نسخه آزمایشی
چهارشنبه, 17 آذر 1400 - Wed, 8 Dec 2021

امام معصوم هدیه رسول الله(ص) در راستای حضور و دوام در وادی بندگی و علم و نور

متن زیر سخنرانی جناب حجت الاسلام و المسلمین میرباقری است که در شهر قزوین به تاریخ 21 دی ماه 92 برگزار شده است. در این جلسه ایشان بیان می دارند که مطابق کلمات معصومین علیهم السلام، علم توحید با تحصیل حاصل نمی شود، بلکه نوریست که تنها نزد اهل بیت بوده و اولین شرط ورود آن به قلب انسان عبودیت است، که عدم شرک، و عدم احساس مالکیت رکن اول آنست و نتیجه آن عدم مشغولیت به نفس است، و قدم سوم نیز مشغول شدن به خداوند و بندگی ذات مقدس اوست، سپس عبور از دنیا و شیطان و خلق آسان گشته، و آمادگی دریافت نور علم ایجاد میشود، زیرا عالم اهل خشیت است و علم ابزار شیطنت نیست؛ نبی اکرم و ائمه معصومین جامع کمالات تمام انبیا هستند، و عدم دریافت کمال از این ذوات مقدس خطائی است که هیچ توجیهی ندارد، زیرا نبی اکرم چراغ هدایت را روشن ساخته و درهای ولایت را باز کرده است و عدم ورود از این در خسارتی جبران ناپذیر است؛ وادی معرفت، وادی ولایت امام است، زیرا آن ذات مقدس باب الله و وجه الله و شجره توحید است، و نور الهی در وجود اوست و شرط کمال ایمان شناخت کنه نورانیت آن ذات نورانیست، و حداقل شناخت مفترض الطاعه دانستن اوست، امام معلم توحید انبیاست، و تنها راه ورود به وادی معرفت امام، التجا و توسل است، و عبودیت انسان را وارد وادی ولایت خواهد کرد.

مقدمه / حدیثی ساده با معارفی بلند

در حدیث وارد شده است که «مَنْ  مَاتَ  وَ لَمْ  يَعْرِفْ  إِمَامَ  زَمَانِهِ  مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّة»(1) هرکسي بميرد و نتوانسته باشد در دوران عمر خودش امام زمان خودش را بشناسد، اين شخص مرگش مرگ دوران جاهلي است و یا در بعضي روايات آمده است «مِيتَةَ كُفْرٍ وَ نِفَاق »(2)، لذا حتی اگر فردی به حسب ظاهر هم مسلمان باشد، در واقع مرگش مرگ کفر و مرگ نفاق است؛ يا به نحو کفر از دنيا مي رود يا به نحو نفاق.

اين حديث نوراني که بسیار مشهور است، حديثي است که فریقین آن را مکرر نقل کرده اند؛ و می توان گفت از احاديث يقيني است که به طور قطع از وجود مقدس نبی اکرم صلی الله علیه و آله، صادر شده است. گرچه روایت، ظاهر بسيار ساده اي دارد ولي مشتمل بر معارف و مطالب بسيار بلندي است؛ زیرا از اين کلام نوراني استفاده مي شود که اگر کسي ولو در امت وجود مقدس رسول الله (ص)و در دوران بعد از بعثت نبي اکرم (ص)زندگي کند ولي نتواند به معرفت امام برسد، اين مثل کسي است که قبل از بعثت نبي اکرم از دنيا رفته و هيچ بهره اي از هدايت حضرت نبرده است.

همه درهاي غيب، بابهاي معرفت و درهاي توحيد با انبيا باز مي شود، اگر انبياء نيامده بودند، همه بشريت در جهالت به سر مي برد و راهي به خدا نداشت. معرفت خداي متعال، نجات از شرک و رسيدن به توحيد، راهيست که تنها با انبيا طي کردني است. آنها معلم توحيدند، توحيد را دريافت کرده اند و بعد هم به امت خودشان رسانده اند؛ لذا ظرفيت رشد يک امت به اندازه ظرفيت پيغمبرش است و بيش از آن نمي تواند رشد کند؛چون بيش از این براي اين امت، باب معرفت و توحيد باز نيست.

عبودیت، شرط اول تحصیل کمال

خداي متعال علوم ظاهري را به همه مي دهد، هر کسي شب تا صبح بيدار باشد و کتاب بخواند بالاخره به علومی مي رسد يکي بيشتر يکي کمتر،اما علم توحيد، معارف رمز و راز حرکت به سوي خدا و رسيدن به حقايق، چيزي نيست که با کتاب خواندن حاصل بشود اينها شرط اولش بندگيست. انسان تا بنده نشود نمي تواند به اين ها راه پيدا کند.

