می شود. محبت خدا هم همینطوری است. انسان اگر امکاناتی که خدای متعال به او داده را در راه خدای متعال خرج کرد و بخل نورزید، اثرش این است که خدای متعال به جای آن امکانات محبت خودش را به انسان می دهد. به تعبیر دیگر انسان در قبال دادن پول و آبرو و راحتی به محبت خدای متعال می رسد و با محبت خدا زندگی می کند، والا باید با پول و راحتی و با همین ها زندگی کند.

هدف خداوند از این ابتلائاتی که به طور روزمره در زندگی ما قرار می دهد، این است که خدای متعال امکانات را به ما می دهد و از ما تکلیف می خواهد. انسان می تواند سرش را زیر بیاندازد و کاری با خواست خدای متعال نداشته باشد. نگاه می کند اما کاری ندارد که خدای متعال راضی است یا نه، حرف می زند اما کاری ندارد که خدای متعال راضی است یا نه، دشمنی و دوستی می کند اما کاری با خدای متعال ندارد؛ اگر اینطوری شد، انسان دائم از مقام محبین دور می شود. ولی اگر هر فعلی که انجام می دهد در آن ملاحظه تکلیف و بعد ملاحظه محبت و رضای الهی را بکند، کم کم محبت الهی در دل انسان پیدا می شود.

اگر انسان متوجه بود که امکاناتی که خدای متعال می دهد را باید به او برگرداند، آن هم نه از سر بخل و نه حتی از سر طمع در ثواب، بلکه به خاطر اینکه خدای متعال شایسته است که وقتی از انسان جانش را هم خواست انسان با سخاوت این جان را بدهد، اگر اینطوری شد خدای متعال این امکانات را می گیرد و به جای این امکانات محبت خودش را می دهد. پس ابتلاء یعنی همین، یعنی در دار دنیا هم می توانیم امکاناتی که به ما می دهند را در مسیر بندگی خدای متعال خرج کنیم و هم می توانیم در مسیر خودمان و در مسیر نفس و شیطان به کار ببریم، اگر هم در مسیر خدای متعال خرجش نکردیم، مطمئناً در مسیر شیطان خرج خواهد شد. این که در روایات دارد اگر کسی بخل ورزید و در آنجایی که باید به برادر مومنش کمک کند، کاری انجام نداد، به همان اندازه در مسیر شیطان خرج می کند، یعنی همین! این امکانی که به ما دادند را اگر در راه خدا خرج نکردیم در راه نفس خرج می شود و آن وقت نتیجه یکی حب النفس است و نتیجه دیگری حب خدای متعال.

 فرمود: یکی از علت هایی که حضرت ابراهیم سلام الله علیه، خلیل شد و خدای متعال او را به خلت خودش برگزید، این بود که حاجات را رد نمی کرد. اینکه انسان حوائج را رد نکند معنایش همین است، یعنی دست ها و حواله هایی که خدای متعال به سوی انسان می فرستد را قدر بداند. خدای متعال بیکار که نیست و اگر خودش بخواهد بدهد به بهترین وجه می تواند این مومن را اداره کند. پس این که خداوند یک مومن و زمین خورده ای را در مسیر من قرار می دهد، تصادفی نیست و برای این است که خدای متعال با من کار دارد.

یک مومنی سر راه ما آمده و بارش زمین می آید و ما باید این بار را برداریم در حالی که برداشتن این بار برای خدای متعال کاری ندارد، این برای این است که خداوند با ما کار دارد. حالا اگر ما حواله های خدا را رد نکردیم آرام آرام شاکله ما می شود شاکله محبین، اما به هر اندازه ای که بخل ورزیدیم محبت این امکانات در دل ما می آید و مانع محبت خدای متعال می شود. پس این یک معنای ابتلاء انسان در دار دنیاست.

ابتلائاتی از جنس اوامر و نواهی

یک جنس دیگر از ابتلائات این است که خدای متعال غیر از این که امکاناتی را به ما می دهد و تکلیفی را در مقابل این امکانات برای ما قرار می دهد، اوامر و نواهی هم به ما می کند که رعایت این اوامر و نواهی، انسان را کم کم به مرحله کمال عقل و مرحله محبین می رساند. همانطور که آدم آرام آرام رشد کرده و خوب می شود، آرام آرام هم بد می شود. اینطور نیست که آدم یک دفعه بد بشود یا یک دفعه خوب شود بلکه به تدریج خوب می شود یا به تدریج بد می شود.

گاهی اوقات انسان وقتی از یک مراحلی عبور می کند، عبور از مرحله بعد یک امتحان های خیلی سخت می خواهد. یک مراحلی است که انسان از آنها راحت عبور می کند، با یک چشم پوشی از یک گناه یک قدم جلو می رود، ولی بعضی اوقات به جایی می رسد که کار سخت می شود. گاهی امتحان های سخت و ابتلائات عظیم پیش می آید تا انسان بتواند یک گردنه را پشت سر بگذارد و یک ذره خالص تر بشود.

در قدم های اول، ابتلائات آسان تر است، اما هر چه کار دقیق تر می شود، ابتلائات سخت تر می شود، مثل اینکه باید همه اموال خودت را بدهی برای این که یک بار نام خدا را ببرند. این امتحان حضرت ابراهیم خلیل سلام الله علیه بود. ملائکه گفتند: خدایا چطوری است که تو ابراهیم را به خلت برگزیده ای؟ خداوند به جبرئیل سلام الله علیه دستور داد که بیاید بر بلندی و نام حضرت حق را ببرد. «سبوحٌ قدوسٌ ربُ الملائکه و الروح»، حضرت ابراهیم دید یک کسی دارد نام خدا را می برد، فهمید این دهان، دهان عادی نیست و پیداست یک طعم خاصی دارد. فرمود: کیست که اینطور نام محبوب من را می برد؟ اگر یک بار دیگر این طور صدا زدی، نصف اموالم را به تو می بخشم! جبرئیل فرمود: «سبوح قدس رب الملائکه و الروح»، فرمود: اگر یک بار دیگر بگویی همه اموالم را به تو می بخشم! یک بار دیگر گفت، فرمود: یک بار دیگر بگویی خودم هم غلامت می شوم! کسی که اینطوری محبوب من را نام می برد ارزش دارد که من غلامیش را بکنم.

