نسخه آزمایشی
چهارشنبه, 17 آذر 1400 - Wed, 8 Dec 2021

بیان قرآن کریم در غصب خلافت و انحراف در جامعه مسلمین/ حقیقت اسماء الله و لزوم تبعیت و اطاعت از آن

متن زیر سخنان آیت الله میرباقری به تاریخ 26 دی ماه 98 است که در همایش مبلغین فاطمیه سازمان اوقاف و امور خیریه برگزار شده است. ایشان در این جلسه بیان می دارند، یکی از تعابیر قرآن از سقیفه این است که الحاد در اسماء الهی ایجاد کردند. یعنی اسماء دیگری جای این اسماء می گذارند و مسیر دعا و عبادت را تغییر می دهند و انحراف در مسیر خدا پرستی ایجاد می کنند. این الحاد کانه یک سیره و یک عمل است، یک جریانی است که یک بنای عملی می گذارد و اتباع خودش را در وادی انحراف در اسماء می برد و مسیر عبادت و پرستش خدای متعال را عوض می کند. در حالی که پرستش خدای متعال باید از طریق اسماء حسنی واقع بشود. خدای متعال اسماء را آفرید تا از طریق اسماء عبادت ممکن بشود. بنابراین اسماء حادث و مخلوق اند و طریق پرستش خدای متعال هستند. یعنی اگر خداوند اسماء را نمی آفرید پرستش ذات ممکن نمی شد. پس در یک مرتبه اسماء الهی همین اسمائی هستند که خدای متعال خودش را به آنها توصیف کرده و روایات هم مفصل این اسماء الهی را ذکر کرده و ما باید از طریق اسماء ذات را بشناسیم و بپرستیم. ما برای توحید آمدیم و کاری غیر از توحید نداریم. ما می خواهیم همه زندگیمان معرفت و بندگی و ذکر بشود و راهش هم این است که دنبال اسماء الحسنی حرکت کنیم. اگر معرفت به اسماء الحسنی پیدا کرده و از طریق این اسماء الحسنی خدا را عبادت کردیم، این عین توحید است. این یعنی واسطه معرفت و عبادت ما امام است، البته معنی این که امام واسطه عبادت است این نیست که امام را می پرستیم، بلکه همینطوری که اسماء ملفوظه را نمی شود بپرستی، مفاهیم را هم نمی شود بپرستی، نه لفظ رحمان را می شود بپرستی و نه مفهوم رحمان را، پس امام فقط طریق است. پس اگر ائمه اسماء حسنی هستند، وقتی می خواهیم خدا را صدا بزنیم، او را بشناسیم، به او معرفت پیدا کرده و او را عبادت کنیم، باید از طریق اسماء عبادت کنیم. اگر اسماء حسنای الهی محور نشوند نه معرفت واقع می شود و نه عبادت. البته اگر خود این اسماء را هم بپرستید کفر است. شیعیان کامل از طریق امام خدا را می پرستند، پس طریق عبادت این اسماء حسنی هستند، حتی ملائکه هم طریق عبادتشان همین است. پس باید با تواضع در مقابل خلیفه الله به خدا نزدیک شد و ابلیس را رجم کرد به خاطر این که از این راه نمی خواست بیاید. نکته دیگر این است که رضای امام رضای خدا و سخط او سخط خداست، چون امام داعی و دلیل است و چون داعی و دلیل است رضا و سخطش رضا و سخط خداست. امام دلیل بر خداست و شأنی جز دعوت و دلالت ندارد، لذا رضای او رضای خدا و سخطش سخط خداست.

توصیف سقیفه در قرآن

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین و اللعنۀ علی اعدائهم اجمعین. «وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنى  فَادْعُوهُ بِها وَ ذَرُوا الَّذِينَ يُلْحِدُونَ فِي أَسْمائِهِ سَيُجْزَوْنَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ»(اعراف/180)، در این آیه وقتی قرآن داستان بعد از رحلت وجود مقدس نبی اکرم و سقیفه را توضیح می دهد با بیان و عناوین خاص از او یاد می کند. یکی از عناوینی که در قرآن برای سقیفه یاد شده عنوان تبدیل نعمت است که بحث پردامنه ای هم دارد، «أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللَّهِ كُفْراً وَ أَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دارَ الْبَوارِ * جَهَنَّمَ يَصْلَوْنَها وَ بِئْسَ الْقَرارُ»(ابراهیم/28-29). این یک بیان قرآنی از واقعه است که در آن کلمه نعمت را تبدیل به کلمه کفر کردند و فضای عالم ارض را تبدیل کردند به جهنم و دار بوار و در همین جا جهنم به پا کردند. شاهدش هم این است که در آخر آیه می فرمایند: «يَصْلَوْنَها وَ بِئْسَ الْقَرارُ».

یکی دیگر از عناوینی که شاید قرآن با آن حکایت از داستان سقیفه می کند داستان الحاء نسبت به امام و ایجاد لهو و غفلت از امام هست که همان کلمه ذکر الهی است و در سوره جمعه از آن بحث شده است. «وَ إِذا رَأَوْا تِجارَةً أَوْ لَهْواً انْفَضُّوا إِلَيْها وَ تَرَكُوكَ  قائِما»(جمعه/11)، در روایات ذیل این آیه، لهو به اصحاب سقیفه تفسیر شده است.

سوره مبارکه تکاثر هم شاید ناظر به همین جریان هست. گرچه این سوره تفاسیر مختلفی دارد و حتی روایات معانی مختلفی برایش بیان کردند، ولی یکی از این معانی ای که در این سوره هست همین است، یعنی داستان مخالفین امیرالمومنین و نبی اکرم این است که توجه به تکاثر به وجود آوردند و از این طریق الهاء از امام ایجاد کردند. همین چیزی که الان در دنیا می بینید. «أَلْهاكُمُ التَّكاثُرُ * حَتَّى زُرْتُمُ الْمَقابِر»(تکاثر/1-2)، بعد هم تکاثر را به حدی گسترده کردند که از اول حیات تا هنگام ورود انسان به عالم برزخ را فرا می گیرد. این محیط تکاثر و الهاء باز محیط جهنم است.

«أَلْهاكُمُ التَّكاثُرُ * حَتَّى زُرْتُمُ الْمَقابِر * كَلاَّ سَوْفَ تَعْلَمُونَ * ثُمَّ كَلاَّ سَوْفَ تَعْلَمُونَ * كَلاَّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقينِ * لَتَرَوُنَّ الْجَحيمَ»(تکاثر/1-6)، شاید معنایش این باشد که اگر شما الان در مقام علم الیقین بودید می دیدید که جهنم به پا شده و آن محیط تکاثر و الهاء محیط جهنم است ولی شما که اهل علم الیقین نیستید! «ثُمَّ لَتَرَوُنَّها عَيْنَ الْيَقين »(تکاثر/7) پس در قیامت با جهنم مواجه می شوید، «ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعيم »(تکاثر/8) و از شما از نعیم سوال می شود. در روایاتی ذیل این آیه فرمود: نعیم ما و ولایت ماست و این تکاثر و الهاء برای این است که انسان از آن نعیمی که خدای متعال در این عالم قرار داده و همه مسئولیت ما در این عالم نسبت به آن نعیم است، پراکنده شود. ما باید قدردان آن نعیم و شکرگذار آن نعمت باشیم اما تکاثر و الهاء ما را از آن نعیم غافل می کنند تا هنگامی که فرصت تمام می شود. پس این حکایت دیگری است که قرآن از داستان سقیفه دارد و سقیفه را با بیان الهاء و تکاثر معرفی می کند.

البته اینهایی که من عرض می کنم برای این است که نگاه قرآنی را برای مردم طرح بکنیم و از منظر قرآن واقعه را توضیح بدهیم والا واقعه آن چنان که هست تفسیر نخواهد شد.