عنوان بصري پير مردي بود که شاگردي کرده بود و خيلي ها را ديده بود. آخر عمر آمد درب خانه امام صادق (ع) اول حضرت او را نپذيرفتند، او هم رفت در حرم وجود مقدس رسول الله (ص) و به ایشان متوسل شد که خدايا يک راهي براي من باز کن، بعد به سوي امام صادق (ع)آمد حضرت راهش دادند، گفتند: چه کار داريد؟ گفت: آقا من خيلي ها را ديدم اما آمدم از علم شما استفاده کنم،امام دو سه نکته را به او گفتند که من نقل به معنا مي کنم،يکي اين که اين علمي که شما مي گوييد مرکب روي کاغذ نيست، يک چيزي نيست که بخوانيد حفظش کنيد. ايني که شما مي خواهيد و جاي ديگر هم نیست، اين نورانيتي است که خداي متعال در قلوبي قرار مي دهد که مي خواهد آنها را هدايت کند؛ اگر خداي متعال بخواهد دلي را هدايت کند از انوار هدايت خودش چراغي در آن دل روشن مي کند و در دل او نوري قرار مي دهد و انسان با اين چراغ راه بندگي را مي بيند، راه حق را از باطل مي شناسد علم اين است «لَيْسَ الْعِلْمُ بِالتَّعَلُّمِ إِنَّمَا هُوَ نُورٌ يَقَعُ فِي قَلْبِ مَنْ  يُرِيدُ اللَّهُ  تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أَنْ يَهْدِيَه »(3). بعد فرمودند اگر دنبال علم هستی اين در آن در را نزن، جاي ديگر خبري نيست. (شَرِّقَا وَ غَرِّبَا لَنْ  تَجِدَان عِلْماً صَحِيحاً إِلَّا شَيْئاً خرج مِنْ عِنْدِنَا أَهْلَ الْبَيْت  (4) ائمه عليهم السلام معدن العلم اند، خزان علم الله هستند و علم الهي در نزد آنهاست)، تو جاي خوبي آمدي، ولي یاد دادن این علوم يک شرط دارد، شرطش اين است که اول بروی و بنده شوی بعد بیایی، تا بنده نشوي من به شما علم نمي دهم. علم برای سر و صدا کردن و تفاخر و فخر فروشي و ... نيست، علم برای بنده هاست. بنده اي که کار بندگي کند، رمز بندگي را يادش مي دهند. علم، آداب بندگي است، آداب عبادت و تقرب به خداي متعال و معرفت خداست، رمز و رموز محبت خداست و اين ها را به هرکسي نمي دهند، برو بنده بشو «فَإِنْ أَرَدْتَ الْعِلْمَ فَاطْلُبْ أَوَّلًا فِي  نَفْسِكَ  حَقِيقَةَ الْعُبُودِيَّة»، برو حقيقت بندگي را در خودت محقق کن بعد بيا تا به تو علم بدهيم.

حقیقت عبودیت

عنوان بصری از امام صادق علیه السلام پرسید بندگي چيست که من در خودم محقق کنم؟ حضرت فرمودند: بندگی سه رکن دارد، اول از خودت خلع مالکيت کن،کسي که خودش را مالک مي داند، اين بنده نيست؛ بلکه شريک خداست. «أَنْ لَا يَرَى الْعَبْدُ لِنَفْسِهِ فِيمَا خَوَّلَهُ اللَّهُ مِلْكا»، اين همه امکاناتي که شما داريد امانات خدا است و شما مالک نيستيد. پيداست که ما مالک نيستيم چون روزي که در دنيا آمديم که اينها را نداشتيم، بعد هم که مي خواهيم برويم همه را جا مي گذاريم، پس اين وسط هم برای ما نيست. اگر کسي الان خيال کند که مالک است اين توهم است، ما الان هيچي نداريم. به تعبير مناجات مسجد کوفه اميرالمومنين (ع)، «انت الحي و انا الميت» خدايا تو حي و من ميتم، الان هم همينطور است و با کمترين تأمل معلوم مي شود حي اوست و ما ميت هستيم.اگر او به ما ترحم کند و به ما ببخشد، ما زنده مي شويم و اگر نبخشد ما زنده نيستيم. «انت الحي و انا الميت و هل يرحم الميت الا الحي،انت القوي و انا الضعيف» خدايا تو قوي هستي و من ضعيفم، مگر این که تو به من محبت کني و رحمت تو من را فرا بگيرد و يک قوتي به من بدهد،«انت الباقي و انا الفاني» خدايا تو باقي هستي و من فاني هستم. الان هم اگر خدا ما را نگه ندارد ما فاني هستيم، يک لحظه عنايتش را بردارد نه فقط همه ما، بلکه همه عوالم نابود مي شود، «إِنَّ اللَّهَ يُمْسِكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ أَنْ تَزُولا»(فاطر/41)، خداي متعال سماوات و ارض و همه عوالم خلقت را نگه داشته است و الا همه زائل مي شويم. «انت دائم و انا الزائل» تو دائمي و من زائل هستم.

حالا اگر کسي توهم کرد که مالک است و ملک خدا را ملک خودش ديد، اين بنده است؟يا خودش را شريک خدا قرار داده است؟! پس رکن اول بندگي اين است که خودت را مالک نداني، فرمود: بنده خودش را مالک نمي داند «لِأَنَّ الْعَبِيدَ لَا يَكُونُ لَهُمْ مِلْكٌ يَرَوْنَ  الْمَالَ  مَالَ  اللَّهِ  يَضَعُونَهُ حَيْثُ أَمَرَهُمُ اللَّهُ بِه »، همه امکانات را ملک خدا مي داند و اين مال همانجايي خرج مي کنند که خدا فرموده است. اين امکانات امانت است و برای همین است که هرچه را خدا داده، به دنبالش دستوري داده است، مثلا جوانيت را کجا خرج کن، مالت را کجا بده، آبرويت را کجا بده، سَحر را چه کار بکن، سر شب را چه کار بکن و ... . پس رکن اول بندگي اين است که آدم خودش را مالک نداند.

