نسخه آزمایشی
شنبه, 02 بهمن 1400 - Sat, 22 Jan 2022

تعليم و تربيت الهی و ولايي؛ تنظیم اراده بر محور خدا و اولیاء خدا / فطرت خاستگاه انسان برای توحید

متن زیر مقاله ای است که از سخنرانی جناب حجت الاسلام و المسلمین میرباقری؛ رئیس فرهنگستان علوم اسلامی قم به کوشش شاگردان ایشان بدست آمده است. ایشان در این جلسه که جمعی از دست اندرکاران مسائل فرهنگی و تربیتی به سال 89 ایراد کرده اند، اشاره می کنند که تربیت در نگاه دین به چه معناست و با اشاره به جاری شدن تعلق و محبت به خدا و اولیاء خدا در همه شئون انسان و تنظیم همه اراده ها بر محور اراده خدا و اولیاء خدا، بیان می کنند که این جبر در اراده ها نیست بلکه استخراج فطرت درونی است و در این راستا توضیحاتی می دهند. در این راستا بحثی از ایشان در همین پایگاه منتشر شده است که می توانید از لینک بالا مشاهده کنید.

ضرورت تربیت و هماهنگی با نظام اجتماع

در ابتدا باید اشاره کرد که آیا ما در تربيت اجتماعي مي خواهيم طبيعت را محدود كنيم تا فرد بر خلاف تمايلات طبيعي اش، متتناسب با اقتضائات اجماعي حركت كند، يعني ما به دليل چالش بين تمايلات طبيعي و اقتضائات رشد اجتماعي نياز به تربيت داريم حال سؤال اين است كه ضرورت و غايت تربيت چيست؟

و بعد اينكه حقانيت پايگاه تربيت كجاست و به چه دليل حق است كه ما فرد را تربيت كنيم و اين تقريباً به سؤال اول كه «ضرورت تربيت چيست» نزديك است. ممكن است ضرورت تربيت را به ضرورت اجتماعي برگردانيد و بگوييد چون مثلاً اقتضائات رفتار طبيعي انسان با مصالح اجتماعي چالش پيدا مي كند، ما بايد فرد را تربيت كنيم و ممكن است جلوتر برويد و بگوييد ضرورت مصالح اجتماعي به كجا بر مي گردد؟

و چرا بايد نتيجه تربيت، كنترل رفتار طبيعي به نفع رفتار اجتماعي بشود و بعد هم برسيد به ضرورت جامعه و امنيت و رفاه و... يعني انسان اگر بخواهد به رفاه برسد و در مقابل مخاطرات طبيعي امنيت داشته باشد بايد زندگي اجتماعي درست كند و امثال اينها، گاهي از اين هم جلوتر مي آييد و مي گوييد علت، ضرورت توسعه است، يعني چون توسعه ضروري است و توسعه هم بدون جامعه نمي شود و جامعه هم بدون تناسبات نمي شود بنابراين بايد تناسبات جامعه پياده شود، حال براي اينكه اين تناسبات پياده شود بايد تربيت محقق شود. پس ضرورت تربيت بر مي گردد به ضرورت توسعه، چون توسعه ضروري است لذا تربيت ضروري مي شود. البته ممكن است بگويد: نه، بين اقتضائات طبيعي و توسعه ممكن است اصلاً چالشي نباشد بلكه اقتضائات طبيعي، ما را تا حد توسعه پيش نمي برد يعني توان ايجاد توسعه ندارد. شما چه بگوييد رفتار طبيعي انسان هماهنگ با توسعه نيست و چه بگوييد اين رفتار ظرفيت ايجاد توسعه را ندارد در هر صورت مي گوييد تربيتي بايد ايجاد كنيم كه اين تربيت به توسعه ختم شود.