این امتحان است، یعنی ابراهیم خلیل در یک مرحله ای است که خدای متعال به ملائکه گفت بروید و امتحانش کنید. یعنی یک جایی عبور کردن از یک گردنه منوط به این است که آدم اگر دید یک دهانی بوی خدا می دهد، حاضر باشد همه چیزش را فدای او بکند. این امتحان برای یک مراحل عادی نیست. در مراحل عادی کسی یک صدقه می دهد یک قدم جلو می رود، همین که از خوابش می گذرد و بلند می شود دو رکعت نمازش را می خواند یک قدم جلو می رود، ولی به یک جایی که رسید، دیگر اینطوری نیست.

عبور کردن از یک مراحلی خیلی مراقبه و دقت می خواهد و بسترهایش را خدای متعال فراهم می کند. اگر در کلاس اول باشی امتحان کلاس اول فراهم می شود، اگر هم در مرحله دهم ایمان رفتی بستر امتحانات مرحله دهم فراهم می شود. لذا آدم خیال می کند که مثلا در یک صحنه ای جناب سلمان سلام الله علیه و آن بغل دستیش یک جور دارند امتحان می شوند. اما اصلاً اینطوری نیست و در ظاهر فقط صحنه یکی است! آدم خیال می کند که همه آنهایی که به جنگ صفین دارند می روند اطلاعاتشان یکسان است، در حالی که اصلا اینطوری نیست، هر کدام یک کلاس خاص دارند و در کلاس خودشان، دارند امتحان می شوند. ظاهرش این است که هر دو دارند به میدان جنگ می روند و به سمت شهادت حرکت می کنند، ولی اصلا اینطوری نیست، متناسب با مقامات نفسانی انسانها، بسترها فراهم می شود، این معنی «لِيَبْلُوَكُمْ» است.

آن که مومن درجه دهم است در آن مرحله دارد امتحان پس می دهد و خیلی کارش سخت است، اصلا نمی شود کلاس او را برای این پایینی بگذاری، چون موفق نمی شود و ممکن نیست که از عهده امتحان بر بیاید، چون این یک سیر تدریجی است. پس ابتلائاتی هم که برای ما پیش می آید یک ابتلائاتی است که متناسب با ماست. خدای متعال ابتلاء را کاملا متناسب با ما پیش می آورد و هیچ وقت امتحان سخت تر از ظرفیت نمی گیرد، «لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَها»(بقره/276). بعضی به این آیه شریفه تمسک کردند و گفتند: بنابراین هر تکلیفی روی دوشت می آید نگو نمی توانم، اگر نمی توانستی که تکلیفی روی دوشت نمی آمد! یک جایی اگر گفتند این کار را نکن نگو نمی شود چون اگر نمی توانستی به تو نمی گفتند که این کار را انجام بده. تکلیفی که روی دوشت می گذارند هرچقدر هم که سخت باشد به اندازه وجودت است و هیچ وقت خدای متعال تکلیف بیش از ظرفیت بار نمی کند.

به ما هم اینطوری گفته شده که مواظب باشید و درجات ایمان را رعایت کنید. به درجات پایین تر تکلیف بالاتری را بار نکنید، چرا که در غیر این صورت ایمانش را از بین می برید و روز قیامت مقصر هستید. یکی از اصحاب امام صادق علیه السلام به یک منطقه ای رفته بود، وقتی برگشتند حضرت علیه السلام فرمودند: آیا به دوستان ما هم سر زدی و در آن منطقه احوال آنها را پرسیدی؟ گفت: نه آقا، آنها خیلی درجات ایمانشان صحیح نیست و با ما فرق دارند! حضرت فرمود: عجب! پس ما هم باید شما را رها کنیم؟! اگر اینطوری است، شما هم با ما چه سنخیتی دارید؟! (البته این تعبیر من است، وگرنه مومن با امام خود سنخیت دارد). بعد حضرت علیه السلام فرمودند: مواظب باشید که به افراد بیش از ظرفیتشان تکلیف بار نکنید و این در تربیت خیلی کار دقیقی است. نه رها کنید و نه بیش از ظرفیت تحمیل کنید، بلکه اهل امر به معروف و نهی از منکر و اهل هدایت و ارشاد باشید.

فرمودند: یک بنده خدایی تازه مسلمان شده بود، او را بردند در مسجد و از سر صبح تا شام نگهش داشتند و آداب اسلام را به او یاد دادند. فردای آن روز هم شخص را برای نماز صبح به مسجد بردند و بعد از نماز گفتند حالا وقت تعقیبات است، تعقیبات که تمام شد گفتند الآن دیگر نزدیک اذان ظهر است، تعقیبات نماز ظهر را بخوانیم! بعد هم ظهر شد و نماز ظهر و بعد هم وقت نماز عصر و تعقیبات آن، بعد هم نوبت نماز مغرب و عشاء! فردا که آمدند دنبال این شخص تا به مسجد ببرند گفت: این دین شما به درد آدم های بیکار می خورد!

ظرفیت آن بنده خدا این نیست. ظرفیتش همین است که اول وقت بیدارش کنی تا دو رکعت نمازش را بخواند و بخوابد، به او هم نگویی که بین الطلوعین نمی شود بخوابی و باید بیدار بمانی، چون این یک چیز تدریجی است. خدای متعال دقیقا متناسب با ظرفیت انسان ابتلا ایجاد می کند و این امتحانی که از شما می گیرد، متناسب با کلاستان است. اگر صحنه ای پیش آمد که باید گذشتی کنید، بدانید که ظرف شما الآن این گذشت است. نگویید سخت است، بله سخت است اما از این گردنه باید عبور کرد. همین سختی در راه خداست که بعد فراغت برای انسان ایجاد می کند «إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرا»(شرح/6). هیچ تکلفی بیش از ظرفیت نیست «لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَها».