اثر بندگی نیز اين است که اگر شما خودتان را مالک ندانستيد، انفاق در راه خدا براي شما آسان مي شود. خدا فرموده خرج کن او هم خرج مي کند. از اين دست از خدا مي گيرد و از آن دست هم به خداي متعال پس مي دهد. مالش را، ثروتش را، آبرويش را، چون مي داند مال خودش نيست. آن کسي که پشت اين گيشه بانک نشسته است، ممکن است در روز چند صد ميليون پول جابه جا کند؛ اما تا به حال شما ديده ايد تعلقي به اين مال پيدا کند و احساس کند که برای خودش است؟! خودش مي گويد که آقا اين مال من نيست،من اين جا امانت دارم، گفتند از اين دست بگير و از آن دست هم بده، اگر خوب عمل کردم به من يک پاداشي مي دهند، بد عمل کردم مجازات مي شوم. بنده اين گونه است؛ همه امکانات را از خدا مي بيند، و وقتي از خدا دانست راحت به خدا بر مي گرداند، نتيجه اش چيست؟ نتيجه اش اين است که همه رشد ما اين است که از خدا بگيريم و به خدا بدهيم، فرق بنده خدا با غير بنده خدا اين است. غير بنده خدا از غير خدا مي گيرد و خيال مي کند ماه و خورشيد و زمين و دوست و رفيق و همسر و پدر و مادر و آسمان اين کار را برايش مي کنند؛ در حالي که اينها هيچ کاره اند. بعد هم امکانات را به دست غير خدا مي دهد (به نفسش، به دنيا، به ديگران و...)،از غير خدا مي گيرد و خرج غير خدا مي کند. اتفاقی که در اینجا می افتد این است که وقتي مي گيرد مشرک مي شود، وقتي هم مي دهد مشرک تر مي شود. در حالي که موحد همه را از خدا مي گيرد، از خدا مي داند و به دست خدا هم مي دهد. وقتي از خدا مي گيرد رشد مي کند، به دست خدا هم مي دهد رشد مي کند.

تعبیر زیبای قرآن کریم اینست: «مَثَلُ الَّذينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ في  سَبيلِ اللَّه»(بقره/261)، آنهايي که مالشان را در راه خدا مي دهند، خودشان مثل حبه اي هستند که در يک سرزمين حاصلخيز قرار مي گيرند، بعد آبياري و تبدیل به یک دانه مي شود و يک دانه هم مي شود يک خوشه و هفتصد دانه مي دهد؛ در واقع خودشان رشد مي کنند. پس ببينيد شرط اول بندگي این است که از غير خدا نگيرد و خودش را مالک نداند. ما مالک نيستيم، هيچ وقت مالک نبوديم و هيچ وقت هم مالک نيستيم؛ اين نگاه قاروني است که وقتي به قارون گفتند از اين امکانات در راه خدا بده. گفت: خودم با علم خودم به دست آوردم «قالَ إِنَّما أُوتيتُهُ عَلى  عِلْمٍ عِنْدی»(قصص/78).

حضرت در توضیح رکن دوم بندگی نیز فرمودند: اگر فهميدي بنده هستي، به تدبير خودت مشغول نباش؛ مال من، آبروي من، آينده من، اينها به تو چه مربوط؟! مگر از قبل از عالم رحم که راه افتادي، خودت آمدی؟ البته معناي اين حرف، این نيست که اهل محاسبه نباشيد لکن گاهی انسان دائما به خود مشغول است، محاسبه مي کند که آبروي من چه مي شود، لذت من چه مي شود و ...، لذا فرصتي ندارد تا با خدا مشغول شود. کسي که امروز به فکر مدرک گرفتن است، فردا به فکر ميز پيدا کردن است، پس فردا هم به فکر اين است که خانه اش را عوض کند و این ادامه پیدا می کند تا اینکه فرصت تمام مي شود. فرمود: «به خودتان نپردازيد»، پس چه کار کنيم؟ فرمود کارخودتان را به خداي خودتان تفويض کنيد. من گاهي به رفقا عرض مي کردم هيچ وقت کسي دلش براي باغ همسايه مي سوزد تا آن را بيل بزند؟! خب صاحب دارد و به من ربطی ندارد؛ ولي به گل خودش مي رسد، چون مي گويد مال من است. ما ملک خدا هستيم و خداي متعال بلد است ما را تدبير کند، به ما چه که در ملک خدا دخالت بکنيم!

سپس حضرت فرمودند: قدم سوم اين است که وقتی از خودت خلع مالکيت کردي، به خودت مشغول نبودي و امور خودت را به خداي خودت واگذار کردي، حالا به خداي خودت مشغول باش. وقتي ملک خدا را مال خودت نديدي، بعد هم تدبير ملک خدا را به خدا واگذر کردي، حالا مي گويي من بنده هستم و خداي متعال از من مأموريت خواسته است؛ پس همه اشتغالت باید اين باشد که ببيني خدا چه مي خواهد «وَ جُمْلَةُ اشْتِغَالِهِ فِيمَا أَمَرَهُ تَعَالَى بِهِ وَ نَهَاهُ عَنْهُ »، همه دل مشغوليش اين است که خدا چه فرموده که انجام بدهد و چه فرموده تا ترک بکند. اين هم دنبال تأمين رزق حلال مي رود، اما به فکر خودش نيست، مي گويد: خداي متعال فرموده همين طور که عبادات ديگر مي کنيد، يکي از عبادات هم کسب روزي حلال است. خداوند گفته در کاسبي دروغ نگو، نمی گوید من گرسنه هستم و باید روزیم را در آورم، به من چه که گرسنه ام! مگر من مي خواهم خودم را سير کنم؟مگر تلاش من، من را سير مي کند! اين مي شود بنده.

علم، پاداش عبودیت

فرمود: اگر اين سه قدم را برداشتيد ديگر از مراء و مباهات نجات پيدا مي کنيد و ديگر دنبال فخر فروشي نيستید. تا انسان اهل تفاخر است، مي خواهد امکانات را از خدا بگيرد و بعد هم که از خدا گرفت بگويد مال من است و حالا که مال من است از تو بيشتر دارم! آدمي که خودش را مالک نمي داند با مال ديگران که تفاخر نمی کند. اين تفاخر ها ريشه اش این است که خودمان را مالک مي بينيم و مي گوييم خدايي من بيشتر از خدايي خداست.

