نسخه آزمایشی
پنج شنبه, 25 شهریور 1400 - Thu, 16 Sep 2021

همايش مبلغين غدير/ بررسی آیات تطهیر و مباهله و تبیین داستان آنها/ وظایف مبلغین معارف اهلبیت

متن زیر سخنان آیت الله میرباقری به تاریخ 4 مرداد ماه 98 است، که در همایش مبلغین غدیر ایراد فرمودند. ایشان در این جلسه بیان میدارند؛ وظیفه مبلغینی که سعی در دسترسی به معارف اهل بیت دارند این است که در مقابل کلام اهل بیت غض صوت داشته باشند و از خودشان چیزی اضافه نکنند و فقط سعی در نشر معارف اهل بیت داشته باشند و دائما در حال طلب باشند تا معارف بیشتری نصیبشان شود. یکی از اتفاقات عظیمی که در دنیای اسلام افتاد واقعه مباهله بود که حضرت با آوردن اهل بیت طرح بزرگی را به جلو بردند و با این کار، بار بزرگی را بر دوش آنان قرار دادند و آنها را از بقیه امت جدا کردند تا ارزش آنان حفظ شود. عهده داری و انجام این وظایف بزرگ فقط از اهل بیت بر می آید چرا که خدای متعال آن ها را از هرگونه شرک پاک و مطهر کرده است و در این راه فقط آن ها می توانند قدم بردارند و آیه تطهیر و آيه مباهله گواه این موضوع است.

شروط دسترسی به معارف اهل بیت و نشر آن

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيم  بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم  الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِين  وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِين  وَ اللَّعْنَةُ عَلَى أَعْدَائِهِم  أَجْمَعِين . رسالتی که ما مبلغین داریم این است که معارف اهل بیت را تعلم کنیم و هم ان شاء الله بعد از تعلم تحمل کنیم. در روایتی فرمودند «إِنَّ أَمْرَنَا صَعْبٌ  مُسْتَصْعَبٌ لَا يَحْتَمِلُهُ إِلَّا مَلَكٌ مُقَرَّبٌ أَوْ نَبِيٌّ مُرْسَلٌ أَوْ عَبْدٌ قَدِ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِيمَان »(1) تحمل کلام ما نیاز دارد به این که انسان یا از انبیاء مرسل باشد، که ما نیستیم، یا این که عبد ممتحن باشد. بنابراین غیر از تعلم امور ظاهری به چیز دیگری نیاز است. البته همین امور ظاهری که کسب می شود گاهی بیشتر از هفتاد سال طول می کشد و هر چه هم که انسان کار می کند اول راه است ولی این برای تعلم معارف اهل بیت کافی نیست و یک امر دیگری لازم است که انسان به تعبیر نورانی وجود مقدس ثامن الحجج، علی بن موسی الرضا علیه السلام، محاسن کلام ما ائمه را یاد بگیرد.

در آن حدیث نورانی از حضرت سوال کردند دست ما چطور به ولایت شما، این ساحت رفیع برسد که بتوانیم امر شما احیا کنیم؟ حضرت فرمودند که معارف ما را بیاموزد و به دیگران تعلیم کند «رَحِمَ اللَّهُ عَبْداً أَحْيَا أَمْرَنَا فَقُلْتُ لَهُ وَ كَيْفَ يُحْيِي أَمْرَكُمْ قَالَ يَتَعَلَّمُ عُلُومَنَا وَ يُعَلِّمُهَا النَّاسَ فَإِنَّ النَّاسَ لَوْ عَلِمُوا مَحَاسِنَ كَلَامِنَا لَاتَّبَعُونَا»(2) اگر مردم محاسن کلام ما را بدانند از ما تبعیت می کنند. فهم آن محاسن و لطافت ها و زیبایی هایی که در کلام ائمه است و بعد از آن اطلاقش به دیگران وظیفه ماست که این هم البته امر دشواری است. فرمودند باید انسان غیر از این تعلیم ظاهری، مصادر و خود دعا را چندین دور خوانده باشد و تفاسیر روایی که از اهل بیت نقل شده است را مکرر بخواند. البته غیر از او یک مقدماتی دارد تا انسان بتواند به آن حقایق علوم ائمه برسد.

