نسخه آزمایشی
پنج شنبه, 06 آبان 1400 - Thu, 28 Oct 2021

شهادت امام مجتبی در حداث الحسین/ شأن عبودیت در ائمه هدی/ بهره از اسرار الهی در مقام تسلیم/ احیای مناسک عزاداری با فقاهت

متن زیر سخنان آیت الله میرباقری به تاریخ 24 مهرماه 97 است، که در افتتاحیه حداث الحسین علیه السلام مجمع الذاکرین طلاب به مناسبت شهادت امام مجتبی علیه السلام ایراد فرمودند. ایشان در این جلسه بیان میدارند؛ برای ائمه شئون متفاوتی در قرآن و روایات ذکر شده که مهمترین آن مقام عبودیت است. به عبارت دیگر هیچ مخلوقی در مقام بندگی به معصومین نمی رسد. عباد مکرم یعنی همین، یعنی اسرار تدبیر الهی در نزد آنهاست و آنها بر این اسرار تدبیر الهی صبر و پایداری می کنند. افق تدبیر امام فوق افق فهم ماست، لذا خیلی وقت ها با ما مدارا می کنند. ما باید ایمان به معصوم داشته باشیم و براساس ایمان تسلیم باشیم. آنی که به ما توفیق می دهد که بتوانیم کنار معصوم قرار بگیریم تسلیم بودن است. به اندازه ای که تسلیم باشیم پرده ها کنار می رود و اسرار را به ما نشان می دهند و رمز و راز راه را می گویند. در داستان جنگ حنین همین عدم تسلیم بودن در جریان تقسیم غنایم افتاد. نکته دیگر این است که ما باید مناسک اقامه عزاداری را احیا بکنیم و این احتیاج به فقاهت دارد. پس قدم اول این است که این موضوع را بشناسید و با یک افق دورنگرانه در دهه های آینده بتوانید اینها را تبدیل کنید به یک مناسک دقیق فقهی با یک استدلال های روشن، آن وقت است که مطمئن باشید جامعه مادحین و شعرا و این بزرگوارانی که در این وادی حرکت می کنند حتما خواهند پذیرفت و حتما سلیقه های خودشان را تابع دستگاه فقاهت خواهند کرد.

شأن بندگی معصومین

 أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيم  بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم  الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِين  وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِين  وَ اللَّعْنَةُ عَلَى أَعْدَائِهِم  أَجْمَعِين . «بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ * لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ»(انبیا/26-27)، برای ائمه شئون متفاوتی در قرآن و در روایات ذکر شده که مهمترین آن که بقیه شئون شاید ذیل اوست این است که نسبت به خدای متعال مقام عبودیت و بندگی دارند. به عبارت دیگر هیچ مخلوقی در مقام بندگی به معصومین نمی رسد، «بِنَا عُرِفَ اللَّهُ وَ بِنَا عُبِدَ اللَّهُ نَحْنُ الْأَدِلَّاءُ عَلَى اللَّهِ وَ لَوْلَانَا مَا عُبِدَ اللَّه»(1) . در مقام تقوا هیچ کسی سبقت بر معصومین نمی گیرد. مقام تقوای حقیقی از آن معصوم است بلکه به تعبیر بعضی از روایات «كَلِمَةُ التَّقْوَى »(2)، ائمه کلمه تقوا هستند، ائمه نه فقط متقون هستند بلکه حقیقت تقوای مجسم هستند، دیگران هم به اندازه ای که از تقوای امام داشته باشند متقی می شوند.

«اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُون »(آل عمران/102)، حق تقوا این است که انسان خدا را ذکر کند، ذکری که در آن هیچ غفلتی نیست و تمام زندگی او خلاصه در ذکر بشود. اگر کسی این طوری شد خودش می شود کلمه ذکر، لذا خود امام کلمه ذکر است. «الَّذِينَ آمَنُوا قَدْ أَنْزَلَ اللَّهُ إِلَيْكُمْ ذِكْراً * رَسُولا»(طلاق/10-11)، خود حضرت کلمه ذکر الهی است و دیگران به اندازه ای به ذکر می رسند که این حقیقت در آنها تجلی کرده باشد و قلبشان نورانی به نور حضرت بشود.

فرمود حقیقت تقوا این است که انسان ذکری داشته باشد که در آن غفلت نیست. اگر کسی غفلت کرد، از دایره آن متقینی که «اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ»  بیرون می رود. باید سراسر زندگی و همه عوالم وجود انسان و قوای او مشغول به حضرت حق باشد. البته ذکر شئونی دارد، ذکر تبدیل به عمل و کار و اقدام می شود. فرمود رکن دوم در تقوای حق تقاطه این است که طاعتی داشته باشد که هیچ عصیانی در آن نیست، یعنی طاعت محض باشد، یعنی حتی ترک اولا هم در سراسر زندگی سر نزند، چرا که اگر یک ترک اولا هم کرد دیگر اتقوا الله حق تقاطه نیست. پس وجودش عین طاعت است و هیچ چیز غیر از طاعت در او نیست. شکری که در آن کفران نباشد، شکر محض و ذکر محض می شود حق تقوا «اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ» .

معصومین اینطوری هستند و این تکلیف هم از آنها خواسته شده، لذا در روایات است وقتی این آیه نازل شد آمدند محضر حضرت و عرض کردند یا رسول الله ما توان انجام این تکلیف را نداریم! حضرت فرمودند که کانه شما مأمور به این آیه نیستید. حالا من اینطوری معنا می کنم که بعد این آیه نازل شد «فَاتَّقُوا اللَّهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ»(تغابن/16) به اندازه استطاعتتان تقوا داشته باشید، پس معصومین اینطوری اند. یکی از شئون مهم معصوم عبد مطلق خدا بودن است.