سؤال بعدي اين است كه دليل حقانيت تربيت چيست؟ و اصلاً اين چالش به چه دليل حق است؟ بايد بگويند فرد تمنيات و نيازهاي يفراي طبيعت اش دارد كه پايگاه حقانيّت تربيت است و الا وجهي ندارد ما فرد را اصلاً تربيت كنيم كما اينكه در مورد ضرورت اصلي جامعه و اين كه چرا بشر بايد زندگي اجتماعي بكند؟ مي گويند چون وراي تمايلات طبيعي خودش يك نيازهايي دارد كه در جامعه تأمين مي شود زندگي اجتماعي مي كند و الا اگر منفعتي را به فرد برنگرداني چگونه مي تواني بگوييكه ما بايد فرد را محدود بكنيم. سرانجام اگر شما اين را پذيرفتيد، پايگاه و خاستگاه تربيت را هم تعريف كرديد و اگر نپذيريد حقانيتش هم اثبات نمي شود. يعني وراي تمنيات فردي اش يك ميل برتر دارد و بنابراين آن ميل و نياز برتر هم پايگاه حقانيت تربيت است و هم خاستگاه تربيت. حالا يك سؤال پيش مي آيد كه آيا واقعاً معني دارد بين اقتضائات انسان جنگ باشد؟ يعني تمايلات متضاد در انسان گذاشته شود كه انسان اگر بخواهد به توسعه برسد بايد از تمايلات طبيعي خودش صرف نظر بكند و آيا بين غايات و تمايلات طبيعي انسان هماهنگي هست يا نه؟

اين هايي كه به تضاد قائل هستند مي گويند طبيعت انسان با نظم پذيري اجتماعي يا توسعه در تنافي است و شما بايد براي وقوع توسعه تربيت كنيد.

بررسی بین چالش های تربیت و نظام اجتماع

حالا مي گوييم آيا واقعاً بين نيازهاي انسان چالش هست؟ ما از جاي ديگر سؤال مي كنيم و مي گوييم تربيت براي چيست؟ پايگاهش كجاست؟ خاستگاهش كجاست؟ خاستگاهش ميل به قرب، ميل به پرستش، تولي است، اين خاستگاه تربيت است پس ضرورت تربيت براي قرب است، هدف توسعه نيست يعني نظم پذيري اجتماعي هدف غايي تربيت نيست، يعني ما نمي خواهيم تربيت كنيم كه بتواند در جامعه زندگي كند، بالاتر از آن، نمي خواهيم تربيت كنيم كه به توسعه اجتماعي برسد، بلكه مي خواهيم تربيت كنيم كه به قرب الهي، به كمال و عبوديت آن غيات وجودي انسان برس. ميل به قرب الهي اصلي ترين ميل انسان است كه شما از آن تعبير به فطرت مي كنيد، اين ضرورت تربيت را اثبات مي كند.

سؤال: آيا ميل به قرب در انسان مي تواند به طور غريزي عمل بكند؟ يعني تربيت، تربيت تكويني باشد؟ مگر زنبورهاي عسل را كسي تربيت ميكند؟ بايد گفت چون اراده هست ضرورت تربيت مطرح مي شود و تربيت يعني بستر سرپرستي اداره، پس ضرورت تربيت از يك طرف بر مي گردد به ضرورت قرب الهي و از طرف ديگر بر مي گردد به بستر اراده. پس تربيت يعني مديريت و رهبري اراده براي حركت به سمت قرب الهي و انبياء هم براي اين مبعوث شدند كه اراده را تربيت كنند. سطوحش هم روح و ذهن است كه از اعماق وجود مي خواهند اراده را تربيت كنند و اصلي ترين سطح اش هم تكامل اخلاقي و فكر متناسب با قرب است. پس هدف قرب الهي است وخاستگاه تربيت هم ميل به قرب و حقانيت تربيت هم به ميل به قربي كه در انسان گذاشته شده بر مي گردد.

جایگاه فطرت در تربیت الهی

تربيت تكويني هم به معني حكومت اراده حضرت حق به نحو جبري بر اراده انسان نيست. در واقع بحث اين است كه تمايلاتي كه در انسان هست براي اينكه به بلوغ برسد تربيت مي خواهد يعني از ابتدا تمايلات مخالف قرب در نهاد انسان گذاشته نشده بلكه اين تربيت براي به فعليت رساندن و بلوغ تمايلات مي باش. حال اگر فقط اراده باشد و كشش هاي مختلف نباشد آيا اصلاً اراده معني مي دهد؟ پس بنابراين ضرورت چالش براي رشد اراده لازم است (يعني صرفاً تربيت براي به بلوغ رساندن تمايلات مختلف نيست بلكه براي رفع اين چالش هم هست. يعني ميان تمايلات مختلف انسان چالش هست، آن وقت تربيت ضمن برطرف كردن اين چالش آن ميل برتر را هم به بلوغ مي رساند. پس آنها تربيت را بر محور توسعه يا نظم اجتماعي تعريف مي كنند و ما بر محور قرب تعريف مي كنيم، فرقش اين است كه آنها تربيت را بر محور توسعه يا نظم اجتماعي تعريف مي كنند و ما بر محور قرب تعريف مي كنيم، فرقش اين است كه آنها عميق ترين سطح نياز انسان را نيز به توسعه مي دانند و ما نياز به قرب الهي و پرستش مي دانيم و بستر آن را هم در طول تاريخ و عوالم مختلف مي يابيم. يعني چون اين ميل در انسان هست اين تربيت خاستگاه دارد. انبياء صحبت از جهنم مي كردند بشر مي ترسيد، پس پيداست كه پايگاهي در وجودش گذاشته اند و الا تربيت واقع نمي شد، وقتي به بهشت دعوتش مي كنيم تحريك مي شود و پيداست ميل به آن در او هست والا تربيت پذير نبوده است.