در حدیث عنوان بصری، وقتی آمد به امام صادق علیه السلام عرض کرد که من آمدم از علم شما استفاده کنم. جاهای دیگر رفتم و بعد از تجربه علم دیگران محضر شما آمدم. حضرت، نقل به معنا اینطور فرمودند که درست آمدی ولی آنچه تو می خواهی «إِنَّمَا هُوَ نُورٌ يَقَعُ  فِي  قَلْبِ  مَنْ يُرِيدُ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أَنْ يَهْدِيَه » علم سر و صدا نیست بلکه نور است و به قلب کسانی می رسد که خدای متعال می خواهد آنها را هدایت کند تا با چراغ علم و نور معرفت هدایت شوند. فرمودند اگر طالب این هستی و واقعا می خواهی کسب علم کنی، علم در نزد ماست. اگر می خواهی به تو تعلیم علم کنیم، حقیقت عبودیت و بندگی را در خودت محقق کن تا طلب بندگی در تو پیدا بشود و وقتی به طلب رسیدی ما علم را که اسرار عبودیت و بندگی است به تو تعلیم می کنیم.

یعنی اگر انسان طالب بندگی نباشد، اسرار عبودیت و اسرار بندگی را نمی تواند از ائمه علیهم السلام دریافت کند. آن اسرار و علمی که نورانیت است و آن علمی که به تعبیر قرآن «وَ كَذلِكَ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا ما كُنْتَ تَدْري مَا الْكِتابُ وَ لاَ الْإيمانُ وَ لكِنْ جَعَلْناهُ نُوراً نَهْدي بِهِ مَنْ نَشاءُ مِنْ عِبادِنا»(شوری/۵۲) آن نورانیتی که خدای متعال آن را در باطن قرآن قرار داده و به کسانی عنایت می کند که «نَهْدي بِهِ مَنْ نَشاءُ مِنْ عِبادِنا» باید انسان عبد شود تا خدای متعال قصد هدایت او را داشته باشد و بعد این نور معارف علوم قرآن را به او عطا کند و طالب عبودیت بشود و بعد از آن ما علوم را به او عطا می کنیم.

حضرت فرمودند عبودیت سه رکن دارد، اولی این است که انسان خودش را مالک نداند. انسانی که خودش را در عرض خدای متعال مالک می بیند شریک خدا شده است و باید از خودش خلع مالکیت کند و امانتدار باشد تا به او علم بدهند و الا اگر خودش را مالک بداند و بخواهد ملک خودش را تدبیر کند، آنجا شیطنت است و از علم خبری نیست. علم تدبیر بندگی است نه تدبیر مِلک و مُلک. بعد فرمودند رکن دوم این است که تدبیر خود نکند و امر خود را تفویض کند «وَ لَا يُدَبِّرُ الْعَبْدُ لِنَفْسِهِ تَدْبِيرا» برای خودش نباید تدبیر کند که آینده من و زندگی من چگونه باشد، اینها تدبیر بندگی نیست بلکه باید تفویض کند. فرمودند وقتی تفویض کرد تحمل سختی ها و مصائب برایش آسان می شود و اگر کسی تفویض نکرد و خودش بار خودش را برداشت به او علم داده نمی شود. علم به کسی داده می شود که امور خودش را تفویض می کند.

سومین رکن هم این است «فِيمَا خَوَّلَهُ اللَّهُ تَعَالَى مِلْكاً هَانَ عَلَيْهِ الْإِنْفَاقُ فِيمَا أَمَرَهُ اللَّهُ تَعَالَى » تمام دل مشغولیش امر و نهی خداست و به جای این که تدبیر خودش را کند، تدبیر بندگی و تدبیر امر و نهی خدا را می کند. البته بخشی از امر و نهی الهی هم به این تعلق می گیرد که انسان باید زندگیش را اداره کند ولی این غیر از این است که انسان تدبیر خود کند و تفویض نکند. حضرت فرمودند وقتی کسی اینطور شد دیگر از مراء و جدال فاصله می گیرد و دیگر فرصتی برای مراء و جدال با دیگران ندارد ولی تا قبل از آن انسان دنبال مراء و جدال است و به او علم داده نمی شود چون علم برای مراء و جدال و سر و صدا کردن و قیل و قال کردن و اثبات خود کردن نیست، علم برای بندگی است.