کلمه تقواست عین بندگی است. حالا این بندگی ای که معصوم دارد چطوری است؟ یعنی اهل نماز و طاعت و عبادات اند، بله این که هست و در این تردیدی نیست. مرحوم شیخ مفید در احوال امام سجاد علیه السلام نقل کردند که امام باقر علیه السلام فرمود من وارد شدم بر پدرم در حالی که در اثر کثرت عبادت و شب بیداری اندامشان نحیف و لاغر شده بود، آثار سجده بر پیشانی شان مانده بود، بینی شان ساییده شده بود، بر اثر کثرت بکاء چشمشان سرخ شده بود و قدم هایشان بر اثر این که ایستاده بودند روی پا متورم شده بود. وقتی حال پدرم را دیدم متألم شدم و حال گریه به من دست داد. حضرت مشغول تفکر بودند یک مدتی که گذشت فرمودند: فرزندم آن نوشته هایی که عبادت جدم امیرالمومنین در آن است را بیاور. آوردم حضرت مطالعه کردند و با اندوه این نامه ها را روی زمین گذاشتند و بعد فرمودند: چه کسی می تواند مثل امیرالمومنین عبادت کند!

پس این عبادت هست، ولی فقط عبادت این نیست. یعنی عبادت معصوم مهمترینش این است که عبد مطلق است. «بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ»، این آیه در ظاهر در شأن ملائکه است ولی بعد تأویل به ائمه شده است. ذیل این آیه چند تا روایت هست که آیه را معنا می کند که من یکیش را تقدیم می کنم.

سبقت نگرفتن معصوم در قول و فعل بر خدای متعال

امیرالمومنین تصرفاتی کردند که حالا من یک مصداقش را عرض می کنم. یک زن و شوهری برای داوری آمده بودند محضر حضرت، مرد از خوارج بود و در محضر حضرت با همسر خودش شروع کرد به نزاع کردن و بعد هم صدایش را بالا برد. حضرت به او فرمودند: «اخْسَأْ وَ كَانَ خَارِجِيّاً فَإِذَا رَأْسُهُ رَأْسُ كَلْبٍ »(3) ای سگ، ساکت شو! و در همان لحظه آن مرد هم سگ شد!

برای معصوم این که چیز مهمی نیست، کوچکتر از حضرت امیر هم این کار را می کردند، یعنی شیعیان حضرت هم این کار ازشان ساخته بود. بعد یک کسی به حضرت عرض کرد شما با این همه قدرت برای چه مردم را دعوت می کنید تا بیایند و به شما برای غلبه بر معاویه کمک کنند؟! خودتان کار را تمام کنید! در روایت دارد که حضرت فرمودند: من اگر بخواهم می توانم از همینجا او را از روی تختش سرنگون کنم، اگر بخواهم می توانم او را حاضر کنم؛ پس پیداست برای حضرت که اینها کاری ندارد.

آصف بن برخیا که به تعبیر قرآن «عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتاب»(نمل/40)  یک قطره ای از دریای کتاب را داشت تخت بالقیس را در یک چشم به هم زدن از یمن تا سرزمین شام برای حضرت سلیمان حاضر کرد. او از آن علمی که داشت زمین را جمع کرد و دوباره زمین را برگرداند، بنابراین برای حضرت که این کارها کار مهمی نیست.

در یک روایتی خیلی لطیف تر این توانایی حضرت را معنا کرده است. حضرت فرمود: من اگر دعا کنم خدای متعال او را در دم اجابت می کند. این دیگر بهترین نوع اسم اعظم است، چرا که همانطور که می دانید کسی که مستجاب الدعوه علی الاطلاق باشد، یعنی هرچه بخواهد باذن الله واقع می شود، این همان مقام «کُن» است دیگر! فرمود من اگر دعا کنم اجابت می شود چون افق دعاهای آدم هم فرق می کند، من اگر نماز باران بخوانم که باران نمی آید بلکه مرحوم حاج شیخ محمد تقی خوانساری باید نماز باران بخواند تا باران ببارد. پس دعاها یک افقی دارد.

حضرت می فرماید من اگر از خدا بخواهم کار بنی امیه تمام می شود و من در این مقیاس مستجاب الدعوه هستم! حضرت اگر بخواهند کار عالم تمام می شود. در باب سیدالشهداء این حدیث است که ظهر عاشورا «نصر» مشرف شد به کربلا و خدای متعال ایشان را مخیر کردند بین شهادت و پیروزی، البته در نقل است آن میثاقی که هم حضرت با خدای متعال بسته بودند را هم آوردند و حضرت فرمودند من به عهد خودم وفا می کنم.

پس اینطوری است و اگر معصوم دعا کند اینطور نیست که اجابت نشود، واقع می شود و اجابت هم می شود. حضرت فرمود من در این مقیاس مستجاب الدعوه هستم ولی خدای متعال فرموده «بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ». یک جمله ای هم قبلش دارند که این جمله خیلی جمله مهمی است. ایشان فرمودند من اگر دعا کنم کار تمام می شود و تمام بساط بنی امیه جمع می شود، «وَ لَكِنَّا لِلَّهِ خُزَّانٌ لَا عَلَى ذَهَبٍ وَ لَا عَلَى فِضَّةٍ وَ لَا إِنْكَاراً بَلْ عَلَى أَسْرَارِ تَدْبِيرِ اللَّه  » ما خزانه دار خدا هستیم، نه این که گنج های طلا و نقره عالم در دست ماست، البته آن هم در دست امام است ولی مقصودم این نیست، بلکه اسراری که خدای متعال براساس آن اسرار عالم را تدبیر می کند در دست ماست. ما اسرار تدبیر الهی را می دانیم و لذا پای تدبیر خدا می ایستیم.