یکی از تعابیر دیگری که قرآن از جریان سقیفه می کند بحث پوشش انداختن بر حقیقت و شمس ولایت است. «وَ اللَّيْلِ إِذا يَغْشى »(لیل/1) «قَالَ اللَّيْلُ فِي هَذَا الْمَوْضِعِ فُلَانٌ غَشِيَ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ فِي دَوْلَتِهِ الَّتِي جَرَتْ لَهُ عَلَيْهِ وَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ يَصْبِرُ فِي دَوْلَتِهِمْ حَتَّى تَنْقَضِي »(1) فرمود لیل در اینجا دولت اصحاب سقیفه است که بر ولایت امیر المومنین پرده انداخته است. «وَ اللَّيْلِ إِذا يَغْشى » یک شب تاریکی ایجاد شده که پرده بر آن شمسی انداخته که باید آشکار می شد. «وَ اللَّيْلِ  إِذا يَغْشى  * وَ النَّهارِ إِذا تَجَلَّى» ، این لیل هم تا دوره ای که این خورشید تجلی کند در روز که ناظر به عصر ظهور است، ادامه دارد.

تعبیر دیگر «وَ الشَّمْسِ  وَ ضُحاها»(شمس/1) است که یکی از تأویلاتش این است که فرمود: شمس امیرالمومنین است. ضحی آن وقتی است که خورشید بالا می آید و دیگر کاملا روز روشن می شود، فرمود: ضحای این شمس دوران ظهور است که در آن یک حشری اتفاق می افتد «وَ أَنْ يُحْشَرَ النَّاسُ ضُحًى »(طه/59). پس این خورشیدی که با غدیر در عالم طلوع کرد و باید طالع می شد «وَ اللَّيْلِ  إِذا يَغْشى » در حجاب رفت. پس اینها بعضی از تعابیری است که در قرآن از سقیفه و فعل سقیفه شده و هر کدام هم بحث های جدی دارد.

هدف از درست کردن مسجد ضرار

یکی از تعابیر دیگری که از سقیفه شده و می شود با او سقیفه را توضیح داد، داستان مسجد ضرار است که در سوره مبارکه توبه آمده است. آنها در مقابل این بیتی که «فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُه »(نور/36) است، مسجد ضرار درست کردند. چهار خصوصیت برای این مسجد ذکر شده است «وَ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مَسْجِداً ضِراراً وَ كُفْراً وَ تَفْرِيقاً بَيْنَ الْمُؤْمِنِينَ وَ إِرْصاداً لِمَنْ حارَبَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ مِنْ قَبْلُ وَ لَيَحْلِفُنَّ إِنْ أَرَدْنا إِلَّا الْحُسْنى  وَ اللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ»(توبه/107).

اگرچه از معنای تنزیلیش پیداست همان مسجد ضراری است که منافقین ساخته بودند و در مسیر حضرت به جنگ تبوک از حضرت دعوت کردند در این مسجد نماز بخواند، اما خدای متعال فرمود: «لا تَقُمْ فِيهِ أَبَداً لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَى التَّقْوى  مِنْ أَوَّلِ يَوْمٍ  أَحَقُّ أَنْ تَقُومَ فِيهِ فِيهِ رِجالٌ يُحِبُّونَ أَنْ يَتَطَهَّرُوا وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُطَّهِّرِين »(توبه/108)، پس حضرت دستور تخریب این مسجد را دادند، ولی معنای تأویلی این مسجد کل داستان سقیفه است.

در مقابل «لا تَقُمْ فِيهِ أَبَداً لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَى التَّقْوى  مِنْ أَوَّلِ يَوْمٍ أَحَقُّ أَنْ تَقُومَ فِيهِ فِيهِ رِجالٌ يُحِبُّونَ أَنْ يَتَطَهَّرُوا وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُطَّهِّرِينَ» یک بنیان دیگری است «أَ فَمَنْ أَسَّسَ بُنْيانَهُ عَلى  تَقْوى  مِنَ اللَّهِ وَ رِضْوانٍ خَيْر ٌ أَمْ مَنْ أَسَّسَ بُنْيانَهُ عَلى  شَفا جُرُفٍ هارٍ فَانْهارَ بِهِ فِي نارِ جَهَنَّم »(توبه/109). پس دو بنیان است، یک بنیان بر تقواست که بنیان ولایت حقه است و یک بنیان بر لب پرتگاهی است که آدم هلاک می شود.

«شَفا جُرُفٍ هارٍ فَانْهارَ بِهِ فِي نارِ»، کانه سقیفه یک بنایی درست کرده که بر لبه جهنم است. در زیارت جامعه کبیره آمده که «بِأَبِي أَنْتُمْ وَ أُمِّي وَ نَفْسِي كَيْفَ أَصِفُ حُسْنَ ثَنَائِكُمْ وَ أُحْصِي جَمِيلَ بَلَائِكُمْ وَ بِكُمْ أَخْرَجَنَا اللَّهُ مِنَ الذُّلِّ وَ فَرَّجَ عَنَّا غَمَرَاتِ الْكُرُوبِ وَ أَنْقَذَنَا مِنْ شَفَا جُرُفِ الْهَلَكَاتِ وَ مِنَ النَّارِ»، ما با اهل بیت از آن نجات پیدا کردیم. پس منظور همین بنایی است که در قرآن ذیل مسجد ضرار از آن بحث می کند.

خداوند وقتی مسجد ضرار را مقایسه می کند با آن مسجد حق، من تأویلش را اینطوری می فهمیدم که آن مسجدی که «أَسَّسَ بُنْيانَهُ عَلى  تَقْوى» است همان بیت الولایه است و رجالی در آن زندگی می کنند که «وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُطَّهِّرِينَ». یک مسجد دیگری هم هست که بنیانش بر تقوا و رضوان نیست، بلکه بنیانش بر جهنم است «شَفا جُرُفٍ هارٍ فَانْهارَ بِهِ فِي نارِ» و این همان بیت عنکبوتی است که ولایت ائمه نار است و بر پرتگاه جهنم قرار دارد. ائمه ما را از این پرتگاه نجات دادند، لذا من احساسم این است که یکی از تعابیر تأویلی ای که قرآن از سقیفه دارد مسجد ضرار است.

اتفاقا در سوره توبه بعد از این که مردم را چهار دسته می کند؛ یک عده «وَ السَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرِينَ وَ الْأَنْصار»(توبه/100) است، یک عده «وَ آخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ خَلَطُوا عَمَلاً صالِحاً وَ آخَرَ سَيِّئاً»(توبه/102) که این مومنین عادی هستند، یک عده «وَ آخَرُونَ مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللَّهِ»(توبه/106) که اینها مستضعفین اند و یک عده هم منافقین اند، می فرماید: «وَ الَّذينَ اتَّخَذُوا مَسْجِداً ضِراراً وَ كُفْراً وَ تَفْريقاً بَيْنَ الْمُؤْمِنينَ وَ إِرْصاداً لِمَنْ حارَبَ اللَّهَ وَ رَسُولَه » که ظاهرا ناظر به همان جریان نفاق است. جریان نفاق در مقابل جریان «سابقون» و آن دسته مومنینی که «وَ آخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ خَلَطُوا عَمَلاً صالِحاً وَ آخَرَ سَيِّئاً» معترف اند، قرار دارد.