فرمود اگر اینطوری شد دیگر فرصتی برای مراء و جدال و خودنمایی ندارد و مشغول به امر و نهی خداست و در عالم سر به زیر است و بندگی می کند و دیگر راحت می تواند از دنیا و ابلیس و نفس جدا شود. این آخر راه هم نیست و اولین قدم در وادی تقوا است. به یک نقطه ای می رسد که دنبال اثبات خودش در عالم نیست و دامنش را جمع کرده و مواظب نفس و شیطان است که او را نگیرند و با احتیاط در عالم راه می رود.

بعد حضرت این آیه را در پایان خواندند «تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذينَ لا يُريدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقين »(قصص/۸۸) آن دار آخرت که در قرآن توصیف شده برای کسانی است که در زمین دنبال برتری جویی و فساد نیستند و نمی خواهند جلوتر از بقیه باشند و حب جاه و علو از او برداشته شده است و این همان اولین درجه است و دیگر دنبال اثبات خود نیست. ولی کسی که خودش را مالک می داند و به دنبال تدبیر خودش است، می خواهد در دنیا از بقیه جلو بیافتد و اگر کسی دنبال این امر و اثبات خودش بود، هرکاری که در عالم می کند فساد است. چون عالم یک اله که بیشتر ندارد «لَوْ كانَ فيهِما آلِهَةٌ إِلاَّ اللَّهُ لَفَسَدَتا»(انبیاء/۲۲) همه فسادهای عالم از این است که عده ای می خواهند خودشان اله باشند و وقتی آدم می خواهد خودش را در عالم اثبات کند، هر کاری که بکند فساد است و عالم را می خواهد از مدار توحید و بندگی خدا بیرون ببرد.

«تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذينَ لا يُريدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقين » روایات متعددی ذیل این آیه آمده است که در بعضی دارد این برای صاحبان ثروت و قدرت است و در بعضی هایش هم حضرت تعمیم دادند و فرمودند حتی اگر کسی بخواهد بین دو تا بند کفش، بند کفش نو و بهتر را برای خودش بردارد این آیه شامل حالش نمی شود. یعنی حضرت فرمودند مطلقا نباید برتری جویی داشته باشی و دنبال اثبات خود نباشی تا به آن وادی آخرت برسی که در روایت آمده آنجا محیط ولایت و معارف ماست و برای کسانی است که در زمین دنبال برتری جویی و اثبات خودشان نیستند و طبیعتاً فساد هم نمی کنند و می خواهند بندگی کنند و ما هم اسرار بندگی را بهشان یاد می دهیم.

ولایت ما کلید بندگی خداست «بِنَا عُبِدَ اللَّهُ وَ بِنَا عُرِفَ  اللَّه » اگر کسی بخواهد عبد شود باید وارد وادی ولایت بشود. کسی نمی تواند عبادت خدا را کند، عبادت را امام می کند و اگر کسی وارد وادی ولایت امام شد از طریق ولایت امام وارد وادی بندگی می شود. در روایتی منصوب به امام صادق، حضرت عبد را معنا می کند که عین و باء و دالش چه معنایی دارد. امثال بنده به حرف اولش هم نرسیدیم. عبودیت کار معصوم است و ما به اندازه ای که وارد وادی ولایت می شویم طعم بندگی را می چشیم. در ذیل آیه «تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ» فرمود عاقبت هم ما هستیم و آنجا ولایت ماست، یعنی به ما دست پیدا می کنید، عاقبت به خیری یعنی اینکه انسان به امام برسد و در بقیه چیزها عاقبت به خیری نیست. معنی عاقبت به خیری این است که پایه های انسان در وادی ولایت امام باشد و اگر سیر او را به وادی ولایت امام برسد عاقبت به خیر است و اگر نرسد هر چه هم که بگوید عاقبت به خیر نیست.

«وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقين » حضرت فرمود متقین را خدا اینجا توصیف کرده «لا يُريدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَ لا فَساداً» حضرت این را در همان سه نکته توضیح می دهند که خود را مالک نبیند، تدبیر خود نکند و تفویض کند و دل مشغولیش امر و نهی خدا باشد. اگر اینطور شد آن وقت باب معارف به رویش باز می شود و چراغی در دلش روشن می شود که آن وقت می تواند دیگران را هم هدایت کند و به وادی ولایت اهل بیت برساند.

این تقوا اگر حاصل شد دو طرفش وادی ولایت است، یک طرف «تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ» است و طرف دیگر «لا يُريدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقين » که فرمودند دار آخرت و عاقبت یعنی ولایت. این آدم دیگر از دو طرف محدود به ولایت است. بنابراین ما باید خودمان را صرف کنیم و ریاضت ما این است که معارف اهل بیت را بفهمیم و به مردم بگوییم تا عبد ممتحن بشویم.

فرمود «إِنَّ أَمْرَنَا صَعْبٌ  مُسْتَصْعَبٌ لَا يَحْتَمِلُهُ إِلَّا مَلَكٌ مُقَرَّبٌ أَوْ نَبِيٌّ مُرْسَلٌ أَوْ عَبْدٌ قَدِ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِيمَان » این تعبیر در قرآن نیست ولی شبیه این تعبیر در سوره مبارکه حجرات است که «إِنَّ الَّذينَ يَغُضُّونَ أَصْواتَهُمْ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ أُولئِكَ الَّذينَ امْتَحَنَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوى »(حجرات/۳) آنها که غض صوت دارند و صدایشان را در نزد رسول خدا فرو می خوابانند، اینها کسانی هستند که خدای متعال قلبشان را برای تقوا امتحان کرده و تقوا وارد قلبشان می شود. در سوره مبارکه حجرات آداب سیر با نبی اکرم است که اگر می خواهیم امت حول نبی اکرم جمع بشوند و سیر کنند و متفرق نشوند، چطور باید بشوند و بعد هم طرح های دشمن را بیان می کند و بعد هم در مقابل آن توضیح می دهد که شما باید چه کار کنید. باید طرح های دشمن را ببینید که می خواهد تفرق و سوء ظن و بدبینی و غیبت ایجاد کند و شما مواظب باشید که به آن مبتلا نشوید.

رعایت غض صوت و پرهیز از جهر قول

این سوره داستان سیر با حضرت است و با همین موضوع هم شروع می شود «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيِ اللَّهِ وَ رَسُولِه »(حجرات/۱) شاید معنایش این است که حضرت یک طرحی در عالم دارند و یک کاری در عالم می کنند و شما مراقب باشید که از آن جلو نیافتید. شما نمی خواهد طرحی داشته باشید، شما نمی خواهد دیگران را هدایت کنید. این را دیده اید که گاهی حس هدایت همه ما را میگیرد و می خواهیم همه را هدایت کنیم؛ فیلسوف می خواهد هدایت کند، عارف می خواهد هدایت کند ولی می فرماید «لا تُقَدِّمُوا» این پیامبر یک طرحی دارد و شما نمی خواهد طرحی برای او بیاورید بلکه باید پشت سر او راه بروید «وَ اتَّقُوا اللَّه » تقوا یعنی اینکه خار راه دامنت را نگیرد که جلوی پیامبر خدا راه بروی. پیامبر خدا دارد یک کاری می کند و طرح شیطان این است که آدم ولو به اسم خیرخواهی از حضرت و طرحشان جلو می افتد. نباید اینطور باشیم.