لذا مي گوييم فطرت که در قرآن تعبیر شده است که: «فطرت الله التي فطر الناس عليها»(روم/30) اين فطرت توحيدي در واقع تا ميل پذيرش ولايت حق و سرپرستي حق در انسان هست و الا گر اين ميل نبود فرستادن پيامبر ودعوت به سرپرستي بي معنا مي شد. نفرت نسبت به ولايت باطل هم اگر در وجود انسان پايگاه نداشت دعوت كردن به تبري بي معنا بود. پس بنابراين تولي و تبري خاستگاه دارد و تربيت كه ايجاد تولي و تبري خاص است خاستگاه دارد. پس «هل الدّين الا الحب و البغض» هدايت حب و بغض جاري كردن آن در همه وجود انسان، يعني سرپرستي اراده در ميدان تمايلات، فكر و عمل كه حاصلش مي شود تولي و تبري است (كه ما تربيت را به هدايت تولي و تبري تعريف مي كنيم) اين سرپرستي، سرپرستي معني داري است و اين در فطرت انسان پايگاه دارد. «و الذين كفروا اوليائهم الطاغوت يخرجونهم من النور الي الظلمات»(بقره/257) پس اگر نفرت از اين ولايت طاغوت و ميل به پذيرش ولايت حق و بهشت را در ما نمي گذاشتند چه دليل داشت كه ما تربيت شويم؟ پس پايگاه تربيت آن جاذبه و دافعه و ميل به حق و نفرت از باطل در فطرت ما است. اگر در انسان فطرت توحيدي نباشد «فاقم وجهك للدّين حنيفاً»(روم/30) جایی ندارد و اقامه وجه بي معناست. اين وجه با فطرت معني پيدا مي كند. پس اگر ميل نبود تربيت بي معنا بود، اگرنفرت هم نبود باز تربيت بي معنا بود چون تربيت به اين است كه از يك چيزهايي جدا شود و به يك چيزهايي گروه بخورد و اگر پايگاه خاستگاه در وجود او نباشد اين تربيت چه معنايي مي دهد؟ هم چنانكه اگر اين خاستگاه خودش جبري عمل كند باز دوباره تربيت بي معناست.

تربیت الهی فرآیندی در راستای قرب و لذت

نكته ديگر اين كه تربيت براي رسيدن به ابتهاجات قرب است نه بحث رنج، اين رنج خودش موضوعيت ندارد درست است تربيت براي نجات از رنج هم هست ولي آيا يك رنجي گذاشته اند و حالا مي خواهند از رنج بيرونمان ببرند؟ اينكه لغو است، خب از اول در رنج نمي گذاشتند يا نه يك غايتي منظور نظر است وحركت به سمت او دائم انسان را در ابتهاج فرو مي برود، رنج ما اين است كه اگر بخواهيد برسيد بايد از مسير رنج عبور كنيد «يا ايها الانسان انك كادح الي ربك كدحا فملاقيه»(انشقاق/6) رنج را براي عبور، ملاقات وحضور گذاشته اند و عبور از رنج كه عبور از دار دنيا و بلاست، براي رسيدن به اوست. آيا ما را تغذيه دهند كه بخوريم و نياز به تخليه پيدا كنيم واز تخليه لذت ببريم؟ يا واقعاً يك هدف ديگري است منتهي اين هدف از اين بستر عبور مي كند. اگر بخواهي دائما غذاي روح به تو برسد، انرژي به تو بدهند كه با آن عبادت كني، بايد اين رنج را هم تحمل كني، اين رنج لازمه قرب است، رنج را براي عبور گذاشته اند نه خروج و هدف از تربيت خروج از رنج نيست.