پس یکی از تعابیری که قرآن از سقیفه دارد تعبیر به مسجد ضرار است که بنیانش «شَفا جُرُفٍ هارٍ فَانْهارَ بِهِ فِي نارِ»، از این بنایی که در پرتگاه جهنم است و ما با ولایت اهل بیت از آن نجات پیدا کردیم، «أَنْقَذَنَا مِنْ شَفَا جُرُفِ الْهَلَكَاتِ وَ مِنَ النّار» این ظاهرا ناظر به همین داستان مسجد ضرار است که در زیارت جامعه کبیره در بیان امام هادی علیه السلام آمده است؛ یعنی ائمه ما را از این بنایی که بر لبه جهنم درست شده بود نجات دادند.

این بنا به اسم مسجد بود، یعنی در آن نماز، تراویح و روزه بود، ولی واقعا مسجد ضرار است. یعنی در مقابل بیت ولایت که بیت النور است «بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ يُسَبِّحُ  لَهُ  فِيها بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ وَ إِقامِ الصَّلاةِ وَ إِيتاءِ الزَّكاةِ»(نور/36) و محیطی است که ما اگر وارد آن بشویم بازارمان هم مسجد می شود، اینها یک مسجدی درست کردند که بر لبه جهنم است. مسجد است ولی چهار تا خصوصیت دارد که «وَ الَّذينَ اتَّخَذُوا مَسْجِداً ضِراراً وَ كُفْراً وَ تَفْريقاً بَيْنَ الْمُؤْمِنينَ وَ إِرْصاداً لِمَنْ حارَبَ اللَّهَ وَ رَسُولَه ». کل داستان سقیفه یک چنین داستانی است و کفر مستقیم نیست. مسجد ضرار در مقابل مسجدی است که نبی اکرم برای ما درست می کنند. پس اینها تعابیر قرآنی است که من نمی خواهم همه اش را باز کنم. از این دست تعابیر در قرآن زیاد است، یک موقعی این تعابیر باید استفساء بشود که قرآن وقتی می خواهد سقیفه را بیان کند چطوری بیان می کند.

قرآن می گوید اینها لهو در مقابل ذکر ایجاد کردند. اینها مسجد ضرار در مقابل «أَسَّسَ بُنْيانَهُ عَلى  تَقْوى» درست کردند. اینها کلمه نعمت را تبدیل به کفر کردند «بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللَّهِ كُفْرا». توجه داشته باشید که بحث کفران نعمت نیست بلکه بحث تبدیل نعمت است که نعمت در این آیه تفسیر به امیرالمومنین و کفر هم به جبهه مقابلشان تعبیر شده است که عنوانشان عنوان کفر است.

من برای این مصطلحات قرآنی یک کتابی پیشنهاد می دهم که در مقدمه تفسیر برهان چاپ شده و نامش «مشکات الانوار» است. فتونی که این کتاب را نوشته از شاگردان بحرانی است و این را به عنوان مقدمه ای نوشته برای تفسیری که خودش می خواسته بنویسد که البته آن تفسیر را هم موفق نشدند بنویسند و تا اواخر سوره بقره فقط نوشته شده است.

در این مقدمه ضعفی است و آن اینکه او قائل به تحریف قرآن است، اما از این ضعفش اگر رفع ید بکنید یک مقدمه ای 120 صفحه ای دارد که خواندنی است. آنجا می خواهد اثبات بکند قرآن در کنار این تنزیل تأویلاتی دارد که می شود ما از طریق روایات به آن دست پیدا کنیم و تأویلات قرآن اهل بیت هستند. ولی مهمتر از آن این است که بعدش یک دایره المعارفی دارد آنجا که من مثلش را ندیدم و بی نظیر است. واقعا هزار اصطلاح قرآنی و مفردات قرآن را ایشان آنجا آورده، از لغت شروع کرده و بعد براساس روایات تأویلاتشان را ذکر کرده است، مثل مسجد ضرار، بیت نور، ظلمت، هدایت، ضلال و غیره. تقریبا هزار مصطلحات قرآنی است که اگر آن را کار بفرمایید کمک می کند به این که انسان به فهم تأویلی قرآن ان شاء الله راه پیدا بکند.

علی ای حال خیلی از عناوینی که در قرآن هست عناوین سقیفه است و مقابلش هم عناوین محیط ولایت امام. از محیط ولایت امام تعبیر به «بیت النور» شده، اما محیط ولایت کفر «ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْض »(نور/40) است. تأویل ولایت ائمه «اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ مَثَلُ نُورِه »(نور/36) است که این مثل نور وجود مقدس نبی اکرم اند تا مشکات و بیوت، از آن طرف هم «أَوْ كَظُلُماتٍ فِي بَحْرٍ لُجِّيٍّ يَغْشاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْج »، اینها تعبیراتی است که قرآن دارد.یک بابی در کتاب الحجه کافی است به نام باب «ان الائمه علیهم السلام نور الله عزوجل» که در آن باب مرحوم کلینی روایات ذیل آیه نور را آورده است. اینها تعابیری است که قرآن از سقیفه دارد، مثلا «وَ إِنَّ أَوْهَنَ الْبُيُوتِ لَبَيْتُ الْعَنْكَبُوتِ»(عنکبوت/41)، بیت عنکبوت که باز این تعبیری از داستان سقیفه است. بنابراین ما اگر بخواهیم گفتگو کنیم از اتفاقی که افتاده بعد از وجود مقدس نبی اکرم، این تعابیر قرآنی، تعابیری است که از واقعیت آن ماجرا پرده بر می دارد.

چگونگی پرستش خداوند با  اسماء حسنی

یکی از تعابیر قرآن از سقیفه این است که الحاد در اسماء الهی ایجاد کردند؛ «وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنى  فَادْعُوهُ بِها وَ ذَرُوا الَّذِينَ  يُلْحِدُونَ  فِي أَسْمائِهِ سَيُجْزَوْنَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ»، خدای متعال اسماء حسنایی دارد، شما وقتی می خواهید خدا را بخوانید یا می خواهید خدا را عبادت کنید باید از طریق اسماء حسنی خدا را عبادت کنید. بعد می فرماید یک عده ای هستند که الحاد در اسماء الهی ایجاد می کنند یعنی انحراف ایجاد می کنند و یک اسماء دیگری جای این اسماء می گذارند، یعنی مسیر دعا و عبادت را تغییر می دهند و انحراف در مسیر خدا پرستی ایجاد می کنند.

«وَ ذَرُوا الَّذِينَ  يُلْحِدُونَ  فِي أَسْمائِهِ»، شما آنها را رها کنید و دنبال اسماء حسنی حرکت کنید، «سَيُجْزَوْنَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ» چرا که اینها نتیجه عمل خودشان را می بینند. این الحاد کانه یک سیره و یک عمل است، یک جریانی است که یک بنای عملی می گذارد و اتباع خودش را در وادی انحراف در اسماء می برد و مسیر عبادت و پرستش خدای متعال را عوض می کند. پرستش خدای متعال باید از طریق اسماء حسنا واقع بشود

حالا چند بحث اینجا هست، یک بحث این است که مقصود از این اسماء حسنای الهی چیست؟ این اسماء حسنای الهی یک معنای ظاهری دارد و یک معنای باطنی، معنای ظاهریش همین اسمائی است که خدای متعال به وسیله آن اسماء خودش را به ما معرفی فرموده، به خصوص اسمائی که در قرآن آمده که شاید قریب به 127 اسم است، مثل «الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يُشْرِكُون »(حشر/23). شما وقتی می خواهید خدا را عبادت کنید، معرفت به خدای متعال پیدا کنید، بندگی خدای متعال را کنید و خدای متعال را بخوانید از طریق این اسماء باید بخوانید، این معنای اولیه «وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنى» است.

یک بابی در کافی داریم تحت عنوان باب «المعبود» که پیشنهاد می کنم روایات این باب را حتما ملاحظه کنید. روایات این باب به این اشاره دارد که چه کسی باید عبادت بشود. من یک روایت از آن می خوانم ما بقی را ملاحظه بفرمایید.

«عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى بْنِ عُبَيْدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنِ ابْنِ رِئَابٍ وَ عَنْ غَيْرِ وَاحِدٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ قَالَ مَنْ عَبَدَ اللَّهَ بِالتَّوَهُّمِ فَقَدْ كَفَر»(1)، اگر کسی با توهم خودش یک خدایی را بسازد و او را عبادت کند، کافر شده است. پس نمی شود ما با اوهام خودمان خدایی بسازیم بعد آن خدایی که با اوهام خودمان تصویر می کنیم را عبادت کنیم. چرا که خدای متعال فوق تصور ماست. «کُلَّمَا مَیَّزْتُمُوهُ بِأَوْهَامِکُمْ فِی أَدَقِّ الْمَعَانِی فَهُوَ مَخْلُوقٌ مَصْنُوعٌ مِثْلُکُمْ مَرْدُودٌ إِلَیْکُمْ »(2)، پس باید چه کار کرد؟ خدای متعال را چطوری عبادت کنیم؟ خداوند خودش باید خودش را معرفی کند، «سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ * إِلَّا عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِين »(صافات/159-160)، مخلصین آنهایی هستند که در مقام عصمت اند و لسانشان لسان الله است.

پس از طریق اسمائی که خدای متعال خودش را با آن اسماء معرفی می کند ما باید خدا را بشناسیم و عبادت کنیم. خب حالا اگر کسی وقتی می خواهد خدا را از طریق اسماء عبادت کند، «وَ مَنْ عَبَدَ الِاسْمَ دُونَ الْمَعْنَى فَقَدْ كَفَر» و فقط اسماء را بپرستد این هم کفر است. حالا یک مقداری بعد نزدیک می شویم، مگر می شود کسی اسم را بپرستد؟! وقتی به معنای تأویلی اسم نزدیک شدیم معلوم می شود انسان اسم را هم می تواند بپرستد. «وَ مَنْ عَبَدَ الِاسْمَ دُونَ الْمَعْنَى فَقَدْ كَفَرَ وَ مَنْ عَبَدَ الِاسْمَ وَ الْمَعْنَى فَقَدْ أَشْرَك »، اگر کسی اسم و معنی را با هم عبادت کند او هم مشرک است. خدای متعال اسماء خودش را شریک قرار داده، پس چه کار کنیم؟! ذات که در دسترس ما نیست و معرفتی به آن نداریم که عبادتش کنیم. اسماء را هم که اگر پرستیدیم شرک و کفر می شود، پس چه کار کنیم؟

فرمود: «وَ مَنْ عَبَدَ الْمَعْنَى»، معنای این اسماء را بپرستد، نه خود اسماء را. چطوری آن معنا را بپرستد؟ راهی که به آن معنا ندارد! «بِإِيقَاعِ الْأَسْمَاءِ» یعنی این اسماء را بر آن ذات ایقاء کند و از طریق این ایقاع اسماء را بپرستد. مقصود از اسماء چیست؟ «بِصِفَاتِهِ الَّتِي وَصَفَ بِهَا نَفْسَه»،  با آن صفاتی که خدای متعال خودش را به آن توصیف کرده و اسماء را از آن صفات بگیرد. یعنی اگر خدای متعال خودش را توصیف به علم کرده با اسم عالم خدا را عبادت کند و اگر خودش را توصیف به قدرت کرده با اسم قادر خدا را عبادت کند. پس نه این اسماء را بپرستد و نه شریک عبادت قرار بدهد، بلکه اسمائی که متخذ از آن اوصافی است که خدای متعال خودش را به آنها توصیف کرده، برای معرفت ذات طریق قرار بدهد و از آن طریق حضرت حق و معنا را عبادت کند.

پس «فَعَقَدَ عَلَيْهِ قَلْبَهُ وَ نَطَقَ بِهِ لِسَانُه »، یعنی هم قلبش را به این معنا گره بزند و اعتقاد قلبیش این باشد و هم زبانش به همین امر گویا باشد، «فِي سَرَائِرِهِ وَ عَلَانِيَتِه » هم در ظاهر و هم در باطن؛ اگر کسی این کار را کرد «فَأُولَئِكَ أَصْحَابُ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ حَقّاً»، موحدین و شیعیان خالص آنهایی هستند که توحید را از امام می گیرند و خدا را اینطوری می پرستند. آنها اسماء الهی که خدای متعال خودش را به آنها توصیف کرده را طریق قرار می دهند و حضرت حق را عبادت می کنند، ظاهرا و باطنا لسانا و قلبا.

پس شاید معنای ظاهری آیه این است «وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنى  فَادْعُوهُ بِها»، شما وقتی می خواهید خدا را عبادت کنید خودتان اسمی در نیاورید با توهم و خودتان خدا را نپرستید. اسماء و صفاتی است که خدای متعال خودش را به آنها توصیف کرده، پس اسماء متخذ از آن صفات را طریق قرار بدهید. البته اسم را نپرستید بلکه معبود را بپرستید. لذا این روایت در باب معبود در کافی آمده است.

معبود حضرت حق اند و طریق عبادت اسمائی هستند که متخذ از صفات اند، آن هم صفاتی که «وَصَفَ بِهَا نَفْسَه »، نه این که صفاتی که از خودمان در بیاوریم. کمی از این روایت استفاده می شود که اسماء هم توقیفی اند. «وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنى  فَادْعُوهُ بِها»، آن وقت کفار چه کار می کنند «وَ ذَرُوا الَّذِينَ  يُلْحِدُونَ  فِي أَسْمائِهِ». آنها هم نمی گویند خدا را نپرستید بلکه الحاد در اسماء ایجاد می کنند و اسماء را منحرف می کنند به یک طریق دیگری و یک مجرای دیگری را برای معرفت و عبادت قرار می دهند که آن مجرا مجرایی نیست که خدا فرموده است، «سَيُجْزَوْنَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ»؛ این تعبیر سقیفه است.

حقیقت اسماء الهی

حالا یک مقدار باطنی تر این را معنا کنیم. در کتاب توحید کافی یک بابی است به نام باب «حدوث الاسماء» که می گوید اسماء الهی حادث اند. پس خدای متعال اسماء را آفرید تا از طریق اسماء عبادت ممکن بشود. بنابراین اسماء حادث و مخلوق اند و طریق پرستش خدای متعال هستند. یعنی اگر خداوند اسماء را نمی آفرید پرستش ذات ممکن نمی شد. پس در یک مرتبه اسماء الهی همین اسمائی هستند که خدای متعال خودش را به آنها توصیف کرده و روایات هم مفصل این اسماء الهی را ذکر کرده و ما باید از طریق اسماء ذات را بشناسیم و بپرستیم.

در کتاب توحید کافی در باب النوادر روایات فوق العاده ای آمده است که جایگاه ائمه را در دستگاه توحید تعریف کرده است. در یک روایتی از آن باب، مرحوم کلینی نقل می کنند که «الْحُسَيْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ الْأَشْعَرِيُّ وَ مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى جَمِيعاً عَنْ أَحْمَدَ بْنِ إِسْحَاقَ عَنْ سَعْدَانَ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ مُعَاوِيَةَ بْنِ عَمَّارٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ فِي قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنى  فَادْعُوهُ بِها قَالَ نَحْنُ وَ اللَّهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى الَّتِي لَا يَقْبَلُ اللَّهُ مِنَ الْعِبَادِ عَمَلًا إِلَّا بِمَعْرِفَتِنَا»(3)، وقتی می خواهید خدا را عبادت کنید از طریق اسماء عبادت کنید یعنی اسماء را بشناسید ولی اسم را عبادت نکنید.