بعد حضرت این آیه را می خوانند که «بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ»، معنی «لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ» براساس این روایت این می شود که یعنی ما مستجاب الدعوه ایم ولی بر دعا کردن هم بر خدا سبقت نمی گیریم. اگر خدای متعال اجازه بدهد آن وقت است که سبقت می گیریم و آن وقت دعا می کنیم. این در باب بعضی از انبیاء مثل حضرت موسای کلیم و حضرت عیسای مسیح هم هست که وقتی متوجه شد خدا راضی است دعا کرد و فرج در کارش حاصل شد.

فرمود ما اینطوری هستیم، خزان خدا هستیم «لَا عَلَى ذَهَبٍ وَ لَا عَلَى فِضَّةٍ وَ لَا إِنْكَاراً بَلْ عَلَى أَسْرَارِ تَدْبِيرِ اللَّه» . عباد مکرم یعنی همین، یعنی اسرار تدبیر الهی در نزد آنهاست و آن وقت آنها بر این اسرار تدبیر الهی صبر و پایداری می کنند. عبادت یعنی این، بله آن مناسک را همه ائمه دارند ولی آنی که مهم است و عبد را عبد می کند این است که اگر اسرار تدبیر الهی به دستت آمد، براساس آن اساس و تدبیر الهی عمل بکنید.

بلندای افق فعل معصوم

«لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ»، یعنی حتی دعا هم نمی کند بلکه تحمل و پایداری می کند و حالا هم راضی و شاکر هست، این مقام عبادت و بندگی است. معصومین در یک چنین مقامی هستند و اسرار مکنون الهی در دست آنهاست و آنها براساس این اسرار مکنون عمل می کنند و گاهی افق فعل معصوم یک افقی است که هیچ کس نمی تواند بفهمد، یعنی نزدیکانشان هم نمی فهمند چه کار می کنند.

خیلی جاها نزدیکان سیدالشهدا هم به حضرت می گفتند این راه رفتنی نیست. چون آنها نمی فهمند حضرت چه کار می کند بلکه خیال می کنند حضرت برنامه اش این است که برود بجنگد و پیروز شود. حضرت یک حکومتی دارد و یک تصرف تاریخی می کند که آنها آن را نمی فهمند. در باب امام رضا علیه السلام هم همین است، وقتی حضرت آمدند به سمت ایران تصرفی که امام رضا می کردند آثارش الان بعد از هزار و اندی سال ظاهر شده است. آن موقع نزدیکان حضرت هم خیلی ها نمی فهمیدند و خیال می کردند حضرت سستی دارند می کنند و دنبال العیاذ بالله قدرت اند یا اینکه حالی برای مبارزه و مقاومت ندارند. آنها نمی دانستند که معصوم چه کار می کند، چرا که حتی اسرار کار معصوم خیلی هایش تا قیامت برای ما معلوم نمی شود.

در روایات غیبت یک روایاتی علت غیبت امام زمان را اینطور بیان کرده که غیبت امام زمان برای این است که بیعت احدی نباید بر ذمه امام زمان باشد. ولی در یک روایتی است، آنجا دارد که غیبت امام برای این است که «لِأَمْرٍ لَمْ يُؤْذَنْ لَنَا فِي كَشْفِهِ لَكُم»(4)  ما حق نداریم اظهارش کنیم تا خود ظهور. ظهور که واقع شد آن وقت اظهار می شود. مثل داستان حضرت موسی است، اگر اسرار را معلم الهی به موسای کلیم می گفت که امتحان حضرت موسی نمی شد. این باید پنهان باشد تا وقتش که شد اعلام بشود. البته ممکن است خیلی از این اسرار هم گفته و فهم بشود. پس فرمود: «لِأَمْرٍ لَمْ يُؤْذَنْ لَنَا فِي كَشْفِهِ لَكُم»  ما مأذون نیستیم که علت غیبت حضرت را بگوییم، اگر بگوییم سرّ را بر ملا کردیم!

پس امام در تدابیری که می کند معمولا اینطوری است که افق تدبیر ایشان فوق افق فهم ماست، لذا خیلی وقتها با ما مدارا می کنند. خیلی از افعال آنها را ما نمی فهمیم! ما نمی فهمیم ایشان در عالم دارند چه کار می کنند، حتما هم نمی فهمیم! این معلم الهی که کنار حضرت موسای کلیم نشسته بود و کشتی را سوراخ می کرد و آن جوان را از پا در آورد و آن دیوار را اصلاح کرد، اینها را که دیگران نمی دیدند! موسای کلیم هم چون جناب خضر مأمور به اظهار بود می دید و الا از او هم پنهان می کرد. پس خیلی از اسراری که امام انجام می دهد اصلا از دید ما پنهان است که امام چکار می کند. ایشان براساس اسرار و تدبیر الهی عالم را اداره می کنند و افق فهمشان هم فوق فهم ماست. الان بعد از هزار و چهارصد سال می شود عاشورا را تحلیل کرد که چرا امام حسین قیام کردند؟! حالا گفته می شود که حضرت دنبال شهادت بودند و دنبال حکومت زودرس در کوفه نبودند چرا که با آن نمی شد کار امامت و خلافت را جلو ببری.

پس خیلی اتفاقات بعدی باید بیافتد تا عالم مهیا بشود. الان هم بعد از 1400 سال هنوز عالم مهیای آن حاکمیت معصوم نیست. این را ما الان بعد از 1400 سال یک سری از رموزش را می فهمیم اما آن موقع که کسی نمی فهمید. حتی به نظر من می آید که بعضی از رموزش را اصحاب حضرت هم نمی فهمیدند. بله، یک سریش را وقتی امتحان پس دادند، در روایت دارد که حضرت بهشان فرمودند. حضرت به آنها فرمودند که یک قسمت برنامه مان را انجام می دهیم یک قسمت هم برمیگردیم در رجعت و انجام می دهیم.