فرمود اگر اين سه قدم را برداشتيد «هَانَ عَلَيْهِ الدُّنْيَا وَ إِبْلِيسُ وَ الْخَلْقُ»، عبور از دنيا و خلق و شيطان برايت آسان مي شود. بعد حضرت فرمودند: خيال نکني اين سه قدم را برداشتي راه را رفتي، اين اولين درجه تقوا است «فَهَذَا أَوَّلُ دَرَجَةِ الْمُتَّقِين ». بعد حضرت اين آيه را خواندند: «تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذِينَ لا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِين »(قصص/83)،اين آخرت مال آنهايي است که قصد فساد و قصد برتري جويي ندارند، «وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِين »، وعاقبت براي اهل تقواست. متقي کيست؟ متقي آن کسي است که دنبال برتري جويي و دنبال فساد نيست. آدمي که خودش را مالک مي داند، دنبال اين است که ملک خودش را اداره بکند، پس در زمين فساد مي کند چون خدايي مي کند. خدايي فساد است چون عالم يک خدا بيشتر ندارد «لَوْ كانَ فيهِما آلِهَةٌ إِلاَّ اللَّهُ لَفَسَدَتا»(انبیا/22). اين فسادي که شما در جهان مي بينيد مال همين است که سردمداران مستکبر عالم نمي خواهند بندگي کنند و وقتي نمي خواهند بندگي کنند فساد مي کنند، همه چيز را به هم مي زنند و ظاهر و باطن را به هم مي ريزند «ظَهَرَ الْفَسادُ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِما كَسَبَتْ أَيْدِي النَّاس»(روم/41). فرمود: «هر وقت از خودت عبور کردي، از دنيا عبور کردي و خواستي به سوي خدا بروي، ما هستيم. تا وقتي بخواهي به خودت بپردازي و مشغول نفست باشي، ما به تو علم نمي دهيم؛ چون علم ابزار شيطنت نيست».

در حدیث عقل و جهل در کافي شريف آمده است که لشکر وجود مقدس رسول الله بندگي را در عالم گسترش مي دهد و جهل هم به ابليس و شيطان داده و آنها هم شيطنت را گسترش مي دهند. جهل را به همه مي دهند ولی علم را نه، عالم آن کسي است که عبد است «إِنَّما يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَما»(فاطر/28)،عالم آن کسي است که اهل خشيت است، وقتي خشيت خدا در دل انسان نيست همه فرمودند عالم نيست؛ بلکه سر و صداست، اين سر و صدا را هم، انسان تا قبر هم نمي تواند ببرد، از قبر به آن طرف که هيچ. آدم وقتی پير مي شود و حافظه اش ضعيف مي شود، همه این علم مي رود، وقتي بيماري شديد مي گيرد، حصبه مي گيرد، همه اش مي رود. پس ببينيد من اينها را براي این عرض کردم که بگویم خدا علم را فقط به بندگانش مي دهد.

امام، جامع کمالات تمام انبیاء

وجود مقدس نبي اکرم (ص)خاتم همه انبياء و جامع علوم همه انبياء هستند؛ يعني هرچه خداي متعال به 124 هزار پيغمبر داده به نحو اکمل و يک جا به اين وجود مقدس عطا کرده است.در روايات ما گاهي وقتي صحبت از مقام نبي اکرم و اهل بيتشان هست تعبير همين است ،که هرچه انبياء داشتند شما داريد؛ اين چيزي ساده اي نيست. يک پيغمبري يک عمر عبادت مي کرده، درب خانه خدا را مي زده و با اخلاص بندگي مي کرده، بعد در به روي او باز مي شده است؛ حضرت نوح 950 سال پيغمبري کرده، حضرت ابراهيم خليل درگير با نمرود بوده و اينها هر کدام جزء پيغمبران بزرگ خدا هستند، يکي کليم خداست، يک خليل خداست، يکي روح الله است؛ اينها شخصيت هاي عادي نبودند.

124 هزار پيغمبر بندگي کردند و خدا هم به اينها علم داده است. فرمود: «هرچه خداوند به آن پیامبران داده ، يک جا به پيغمبر خاتم داده است». در زيارت جامعه کبيره داریم «عندکم ما نزلت به رسله و حبطت به ملائکه»،هرچه هر پيغمبري با خودش آورد، نزد شماست.صحف انبياء گذشته و معجزاتشان و هرچیز دیگری که هست الان دست امام زمان (ع) است. لذا چنانکه در روایات آمده است، وقتي حضرت ظهور مي کند، به کعبه تکيه مي دهد و مي فرمايد: « اگر میخواهید آدم و نوح و ابراهيم خليل، موساي کليم، عيساي مسيح، همه اوصياء و انبياء گذشته را ببينيد بياييد من را ببينيد» اين مدح نفس نيست، اين معرفي امام و حجت است. بعد حضرت بالاتر مي رود و می فرمايد: «هرکسي مي خواهد رسول الله (ص) را ببیند بيايد من را ببيند، اميرالمومنين را مي خواهد ببیند بيايد من را ببیند» و يکي يکي همه ائمه را نام مي برند.

هرچه انبياء داشتند نزد وجود مقدس رسول خاتم (ص) است؛ حتیاز اين هم بالاتر اين است که همه آنچه که دست انبياء است، اصلش را خدا به اين پيامبر داده و يک رشعه اي از وجود پيغمبر ترشح شده به انبياء. رواياتی داریم که جزء اسرار است و خواندنش سخت است، از اميرالمومنين (ع)نقل شده که مي فرمايد: «خداوند نور وجود مقدس رسول الله را آفريد، بعد دوازده حجاب را آفريد و به پیامبر فرمود در اين حجاب ها غور کن. پیامبر در هر حجاب دوازده هزار سال غور کرد.بعد خداوند بيست درياي علم آفريد و فرمود در اينها غور کن. پیامبر هم غور کرد، وقتي بيرون آمد خداي متعال او را ستايش کرد و گفت شما شفيع اولين و آخرين هستي، حضرت در مقابل خداوند متعال به سجده افتادند (من نقل به معنا مي کنم) و جوري تواضع کردند که عرق، وجود مقدس حضرت را گرفت. بعد از ترشحات عرق ايشان 124 هزار پيغمبر آفريده شد. بعد انبياء در آن عالم نور، مثل ما که دور کعبه طواف مي کنيم، حول وجود مقدس پيغمبر طواف کردند». لذا حضرت معلم توحيد انبياء در عالم ارواح بود و اين غير از اين است که هرچه انبياء دارند پيغمبر هم دارد و هرچه انبياء دارند ترشحات وجود پيغمبر است. همه را خدا به اين پيغمبر داده و روز قيامت هم هر پيغمبري براي رفتن در درجات خودش نياز به شفاعت اين پيغمبر دارد.