این اسماء چه هستند؟ امام صادق علیه السلام فرمود: «نَحْنُ وَ اللَّهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى الَّتِي لَا يَقْبَلُ اللَّهُ مِنَ الْعِبَادِ عَمَلًا إِلَّا بِمَعْرِفَتِنَا»، اگر معرفت ما بود معرفت الله واقع می شود، آن وقت است که عبادت خدا واقع می شود، ولی اگر معرفت ما نبود عبادت، عبادت خدا نیست چرا که از طریق اسماء نیست. پس این روایت معنای تأویلی اسماء را بیان می کند.

عرفان و حکمت هم تناسب به خصوص این بحث را دارند که ما یک اسم داریم یک اسم الاسم داریم. این اسماء ملفوظه، اسم الاسم و نشانه هستند. اینها نشانه آن اسم حقیقی اند و آن اسم حقیقی ای که حقیقتا آن نشانه و اسم است، غیر از این اسماء است. در واقع می گویند ما یک اسم داریم که الفاظ اند، یک اسم الاسم داریم که آن چیزی است که این اسماء بر او واقع می شوند و باطن این اسماء اند و آنها حقیقتا اسم الله هستند.

این روایت همان اسم حقیقی را دارد توضیح می دهد، «وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنى  فَادْعُوهُ بِها». معنای این آیه و این روایت این است خدای متعال برای این که عبادت و معرفتش در عالم ممکن بشود اسماء را آفرید. در باب حدوث الاسماء هم این آمده که آن اسمائی که از طریق معرفت آنها خدا شناخته می شود و از طریق آنها خدا عبادت می شود، این وجودهای مقدس اند، لذا در همین باب هست که «بِنَا عُبِدَ اللَّهُ وَ بِنَا عُرِفَ اللَّه » ، طریق معرفت و طریق عبادت امام است. اگر ما دنبال امام حرکت بکنیم و از طریق این اسماء خدا را بپرستیم و تمام قوای خودمان را ذیل امام قرار بدهیم، نتیجه اش این می شود که تمام زندگی ما پرستش خدای متعال و تمام لحظات ما ذکر می شود.

اگر کسی وارد محیط ولایت شد و تمام زندگی خودش را با امام تنظیم کرد، اگر جامعه ای تمام زندگی و تمام عرصه معیشت خودش یعنی عبادت، مسجد، بازار، مدرسه و منزلش را حول امام چید، از ابرار می شود. در این صورت همه جا صبغه امام پیدا و همه جا حضور امام هست، یعنی همه جا تولی به امام هست. به تعبیر دیگر اگر با تمام قوا وارد بیت النور امام شدند و همه حیاتشان در این بیت بود، می شوند «رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ وَ إِقامِ الصَّلاةِ وَ إِيتاءِ الزَّكاة»، یعنی بازارشان هم عبادت است و «الَّذِينَ هُمْ عَلى  صَلاتِهِمْ دائِمُون »(معارج/23) اند. آنها کسانی هستند که «حَتَّى تَكُونَ أَعْمَالِي وَ أَوْرَادِي كُلُّهَا وِرْداً وَاحِداً وَ حَالِي فِي خِدْمَتِكَ سَرْمَدا»، تمام قواعد وجودی شان با نور امام پر شده و عناصر الابرارند.

اگر انسان جزء ابرار شد و به امام رسید، پس تمام قواعد وجودیش با نور امام پر می شود خودش طریقی برای نور امام در عالم می شود. یعنی تمام قوایش نورانی به نور امام می شود و تمام لحظاتش می شود عبادت، پس خودش می شود یک مَثَل نور و یک بیت النور، چون نور امام در او تجلی کرده است. پس اگر کسی دنبال امام رفت و با امام زندگی کرد تمام قوای وجودیش نورانی به نور امام می شود لذا اسماء حسنای الهی را در وجود خودش مشاهده می کند و از طریق این اسماء خدا را می شناسد و عبادت می کند. پس درون خودش می شود مسجد و بیت النور.

اگر کسی با امام حرکت کرد و اگر جامعه ای حول امام شکل گرفت، یعنی هرکجا نگاه می کنی صبغه الله است و رنگ امام دارد. این جامعه هم تمام ارکانش با وجود امام پر می شود چون ائمه همین طوری که عناصر الابرارند، ارکان البلاد هم هستند. شهر یک پیکره و تجسد دارد و یک روح، ابتدائا ارواح دیگر آدم ها هستند که متناسب با نیاز و ارضائشان شهر را می سازند، یکی مسجد می خواهد و یکی میکده درست است. پس مسجد شهر، تجسد روح ارواح اهل شهر است، آن وقت این ارواح یا حول امام باطل جمع می شوند و یا حول امام حق. پس اگر حول امام باطل جمع شوند خود این ارواح صبغه روح امام باطل را پیدا می کنند چرا که خود این ارواح ظلمانی اند، لذا شهر قائمه اش ولی باطل است. پس هر کجا نگاه می کنی شیطان، ظلمت، صفات ظلمانی و رفتار ظلمانی است. «مُلِئَتْ ظُلْماً وَ جَوْرا» اصلا امتلاء ظلم و جور اینطوری واقع می شود و از سقیفه هم امتلاء جور حاصل می شود.

یک موقع هم شهر حول الامام شکل می گیرد و ارواح مومنین متولی و نورانی به امام شان هستند. تمام ارکان شهر هم حول این روح های نورانی شکل می گیرد و امام رکن این بلاد می شود. پس ائمه هم «عناصر الابرار» اند و هم «ارکان البلاد».

ما برای توحید آمدیم و کاری غیر از توحید نداریم. ما در عالم دعوت به غیر توحید نشدیم و تنها می خواهیم موحد بشویم. ما می خواهیم همه زندگیمان معرفت و بندگی و ذکر بشود «رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ وَ إِقامِ الصَّلاةِ وَ إِيتاءِ الزَّكاة». راهش هم این است که دنبال اسماء الحسنی حرکت کنیم. اگر معرفت به اسماء الحسنی پیدا کرده و از طریق این اسماء الحسنی خدا را عبادت کردیم، این عین توحید است. این یعنی واسطه عرفت و عبادت ما امام است. همین جا این نکته را عرض کنم؛ معنی این که امام واسطه عبادت است این نیست که امام را می پرستیم، این همانی است که قبلا عرض کردم. همینطوری که اسماء ملفوظه را نمی شود بپرستی مفاهیم را هم نمی شود بپرستی، نه لفظ رحمان را می شود بپرستی و نه مفهوم رحمان را، پس اینها فقط طریق اند.

معرفت الامام همان معرفت الله

امام رضا علیه السلام در روایتی در کافی که در کتاب الحجه است فرمودند: این چیزی که عامه می گویند خلاف است و می خواهند شیعیان ما را به غلو متهم کنند، نه من و نه اجدادم هیچ وقت نگفتیم که ما را بپرستید و عبادت کنید، «وَ لَكِنِّي أَقُولُ النَّاسُ عَبِيدٌ لَنَا فِي الطَّاعَة»(4). ما نگفتیم مردم باید ما را بپرستند ولی در طاعت عبدند و هرچه می گوییم باید گوش بدهند.