پس ببینید معصوم افق کارش اینطوری است. ما باید ایمان به معصوم داشته باشیم و براساس ایمان تسلیم باشیم. این آن چیزی است که از ما می خواهند. «فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيما»(نساء/65).

شما خود حضرت و داستان صلح حدیبیه را ببینید، پیداست خیلی کار سختی بوده اما ما ساده تلقی می کنیم! حضرت وقتی می خواستند بیرون بروند تعبیر قرآن این است که منافقین می گفتند این پیامبر برنمی گردد و کارش تمام است. گفتند می رویم برای حج، اسلحه هم برای خودتان برندارید بلکه فقط لباس احرام و به اصطلاح یک ابزار ساده بردارید. منافقان هم گفتند کار دیگر تمام است چرا که حضرت اینطوری می خواهد در دل کفار و در مکه برود ! می گفتند دیگر پیامبر و اصحاب برنمی گردند! بعد هم که کار به یک جایی رسید که صلح کردند بعضی ها سوء استفاده می کردند. آنجا دشمن می خواست جنگ باشد اما حضرت صلح کردند. حالا تدبیر چه بود، من تلقیم این است که بعضی از جبهه نفاق می خواستند یک سره کل لشکر حضرت را بدهند دم تیغ کفار اما حضرت یک کار دیگری کردند. حالا صلح حدیبیه را خودتان ببینید، لطایفی دارد در قرآن به این سادگی ها نیست.

کنار حضرت ایستادن و اعتراض نکردن خیلی سخت است. دیده اید یک عده ای چه کار کردند؟ آنها می خواستند بجنگند، حضرت هم بهشان فرمود: می خواهید بروید خودتان بروید بجنگید، رفتند و دست خالی با آبروی ریخته برگشتند. قرآن این صلح را فتح مبین می داند و به نظر من هنوز هم اسرار حدیبیه آشکار نیست.

آدم وقتی تفاسیر قرآن را می بیند مشاهده می کند که در مورد سوره مبارکه فتح هم صحبت شده، اما شما ببینید با این که مفسرین از بزرگان شیعه بودند ولی چقدر اسرار صلح حدیبیه که لطایفش در قرآن هم هست، مورد دقت و توجه قرار نگرفته است. غرضم این است که خیلی فعل معصوم افقش بالاتر از این است که ما توجه می کنیم. اسرار تدبیر خدا در دست آنهاست. قرآن برنامه عمل معصوم است. این که «إِنَّمَا يَعْرِفُ الْقُرْآنَ مَنْ خُوطِبَ بِهِ»(5) یعنی همین، بخشی از قرآن برنامه عمل معصوم است، دیگران هم نه می توانند بفهمند و نه معلوم نیست هیچ وقت هم بفهمند.

آنی که به ما توفیق می دهد که بتوانیم کنار معصوم قرار بگیریم تسلیم بودن است. به اندازه ای که تسلیم باشیم پرده ها کنار می رود و اسرار را به ما نشان می دهند و رمز و راز راه را می گویند. معصوم که تقیه می کند یعنی پنهان کاری می کند و ما نمی فهمیم امام چه کار می کند. پس او می پوشاند و پرده می اندازد. امیرالمومنین است که اهل النجوا است و آن ریزه کاری های پنهانی نقشه راه را هم می داند، لذا بعد هم باید جانشین حضرت در امت باشد و این امت را براساس آن نقشه پیش ببرد.

قرآن همین را با صراحت می گوید. در سوره مجادله می فرماید ما گفتیم هر کس می خواهد برود و نجوا کند با حضرت، یک صدقه ای بدهد اما هیچ کس نرفت «أَ أَشْفَقْتُمْ أَنْ تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْواكُمْ  صَدَقاتٍ»(مجادله/13)، شما ترسیدید از این که این حکم بماند و شما هر روز مجبور باشید خرج کنید برای رفتن و اهل نجوا شدن! البته قرآن می فرماید پیامبر اهل نجوایی جز امیرالمونین که بخواهد اسرار را به آنها بگوید و بعد آنها بگویند آقا ما اهل سر بودیم، اصلا ندارد؛ بقیه شان اهل النجوا نیستند. آن کسی که نقشه راه دستش است و پرده ها را برایش بالا می زنند و می گویند ما این کار را در عالم می خواهیم انجام بدهیم، او هم بار روی دوشش می آید و باید خلافت کند و امت را به آن نقطه مطلوب برساند، امیرالمومنین است.

شرط درک کردن اسرار فعل معصوم

رسیدن به اسرار فعل معصوم که معصوم چه کار می کند، تابع درجات ابتلاء و امتحان است. لذا اصحابی هم که در عاشورا بودند یکسان نبودند و یکسان نمی فهمیدند و تصرفات حضرت را هم یکسان نمی دیدند. قبلی ها هم همینطور بودند، بعدی ها هم همینطورند. من گاهی به نظرم می آید بعضی از اینهایی که اسرار الشهاده نوشتند که از بزرگان بودند، واقعا به یک نقطه ای رسیده بودند که اسرار باطنی را در عاشورا می دیدند و می نوشتند. پس صرفا مسئله های ظاهری نبوده است.

لذا آنچه از ما می خواهند این است که ما تسلیم به حضرت باشیم، این تسلیم محض بودن هم این است که تو را حَکَم قرار بدهند، پس وقتی شما می گویی در حدیبیه صلح کنید، «ثُمَّ لا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً» حتی در دلشان هم نباید احساس دلتنگی کنند. می دانید این معنایش چیست؟ یک وقت آدم به نقطه ای می رسد که در سخت ترین امور حضرت را حَکَم قرار می دهد و در دلش هم آرام است، یعنی حضرت حکم درونی آدم شده است، یک موقع هم نه، حضرت قاضی اند ولی ما در درون خودمان یک ترازویی داریم. یعنی یک موقع ما ترازو را می گذاریم و می گوییم کار حضرت درست بود یا نه یک موقع ترازوی وجود ما خود حضرت است و هرچه می خواهیم تراز کنیم با حضرت تراز می کنیم.