همه اينها مقدمه يک نکته بود؛ ببينيد يک موقعي پيغمبر حضرت يحيی است، حضرت عيسی است که خيلي بزرگ هستند و هر کدام درجه اي دارند، يک موقع هم پیغمبر، پيغمبر ماست. معراج حضرت آنقدر عجيب بود که حضرت وقتی معراج رفت و برگشت، هنوز کوبه در داشت تکان مي خورد. خدا در اين فرصت پيغمبر را برد و همه کائنات را به ایشان نشان داد. از سماوات عبور کرد، و درجات همه انبياء را پشت سر گذاشت. وقتی از آسمان هفتم عبور کرد به سدره المنتهی رسيد. دید جبرئيل دیگر نمي آيد. گفت: چرا نمي آيي؟ جبرئیلعرض کرد به اندازه سر انگشت جلوتر بيايم همه هستيم مي سوزد، شما يک جايي قدم گذاشته اید که قبل از شما هيچ ملک و بشري راه پيدا نکرده است.

عدم کسب کمال از امام، جرم غیر قابل توجیه

حالا سوال این است؛ اين پيغمبر وقتي در قالب بشر مي آيد و معلم ما مي شود، ما با اين پيغمبر تا کجا بايد برويم؟يک کسي استاد ندارد؛ ولی يک کسي کنار دست آيت الله العظمي بهجت است و هر روز درس او مي رود، اين اگر رشد نکند روز قيامت چه جوابي دارد؟! وقتي خداي متعال اين وجود مقدس را فرستاد و اين وجود مقدس هم «لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ حَريصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنينَ رَؤُفٌ رَحيم»(توبه/128)،حريص بر ولايت شماست، رنج شما براي او سخت است و محبت شما را دارد؛ اين پيغمبر با همه وجودش خودش را وقف ما کرده که ما را برساند؛ اگر نرسيديم چه عذري داريم؟! با اين پيغمبر همه بايد سلمان و ابوذر بشوند.

من گاهي اشاره کرده ام در روايت دارد در روز قيامت همه شهدا، حتي شهداي کربلا به مقام وجود مقدس حضرت ابالفضل (ع) غبطه مي خورند. چرا؟ چون وقتي نگاه مي کنند مي بينند اين وجود مقدس از امام حسين استفاده کرده،او امام حسين را شناخته است،غبطه زهير و برير به حضرت ابالفضل معنايش همين است؛ يعني مي فهمند آن طوري که بايد از حضور امام حسين استفاده نکردند. پس ما با اين پيغمبر بايد تا کجا برويم؟ تا معراج، هر نمازي که مي خوانيد بايد يک معراج برويد «الصلاه معراج المومن»(5). خب اين پيغمبري که مي خواهد ما را با لقاءالله برساند، درهاي توحيد را باز کرده است و با خودش يک گوهري را از عالم بالا آورده که قبل از پيغمبر اين گوهر در اين عالم ظهور پيدا نکرده بود. آن گوهر، ائمه (عليهم السلام) هستند «إنّى  تارِكٌ  فيكُمُ  الثَّقَلَيْن  كِتابَ  اللَّهِ  وَعِتْرَتى  أهْلَ بَيْتى »، تارک يعني من با خودم آوردم و مال من است. اميرالمومنين که از جنس عالم خاک نيست پيغمبر او را با خودش آورده است، امام زمان که از جنس اين عالم نيست. حبيب بن مظاهر به سيدالشهداءعرض کرد: شما قبل از خلقت آدم کجا بوديد که در روايات دارد شما قبل از آدم خلق شديد؟ فرمود: «كُنَّا أَشْبَاحَ  نُورٍ نَدُورُ حَوْلَ عَرْشِ الرَّحْمَن »(6)، ما در اجساد نوري او بوديم (که از آن تعبير به شبح نور و گاهي تعبير به اظله مي شود). جسم نوري امام غير از آن جسمي است که مي آيد در عالم وجودي ما. «فَنُعَلِّمُ لِلْمَلَائِكَةِ التَّسْبِيحَ وَ التَّهْلِيلَ وَ التَّحْمِيد»، آنجا ملائکه شاگردي ما را کردند و همه توحيد را از ما گرفتند.

اگر اين نبي اکرم نمي آمد نه اين نور در عالم دنيا مي آمد، نه معرفت اميرالمومنين نازل مي شد. نبي اکرم است که اين ائمه را آورده است، این نبي اکرم است که در روز غدير حقيقت ولايت برایش نازل شده «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّک»(مائده/67)، به حضرت آن حقيقت ابلاغ شده و ایشان نیز به ما رسانده است،به تعبير ديگر،ائمه (عليهم السلام) ادامه وجود مقدس رسول الله در عالم هستند. «إنّى  تارِكٌ» يعني همین، يعني ادامه من،امام زمان ادامه نبي اکرم هستند، «وَ احْفَظْ فِيهِ  رَسُولَكَ  وَ وَصِيَّ رَسُولِك»(7) .