 بعد می فرماید «لا تَرْفَعُوا أَصْواتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِي »(حجرات/۲) صدایی بالاتر از صدای پیامبر در عالم نباید باشد و فقط یک صدا باید در عالم بلند باشد و آن هم صوت النبی است «وَ لا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْض » صدایتان را بلند نکنید مثل این که با هم حرف می زنید. «وَ لا تَجْهَرُوا» را بنده اینطور می فهمم که؛ دیده اید وقتی ما با هم مباحثه می کنیم، شما می خواهید یک چیزی به من یاد بدهید و می گویید اینجا را نفهمیده و من هم گاهی به ذهنم می آید حضرت عالی بحث را تلقی نکردی و می خواهید چیزی بر دیگری بفهمانید و از آن رفع ابهام کنید و صدایمان بالا می رود، این می شود جهر و قرآن می فرماید «وَ لا تَجْهَرُوا» خیال نکنید که می توانید چیزی به پیامبر یاد بدهید. ما که نمی توانیم پرده ابهام از پیامبر برداریم.

اطراف پیامبر کسانی بودند که تقدم پیدا می کردند و جهر بالقول داشتند؛ از صلح حدیبیه بگیرید تا جنگ ها و در همه جا اظهار نظر می کردند. «لا تُقَدِّمُوا» «لا تَرْفَعوا» «لا تَجْهَروا» اینها سلوک با حضرت است. بعد می فرماید «إِنَّ الَّذينَ يَغُضُّونَ أَصْواتَهُمْ عِنْدَ رَسُولِ اللَّه » یک عده ای هستند که مقام عند الرسول دارند و وقتی آن مقام را پیدا کردند و محضر حضرت را درک کردند می فهمند که دیگر آن جا غض صوت است و هیچ کس نباید صدایی بلند کند. در روایت است که مصداق اصلی این غض صوت امیرالمؤمنین و شیعیان هستند. اینها صدایی مقابل پیامبر بلند نمی کنند.

این خطبه های نهج البلاغه حضرت امیر و کتاب ها و مباحث همه یک بخش کوچکی از سخنان حضرت در طول این پنج سال است، یک چنین شخصیت بزرگواری در طول زمان حیاتشان با وجود مقدس رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم را اگر بگردید یک خطبه از ایشان پیدا نمی کنید «إِنَّ الَّذينَ يَغُضُّونَ أَصْواتَهُمْ عِنْدَ رَسُولِ اللَّه ». صدایی نباید جز صدای پیامبر در عالم شنیده بشود که مثلا منِ فیلسوف بخواهم برای خودم یک حرفی بزنم و همه را به خدا برسانم؛ اصلا چه کسی به تو مأموریت داده؟ همه باید دنبال حضرت حرکت کنید و صداهایتان را محضر رسول خدا فرو بخوابانید که همه عالم محضر رسول است. ممکن است ما محضر حضرت را درک نکنیم و کسی که محضر حضرت را درک نکرد سر و صدا راه می اندازد و این مصداق جهر است.

یک مصداقی در قرآن برای جهر ذکر شده که در سوره مبارکه لقمان است «إِنَّ أَنْكَرَ الْأَصْواتِ لَصَوْتُ الْحَمير»(لقمان/۱۹) که باطنش در روایات تعبیر شده که چه کسی است. امیرالمؤمنین صدایی ندارند «يَغُضُّونَ أَصْواتَهُمْ» ولی دیگران اینطور نیستند «إِنَّ أَنْكَرَ الْأَصْواتِ لَصَوْتُ الْحَمير» صدایش را مقابل پیامبر خدا بلند می کند و می خواهد حرف خودش در عالم شنیده بشود. در تحف العقول کمیل از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل میکند اگر بر روی زمین پیامبر و یا وصی نباشد و یک مؤمن و محبی باشد حق دارد خودش وسط بیاید و مردم را دعوت کند؟ حضرت گفتند لا والله؟ محب نیست الا این که خدا به او اهلیت بدهد آن وقت پایش را وسط می گذارد. آدم که همینطور نمی تواند پایش را وسط بگذارد و مردم را هدایت کند.