بررسی رابطه طبیعت و فطرت در فرآیند تربیت

حال سؤال اين است كه آيا هنگامي كه انسان از طبيعت به سوي فطرت حركت مي كند وقتي به فطرت رسيد طبيعت هم دارد؟ يا ندارد؟ طبيعت رشد كرده يا تعطيل شده؟

پاسخ اين است كه تمايلات طبيعي اي كه در ما گذاشته شده در جهت ربوبيت حق و ولايت حق ارتقاء مي يابد. چون ما طبيعت باطلي نداشتيم كه حالا تعطيل بشود. اصلاً فطرت رشد يافته است و حتي قواي طبيعي ما حق بوده، به تعبير ديگر اين قوا از اول هماهنگ بوده، هماهنگ با هدف، هماهنگ با فطرت، هماهنگ با قرب وهيچ چيز كه هماهنگ با قرب نباشد در ما نگذاشته اند و حتي اگر جنگي گذاشته اند، متناسب با قرب است. اين نكته مهمي است، جنگ هم از بيرون به تمايلات ما وارد مي شود يعني؛ دستگاه شيطان هم از بيرون مي آيد واز درون هيچ چيز باطل چه در تمايلات طبيعي و چه در تمايلات فطري ما نيست. هميشه از بيرون آن تعارض ها حاكم مي شود. يعني يك دستگاه ولايت در بيرون هست كه آن دستگاه ولايت اين استكبار و تعزّز را سرپرستي و تحريك مي كند. به همين سبب در انسان چون حول و قوه گذاشته شده امكان رجوع به خود وجود دارد يعني خروج از تذلل و عبوديت در اوهست و دستگاه بيروني هم به اين كار تحريك مي كند و اگر اين جور شد تحت آن ولايت قرار مي گيرد و عين اين خواست هم امداد مي شود، يعني دستگاه باطل در تربيت درست مي شود.

حالا آيا اين دستگاهي كه در بيرون گذاشته اند كه با آن ميل باطل امداد وسرپرستي مي شود و پايانش جهنم است جريان متناقضي است يا نه جريان هماهنگ با قرب و رشد است؟ و در فطرت من هر چه هست حق است يا نه غير از حق هم هست؟ من حدس مي زنم حق است يعني اين حول و قوه وقتي به خودش رجوع مي كند، باطل آغاز مي شود و همين كه رجوع مي كند البته وسوسه ها هم از بيرون مي آيد كه رجوع به خودت. همه كار ابليس اين است كه تو در مقابل تعبد و تذلّل، عنانيّت بكني و بگويي تو خود كسي هستي و كاملي، چرا بر محور خودت نمي چرخي؟ اصلاً اينجور نيست كه دو تا ميدان درونم گذاشته شده و حالا بين اين دو تا هم جنگ است، بلكه اصلاً اين جنگ بستر تحرك اراده است و اگر مجاهده و ابتلاء نباشد اراده رشد نمي كند. يعني آيا خداي متعال نمي توانسته كاري كند كه در انسان هيچ تعارضي نباشد كما اينكه وقتي به بهشت مي رود ديگر خلاص مي شود از اين لوازم عنانيّت و استكبار و وقتي خلاص شد ديگر هيچ رنجي نيست.

تصرفات دستگاه حق و باطل در تربیت

پس فطرت، فطرت توحيدي است اما تصرفات او نفوذ مي كند در نفس شما، من فكر مي كنم معني نفس هم شايد همين است، حول و قوه است و اين حول و قوه اجازه تحريك مي كند به خود، به تعزز و خود را ديدن در مقابل خدا. يعني يك فطرت در عالمي كه دو تا ولايت با هم جاري است وهر دو سهم مي خواهند، اين مي خواهد فطرت را شكوفا كند و آن ديگري مي خواهد فطرت را منحرف كند و به او اجازه نفوذ، تزيين و اغواء ميدهند، فرمان مي دهد، تهديد مي كند، تطميع مي كند و آن وقت ميدان جدال درست مي شود. و الا اگر مثلاً شما دستگاه ابليس و وسوسه را به طور كل خلع کنيد ممكن است خيلي از جدال ها حذف شود ولي البته باز خود حول و قوه هست مي تواند برگردد به طرف خودش. اگر برگشت به طرف خودش همه سرمايه ها را براي خودش مي خواهد نه براي هدف و آن وقت نتيجه اش اين است كه به نظر مي آيد انسان اگر تحت فطرت حركت كرد همه استعدادهايش در تربيت به فعليت مي رسد.