پس بدانیم هر وقت که خدای متعال ما را امتحان کرد حتما ظرف من ظرفی است که می توانم از این امتحان بهره مند بشوم. اگر ظرفی نبود که بتوانم از این بیماری و سختی و این تکلیف منتفع بشوم، خدای متعال این تکلیف را روی دوش من نمی گذاشت. خدای متعال، دنبال به زحمت انداختن ما نیست و دلیلی ندارد ما را به زحمت بیاندازد. خدای متعال به دنبال رشد دادن ماست و به اندازه ای که برای رشد ما لازم است تکلیف برای ما معین می کند، پس این یک مرحله ابتلاست.

ابتلائاتی از جنس بلا

یک مرحله دیگری هم هست که انسان با انجام تکالیف به آن نمی رسد. هر چه هم نماز بخواند و روزه بگیرد، نمی رسد. پس یک ابتلائات دیگری است که خدای متعال متناسب با ظرف انسان پیش می آورد و این را هم، همه دارند، استثناء بردار نیست. دار دنیا دار ابتلاست، انسان در این جا فقیر می شود، بیمار می شود، یک جایی خدای متعال به حسب ظاهر، آبرویش را می ریزد و عزیزان انسان و امکاناتش از دست می روند. «وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْ‏ءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَرات‏»(بقره/155)، این هم یک قسم ابتلاء است که خدای متعال ایجاد می کند. پس همه این ابتلائات بستر رشد انسان است و بیشتر از ظرفیت نیست.

سه نکته درباره ابتلائات خداوند وجود دارد: یک متناسب با هر انسانی است، دو اگر ما بخواهیم صحنه ابتلا برای آدم ها درست کنیم درست نمی فهمیم که نقطه ضعف این فرد کجاست و باید متناسب با کدام نقطه ضعف برایش یک صحنه رشد درست بکنیم، مثلاً عیبش در بخلش است اما ما او را در یک وادی دیگری می بریم و عیب همانطور می ماند. ولی خدای متعال دقیقا نقطه ضعف های ما را می داند و متناسب با نقطه ضعف های ما ابتلائاتی در عالم برای ما پیش می اورد که اگر از آنها خوب، استتقبال کنیم آن نقطه ضعفها از بین می رود. یک کسی حسد دارد خدای متعال متناسب با او مبتلایش می کند. آدمی که متکبر است را در صحنه ای قرار می دهد که ناچار تکبرش از بین می رود.

 پس لازم نیست ما برای خودمان صحنه درست کنیم. این که بعضی ها رسمشان بوده که برای تربیت، ملامتی دستور می دادند که انجام بدهید، مثل اینکه بروید پوست خربزه جمع کنید و از این حرف ها، معلوم نیست که درست باشد. این ابتلائات را ما نباید درست کنیم، بلکه خدای متعال این ها را متناسب با ضعف انسان فراهم می کند. فرمود: مصلحت یک کسی این است که بیست سال فقیر بشود و خدای متعال هم او را در این فقر نگه می دارد تا مومن از آن عیب عبور کند، عبور که کرد فقرش را بر می دارد. به حضرت ابراهیم متناسب با درجه خودش دستور می دهند که حضرت اسماعیل سلام الله علیه را قربانی کند و این برای عبور از یک مرحله ای است. وقتی عبور کرد دو تای دیگر هم رویش می گذارند و به حضرت ابراهیم بر می گردانند. «وَ مِنْ وَراءِ إِسْحاقَ يَعْقُوبَ»(هود/71)، اسحق و یعقوب را اضافه می کنند و به حضرت می دهند. پس بحث سر این نیست که حضرت باید فرزند را ببرد و قربانی کند، بلکه باید از یک مرحله ای عبور کند، وقتی عبور کرد خدای متعال ده برابر به انسان می دهد، این به خاطر آن است که دیگر آن امکانات به انسان ضرر نمی زند.

در قرآن می فرماید: «وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا إِلى‏ أُمَمٍ مِنْ قَبْلِكَ فَأَخَذْناهُمْ بِالْبَأْساءِ وَ الضَّرَّاءِ لَعَلَّهُمْ يَتَضَرَّعُون‏»(انعام/42)، هرکجا پیامبر می فرستادیم کنارش هم سختی می فرستادیم و این برای این بود که به مرحله تضرع و خشوع برسند، به تعبیر دیگر بستر را برای همراهی با پیامبر فراهم می کردیم. اگر هنگامی که پیامبر می آمد همه امکانات هم می آمد، اینها هنوز اصلاح نشده بودند و این امکانات مانع راهشان می شد. پس ما آنها را در یک راهی می بریم که «لَعَلَّهُمْ يَتَضَرَّعُون‏». حالا اگر امتحانات را پس دادند و تقوا اختیار کردند «وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ‏ الْقُرى‏ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْض‏»(اعراف/96) درهای آسمان و زمین را به رویشان باز می کنیم و از همه طرف امکانات در اختیارشان است. پس امکانات برای اهل تقواست و اتفاقا خدای متعال امکانات را برای مومن خلق کرده است. خداوند به کافر نعمتی نمی دهد و انچه به کفار می دهد اصلا اهمیت ندارد. «وَ لا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِلى‏ ما مَتَّعْنا بِهِ أَزْواجاً مِنْهُمْ زَهْرَةَ الْحَياةِ الدُّنْيا»(طه/131)، پیامبر ما؛ به امتت بگو که چشم سر و دلشان را امتداد ندهند پشت سر امکاناتی که ما به کفار دادیم، ولو جلوه های متنوع شکوفه های دنیا در اختیار آنهاست، «لِنَفْتِنَهُمْ فِيه» برای اینکه‏ این امتحان و فتنه است، «وَ رِزْقُ رَبِّكَ خَيْرٌ وَ أَبْقى‏» و روزی ای که خدای متعال برای شما گذاشته خیلی بهتر از این است.