وظیفه ما این است «لا تُقَدِّمُوا» «لا تَرْفَعوا» «لا تَجْهَروا» جزو اطرافیان حضرت باشیم و در تبلیغمان غض صوت داشته باشیم و حرفی از خودمان به مردم نزنیم و حرف دیگران را نگوییم که صدایشان را بلند کردند و مقابل حضرت حرف زدند و راه را نشان دادند. قلبی که خدا ریاضتش می دهد و به تقوا می رسد، این قلب متقی مقابل رسول خدا صدایی ندارد.

فقها اینطوری هستند، در موضوع کار خودشان «يَغُضُّونَ أَصْواتَهُمْ» با یک فقیه دیگری بحث می کنند. مقابل هم جهر قول دارند، او می گوید و این هم می گوید، می گوید شما اشتباه می کنید مشهور را اینطوری گفتند و او هم می گوید مشهور هم اینجا اشتباه فهمیده شده ولی همین که یک روایت از امام صادق وسط می آید دیگر نمی گوید مشهور و ممکن است. یک جایی مقابل اجماع هم حرف می زند ولی مقابل روایت امام صادق که می آید اگر حجیت روایت تمام شد دیگر سرش را زیر می اندازد یا از فتوایش رفع ید می کند یا یک جوری جمع بین روایات می کند.

این می شود غض صوت و در تبلیغ و معارف هم باید همینطوری باشد. باید کلام معصوم را بفهمیم و کلام معصوم را به مردم برسانیم و این مأموریت ماست. اگر این کار را کردیم خودمان هدایت می شویم ولی اگر خودمان خواستیم وسط بیاییم و از خودمان چیزی بگوییم و مردم را هدایت کنیم، با اینکار هم خودمان گم می شویم و هم مردم را گمراه می کنیم «ذَلَ  مَنْ  فَارَقَكُم » کسی که از امام جدا شد در عالم گم می شود، فیلسوف هم که باشد گم می شود و حتما لازم نیست عامی باشد. این عالم پیچیده و این دستگاه شیطان همه را گم می کند. امام رضا ارواحنا فداه در آن حدیث فرمودند که وقتی مردم چپ و راست می روند شما با ما باشید و از ما جدا نشوید، اگر شما با ما بودید ما هم با شما هستیم.

تبلیغ و نشر معارف

در تبلیغ یک نکته مهم این است که ما تقدم پیدا نکنیم و فرمایش ائمه را خوب یاد بگیریم و همان فرمایشات را به مردم تعلیم کنیم. آنقدر فرمایش از ایشان است که اگر از ظاهر و از باطنش یک عمر حرف بزنی تازه اول راه هستی. آدم اگر بخواهد معارف اهل بیت را بگوید، واقعا یک عمر هم بحث کند تازه اول راه است.

مقامات ائمه و بحث مرزبندی هایی که در عالم بین حضرت و دشمنان حضرت است یک بحث خیلی عجیب و پیچیده و پر نکته است و سراسر قرآن همین است. روایاتی از امیرالمؤمنین است که «نَزَلَ  الْقُرْآنُ  أَثْلَاثا»(3) قرآن در سه ثلث نازل شده است. البته پیداست که مقصود قسمت مساوی نیست چون قسمت سومش در بعضی روایات خودش دو قسم بوده و چهار قسم شده است. این روایت می خواهد بگوید معارف ما سه دسته است «ثُلُثٌ فِينَا وَ فِي عَدُوِّنَا وَ ثُلُثٌ سُنَنٌ وَ أَمْثَالٌ وَ ثُلُثٌ فَرَائِضُ وَ أَحْكَام » این دو جریان یعنی صف ولایت حقه و ولایت باطل در تاریخ است. ثلث دیگرش هم امثال و احکام قرآن است. در بعضی روایات هم این قسم را تقسیم کرده که یک بخش عمده قرآن مقامات اهل بیت است و یک بخش دوم صف مقابل ائمه است و با هیچ چیزی مثل قرآن این را توضیح نداده است.