غدير يک حادثه ظاهري نبود. حضرت درهاي اميرالمومنين را باز کردند، که ولايت خود نبي اکرم است. اميرالمومنين جان نبي اکرم است و به تعبير قرآن «انفسنا»، چيزي به غير از پيغمبر نيست و در واقع پيغمبر درهاي ولايت خودش را باز کرده است، حالا اگر بعد از اين که پيغمبر آمد و درهاي ولايت را باز کرد، کسي وارد اين وادي نشد، چقدر خسارت کرده است؟ اين چراغ هدايتي که پيغمبر روشن کرد، اميرالمومنين را آورد، امام زمان را آورد، امام صادق را آورد، به اين سادگي که نبود.عاشورايي بايد اتفاق بيافتد فرمود: «مزد سيدالشهداءاين است که امام زمان را در نسلش گذاشتيم».

معرفت الله، معرفت امام

ائمه ارکان توحيد هستند، اينها توحيد مجسم اند، نمي خواهم بگويم خدا هستند. معرفت الله، محبت الله يعني اميرالمومنين، ايمان يعني اميرالمومنين. در بعضي روايات فرمود: «ايمان خود اميرالمومنين است، آني که شما داريد حب الايمان است»، محبت اميرالمومنين مي شود ايمان شما. آن کسی که حضرت با خودش آورده يک آدم عادي نيست، او صراط محبت خداست،صراط معرفت خدا و صراط مستقيم است،اگر کسي وارد وادي ولايت اميرالمومنين شد هر قدمي که برمي دارد، يک قدم به خدا نزديک مي شود و انوار معرفت و محبت خدا در قلبش مي آيد. اگر هم بيرون اين خانه رفتي هر چه هم سر و صدا کني معرفتي و محبتي در کار نيست.

شيطان يک نماز دو رکعتی اش 4 هزار سال طول کشيد، بقيه عبادتش بماند. او به حسب ظاهر معلم ملائکه شده بود؛ اما اينها که معرفت نيست، خدا گوشش از این حرف ها پر است. وادي معرفت وادي ولايت امام است. «من عرفکم فقد عرف الله، من احبکم فقد احب الله» اين را قرآن با ده ها بيان توضيح داده است؛ گاهي مي فرمايد امام صراط مستقيم است، گاهي مي فرمايد باب الله است، گاهي مي فرمايد جنب الله است، گاهي مي فرمايد وجه الله است، گاهي مي فرمايد سبيل الله است، گاهي مي فرمايد امام شجره توحيد است،گاهي مي فرمايد امام مثل وجود مقدس رسول الله (ص)است. با ده ها بيان خداي متعال فرموده اگر کسي مي خواهد خدا را بشناسد، معرفت مرکب روي کاغذ نيست، بلکه معرفت الله يعني اميرالمومنين. اگر در وادي ولايت حضرت جذب بشويد حضرت به شما معرفت مي دهد. معرفت نور الهيست و اين نور الهي در وجود امام است «وَ هُمْ وَ اللَّهِ نُورُ اللَّهِ  الَّذِي أَنْزَلَ وَ هُمْ وَ اللَّهِ نُورُ اللَّهِ  فِي السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْض ، يَا أَبَا خَالِدٍ! لَنُورُ الْإِمَامُ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِين - أَنْوَرُ مِنَ الشَّمْسِ الْمُضِيئَةِ بِالنَّهَارِ- وَ هُمْ وَ اللَّهِ يُنَوِّرُونَ قُلُوبَ الْمُؤْمِنِين»(8)، امام باقر (ع) به ابوخالد کابلي با قسم هاي مکرر فرمود که به خدا قسم نور الله يعني امام،به خدا قسم امام قلب مومن را روشن مي کند مثل خورشيد در روز،اين همان معرفت و محبت است.

لذا اميرالمومنين (ع)به سلمان فرمود: «إِنَّهُ لَا يَسْتَكْمِلُ أَحَدٌ الْإِيمَانَ حَتَّى  يَعْرِفَنِي»(8) ، مومن به درجه کمال ايمان نمي رسد تا اين که من را بشناسد. اين معرفت هم به اين نيست که بداند من پسر چه کسي هستم، چه زماني به دنيا آمدم و چه وقتي از دنيا رفتم؛ اين معرفت از اينجا شروع مي شود که انسان اميرالمومنين و امام را واجب الطاعه بداند، اين نقطه شروعش است و کمتر از اين را خدا قبول ندارد. امامي که از طرف خدا آمده، خداي متعال اطاعت او را واجب کردهاست. عارف بحقه يعني حداقلش اين است که او را امام واجب الطاعه بداند. بگويد امام از طرف خداست پس فرمانش فرمان خداست، اين خيلي مقام بزرگی است.امام صادق فرمود آن چيزي که خدا به سليمان داد که مهم نيست، آن چیزي که به پيغمبر داده مهم است، فرمود: «ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَديدُ الْعِقاب»(حشر/7)،حرف او حرف من است و هرچه او گفت باید گوش بدهيد. این خيلي مهم است و ربطی به ملک دنيايي ندارد. امام مفترض الطاعه يعني اين؛ يعني خداي متعال چنين حکومتي دارد. حداقل الحمدالله همه دوستان اهل بيت اين را دارند. يعني از هر کدام از شما بپرسند امام رضا چطوري است؟ مي گوييد: آقا از طرف خدا امام است و حرفش حرف خداست. البته اين حرف آسان هم نيست، اين گنج بي نهايت قيمت دار است.