پس اگر ائمه اسماء حسنی هستند، وقتی می خواهیم خدا را صدا بزنیم، او را بشناسیم، به او معرفت پیدا کرده و او را عبادت کنیم، باید از طریق اسماء عبادت کنیم. اگر اسماء حسنای الهی محور نشوند نه معرفت واقع می شود و نه عبادت. البته اگر خود این اسماء را هم بپرستید کفر است. الان روایتش را در باب معبود خواندیم، با توهم که نمی شود خدا بپرستی! اینکه بگویی خودم ریاضت بکشم، مکاشفه کنم، دستگاه فلسفی درست کنم و یک خدایی تصویر کنم که راه خداپرستی نیست. خدای متعال اسماء حسنایی دارد، اگر آن اسماء را بپرستم کفر است، با خدا و با ذات بپرستم شرک است، پس باید اسماء را طریق قرار بدهم به «بِإِيقَاعِ الْأَسْمَاءِ عَلَيْهِ بِصِفَاتِهِ الَّتِي وَصَفَ بِهَا نَفْسَه »، این می شود عین توحید، «فَعَقَدَ عَلَيْهِ قَلْبَهُ وَ نَطَقَ بِهِ لِسَانُهُ فِي سَرَائِرِهِ وَ عَلَانِيَتِهِ فَأُولَئِكَ أَصْحَابُ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ حَقّا»، اصحاب امیرالمومنین اینطوری اند. شیعیان کامل از طریق امام خدا را می پرستند، نه این که امام را می پرستند بلکه از طریق معرفه الامام به معرفت الله می رسند.

لذا در آن حدیث نورانیت آمده است که «إِنَّهُ لَا يَسْتَكْمِلُ أَحَدٌ الْإِيمَانَ حَتَّى يَعْرِفَنِي كُنْهَ مَعْرِفَتِي بِالنُّورَانِيَّةِ فَإِذَا عَرَفَنِي بِهَذِهِ الْمَعْرِفَةِ فَقَدِ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِيمَانِ وَ شَرَحَ صَدْرَهُ لِلْإِسْلَام  ِ وَ صَارَ عَارِفاً مُسْتَبْصِرا»(5)، تا به مقام معرفت به نورانیت نرسی و عبد ممتحن نشوی، نمی رسی. اگر عبد ممتحن شدی به مقام معرفت بالنورانیه می رسی و این کمال ایمان و کمال معرفت است. بعد ذیلش فرمودند: «مَعْرِفَتِي بِالنُّورَانِيَّةِ مَعْرِفَةُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَل» . حقیقت معرفت همین است که انسان خدا را در اسماء حسنای الهی ببیند.

البته یک بحث دیگری در روایت باب حدوث اسماء است که آن را هم ببینید. اسماء ظاهر و باطن دارند، یک اسم بوده که بعد شده سیصد و شصت اسم. پس باید در اسماء سیر از ظاهر به باطن داشته باشیم و هرچه بیشتر به باطن اسماء معرفت پیدا کنیم معرفتمان به خدای متعال بیشتر می شود. هرچه نورانیت اسماء را بیشتر درک بکنیم مقامات باطنی تر درک توحید ادامه پیدا می کند. لذا در باب محبت و عبادت خدای متعال، ائمه همه جا قیدند.

معنی این روایت که «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ حِصْنِي فَمَنْ دَخَلَ حِصْنِي أَمِنَ مِنْ عَذَابِي »، این است که ما باید وارد وادی توحید بشویم و غیر از توحید ما به هیچ چیز دعوت نشدیم، ولی «بِشُرُوطِهَا وَ أَنَا مِنْ شُرُوطِهَا»، یعنی امام طریق توحید است و بدون او توحید حاصل نمی شود.

ذیل آیه فطرت روایات زیادی داریم که فطرت را معنا می کند، «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها»(روم/30)، همه ما بر فطرت توحید آفریده شدیم، یعنی در درون ما محبت الهی و طلب بندگی خدای متعال وجود دارد و اگر این نباشد دعوت انبیاء لغو می شود. هرچه خورشید به سنگ بتابد سبز نمی شود، پس باید یک استعدادی در گیاه باشد تا آن وقت خورشید بتابد و سبز بشود. باید یک چیزی در فطرت ما باشد تا انبیاء بیایند و ما را هدایت کنند. در باطن عقل ما یک چیزی از معرفت باید باشد، «وَ يُثِيرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ  الْعُقُولِ ».

بنابراین در فطرت ما معرفت الهی، محبت الهی و میل به پرستش و بندگی و خضوع هست و ما فطرتا اینطوری خلق شدیم. انبیاء آمدند تا این فطرت را شکوفا کنند «لِيَسْتَأْدُوهُمْ مِيثَاقَ فِطْرَتِهِ وَ يُذَكِّرُوهُمْ مَنْسِيَّ نِعْمَتِهِ وَ يَحْتَجُّوا عَلَيْهِمْ بِالتَّبْلِيغِ وَ يُثِيرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُول »(6).

یک روایت علی بن ابراهیم نقل کرده که خیلی عجیب است. «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها»، حضرت فرمودند: «هُوَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ»، یعنی شهود الوهیت حضرت حق که الهی جز او نیست، در فطرت ماست. ما در مقام فطرت توحید را درک می کنیم و این که الهی در عرض او نیست و او اله همه سماوات و ارض است. «وَ هُوَ الَّذي فِي السَّماءِ إِلهٌ  وَ فِي الْأَرْضِ إِلهٌ »(زخرف/84)، «لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتا»(انبیا/22). بعد فرمود: «مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّه »، شهود رسالت حضرت هم طریق معرفت به الوهیت است و این هم در فطرت ما هست. پس اگر ما در فطرت خودمان میلی به دعوت حضرت نداشتیم دعوت از بیرون هیچ فایده ای نداشت. سوم هم اینکه «عَلِيٌّ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ وَلِيُّ اللَّه »(7) اگر در فطرت ما تمایلی به پذیرش ولایت حضرت و ذیل حضرت حرکت کردن نبود دعوت بیرونی بی معنا بود. پس همه اینها در فطرت است و اگر ما به توحید و نبوت و ولایت دعوت شدیم ریشه اش در فطرت ما هست.

همه روایت را برای این جمله خواندم که حضرت فرمودند: «إِلَى هَاهُنَا التَّوْحِيد»، نگویید توحید و نبوت و ولایت بلکه همه اینها توحید است. یعنی ولایت طریق موحد شدن است «بِنَا عُبِدَ اللَّهُ وَ بِنَا عُرِفَ اللَّه »، فرمود: اگر خدای متعال اسماء را نمی آفرید راهی برای معرفت و بندگی نبود و ما راهی به ذات نداشتیم، لذا طریق پرستش خدا این است.

اگر ما دنبال امام رفتیم، در حیات فردی وجود ما پر از ولایت و نور امام می شود و از طریق معرفت و عبادت با نور امام خدا را عبادت می کنیم. اگر هم حیات اجتماعی ما ذیل اسماء الحسنی شکل گرفت همه زندگی و حتی بازارمان هم مسجد می شد، پس می شویم «عَلى  صَلاتِهِمْ دائِمُون » می شویم عضو شهری که رکنش امام است و همه چیز حول امام شکل می گیرد. در شهری که محورش امام است، همه جا رنگ و صبغه امام را دارد، حتی مدل خوردن و خوابیدن، ازدواج و طلاق، صلح و جنگ، تدریس و تحصیل و اشتغال و فراغتش، بوی امام می دهد.

اگر هم جامعه ذیل اولیاء طاغوت شکل گرفت همه چیزش بوی شیطان و نفس می دهد؛ «وَ ذَرُوا الَّذِينَ يُلْحِدُونَ فِي أَسْمائِه »، آنها آمدند و این اسماء الهی را که خدا برای این آفرید که راه عبادت و معرفت باز بشود و همه حیات ما ذیل این اسماء قرار بگیرد، منحرف کردند و دیگران را جایش گذاشتند. آنها مسیر پرستش خدا را عوض کردند و بعد هم مسجد ضرار به پا کردند. منتها این بار نگفتند بت کده درست می کنیم بلکه مسجدی درست کردند که همان بت کده است. حضرت هم دستور دادند آتش بزنید و بعد هم ویرانش کنید.