خدای متعال رزق های اساسی را برای مومن گذاشته، منتها به شرط این که بتواند از او استفاده خوب کند. اگر خدای متعال سخت گیری می کند برای این است که انسان بتواند از امکانات بهره مند بشود. امکانات را به کافر می دهند اما او بهره مند نمی شود و قرآن می فرماید: این فتنه آنهاست و با آن زمین گیر می شوند. شما نگاه نکنید که به آنها فرزند و مال دادیم! تعبیر قرآن این است: «يُرِيدُ اللَّهُ أَنْ يُعَذِّبَهُمْ بِها فِي الدُّنْيا»(توبه/85) خدای متعال اراده کرده که در همین حیات دنیا با این امکانات عذابشان کند. غیر از این که این امکانات ایمان آنها را ازشان می گیرد «وَ تَزْهَقَ أَنْفُسُهُمْ وَ هُمْ كافِرُون»‏ و نمی توانند سرمایه ایمان را با خودشان ببرند، در همین عالم هم عامل رنجشان است. ولی در مومن اینطوری نیست، به مومن به اندازه ای امکانات را می دهد که بتواند استفاده خوب از آنها بکند، لذا اگر کسی سختی ها را پشت سر گذاشت، خدای متعال باب گشایش را به رویش باز می کند.

بنابراین خدای متعال سومین صحنه ابتلائی که پیش می آورد این است که متناسب با ظرف آدم برای آدم گرفتاری درست می کند. گرفتاری ها در دنیا تصادفی نیست، این همین است که قرآن درباره آن می فرماید: حادثه هایی که به شما می رسد، ما از قبل در کتابی ثبت کردیم و دقیقا می دانیم به هر کسی چه بلایی باید برسد. ابتلائات دو انسان یکسان نیست، چون دو تا آدم اند و نه این در ابتلائات او رشد می کند، نه او در ابتلاء این یکی رشد می کند.

صبر و استقامت، تنها راه رشد در بستر ابتلائات

فرمود: خداوند یک کسی را بیست سال فقیر می کند، کس دیگر را بیست سال مریض می کند، از یک کسی هم عزیزانش را می گیرد، همه این ها به خاطر این که هر کسی در یک بستری رشد می کند و خدای متعال بستر رشدش را فراهم می کند. البته این متناسب با درجه هم هست. برای حضرت ابراهیم خلیل که درجات بالا می رود کار به یک جایی می رسد که می گویند ما به تو یک فرزند دادیم، او را ببر و سر ببر! هیچ وقت آن امتحان را از ما نمی گیرند، چون اصلا نه می توانیم انجام بدهیم و نه آن امتحان به درد ما می خورد. کلاس ما کلاسی نیست که بخواهند آنطوری از ما امتحان بگیرند.

بنابراین خدای متعال مسئله ای که در عالم دنیا قرار داده این است که غیر از تکالیف که ابتلاء هستند و اگر کسی مراعات تکالیف الهی را کرد آرام آرام به شاکله سالم و احسن شاکله ها می رسد، یک ابتلائاتی هم برای ما درست می کند، برای این که شاکله ما اصلاح بشود و بشویم مومن، محب و عبد خدای متعال. این ابتلائات را خدای متعال برای هر کسی به اندازه خودش و متاسب با ظرف وجودی خودش پیش می آورد. لذا آدم باید آنجایی که خدای متعال، بلا را پیش می آورد استقبال کند و هیچ وقت هم برای خودش بلا رقم نزند، چون ما نمی دانیم ظعف مان کجاست و زمین گیر می شویم.

وقتی برادرها آمدند و به حضرت یعقوب سلام الله علیه گفتند که گرگ یوسف را خورده، فرمود: «فَصَبْرٌ جَمِيل»(یوسف/18)‏، چون خدای متعال دارد رقم می زند و تدبیر اوست و این تدبیر هم حکیمانه و هم دقیق است. این ابتلاء از سر محبت است. اصلا ما چه به حساب می آییم که خداوند بخواهد ما را اذیت کند؟! او از سر محبت می خواهد ما را رشد بدهد، برای همین هم ابتلائات را برای ما رقم می زند. «فِي‏ كِتابٍ‏ مِنْ‏ قَبْلِ‏ أَنْ‏ نَبْرَأَها»(حدید/22). میلیاردها آدم هستند و خدای متعال برای هر کدام دقیقا برنامه ای متناسب با خودشان نوشته است و برای هر کس متناسب با درجات ایمانش صحنه ها و ابتلائات پیش می آید.

لذا آدم باید از این ابتلائات استقبال کند. اگر هم عبور کرد بلافاصله «فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرا»(شرح/5)، خدای متعال گشایش می کند. این فقر برای این است که انسان به یک نقطه ای برسد، وقتی به آن نقطه رسیدید، فقر تمام می شود اما تا وقتی نرسیدید باید صبر کنید، سر و صدا هم ندارد، با کر و فر و جزع و فزع، هیچ چیز عوض نمی شود. خدای متعال آدم را گذاشته لای منگنه و خودش باید این ابتلاء را بردارد. وقتی هم بر می دارد که شما به آن نقطه ای که باید برسید. اگر رسیدید بر می دارد والا هرچه جزع و فزع هم کنید معلوم نیست فایده داشته باشد.

محبت خدای متعال اینطوری نیست که بستر رشد ما را ملاحظه نکند، لذا در روایت یک تعبیر عجیبی است که من آن را نقل به معنا می کنم. می فرماید: گاهی خدای متعال از بنده مومنی که آنقدر کار برایش سخت شده است، خجالت می کشد. پس خدای متعال سختی کار مومن را می فهمد، ولی این سختی را می فرستد و رعایت حال او را هم نمی کند، چون خیرش را می خواهد. لذا وقتی این ابتلائات آمد، آدم باید صبر کند و استوار بایستد تا مهلتش بگذرد. مهلتش هم که گذشت خدای متعال همه چیز را درست می کند. در داستان جناب یوسف سلام الله علیه، بعد از تمام شدن امتحان، خدای متعال یوسف را بر می گرداند، حسد برادرها از بین می رود، حضرت یوسف به مُلک می رسد و همه چیز حل می شود.