شناخت امام، میراث گرانبها

بعضي ها براي اين که ايمان را از ما بگيرند، مي گويند اين ايمان تقليدي به چه درد مي خورد؟! من از شما سوال مي کنم اگر يک کارخانه هم از پدر به شما به ارث برسد همينطوري حراجش مي کنيد؟! خب پدرش زحمتش کشيده و ارثش به فرزندش رسيده، آیا این قيمت ندارد؟بي انصاف ها به عقايد که مي رسد می گویند به درد نمی خورد، درحالیکه مزد عبادت و بندگي پدر و مادر را بعضي وقت ها به فرزند مي دهند. پدر مرحوم شيخ عبدالکريم حائري (رضوان الله تعالي عليه) موسس حوزه علميه که مراجع شاگردش بودند با اين همه برکات يک بندگي هايي را به خدا کرده و خدا مزدش را داده چه اشکالي دارد!

مفترض الطاعه دانستن امام که حداقل شناخت امام است خيلي ارزش دارد ولي کافي نيست؛ اين ورود به وادي ولايت است و اگر اين را قائل نبود اصلا به وادي ولايت راهش نمي دهند. اگر قائل شديد امام مِن الله است، حرفش حرف خدا و متفرض الطاعه است، حالا بايد به جايي برسید که فرمود: «إِنَّهُ  لَا يَسْتَكْمِلُ  أَحَدٌ الْإِيمَانَ  حَتَّى  يَعْرِفَنِي  كُنْهَ مَعْرِفَتِي بِالنُّورَانِيَّة»،به کمال ایمان نمی رسد تا اینکه من را در مقام نورانیت ببیند. اميرالمومنين کلمه نور خداست و همه عالم به وجود اميرالمومنين روشن است. انبياء در نور اميرالمومنين به سمت خدا مي رفتند. بعد فرمود اگر کسي من را در آن مقام شناخت به معرفه الله رسيده است «مَعْرِفَتِي بِالنُّورَانِيَّةِ مَعْرِفَةُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَل »؛ امام صراط محبت، صراط معرفت، چراغ هدايت و مصباح است. امام کسی است که وقتی يک زيارت جامعه در حقش مي خوانيد هنوز توصيفش نکرديد. امام معلم توحيد است، او هادي به سوي خدا و عالم به معارف است.

امام، معلم توحید

موسای کليم پيغمبر اولوالعظم خدا است و انوار تورات را دريافت کرده و وحي هم به او شده است. خداي متعال به او مي گويد يک معلمي است «وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْما»(کهف/65) علمش را ما بهش داديم، برو و او را پيدا کن. موساي کليم راه مي افتد و بعد از مدتی او را پیدا می کند و با همه عظمتش با تواضع به او مي گويد: «هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلى  أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْدا»(کهف/66)، اجازه مي دهيد پيرو شما بشوم و پا جاي پاي شما بگذارم تا از آن رشدي که خداي متعال به شما داده شما هم به من بدهي؟ولی او مي گويد تو که علم من را نمي تواني تحمل کني! ببينيد قصه اينطوري است اين معلم، حضرت خضر است که شاگرد امام زمان و شاگرد اميرالمومنين است.

از امام زمان بايد چه چیزی ياد گرفت؟ توحيد،کسي که امام زمان را نشناسد موحد نمي شود. پس نبي اکرم خودشان توحيد آوردند؛ اما اين توحيدي که آوردند در این کتاب ها نیست. خداي متعال مي فرمايد: «بَلْ هُوَ آياتٌ بَيِّناتٌ في  صُدُورِ الَّذينَ أُوتُوا الْعِلْم»(عنکبوت/49)، قران همه اش آيت بينات خداست ولي آدرسش در سينه آنهايي است که خداي متعال به آنها علم قرآن داده است. امام محمد باقر فرمود: «خداي متعال نمي فرمايد قرآن در دو جلد کتاب است، بله اين را بايد بخوانيد و اين راه رسيدن به آن معلم است. قران آدرسي که مي دهد مي فرمايد قرآن در سينه امام زمان است. در سينه آنهايي است که خدا علم قرآن به آنها داده است. کسی پرسید اينها چه کساني اند؟ امام باقر فرمود: آیا غير از ما کسي متصور است قرآن در وجودش ريخته بشود؟»يک حرفش را به يک آدم بدهند ذوب مي شود، «لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلى  جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعا»(حشر/21)،ما که ظرف قرآن نيستيم پس اين قرآن در قلب امام زمان است. علم توحيد و محبت خدا در وجود مقدس امام زمان است. بنابراین اگر کسي او را شناخت و به دنبال او رفت، درها به روي او باز مي شود و يکي يکي پرده ها کنار می روند. سلمان هر لحظه اميرالمومنين را کامل تر از لحظه قبل مي بيند،و در آينه اميرالمومنين خدا را بهتر مي شناسد. اميرالمومنين آينه تمام نماي خداست، اسم اعظم خداست و اکبر آيات خداست.