پس بت کده ای است که به اسم عبادت درست می شود، در واقع الحاد در اسماء درست می شود. یعنی گوساله سامری جای اسماء حسنی می نشیند و بعد می گویند از این طریق خدا را عبادت کنید. «أَصْحَابِي كَالنُّجُومِ بِأَيِّهِمُ اقْتَدَيْتُمُ اهْتَدَيْتُم »، این همان «يُلْحِدُونَ فِي أَسْمائِه » است و خدای متعال راهی برای عبادتش جز این قرار نداده است. من از این بحث عبور می کنم و چیزی نمی گویم.

علت سجده بر حضرت آدم

دو نکته در باب حضرت آدم است، یکی این که «وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ أَبى  وَ اسْتَكْبَرَ وَ كانَ مِنَ الْكافِرِين  * وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلائِكَةِ فَقالَ أَنْبِئُونِي بِأَسْماءِ هؤُلاءِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِين  * قالُوا سُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا إِلَّا ما عَلَّمْتَنا إِنَّكَ أَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيم»(بقره/34-36)، دستور به سجده بعد از تعلیم اسماء است، یعنی اگر حضرت آدم در مقام معرفت به اسماء نبود، مسجود ملائکه نمی شد. این سجده هم بنا بر روایات عبادت نیست بلکه در احتجاج امیرالمومنین آمده که حضرت فرمودند: این سجده، سجده عبادت نبود بلکه سجده تعظیم بود و سجده بر اسماء بود. در روایت اینطور آمده که سجده بر روح بود «وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ »(حجر/29)، البته آن روح هم به تمامه در حضرت آدم نیست بلکه نشئه ای از نشئات روح در ایشان است.

پس سجده بعد از تعلیم اسماء و بعد از دمیدن روح است، تا روح نیامده سجده ای نیست. یعنی تا آن روح نیاید حضرت آدم طریق تقرب ملائکه به خدا نیست. این سجده به معنای این است که حضرت آدم طریق تقرب است و از طریق تواضع و تبعیت او خدا را عبادت می کنند، نه این که حضرت آدم را عبادت می کنند. عبادت حضرت آدم که کفر و شرک است، این که بعضی از عامه در آثارشان است که می گویند شیطان غیور بود که غیر از خدا را سجده نکرد، مغالطه است! این سجده عبادت حضرت آدم نبود بلکه تعظیم حضرت آدم بود چرا که ایشان طریق توحید است. «وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنى  فَادْعُوهُ بِها»، شیطان می خواست بدون اسماء عبادت کند در حالی که بدون اسماء عبادتی واقع نمی شود و راهی برای عبادت نیست.

یک روایت دیگری در تفسیر امام حسن عسگری علیه السلام ذیل همین آیات سوره مبارکه بقره است که در آن حضرت فرمودند: خدای متعال وقتی می خواست آدم را توبه بدهد، «فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ  رَبِّهِ  كَلِماتٍ  فَتابَ عَلَيْه »(بقره/37)، پس کلماتی را القاء کرد و حضرت آدم آن کلمات را تلقی کردند. این کلمات چه بود؟ حضرت فرمودند: خمسه طیبه. جبرئیل آمد و به حضرت آدم گفت: خدا را به اینها قسم بده. آدم به خدا عرضه داشت: خدایا مگر از من بالاتر هم هست؟! تو همه اسماء را به من تعلیم کردی و ملائکه بر من سجده کردند! خداوند فرمود: ای آدم، اگر انوار اینها در صلب تو نبود، نمی گفتم تو را سجده کنند!

امام، تنها طریق طاعۀ الله

پس طریق عبادت این اسماء حسنی هستند، حتی ملائکه هم طریق عبادتشان همین است. پس باید با تواضع در مقابل خلیفه الله به خدا نزدیک شد و ابلیس رجم شد به خاطر این که از این راه نمی خواست بیاید. پس به خدا عرضه داشت: هرچه بگویی خودت را عبادت می کنم ولی نه از طریق آدم! خداوند هم فرمود: عبادت من آنطوری است که من می گویم، عبادت که هوس و بازی و نفس پرستی نیست! پس ملائکه هم طریق عبادتشان حضرت آدم است، در واقع همین اسماء حسنا طریق اند «وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنى  فَادْعُوهُ بِها» و همه عوالم از طریق این اسماء خدا را عبادت می کنند و می شناسند.

روایتی در کتاب الحجه کافی است که امیرالمومنین در آن فرمودند: ما اعرافیم، بعد می فرمایند: «إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَوْ شَاءَ لَعَرَّفَ الْعِبَادَ نَفْسَهُ وَ لَكِنْ جَعَلَنَا أَبْوَابَهُ وَ صِرَاطَهُ وَ سَبِيلَهُ وَ الْوَجْه  يُؤْتَى مِنْه»(8)، خداوند ما را طریق معرفت قرار داد درحالی که می توانست مستقیم انوار معرفت خودش را بر قلوب بتاباند و یک عالم دیگری خلق کند، ولی عالمی که خدای متعال آفریده اینطوری است و ما را طریق معرفت قرار داده است. بعد حضرت این چهار تا خصوصیت را به عنوان طریق معرفت ذکر می کنند، «وَ لَكِنْ جَعَلَنَا أَبْوَابَهُ وَ صِرَاطَهُ وَ سَبِيلَهُ وَ الْوَجْهَ الَّذِي يُؤْتَى مِنْه »، معنی اسماء حسنا همین است، امام باب الله، سبیل الله، صراط الله و وجه الله است لذا طریق عبادت و طریق طاعت الله است.

در آن حدیث نورانی که مفضل نقل می کند امام صادق علیه السلام فرمودند: «إِنَّمَا أَحَبَّ أَنْ يُعْرَفَ بِالرِّجَالِ وَ أَنْ يُطَاعَ بِطَاعَتِهِمْ فَجَعَلَهُمْ سَبِيلَهُ وَ وَجْهَهُ الَّذِي يُؤْتَى مِنْهُ لَا يَقْبَلُ اللَّهُ مِنَ الْعِبَادِ غَيْرَ ذَلِكَ»(9)، این معنی اسماء حسناست و ائمه در یک شأنی اند که طریق عبادت خدا و طریق معرفه الله اند. خداوند آنها را سبیل و وجه قرار داد که طریق طاعت و معرفت بشوند. روایات باب النوادر توحید که رابطه امام را با خدا معین می کند و توضیح می دهد، خیلی روایات عجیبی دارد که من توصیه می کنم حتما ببینید. من برای تبرک یکی دو تایش را می خوانم.

«مُحَمَّدُ بْنُ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ بَكْرِ بْنِ صَالِحٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنِ الْهَيْثَمِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ مَرْوَانَ بْنِ صَبَّاحٍ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ خَلَقَنَا فَأَحْسَنَ خَلْقَنَا وَ صَوَّرَنَا فَأَحْسَنَ صُوَرَنَا وَ جَعَلَنَا عَيْنَهُ فِي عِبَادِهِ وَ لِسَانَهُ النَّاطِقَ فِي خَلْقِهِ وَ يَدَهُ الْمَبْسُوطَةَ عَلَى عِبَادِهِ بِالرَّأْفَةِ وَ الرَّحْمَةِ وَ وَجْهَهُ الَّذِي يُؤْتَى مِنْهُ وَ بَابَهُ الَّذِي يَدُلُّ عَلَيْهِ وَ خُزَّانَهُ فِي سَمَائِهِ وَ أَرْضِهِ بِنَا أَثْمَرَتِ الْأَشْجَارُ»(10) نه فقط اشجار ارض بلکه منظور همه عوالم است، «وَ أَيْنَعَتِ الثِّمَارُ وَ جَرَتِ الْأَنْهَارُ وَ بِنَا يَنْزِلُ غَيْثُ السَّمَاءِ »، چه در عالم ظاهر و چه در عالم باطن، چون بارانی که می بارد هم در عالم ظاهر است و هم در عالم باطن، پس فقط این باران ظاهری منظور نیست. «وَ يَنْبُتُ عُشْبُ الْأَرْضِ وَ بِعِبَادَتِنَا عُبِدَ اللَّهُ وَ لَوْ لَا نَحْنُ مَا عُبِدَ اللَّه» ، این همان معنی اسماء الحسناست.