پس باید مهلت تمام شود و قبل از به پایان رسیدن مهلت دست و پا زدن بی خود است. خدای متعال این را مقدر کرده و تا وقت معین وجود دارد. دعا و اینها سر جای خودش، اصلاً برای خود دعا کردن یکی از اغراض این ابتلائات است «وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا إِلى‏ أُمَمٍ مِنْ قَبْلِكَ فَأَخَذْناهُمْ بِالْبَأْساءِ وَ الضَّرَّاءِ لَعَلَّهُمْ يَتَضَرَّعُون‏».

آدم اگر زودتر رسید، زودتر هم بلا را از او بر می دارند و این با دعا منافات ندارد اما با جزع و فزع منافات دارد چون جزع و فزع فایده ای ندارد. خدای متعال مومن را لای منگنه می گیرد و به اصطلاح سمباده می کشد. حتی در روایت دارد که فرمود: وقتی مومن ایمانش خوب می شود بلایش هم زیاد می شود. اول خدای متعال با ایمان و محبت آدم را لای گیره می گیرد تا فرار نکند، بعد هم به اندازه ای که ظرفیت اوست سوهان به او می زند و آدم را تطهیر می کند. خدای متعال با این کار زنگاره های وجود آدم را می گیرد و او را نورانی می کند. پس وقتی شما از بلای خدا بیرون می آیی، نورانی و پاک شدی، برای همین است که در روایت آمده یک شب بیماری گاهی کار عبادت های طولانی را می کند.

بلاهای مومنین متناسب با درجات ایمانشان

پس خدای متعال مومن را به اندازه ایمانش مبتلا می کند و این ابتلائات هم باید از سرگذراند. این ابتلائات گاهی ابتلائات اجتماعی است، یعنی خداوند می خواهد یک جامعه را اصلاح بکند و ناظر به یک فرد نیست. قرآن در باب قوم موسای کلیم سلام الله علیه می فرماید: «يُذَبِّحُونَ‏ أَبْناءَكُمْ وَ يَسْتَحْيُونَ نِساءَكُمْ وَ في‏ ذلِكُمْ بَلاءٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَظيمٌ»(بقره/49)، آن امتحان سختی که این قوم به آن مبتلا شده بود این بود که فرعون پسرها را سر می برید و دخترها را زنده نگه می داشت برای آن تدبیری که داشت و این یک بلای عظیم از ناحیه رب شما بود. در واقع پروردگار شما داشت شما را رشد می داد؛ البته آنها هم در این ابتلائات رشد کردند و به یک نقطه ای رسیدند که موسای کلیم آمد و بارشان بسته شد.

قرآن در باب جنگ احد آیه های متعددی در سوره آل عمران دارد، آنجا می فرماید: این جنگ سنگین برای این بود که صفها جدا بشوند و منافقین کنار شما نباشند. بعد می فرماید: «وَ لِيَبْتَلِيَ اللَّهُ ما فِي صُدُورِكُمْ، وَ لِيُمَحِّصَ ما فِي قُلُوبِكُم»(آل عمران/154)‏، همچنین این جنگ برای این بود که شما مومنین هم دلتان پاک بشود، به تعبیر قرآن خداوند آنچه در صدر شماست مورد ابتلاء قرار می دهد. ابتلاء گسترده است و فقط چشم را امتحان نمی کند بلکه «وَ لِيُمَحِّصَ ما فِي قُلُوبِكُم» آن چیزی که در قلوبتان هست را خداوند خالص می کند.

 در جنگ بدر قرآن یک تعبیر لطیفی دارد. همانطور که می دانید در جنگ بدر مسلمان ها می رفتند تا کاروان تجاری قریش را مصادره کنند، چون به آنها خبر رسیده بود که این کاروان اموال مسلمان ها را در مکه گرفته است و می خواهد از نزدیکی مدینه عبور می کند، آنها هم می رفتند تا به دستور حضرت اموال قریش را در مقابل اموال مسلمین مصادره کنند. اما خدای متعال صحنه را برگرداند و خبر به قریش رسید. آنها هم با یک لشکر هزار نفره و مجهز آمدند مقابل سیصد و اندی آدم که به قصد جنگ هم خیلی نرفته بودند و مجهز هم نبودند! قرآن می فرماید: «وَ تَوَدُّونَ أَنَّ غَيْرَ ذاتِ الشَّوْكَةِ تَكُونُ لَكُمْ وَ يُريدُ اللَّهُ أَنْ يُحِقَّ الْحَقَّ بِكَلِماتِهِ‏ وَ يَقْطَعَ دابِرَ الْكافِرينَ»(انفال/7)، شما می خواستید با آن چیزی که خوار ندارد و آن صحنه ای که سختی ندارد و روان است، مواجه شوید. شما می خواستید بروید و اموال قریش را مصادره کرده و با دست پر برگردید، اما خدای متعال شما را در جنگ بدر انداخت. خدای متعال کار خودش را می کند و می خواهد حق محقق شده و باطل از بین برود.

 پس یک قسم از ابتلائات هم این ابتلائات اجتماعی است که برای جامعه مومنین پیش می آید و مومنین باید تحمل کنند تا فرصتش بگذرد. اگر از عهده امتحان هم برنیامدند زمین گیر می شوند. اینجاست که آدم یا خالص می شود چرا که خدای متعال بستر را آماده کرده و همه چیز برای خالص شدن در درجات مختلف ایمان فراهم است، یا اینکه پشت کرده و تطهیر نمی شود.