آیه می فرماید: اختلاف بین مومنین یک امر مهمی نیست. خب با همدیگر اختلاف دارند چون معصوم که نیستند. آنی که مهم است این است که چه کسی را برای حل اختلاف حکَم قرار می دهید. آیا حضرت را حکَم قرار می دهید یا کس دیگر را؟ بعد از این که او را حکم قرار دادید چه می کنید؟ «ثُمَّ لا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً» احساس دلتنگی هم نکنید. این تسلیم محض بودن به طوری که حکم انسان امام باشد و حتی در منازعات بزرگ اجتماعی آدم احساس کند همین حُکم درست است، وقتی اتفاق می افتد که حَکم درون و بیرون من یکی باشد. کسی نگوید آقا عقل حکمش با رسول یکی است، اصلا این حرفها نیست، این حرفها را کنار بگذارید! عقل ما عقلی نیست که برای این داوری ها قد بدهد. اگر قد می داد که می گفتیم عقلمان را حکَم می کنیم! اصلا دعوای عقلا برای همین است که عقلشان یک جاهایی نمی تواند حکمیت بکند.

پس قرآن می فرماید: آن جایی که با هم اختلاف پیدا می کنید او را حکم قرار بدهید و ترازویتان امام باشد، حکمتان او باشد والا اگر او حکَم نباشد هر حکمی هم بکند، ما باز می گذاریم در ترازوی خودمان و یک جایی می پسندیم و یک جا هم نمی پسندیم! نپسندیدیم یک موقعی می زنیم زیر میز یک موقع هم زیر میز می نمی زنیم اما در دلمان با حضرت دعوا می کنیم. یک موقعی نه، هم حضرت را حکم قرار می دهیم و هم هر حکمی کرد، هم در دل می پذیریم و هم در بیرون. این هم برای وقتی است که حکم وجود انسان به مقامی می رسد که تسلیم محض است.

نسبت به صلح وجود مقدس امام مجتبی علیه السلام تحلیل هایی شده که همه این تحلیل ها خوب است. ما هم باید دنبال این تحلیل ها باشیم ولی افق فعل معصوم فوق این حرفهاست. فعل معصوم را در این تحلیل ها تنزل ندهیم! معصوم یک کار بزرگی در عالم می کند که جبرئیل هم ممکن است نفهمد چه کار می کند، ملائکه مقربین هم نفهمند حضرت دارند چه کار می کنند! این ها کار و فعل معصوم است و به یک جایی می رسد که یک سر انگشت نمی تواند جلوتر بیاید و اسرار کار را بفهمد.

بنابراین اینطوری نیست که امام حسن مجتبی می آیند صلح می کنند و به همین راحتی ما بتوانیم سر و تهش را جمع کنیم. همه تحلیل ها خوب و ارزشمند، باید هم اینها را انجام بدهیم، ولی حواسمان باشد. اگر ما خواستیم با ضوابط خودمان تحلیل کنیم یعنی یک ضوابطی از پیش خودت درست می کنی و می گویی امام باید اینطوری باشد و همینطوری است که من گفتم! این که خودت حکم شدی! این که اگر ترازویت عوض شد، امام را محاکمه می کنی! خیلی از این انقلابیون قبل از انقلاب من یادم است به امام مجتبی که می رسید ارادتی نداشتند، فقط ارادتشان به سیدالشهداء بود و این از باب همین است.

اینکه حضرت می فرمایند: «الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ إِمَامَانِ قَامَا أَوْ قَعَدَا»(6) یعنی اینکه معیار امامت[قیام و قعود] نیست، معیار امامت این است «وَ لَكِنَّا لِلَّهِ خُزَّانٌ لَا عَلَى ذَهَبٍ وَ لَا عَلَى فِضَّةٍ وَ لَا إِنْكَاراً بَلْ عَلَى أَسْرَارِ تَدْبِيرِ اللَّه»، «بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ» . این عباد مکرم است، این معیار است.

حالا بعضی هایش گفتنی نیست. اینهایی که به امام مجتبی اهانت می کردند خیلی هایشان سوابق داشتند. پس اصلا امام یعنی چه؟ «وَ اعْلَمُوا أَنَ  فِيكُمْ  رَسُولَ اللَّهِ لَوْ يُطِيعُكُمْ فِي كَثِيرٍ مِنَ الْأَمْرِ لَعَنِتُّم »(حجرات/7)، پیغمبر بین شما هست اما اگر بنا باشد دنبال شما باشد که دیگر خیلی کار خراب می شود، خودتان بدبخت می شوید. اگر پیامبر دنبال شما رفت که خودتان می شوید امام و خودتان با پای خودتان می روید در جهنم! بنا نیست که پیامبر دنبال سر ما حرکت کند. البته یک جاهایی هم کار جلوتر می رود و ما دلمان می خواهد خودمان خدا باشیم و خدا بنده باشد! «وَ لَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْواءَهُمْ لَفَسَدَتِ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ»(مومنون/71)، اگر بنا باشد خدای متعال ترازویش من و شما باشیم  که آسمان و زمین به هم می خورد.