رضا و سخط امام همان رضا و سخط خداوند

یک روایت دیگر هم بخوانم. «مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ بْنِ بَزِيعٍ عَنْ عَمِّهِ حَمْزَةَ بْنِ بَزِيعٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ فِي قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَلَمَّا آسَفُونا انْتَقَمْنا مِنْهُم »، آنها ما را به اسف درآوردند و ما هم از آنها انتقام گرفتیم! «فَقَالَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَا يَأْسَفُ كَأَسَفِنَا»، صفاتی که در حضرت حق است محل حوادث نیست «وَ لَكِنَّهُ خَلَقَ أَوْلِيَاءَ لِنَفْسِه » اما خداوند این اولیاء را برای خودش آفرید. حالا شما بزرگان این را معنا کنید!

«يَأْسَفُونَ وَ يَرْضَوْنَ وَ هُمْ مَخْلُوقُونَ مَرْبُوبُونَ فَجَعَلَ رِضَاهُمْ رِضَا نَفْسِهِ وَ سَخَطَهُمْ سَخَطَ نَفْسِه »، لذا رضا و سخط آنها لذا و سخط خداست. این روایتی هم که «إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى يَغْضَبُ لِغَضَبِ فَاطِمَةَ وَ يَرْضَى  لِرِضَاهَا»(11)، با این روایت معنا می شود. «وَ لَكِنَّهُ خَلَقَ أَوْلِيَاءَ لِنَفْسِهِ يَأْسَفُونَ وَ يَرْضَوْنَ وَ هُمْ مَخْلُوقُونَ مَرْبُوبُونَ فَجَعَلَ رِضَاهُمْ رِضَا نَفْسِهِ وَ سَخَطَهُمْ سَخَطَ نَفْسِهِ لِأَنَّهُ جَعَلَهُمُ الدُّعَاةَ إِلَيْه  وَ الْأَدِلَّاءَ عَلَيْه » این خیلی عجیب است. چرا امام رضایش رضای خدا و سخطش سخط خداست؟ چون در عین این که امام مخلوق است، مدعو هم هست لذا رضا و سخط دارد. نکته دیگر اینکه رضایش رضا الله است و سخطش سخط الله، اعتباری و قراردادی نیست.

«لِأَنَّهُ جَعَلَهُمُ الدُّعَاةَ إِلَيْهِ وَ الْأَدِلَّاءَ عَلَيْه »، امام داعی و دلیل است و چون داعی و دلیل است رضا و سخطش رضا و سخط خداست. «فَلِذَلِكَ صَارُوا كَذَلِكَ»، این که رضایش رضاء الله است برای این است که امام داعی الله است و جز ایشان هیچ چیز دیگری نیست. امام دلیل بر خداست. امام شأنی جز دعوت و دلالت ندارد و تمام وجودش دعوت و دلالت است. هیچ چیز در امام جز دعوت و دلالت نیست، لذا رضای او رضای خدا و سخطش سخط خداست.

«وَ لَيْسَ أَنَّ ذَلِكَ يَصِلُ إِلَى اللَّه »، اینطور نیست که وقتی امام غصه دار بشود خدای متعال هم غصه دار می شود، بلکه خدا باز هم غصه دار نمی شود. این دارد شرک را نفی و تجسیم و حلول را نفی می کند. مجازی هم معنا نکنید چون مجاز نیست و حقیقت است. «وَ لَيْسَ أَنَّ ذَلِكَ يَصِلُ إِلَى اللَّهِ كَمَا يَصِلُ إِلَى خَلْقِهِ لَكِنْ هَذَا مَعْنَى مَا قَالَ مِنْ ذَلِكَ»، ولی در عین این که خدای متعال محل حوادث نیست و حلول در امام نکرده و امام نسبت به حضرت حق مخلوق است، «وَ قَدْ قَالَ مَنْ أَهَانَ لِي وَلِيّاً فَقَدْ بَارَزَنِي بِالْمُحَارَبَةِ وَ دَعَانِي إِلَيْهَا وَ قَالَ مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ» اهانت به امام و با امام درگیر شدن جنگ با خداست. پس این روایت معنایش این است و حقیقت این ارتباط همین است. «وَ قَالَ إِنَّ الَّذِينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اللَّهَ يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ»، فوق این دست، دست خداست و بیعت با او بیعت با خداست و اطاعت او اطاعت خداست و همه اینها در عین این که مخلوق است وجود دارد.

یک روایت دیگر را هم بخوانم که ختام عرایضم باشد. این روایت نحوه ارتباط امام با خدا را تعریف می کند که فوق فهم من است و برای اساتیدم می خوانم که خودشان معنا بفرمایند. روایت این است: «بَعْضُ أَصْحَابِنَا عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ عَبْدِ الْوَهَّابِ بْنِ بِشْرٍ عَنْ مُوسَى بْنِ قَادِمٍ عَنْ سُلَيْمَانَ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ قَالَ سَأَلْتُهُ عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ «وَ ما ظَلَمُونا وَ لكِنْ كانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ » قَالَ «إِنَّ اللَّهَ تَعَالى  أَعْظَمُ وَ أَعَزُّ وَ أَجَلُّ وَ أَمْنَعُ مِنْ أَنْ يُظْلَمَ وَ لكِنَّهُ خَلَطَنَا بِنَفْسِهِ فَجَعَلَ ظُلْمَنَا ظُلْمَهُ وَ وَلَايَتَنَا وَلَايَتَهُ حَيْثُ يَقُولُ «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا» يَعْنِي الْأَئِمَّةَ مِنَّا» ثُمَّ قَالَ فِي مَوْضِعٍ آخَرَ «وَ ما ظَلَمُونا وَ لكِنْ كانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ» ثُمَّ ذَكَرَ مِثْلَهُ»(12).

کار سقیفه این است. خدای متعال این اسماء را قرار داده بود تا ذیل این اسماء عبادت بشود و این عبادت داشت در عالم ظهور پیدا می کرد اما سقیفه نگذاشت. اما عصر ظهور، عصر ظهور اسماء است و این اسماء در عالم در همه عرصه های حیات ما ظاهر شده و عقول چهل برابر می شوند و همه اهل مکاشفه و مشاهده باطن عالم می شوند. پس اسماء الهی داشت ظاهر می شد اما آنها مسیر پرستش را با الحاد در اسماء عوض کردند و جای امیرالمومنین یک چیز دیگری گذاشتند که انحراف در اسماء است، برای همین هم طریق پرستش خدا بسته شد. البته باب حضرت باز است اما از آن طریق خدا پرستیده نمی شود. لذا در بعضی روایات تشبیه شده به آن کار یهود که بحث سامری است.

پی نوشت ها:

(1) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 1، ص: 87

(2) بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج 66، ص: 293

(3) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 1، ص: 143

(4) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 1، ص: 187

(5) بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج 26، ص: 1

(6) نهج البلاغة (للصبحي صالح)، ص: 43

(7) تفسير القمي، ج 2، ص: 155

(8) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 1، ص: 184

(9) بصائر الدرجات في فضائل آل محمد صلى الله عليهم، ج 1، ص: 531

(10) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 1، ص: 144

(11) الأمالي( للصدوق)، النص، ص: 384

(12) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 1، ص: 146