عالی ترین مرتبه بلا

اینهایی که گفتم مقدمه یک نکته است و آن اینکه یک جنس ابتلائاتی در این عالم هست که امام و انبیاء و اولیاء آن را برای عبور دادن امتشان تحمل می کنند و اصل رشد مومنین در آن ابتلاست. موسای کلیم یک ابتلائاتی دارد و امتش به اندازه ابتلاء حضرت موسی سلام الله علیه رشد می کنند. این بلایی که حضرت برای عبور دادن امتش از عالم دنیا پیش می آید، محور رشد آنهاست. در باب ما هم همینطور است. ابتلائاتی که برای وجود مقدس نبی اکرم و حضرات معصومین علیهم السلام پیش آمده بستر رشد ماست. ما باید خودمان را به آن صحنه ابتلاء برسانیم و اگر رساندیم رشد حقیقی آنجاست.

ابتلائات دیگر و ریاضت ها نمی تواند ما را به مقصد برساند چرا که این ریاضت های ما خیلی وقتها برای ما عجب می آورد، ولی بلا برای آدم عجب نمی آورد بلکه انکسار می آورد. آدم مریض که می شود منکسر می شود، ولی نماز شب که می خواند طلبکار می شود! چله ریاضتی که می گیرد در کوچه که راه می رود به همه نگاه چپ چپ می کند، گویا از همه طلبکار است! ولی وقتی خدای متعال بیمارمان می کند اینطوری نیست و همه را از خودمان بهتر می بینیم.

پس یک ابتلائی را ولی انسان برای عبور دادن جامعه تحمل می کند و اصل بار هم روی دوش اوست. ما باید از این ابتلاء، استقبال کنیم و پشت به این ابتلاء نکنیم. اگر پشت به این ابتلاء نکردیم رشد می کنیم و اصل رسیدن به مرحله احسن عملا اینجاست. امیرالمومنین علیه السلام، وارد جنگ صفین می شوند، اگر کنار حضرت علیه السلام تا آخرین جا ایستادید، مالک اشتر رضوان الله تعالی علیه می شوید، ولی اگر وسط راه جدا شدید دیگر رشد نمی کنید چون این همراهی، اصل رشد است. لذاست در دوره غیبت انتظار به معنای خودش، یعنی همراهی با حضرت علیه السلام در بلایش.

رشد همین یک کلمه است؛ آنجایی که امام مجتبی علیه السلام در صحنه می آیند باید کنار حضرت علیه السلام ایستاد. اگر تا آخر ایستادی، رشد می کنی. چه امام علیه السلام دستور جنگ بدهد چه این که صلح بکند، باید کنار حضرت علیه السلام بایستید. این ایستادن هم یک جاهایی ایستادن قلبی است، یعنی قلبت هم از حضرت جدا نشود، شک نکنی و سوء ظنی هم پیدا نشود، اینهاست که رشد می آورد.

آنهایی که کنار امام ایستادند و تحمل کردند و نگذاشتند شیطان در دلشان وسوسه ایجاد کند، رشد می کنند. شیطان می آید و وسوسه ایجاد می کند، اما من باید بدانم که این امتحان من نیست و من هم لازم نیست صحت و خطایش را تشخیص بدهم، چرا که اصلا تشخیص صحت و خطا به عهده من و شما نیست! وقتی سیدالشهداء علیه السلام وارد میدان جنگ می شود، من نباید بفهمم که این جنگ حق است یا باطل، چون این ابتلاء سیدالشهدا علیه السلام است برای عبور دادن عالم، حضرت علیه السلام می فهمد که حق است و من فقط باید تسلیم محض باشم.

تا یک قدمی خیمه معاویه بروید اما دستور بدهند که برگردید و به قرآن های سر نیزه اعتنا نکنید! اینجا لازم نیست که من تشخیص بدهم که حق و باطل کیست، چون اصلاً این ابتلاء من نیست و کار امام است. من که درگیر با معاویه نیستم تا بخواهم بفهمم که اینجا حق چیست. امام درگیر است و در این درگیری فقط او تکلیف را معین می کند، ما هم باید ظاهرا و باطنا تسلیم محض باشیم تا رشد کنیم. آنهایی که در صفین تا آخر کنار حضرت علیه السلام ایستادند، مالک اشتر شدند و آنهایی که در و.سط جنگ رفتند، زمین گیر شدند. احسن عملا یعنی این، یعنی انسان در ابتلائی که برای امامش پیش می آید تا آخر بایستد و شک نکند.

 سیدالشهداء علیه السلام می خواهند به کربلا بیایند و همه به ایشان مشورت می دهند که بروید یا نروید، اهل بیت علیهم السلام را ببرید یا نبرید، در حالی که حضرت علیه السلام مشورت نمی خواهد! اصلاً به شما چه مربوط است؟! این تکلیف شما نیست که به حضرت علیه السلام مشورت بدهید! این که یک جایی حضرت علیه السلام در کار ما با خود ما مشورت می کنند برای این که ما دلخوش بشویم، اما این کار به عهده خود حضرت علیه السلام است و ما نباید مشورت بدهیم! ما اصلاً نمی فهمیم که آنجا تکلیف چیست!

در مسائل اجتماعی هم همینطور است. آنجایی که برای یک پرچمدار تکلیفی پیش می آید، تشخیص تکلیف او که وظیفه ما نیست! ما خیال می کنیم که آنجا هم ما باید تشخیص بدهیم که وظیفه او چیست! او دارد پرچمداری می کند، پس تکلیف را او می فهمد و حجت هم بر او تمام شده است، ما هم فقط باید همراهی کنیم. وقتی امام مجتبی علیه السلام می روند در میدان، باید بروید و وقتی برمیگردند و با معاویه صلح می کنند، باید صلح کنید. ایستادن و با حضرت علیه السلام درگیر شدن بی معناست. این همین از حجت خدا جلو افتادن است.