خدای متعال براساس حق عالم را تدبیر می کند. ما باید دنبال آن حق و میزانی باشیم که خدای متعال در عالم قرار داده است، به معصوم هم که می رسیم همین طور است؛ معصوم میزان حق است. «عَلِيٌّ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَ عَلِيٍّ يَدُورُ حَيْثُمَا دَار»، ما باید با امام خودمان را تراز بکنیم این آن چیزی است که موجب فهم معصوم و فعل معصوم می شود و الا اگر این اتفاق نیافتد اصلا تحلیل معصوم یعنی چه؟! با چه دارایی تحلیل می کنی؟! یک موقعی آدم می آید کلمات خود معصوم را مبنا قرار می دهد و می گوید به ما اینطوری گفتند، ما براساس این شئون امام اینطوری می فهمیم، این عیب ندارد. این تولی به خود معصوم است و یعنی ما برای فهم فعلشان تسلیم کلمات آنهاییم.

ولی اینکه آدم بیاید تحلیل کند که امام حسن صلحش خوب بود چون من دارم اینطوری دنبال می کنم و می بینم اصحابش که با او نبودند که تحلیل نمی شود! من می گویم همه تحلیل ها خوب است ولی بعضی تحلیل هایی که می شود در واقع ترازو گذاشتن برای امام است، یعنی می گوید اگر این چهار تا شاخصه در فعل معصوم بود پس صلحش درست است و اگر نبود خیر! اینها را از کجا آوردید؟! علی ای حال آنی که از ما می خواهند تسلیم است. تسلیم محض بودن است و این همان جایی است که آنهایی که تسلیم نیستند خیلی وقتها جا می مانند.

جنگ حنین و عدم تسلیم مسلمان ها

این حدیثی که می خواهم بخوانم حدیث عجیبی است. در بخش «مولفه قلوبهم» یک بابی دارند در اصول کافی و آن این است که بخشی از بیت المال ممکن است خرج مولفه القلوب بشود. حضرت فرمودند: آنهایی که ایمان ظاهری دارند ولی هنوز ایمانشان مستقر نیست اینطوری باید اداره شان کرد و نگهشان داشت. آن هایی که مومن اند اینطوری نگهشان نمی دارند چون آنهایی که مومن اند که با پول نمی آیند که ما حالا پول خرج کنیم ایمانشان بماند. اما خیلی ها را باید اینطوری اداره شان کرد تا از جبهه حق متفرق نشوند و بمانند که تحت عنوان مولفه قلوبهم هستند.

جنگ حنین بعد از دو سه ماه فاصله با فتح مکه است لذا لشکر اباسفیان هم با دو هزار نفر کنار حضرت هستند. خیلی هایشان منافق اند و خیلی هایشان هم تازه مسلمان اند، فرماندهی شان هم با اباسفیان است. مسلمان ها در این جنگ پیروز شدند، پیروزی هم آنگونه که قرآن توضیح داده فقط بر محور همان عده معدود -امیرالمومنین- است. یعنی اول کثرت جمعیت مانع شد، «وَ ضاقَتْ عَلَيْكُمُ الْأَرْضُ بِما رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّيْتُمْ مُدْبِرِينَ »(توبه/25) بعد خدای متعال مسئله را برگرداند و پیروزی نصیب شد. چون جنگ با اقوامی بود که در طائف بودند و اینها خیلی ثروتمند بودند، خیلی امکانات زیادی نصیب مسلمان ها شد به گونه ای که در هیچ جنگی انقدر غنایم به دست نیامده بود. حضرت غنایم را تقسیم کردند اما عمده غنایم بلکه همه غنایم را به اهل مکه دادند و به اهل مدینه هیچ چیز نرسید!

خب ما باشیم چه می گوییم؟ می گوییم ما جنگیدیم، ما بدری هستیم، احدی هستیم، خیبری هستیم، در صلح حدیبیه بودیم، در فتح مکه بودیم، حالا یک عده از قریش تازه مسلمان آمدند و یک رابطه قوم و خویشی هم با حضرت دارند برای همین هم حضرت هرچه امکانات دارد به آنها داده است!

پس پیش سعد بن عباده که بزرگ انصار بود آمدند و گفتند که ما اعتراض داریم. اگر حکم خداست که قبول داریم اما اگر حکم رسول خداست ما معترضیم! سعد بن عباده آمد محضر حضرت و گفت: یا رسول الله، اینها این را می گویند. حضرت فرمودند: حرف شما هم حرف سیدتان است؟ آنها هم تعارفات کردند و به پیامبر گفتند شما سید ما هستید، پس سه بار حضرت تکرار کردند و آنها گفتند: بله سعد بن عباده سیدمان است. امام صادق علیه السلام یک تعبیری دارند و فرمودند: پس خدای متعال همه نوری که تا به حال در وجودشان روشن شده بود را در وجودشان خاموش کرد. آنها بدری بودند، احدی بودند، خیبری بودند، اموالشان را تقسیم کرده بودند و خانه هایشان را در اختیار گذاشته بودند، خیلی اعمالشان فوق العاده بود اما نورشان خاموش شد چون پیامبر خدا یک کاری کرد که آنها قبول نداشتند.

اصلا تفکیک بین خدا و رسول یعنی چه؟! این پیامبری که «ما يَنْطِقُ  عَنِ  الْهَوى »(نجم/3)، این پیامبری که «وَ ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ رَمى »(انفال/17)، این پیامبری که وقتی قرآن معرفی می کند می فرماید دستش دست خداست «إِنَّ الَّذِينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اللَّهَ يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِم»(فتح/10) ، حالا شما می گویید پیامبر گفته یا خدا گفته؟! این چه حرفی است اصلا! مگر می شود تفکیک بکنی؟! این بهانه و اعتراض به خداست!