لذا در روایتی فرمود که اگر نتوانید امر ما را از قرآن به دست بیاورید، آنجایی که لغزشگاه است می لغزید. لذا سراسر قرآن بحث معارف اهل بیت است و با روایات معنی می شود. در حدیثی وجود مقدس امام باقر علیه السلام به امام صادق علیه السلام فرمودند «يَا بُنَيَّ اعْرِفْ  مَنَازِلَ  الشِّيعَةِ عَلَى قَدْرِ رِوَايَتِهِمْ وَ مَعْرِفَتِهِم »(4) اگر بخواهی درجات شیعیان ما را به دست بیاوری ببین چقدر روایات ما و معارف ما را دارند. بعد حضرت فرمودند «فَإِنَّ الْمَعْرِفَةَ هِيَ الدِّرَايَةُ لِلرِّوَايَةِ» چیزی جز این نیست که پرده از روایت برداشته بشود و شما نور روایت و باطن روایت را تلقی کنید و این می شود درایت.

بعد فرمود «وَ بِالدِّرَايَاتِ لِلرِّوَايَاتِ يَعْلُو الْمُؤْمِنُ إِلَى أَقْصَى دَرَجَاتِ الْإِيمَان » مؤمن با درایت الروایة به بالاترین درجات ایمان می رسد. یعنی درجات نورانیت قلب و درجات نورانیت ایمان با درایت الروایة حاصل می شود که راه رسیدن به درایات روایات غیر از علوم ظاهری است و تا اینکه انسان با روایات مأنوس نباشد درایت برایش حاصل نمی شود. غیر از این هم مثل روایت عنوان بصری و مثل همین آیه «يَغُضُّونَ أَصْواتَهُمْ» است و اینهاست که موجب می شود انسان به درایت للروایة برسد و الا اگر کسی بخواهد برای خودش یک دکانی باز کند به او دیگر درایت للروایة نمی دهند. ممکن است نقل روایات کند ولی اهل درایت نمی شود.

اگر ما آن لطافت کلام امام و آن باطن عمیق کلام امام را بگیریم، همه آن را دنبال می کنند. اگر به جای این که دنبال فرقه های دیگر برویم، توانستیم درایت الروایة را برای مردم بگوییم، مردم دنبال معارف اهل بیت می روند و این مأموریت ماست. ما باید غض صوت کنیم و از خودمان حرف نزنیم. ما مأموریت داریم و از خودمان بلد نیستیم حرف بزنیم و هیچ تکلیفی روی دوش ما نیست الا این که یاد بگیریم و به دیگران یاد بدهیم.

فهم قرآن هم بدون روایات ممکن نیست. ما باید در بسط معارف اهل بیت بکوشیم و تبلیغ معارف را یاد بگیریم و معارف را به مردم تعلیم کنیم و گاهی هم ریاضت برای طلبه ها این است که شب بیدار بمانند و معارف اهل بیت را بخوانند و از خواب و استراحتشان بزننند تا یاد بگیرند و تعلیم کنند.

جریان عظیم مباهله

در سوره مبارکه آل عمران آیه مباهله آمده است که خیلی عجیب است. وقتی مأمون به امام رضا عرض کرد که بالاترین فضیلت امیرالمؤمنین را از قرآن بگویید، حضرت به این آیه استشهاد کردند که در این آیه امیرالمؤمنین در نقش نبی اکرم معرفی می شوند. حتی یک جایی به حضرت گفت آقا برای امامت امیرالمؤمنین استدلال بیاورید و حضرت به این آیه استشهاد کردند که ایشان نفس نفیس نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم است و نوبت به کس دیگری نمی رسد. لذا این آیه خیلی آیه عجیبی است. خود امیرالمومنین علیه السلام هم وقتی با اهل شورا احتجاج می کنند در آنجا همین آیه را می آورند و می گویند چه کسی است غیر از من که فرزندانش فرزندان رسول خدا و همسرش نساء رسول خدا و خودش نفس رسول خداست؟ 