التجا و توسل، تنها راه ورود به وادی عبودیت

اگر کسي اين امام را نشناخت و هيچ بهره اي از اين پيغمبر نبرد،(این روايت را سني و شيعه نقل کردند و هيچ کس منکر اين حديث نيست) «إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْنِ كِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِي أَهْلَ بَيْتِي مَا إِنْ  تَمَسَّكْتُمْ  بِهِمَا لَنْ  تَضِلُّوا»(10)، کتاب الله در وجود امام است. اگر کسي به امام متمسک شد، به پيغمبر متمسک شده است و اگر نشد «مات ميتته جاهليه» فرصت براي امام شناسي تا دم مرگ است،اگر کسي در اين دنيا به اين امام نرسيد در آخرت راهي به امام نيست. امام صادق فرمودند که: «صراط مستقيم يعني طريق معرفه الله»،بعد فرمود: «دو صراط است يکي در دنياست و ادامه اش در آخرت است. هر کسي در دنيا وارد صراط شد در آخرت هم در صراط است والا اگر در دنيا کسي وارد نشد در آخرت راهش نمي دهند» بعد حضرت فرمود:«فَأَمَّا الصِّرَاطُ الَّذِي فِي الدُّنْيَا فَهُوَ الْإِمَامُ»(9) ، صراط در دنيا امام است، صراط آخرت هم امام است. پس «مَنْ  مَاتَ  وَ لَمْ  يَعْرِفْ  إِمَامَ  زَمَانِهِ  مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّة» يعني پيغمبر همه علم توحيد را آورده است، اما همه علم توحيد در وجود امام است. امام معلم توحيد است و همه قرآن در وجود امام است؛ اگر کسي به امام راه پيدا کرد به خدا مي رسد و اگر راه پيدا نکرد راه ديگري به سوي خدا نیست. پايان وقت ما هم مرگ است. کسي يک لحظه هم به مرگش رو به امام بياورد کافي است؛ مثل جناب حر (سلام الله عليه) گرچه ايشان از قبل هم مرتبه اي از معرفت را داشت ولي بالاخره ساعت آخر آمد؛ پس همه چيز در معرفت الامام است. اين معرفت الامام هم فقط معرفت ظاهري نيست «من عرفکم فقد عرف الله من احبکم فقد احب الله من ابغضکم فقد ابغض الله من اعتصم بکم فقد اعتصم بالله»، اگر چنگ به امام بزنيد چنگ به خدا زديد، امام را بشناسيد خدا را شناختيد، امام را دوست بداريد خدا را دوست داريد. اين پيامبر همه توحيد را با خودش آورده، و براي ما دو چيز گذاشته قرآن و امام، قرآن هم در وجود مقدس امام خلاصه مي شود.

هر چه امام شناس تر باشید موحد تر، عارف تر، زاهد تر و عابدتر هستید.امام باقر به فرزندش فرمود: «فرزندم منازل و درجات شيعيان ما را مي خواهي بشناسي ببين چقدر معرفت دارند و معرفت هم يعني معرفة الامام» راه معرفة الامام چيست؟ امام باقر فرمودند: راه معرفت اين است «مَنازِلَ الشِّيعَةِ عَلَى قَدْرِ رِوَايَتِهِمْ  وَ مَعْرِفَتِهِم»(11)، بعد حضرت فرمودند: معرفت هم به روايت بر مي گردد «فَإِنَّ الْمَعْرِفَةَ هِيَ الدِّرَايَةُ لِلرِّوَايَة»، معرفت به اين است که روايات ما را بفهميد. التماس کنيد، بخوايند، التجاءکنيد، توسل کنيد تا امام کلامش را به شما بدهد. علم طعامي است که امام به ما مي دهد. «وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى  حُبِّهِ مِسْكيناً وَ يَتيماً وَ أَسيرا»(انسان/8)،ما مسکين بشويم اميرالمومنين هست، ما يتيم باشيم اميرالمومنين دست روي سر ما مي کشد، ما اسير بشويم او ما را آزاد کند. ولی ما خودمان آزاديم براي خودمان؛ حضرت موسي بن جعفر پشت يک خانه اي رفتند صداي موسيقي حرام مي امد، حضرت به خادم آن خانه گفتند: صاحب اين خانه آزاد است يا بنده؟ گفت آقا آزاد است. گفتند: اگر بنده بود که اين کارها را نمي کرد. بعد خادم رفت داخل و جریان را برای صاحبش تعریف کرد و او هم تا شنید پابرهنه به دنبال آقا دوید.

معرفت طعام است. قران مي فرمايد «فلْيَنْظُرِ الْإِنْسانُ إِلى  طَعامِهِ»(عبس/24)، که امام این آیه را اينطوري معنا کردند حضرت فرمود: «الي علمه» ببينيد علمتان را از چه کسي مي گيريد، علمتان را از امام بگيريد. امام اگر در قلب ما ظهور کند از خورشيد روشن تر مي شود. اين چراغ در وجود ما مي آيد و درونمان روشن شود انشاء الله.

مرحوم آيت الله شيخ محمد تقي آملی از مراجع بزرگ تهران نقل کرده بودند: «من از استادم دستوري گرفتم براي زيارت امام زمان و در مسجد کوفه به آن دستور عمل کردم. موعد که رسيد ديدم يک نور با عظمتی دارد به طرف من مي آيد، هر يک قدم که مي آيد نفس من به شماره مي افتد، به يک جايي رسيد ديدم يک قدم جلوتر بيايد قالب تهي می کنم. التماس کردم و گفتم آقا بس است». بعد هم تا آخرش غصه مي خورد که چرا من اين کار را کردم. معرفت الامام آمادگي مي خواهد اگر آمادگي پيدا شد قلب مومن را روشن مي کنند و خودشان سر به وجود مومن مي زنند. و شروع آن هم از تسليم بودن است. به حرف ما گوش بدهيد بقيه اش به شما کاري ندارد، اگر تسليم ما شديد ما درست مي کنيم و خداي متعال پاکتان مي کند. پاک که شديد آن وقت نور وجود ما در شما مي آيد و مي شويد عارف به امام. و مکرر ائمه به اصحابشان مي گفتند وقتي به اينجا رسيد مي فهميد خدا به شما چي داده الان نمي فهميد. از خدا بخواهيم معرفت ما نسبت به امام زمان کامل بشود.

پی نوشت ها:

(1) بحار الأنوار، ج 32، ص: 331

(2) الكافي، ج 1، ص: 375

(3) بحار الأنوار، ج 1، ص: 225

(4) کافی، ج 2، ص 328.

(5) سفینه البحار، ج 2، ص 268.

(6) بحار الأنوار، ج 57، ص: 311

(7) بحار الأنوار، ج 53، ص: 188

(8) تفسير القمي، ج 2، ص: 371

(9) بحار الأنوار، ج 26، ص: 1

(10) بحار الأنوار، ج 36، ص: 331

(11) بحار الأنوار، ج 8، ص: 66