خدای متعال در سوره بقره به قوم یهود که می رسد می گوید اگر شما معترضید که چرا جبرئیل وحی را به این پیامبر آورد، باید به خدا اعتراض کنید، او که کاری نکرده، او به امر خدا گوش کرده است! ظاهرش اعتراض به جبرئیل است اما باطنش اعتراض به خدای متعال است. شوخی می کنند که می گویند اگر خدا گفته قبول داریم، چه تفکیکی است اصلا! «فَجَعَلْتَهُمْ مَعَادِنَ لِكَلِمَاتِكَ وَ أَرْكَاناً لِتَوْحِيدِكَ وَ آيَاتِكَ وَ مَقَامَاتِكَ الَّتِي لَا تَعْطِيلَ لَهَا فِي كُلِّ مَكَانٍ يَعْرِفُكَ بِهَا مَنْ عَرَفَكَ لَا فَرْقَ بَيْنَكَ وَ بَيْنَهَا إِلَّا أَنَّهُمْ عِبَادُكَ وَ خَلْقُك » چرا تفکیک می کنید و می گویید پیامبر فرموده یا خدا، این چه حرفی است؟!

اصلا گیرم که پیامبر فرموده باشد، خب خداوند به این پیامبر اذن داده است! در روایات باب فریضه و سنت در کافی حضرت فرمود: این پیامبر را «أَدَّبَ نَبِيَّهُ عَلَى مَحَبَّتِه »(7)، یک جوری تربیتش کرد که حرفی نمی زند الا حرف خدا، بعد به او حق تشریع داد. پس خیلی از واجبات را او تشریع کرد و اینها شد فرایض. البته عرض کردم فریضه اصطلاحی نه بلکه مثل فرایض است. موافقت با فرایض یعنی این! یعنی این عین فرایض خداست. به یکی می گویند فریضه به یکی می گویند سنت، ولی عین فرایض است و فرایض حضرت هم اطاعت از آن واجب است. حالا این پیامبر را ما بیاییم و بگوییم شما تقسیم کردید یا خدا؟!

خب این پیامبری که امین خداست، خدای متعال همه وحی اش را دست او داده، دینش را به او سپرده، دینی که یک حرف نمی شود به آن اضافه کنی و بهشت و جهنمش را به او سپرده تا تقسیم کند، حالا شما سر یک تقسیم شتر و اسب و شمشیر و نیزه، این پیامبر را قبول ندارید؟!

در روایت دیگری دارد که حضرت آمدند با امیرالمومنین یک داوری ای کردند، حالا مقدماتش بماند، اول فرمودند: من که آمدم مدینه شما با هم سر هیچ و پوچ جنگ داشتید اما الآن هرچه دارید از من است. البته شما هم یک حقوقی به من دارید و من را یاری کردید. اینها تازه مسلمان اند و باید با پول نگهشان داری، اما شما ده سال است با من هستید و من شما را سیرتان دادم، شما را که نباید با پول نگه دارم، شما اگر می خواهید با پول کنار من بایستید که واویلاست! اگر به خاطر پول است پس رها کنید و بروید. لذا رها هم کردند و زمین خوردند. بعد حضرت فرمود حالا یک تقسیم شده، ببینید این تقسیم درست است یا بد است؟

حرف آنها خیلی زشت بود، آنها گفتند آقا چه کاری است که همه اموال و غنایم را بین قوم و خویشان خود تقسیم کردی؟! ما ده سال است داریم کنارت شمشیر می زنیم حالا به قوم و خویشهایت رسید یادت رفت! ته حرفشان این بود دیگر. حضرت فرمودند: حالا این تقسیم خوب است یا بد که آنها با شتر و اسب به مکه بروند و شما با من به مدینه، این تقسیم ناعادلانه است؟!

بنابراین از ما تسلیم می خواهند، پس به اندازه ای که تسلیم می شویم اهل سر می شویم و آن اسرار تدبیر الله که همراه امام است جلوه ای است برای ما. ما با این اسرار می فهمیم امام دارد در عالم چه کار می کند و الا به اندازه خودمان تحلیل می کنیم و این تحلیل ها همه اش تحلیل های در اندازه ماست نه تحلیل فعل امام! تحلیل فعل امام قرآن است. «يُقَاتِلُ عَلَى التَّأْوِيل » امیرالمومنین براساس تأویل قرآن وارد صفین و بدر و حنین می شوند، نسبت به امام مجتبی هم همینطوری است و ما نسبت به امام باید در مقام تسلیم باشیم.

پرداختن به فقه عزاداری

حالا امشب چون شب شهادت است من فقط دو تا نکته را زود بگویم و عبور کنم. یک نکته این است که من اینطوری می فهمم، توجه جامعه شیعه به عاشورا و بکاء بر سیدالشهداء و تفکر در عاشورا برای ما درکی از معصومین می آورد که امکان تسلیم را برایمان فراهم می کند، یعنی ولو نفهمیم می توانیم تسلیم بشویم. چون سیدالشهداء یک جوری کار را جلو بردند که هیچ راهی برای این که مثلا شیطان بیاید وسوسه کند و بگوید حضرت منافع خودشان را می خواستند در آن نیست. همه می فهمند که این کار صرفا از سر بندگی و فداکاری و شفاعت و دستگیری است. لذا به اندازه ای که ما متمرکز در عاشورا می شویم باب تسلیم به رویمان باز می شود و یکی از بهترین راه ها برای این که جامعه شیعه را به مقام تسلیم در مقابل معصوم برسانیم همین آشنا کردن با عاشوراست.

کار شما هم همین است. فرمود گریه بر سیدالشهداء مومنین را تطهیر می کند، حیات قلب برایشان می آورد و زنده شان می کند. همه شبهات و اینها برای همین عدم طهارت است. اگر انسان به طهارت نفس رسید با معصوم همراه است. آنی که نمی گذارد انسان اسرار مکنون را بفهمد همین عدم پاکی است «إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ * فِي كِتابٍ مَكْنُونٍ * لا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُون »(واقعه/77-79). انس با سیدالشهداء باب طهارت نفس و باب تسلیم و باب حیات قلب را برای جامعه مومنین باز می کند. خدای متعال هم به شما توفیق داده که ان شاء الله بتوانید واسطه باشید.