مسئله ديگر اين است كه اصلي ترين سطح اخلاق سطح تمايلات است، وقتي تمايلات را هماهنگ كرديد و رشد داديد و موضوع رنج و لذت راعوض كرديد او از ترك گناه و ترك هوي لذت مي برد. اين كه مي گويند: تربيت امكان پذير نيست چون بايد ونبايد فراوان در دين حداكثري امكان اعمالش نيست، بايد گفت اگر دين در سرپرستي خودش قدرت سرپرستي تمايلات را نداشته باشد طوري كه تمايلات را به گونه اي قرار بدهد كه اين فرمان پذيري عين ابتهاج و لذت شود پايگاه جريان خودش را از دست ميدهد ولي اگر بتواند در سرپرستي خودش به گونه اي اخلاق را شكوفا كند كه اين اخلاق، لذت در عبادت بياورد در اين صورت دستوراتش هماهنگ با هدف است و اين دستورات حداكثري ميل وحب و عشق و نفرتي كه ايجاد مي كند متناسب با هدف است.

پس دين را به بايد و نبايدهاي حداكثري و صوري تعريف كردن خطاست. دين مي خواهد همه فطرت را شكوفا كند و پايگاهش فطرت است كه ميل به قرب و لذت و تبري و تولي در آن گذاشته شده و اين دين فقط تبري و تولي راتفصيلي مي كند. ظاهراً آن ميثاقي كه در عالم ذر گرفته اند كه يك ميثاق مجمل بوده است تفصيل مي يابد، اين كه ازچه چيزهايي بايد نفرت داشته باشي، به چه چيزهايي ميل داشته باشي و آن وقت اين جريان شكوفايي استعدادها تحت ربوبيت و سرپرستي دين قرار مي گيرد. شما دين را به معني ولايت حداكثري نمي گيريد بلكه به معني فرمان مي گيريد و اين تلقي غلط از دين است. شما رابطه حضرت حق را با ما رابطه مولي و عبد مي بينيد همان موالي و عبد عرفي كه مي گويد انجام بده و الا چوبت مي زنم و موتور تحرك انسان به سوي خدا را هم مثلاً نرس از جهنم مي دانيد يعني آن ترس هاي كودكانه، ولي اگر ربوبيت را شما سرپرستي و رهبري گرفتيد، سرپرستي و هدايت حداكثري هماهنگي ايجاد مي كند يعني تمايلاتش را هم درست مي كند، فرهنگ و ذهنيتش را هم درست مي كند دستورات متناسبش را هم مي دهد كه اراده حركت كند آن وقت اراده از تبعيت لذت مي برد و مبتهج به قرب مي شود. اصولاً من تلقي ام اين است دين حداكثري وقتي وقوع پيدا مي كند كه معرفت حداكثري به حضرت حق و به اصطلاح عبوديت كامل رشد بكند و الا اگر عبوديت در باطن انسان رشد نكند دستورات ظاهري، عملي نمي شود. ربوبيت بستر ايجاد كردن وهدايت و رهبري براساس فطرت است و اصل اين ربوبيت تصرفات باطني است، به اصطلاح سرپرستي خلق و فكر است و در هماهنگي اين ها انساني درست مي كند كه خلقش حداكثري تغيير كرده. اتفاقاً اين حرفي كه اين ها مي زنند كه دين فقط با خلق كار دارد ما هم مي گوييم موضوع اصلي دين خلق است يعني بعثت لاتمم مكارم الاخلاق، همين است كه بستر پذيرش فرمان حداكثري را هم مي كند آن وقت اين آقايان خيال مي كنند كه خلق و تبري و تولي حداكثري ايجاد كردن كار آساني است. لذا در مقاله آقاي سروش (در كيان)، دين حداقلي را كه تعريف مي كند مي گويد اخلاقش هم حداقلي است چون اگر اخلاق را حداكثري كرديد فرمان پذيري حداكثري مي آورد، اتفاقاً پايگاه تبعيت پذيري و عبوديت حداكثري همان پرورش روح است.