همه ابتلائات عالم یک طرف این ابتلاء هم یک طرف. البته تکلیف اولی هم برای ما نیست. این که من باید با یزید بجنگم یا نه، ربطی به حبیب ندارد، این برای سیدالشهدا علیه السلام است. امام می خواهد امت را از یک مرحله ای عبور بدهد، خود ایشان که عبور کرده و گیری ندارد، حضرت علیه السلام که اسیر فتنه های معاویه نیست، اصلا رشد حضرت علیه السلام که در فتنه معاویه نیست، ایشان فوق این عوالم است! حضرت علیه السلام در این عالم آمده و با معاویه درگیر شده تا ما را عبور بدهد. تشخیص این هم که چگونه باید با معاویه رفتار کرد به من مربوط نیست، من فقط باید کنار امام بایستم و هر کاری کرد اصلاً تردید نکنم.

 نباید امتحانات تاریخی را که در آن یک عده ای شکست خوردند دوباره تکرار کنیم. در زمان امیرالمومنین علیه السلام تشخیص این که با معاویه چه باید کرد با حضرت امیر علیه السلام است و به ما ربطی ندارد. این ابتلائی است که حضرت علیه السلام برای عبور دادن ما دارند نه برای خودشان. خود حضرت علیه السلام که در رشدشان اصلاً مبتلا به معاویه نیستند و معاویه که آنجا به حساب نمی آید. حضرت علیه السلام برای عبور دادن ما با معاویه درگیر می شوند. ایشان برای عبور دادن ما از سقیفه و جمل و نهروان برنامه دارند. اصلاً هم این که باید با نهروانی ها جنگید یا نه به ما مربوط نیست، این تکلیف و وظیفه حضرت علیه السلام است، خودشان هم حجت را تمام می کنند. ما فقط باید کنار حضرت علیه السلام بایستیم.

در دوران امام مجتبی علیه السلام هم، همینطور است و آنهایی که ایستادند رشدشان را کردند. لذا در روایات گفته شده که هر امامی چه تعداد اصحاب داشته که کنار او ایستادند و رسیدند، حتی نام هم برده که بیشترین آنها هم برای سیدالشهداء علیه السلام است. پس اصلی ترین ابتلا همین جاست که کنار امام بایستی و در امتحانی که به امام شد تردید نکنی. مثل سجده ملائکه می ماند که خیلی امتحان سختی هم هست.

همه دلشان می خواهد در کار امام مجتبی علیه السلام سرک بکشند و نظر بدهند که آقا صلح بکنید یا نکنید، این به شما چه مربوط است؟ مگر تکلیف توست؟! آنجا به امیرالمومنین علیه السلام می خواهند مشورت بدهند که آقا برویم به طرف خیمه معاویه یا نرویم! اصلا اینجا جای حرف زدن که نیست، جای حرف گوش کردن است! اصلی ترین ابتلائی که پیش می آید و آدم در این ابتلاء خالص می شود همین جاست. آنجایی است که امام دارد برای عبور دادن عالم یک فتنه ای را تحمل می کند. من اینطوری می فهمم و نسبت نمی دهم، تلقی حقیر این است که سیدالشهداء علیه السلام برای رشد خودش که لازم نیست با یزید درگیر بشود. در مقام سیدالشهداء علیه السلام که یزید و بنی امیه و دیگران به حساب نمی آیند تا حضرت علیه السلام بخواهند از آنها عبور کنند! اصلا آنها برای حضرت ظلمتی نمی توانند ایجاد کنند! آنها برای ما ظلمت ایجاد می کنند و ما را در فضای ظلمانی می برند. حضرت علیه السلام هم برای عبور دادن ما یک طرحی دارند و آن این است که کنار امام بایستیم و تردید نکنیم، بلکه هرکجا امام رفت با امام برویم.

وجود مقدس امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف، 313 یار دارند که از خواص هستند و کنار حضرت ایستاده اند. البته درباره همان 313 نفر هم یک چیز عجیبی در روایت هست، می فرماید: این 313 نفر هم وقتی حضرت علیه السلام به مرحله ای می رسند و یکی از برنامه های خودشان را می خوانند، متفرق شده و فقط دوازده نفرشان می مانند، اینقدر کنار امام ایستادن سخت است! حضرت علیه السلام برای چه این صحنه را تحمل می کنند؟ برای این که خودشان رشد کنند، من باور ندارم! این تحمل برای این است که عالم را عبور بدهند. در روایت آمده که این 313 نفری که از اطراف عالم و امت های قبلی و بعدی جمع شدند، وقتی از کنار امام می روند همه دنیا را می گردند تا ببینند که آقای دیگر هم هست یا نه، اما می بینند هر کسی هست همین آقاست و جای دیگر خبری نیست. پس دوباره بر می گردند.

تکلیف ما در افق ابتلای امام

در روایت آمده که آن بنده خدای خراسانی به امام صادق علیه السلام عرض کرد: آقا، برای چه نشستید؟! ابومسلم و دیگران در خراسان برای دفاع از حق شما اهل بیت خروج کرده اند! حضرت فرمود: تنور را روشن کنید، وقتی تنور برافروخته شد گفت: برو و در تنور بشین! گفت: آقا من اشتباه کردم و حرف بدی زدم؟! حضرت می خواستند بگویند که همراهی با ما مثل در تنور رفتن است، اما این کار از توی تنور رفتن هم سخت تر است. تلقی شما این است که کار اصحاب سیدالشهداء علیه السلام در روز عاشورا از توی تنور رفتن سخت تر نبود؟! خیلی سخت تر بود، امتحان سلمان از ده تا در تنور رفتن سخت تر بود. اگر به سلمان صد بار هم می گفتند که در تنور برو می رفت و در می آمد، چون برایش مهم نبود.

در ادامه روایتی که می خواندم آمده که بعد از مدتی ابوهارون مکی آمد و به حضرت سلام کرد، حضرت علیه السلام فرمودند: علیکم السلام، بروید و در تنور بنشینید! این رجل خراسانی می گوید: بعد حضرت شروع کردن از خراسان صحبت کردن و من دیدم که ایشان مثل کف دست آدم ها را می شناسد، ما لازم نیست به حضرت گوشزد کنیم که شما چقدر ادم دارید. بعد هم با هم رفتیم سر تنور و دیدیم الحمدالله سالم وسط آتش نشسته است! حضرت علیه السلام فرمود: از این آدم ها چند تا در خراسان دارید؟! گفت: آقا، اگر از اینها می خواهید هیچی!