در زیارت عاشورا بعد از توجه به مصیبت و عظمت مصیبت، بصیرت و شناخت جبهه تاریخی دشمن، موضع گیری از لعن تا برائت و بعد هم صف و قتال و مهمتر این که آدم به یک جایی برسد که بداند اگر کسی می خواهد دنبال امام باشد باید در رکاب امام زمان باشد، به این توجه داده شده است که یکی از مقاماتی که با عاشورا سیر می شود «أَنْ يُبَلِّغَنِي الْمَقَامَ الْمَحْمُود» است.

مقام محمود مقام شفاعت است اما رسیدن به مقام محمود معنایش این نیست که ما بشویم سیدالشهداء. آن شفاعتِ کلیه دست حضرت است و خیلی از انبیاء اولوالعزم هم با دستگیری حضرت یک مراحلی را طی می کنند، «أَنْ يُبَلِّغَنِي الْمَقَامَ الْمَحْمُود» یعنی این. یک موقعی انسان خودش به امام می رسد «أَنْ يُثَبِّتَ لِي عِنْدَكُمْ قَدَمَ صِدْقٍ فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَة» و ثبات قدم و همراهی پیدا می کند، این خوب است ولی یک بار متعدی می شود، یعنی خودش به معیت رسیده و می تواند دست دیگران را بگیرد و بیاورد کنار امام، بیاورد در خیمه امام و متصل به امام کند، این می شود «أَنْ يُبَلِّغَنِي الْمَقَامَ الْمَحْمُود». یعنی جلوه مقام محمود این است که انسان به رنج می افتد که دیگران را به سیدالشهداء برساند.

من گاهی عرض کردم این توفیق که کسی بتواند فداکاری کند و مردم را برساند به مصیبت سیدالشهداء، جلوه ای از مقام محمود است که به او اجازه دادند که دیگران را بیاورد و به سیدالشهداء وصل بکند. لذا این مقام مقامی نیست که با تنافس دنیایی و مسابقات دنیایی به دست بیاید. اصلش اخلاص است و با مسابقه و حرص بر سر دنیا و حسد به دنیا به دست نمی آید.

 اصلش هم این است که انسان بخواهد به امامش برسد و دیگران را به امامشان برساند. بعد از این که این اخلاص درست شد آن وقت یک کار خیلی با عظمتی است، یعنی یک کار ساده ای نیست و فقهش بسیار گسترده است. این یک کاری است که شما می خواهید جامعه مومنین را متصل کنید به شفاعت سیدالشهداء و دستشان را بیاورید در عاشورا و این خیلی کار با عظمتی است. به همین اندازه هم فقه دارد، قواعد و مناسک دارد. به اندازه روزه و اینها که مناسک دارد به اندازه نماز خواندن مناسک دارد. اتصال جامعه به امام که محور اقامه صلاة و زکات و همه اینهاست و همچنین محور اقامه ولایت است، فقهش خیلی گسترده است.

 متأسفانه ما از این تفقه محرومیم، یک کار ساده ای هم نیست، همینطوری که فقیه نمی تواند همینطوری حرف بزند راجع به اذان و اقامه و یک فرع کوچک صلاة بلکه فقها غوغا می کنند و ده ها حدیث و قاعده فقهی و قاعده اصولی را سر هم می گذارند که یک فتوا بدهند، مناسک اقامه عزاداری سیدالشهداء کمتر از این نیست. یک کار اینطوری می خواهد یک جمعی می خواهد که همت کنند از همین جا هم باید شروع بشود جایگاه این تفقه هم در حوزه است. یعنی به روشی که امام صادق علیه السلام تعلیم فرمودند ما باید مناسک اقامه عزاداری را احیا بکنیم، نه صرفا خواندن بلکه قواعد اقامه عزاداری و اینکه قواعد و سننش چیست که یکیش محتواهاست، یکیش سبک هاست و یکیش بسترهای اجتماعی. یک طرفش موضوع شناسی در مقیاس تحولات تاریخی و اجتماعی جامعه مومنین بر محور عاشوراست و یک طرفش هم حکمش است که حالا اینکه برنامه و حکمش چیست، احتیاج به فقاهت دارد.

قدم اول این است که این موضوع را بشناسید و با یک افق دورنگرانه در دهه های آینده بتوانید واقعا اینها را تبدیل کنید به یک مناسک دقیق فقهی با یک استدلال های روشن، آن وقت است که مطمئن باشید جامعه مادحین و شعرا و این بزرگوارانی که در این وادی حرکت می کنند حتما خواهند پذیرفت و حتما سلیقه های خودشان را تابع دستگاه فقاهت خواهند کرد. گاهی می بینید اگر تخلف می شود یک نکته اش همین است که این طرف آن ضوابط نیست. این کار و وظیفه ماست که باید انجام بدهیم. ان شاء الله و امیدوارم این جمعی که الحمدلله با همت بالا اینجا جمع شدند، دنبال همچین افق بلندی باشند که البته یک افق دراز مدت است. به غیر از این کارهای مستمر رایج آن اتفاق هم ان شاء الله باید بیافتد و برای آن هم تدبیری بشود و شما در آینده در آن افق موفق باشید.

پی نوشت ها:

(1) التوحيد (للصدوق)، ص: 152

(2) تفسير فرات الكوفي، ص: 307

(3) الخرائج و الجرائح، ج 1، ص: 172

(4) كمال الدين و تمام النعمة، ج 2، ص: 482

(5) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 8، ص: 312

(6) علل الشرائع، ج 1، ص: 211

(7) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 1، ص: 265