خدا رحمت کند مرحوم حاج آقا فخر را، ایشان گاهی مزاح می کرد و می فرمود: یا علی، اگر حوض کوثر اینطوری است، خودت بریز و خودت هم بخور، چون فقط خودت میمانی و خودت! البته ان شاء الله اینطوری نیست. همه بحث ما همین یک کلمه بود که عالم موت و حیات، عالم ابتلاء است و در این ابتلاء انسان عاقل و محب شده و شاکله اش اصلاح می شود، ابتلاء اصلی هم همین یک کلمه است و بقیه ابتلائات فرع است. لذا آنهایی که این ابتلاء اصلی را از سر می گذرانند به مقصد می رسند. آنهایی هم که وسط راه جدا می شوند، همان وسط راه می مانند ولو برای خودشان ریاضت های طولانی تنظیم کنند.

اصل ابتلاء این است که امام حجت برای عبور دادن ما از این عالم وارد یک بلا و فتنه ای می شوند «وَ جَعَلْنا بَعْضَكُمْ لِبَعْضٍ فِتْنَة»(فرقان/19)، تا ما را رشد بدهند. اصحاب سیدالشهداء علیه السلام اگر کنار سیدالشهداء علیه السلام نمی ایستادند، ده هزار بار هم کشته می شدند اصحاب سیدالشهداء علیه السلام نمی شدند. جناب حر رحمت الله علیه به جای آن یک ساعت، اگر هزار سال عبادت می کرد حر نمی شد، ده بار هم کشته می شد حر نمی شد. توابین هیچ وقت جای اصحاب سیدالشهداء علیه السلام را نمی گیرند، آنها هم خوبند ولی جای اصحاب سیدالشهداء علیه السلام را نمی گیرند. اصحاب سیدالشهدا علیه السلام ممتازند، چون آنجایی که امامشان در فتنه ایستاده، ایستادند نه تعلل کردند و نه از امامشان جلو افتادند. آنهایی هم که کنار امام مجتبی علیه السلام بودند رسیدند، هیچ فرقی هم نمی کند. او دارد عبور می دهد، به شما چه مربوط است؟! همه می خواهند سرک بکشند و تکلیف معین کنند در حالی که اصلا افق تکلیف شما نیست!

امام رضوان الله تعالی علیه یک مأموریتی داشت و یک جنگی را داشت اداره می کرد، همه دلشان می خواست سرک بکشند و بگویند که اینجا خوب است، آنجا بد است، اینجایش را صلح کنیم آن جایش را بجنگیم، در حالی که اصلاً افق تکلیف شما نیست! یک آقایی گفته بود من رفتم حلبچه را دیدم و فهمیدم باید برویم و صلح کنیم، من گفتم: بسیار اشتباه کردی چون اصلا افق تکلیف تو نیست که بخواهی در آن تعیین تکلیف کنی! تو داری در کار بزرگتر دخالت می کنی و کار را خراب می کنی!

یک جایی امتحان برای یک کس بالاتری مثل میرزای شیرازی رحمت الله علیه دارند و تصمیم می گیرند قرار داد تنباکو را راه بیاندازند. ایشان هم دارد بین خودش و حضرت علیه السلام را صاف می کند. اما اطرافیان اینقدر به ایشان فشار می آورند که آقا زودتر کار را انجام دهید! حتی یکی از شاگردان ایشان به نام مرحوم فشارکی که از سادات فوق العاده عالم و همه چیز تمام بود، رفت بود محضر میرزای شیرازی و گفته بود آقا اجازه می دهید تا من یک چیزی بگویم؟ آقا چرا اینقدر تعلل می کنید؟! از دنیایتان می ترسید یا از دینتان؟! بعد که ایشان فتوا را داده بود فرموده بود که من منتظر بودم از جای دیگر اجازه بیاید، اجازه آمد و من فتوا را دادم! تکلیف اوست و نباید که همه سرک بکشند!

امام معصوم که اصلاً افقش افق عالم هست و همه عالم را دارد عبور می دهد. امام مجتبی علیه السلام ما را هم عبور داده چون ولایت ایشان که فقط برای عصر خودشان نیست. سیدالشهداء علیه السلام همه تاریخ را از یک فتنه ای عبور دادند. معصوم دارد یک افق تاریخی را می بیند و می خواهد یک عالم را عبور بدهد، تصمیمی هم که می گیرد متناسب با شرایط است و همیشه هم در این تصمیم فائق و غالب است. هیچ وقت امام در تصمیم شکست نمی خورد برای همین ما هم باید کنار امام باشیم و اصلاً نگران شکست هم نباشیم.

«أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنينَ»(آل عمران/139) خدا شکست نمی خورد، حجتش هم شکست نمی خورد. آیا امام حسین علیه السلام شکست خوردند؟ مگر می شود؟! از که شکست خوردند؟! آیا امام حسین علیه السلام از یزید شکست خورد؟! اصلاً این حرف است که بعضی می زنند؟! آیا امام مجتبی علیه السلام از معاویه شکست خورد؟! لذا عرض کردم که در روایت آمده هر امامی یک انصار خاص داشته و آنها کسانی بودند که کنار امام ایستادند، آنهایی که ایستادند، بارشان را بردند و به مقصد رساندند. یاران سیدالشهدا علیه السلام هم از همه بیشتر بوده اند. اینها کسانی بودند که در آن فتنه ای که برای امام حسین علیه السلام پیش آمد کنار امامشان ایستادند، شک هم نکردند، نه جلو افتادند و نه پشت سر بلکه خودشان را به حضرت علیه السلام رساندند و به اندازه وجود خودشان در کنار حضرت علیه السلام مقاومت کردند. البته این مقاومت درجات دارد، لذا روز قیامت همه شهداء به مقام حضرت ابالفضل سلام الله علیه غبطه می خورند چون آن ایستادن یک ایستادن دیگری است.