آن وقت در این آیه یک نکات لطیفی هم وجود دارد. این آیه در سوره مبارکه آل عمران است، ضمن احتجاجاتی که وجود مقدس رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم با مسیحی های نجران داشتند که محضر حضرت آمدند که ببینند دعوت حضرت چیست و با اسقف های بزرگشان که تا هفتاد نفر نقل کردند آمدند تا دعوت حضرت را بشنوند. علی بن ابراهیم از امام صادق علیه السلام نقل می کند که آمدند و بر حضرت وارد شدند. وقت نمازشان شد و آنها ناقوس زدند و نماز خواندند. آن وقت رفتند جلویشان را بگیرند و حضرت فرمودند کارشان نداشته باشید، نمازشان که تمام شد آمدند محضر حضرت که شما حرفتان چیست و چه چیزی برای ما آوردید؟

حضرت فرمود دعوت من این است «أَشْهَدُ أَنْ لا إِلهَ إِلَّاَ الله» و این که من رسول او هستم و در باب حضرت عیسی سلام الله علیه هم ادعای من این است که او عبد و مخلوق خدا بود و می خورد و راه می رفت و حوادث طبیعی بر او عارض می شد. بعد آنها گفتند که اگر مخلوق است بگویید پدرش چه کسی بود؟ چون آنها حضرت عیسی را فرزند خدا می دانند و بحث های پیچیده ای هم دارند. همان موقع به حضرت وحی شد که بگویید حضرت آدم هم پدر نداشت، بگویید مگر صرف پدر نداشتن موجب می شود که مخلوق نباشد؟ این که پدر ندارد دلیل نمی شود که مخلوق نباشد. بعد آنها نتوانستند جواب بدهند و این آیه نازل شد «إِنَّ مَثَلَ عيسى  عِنْدَ اللَّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ قالَ لَهُ كُنْ فَيَكُون »(آل عمران/۵۹) مثل حضرت عیسی مثل حضرت آدم است، حضرت عیسی که دیگر از این بالاتر نیست، خدای متعال حضرت آدم را از گل آفرید «خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ قالَ لَهُ كُنْ فَيَكُون ».

بعد می فرماید «الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ فَلا تَكُنْ مِنَ الْمُمْتَرين »(آل عمران/۶۰) این حقی است که از طرف پروردگار نازل شده و تردید بردار نیست. بعد می فرماید «فَمَنْ حَاجَّكَ فيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْم »(آل عمران/61) بعد از این علمی که ما به شما از طرف حضرت حق دادیم و به سوی شما این علم نازل شد، حالا که این حقیقت بر شما آشکار شد و کسی با شما محاجه کرد شرایط را معین کنید، که بحث مفصلی هم در فقه نسبت به مباهله داریم که چه کسی می تواند مباهله کند و کجا جای مباهله است که یکی این است تا علمی از طرف خدا نیاید اصلا مباهله ممکن نیست و یک حقیقتی باید نازل و آشکار بشود تا آدم بتواند مباهله کند و در مرحله ای بعد از احتجاجات دیگر نوبت به مباهله می رسد.

این هم یک بحث پردامنه ای است که اصلا نقش مباهله در تثبیت حقیقت چیست و حضرت در این مباهله ای که کردند در عالم چه کار کردند؛ چون هر تصرفی که حضرت می کنند در مقیاس خودشان است و وقتی نبی اکرم در عالم می آیند، او که قرآن می خواند همه عالم آیه می شود، او که نماز می خواند همه عالم مصلی می شوند، اینطور نیست که این کار از ما هم بر بیاید. حضرت وقتی وارد مباهله شدند چه اتفاقی در عالم افتاد؟ یک نکته ای در آن است که اولا در چه مرحله ای مباهله ممکن است و اصلا جای مباهله کجاست؟ چرا با یهود و کفار قریش مباهله نکردند و با مسیحی های های نجران مباهله کردند؟ مسیحی های نجران آدم های مؤمنی بودند و آخرش هم می دانید وقتی دیدند حضرت با این بزرگواران آمدند دیگر مباهله نکردند و عالم بزرگشان گفت این چهره هایی که من می بینم اگر با آنها مباهله کنید و دستشان بالا برود کوه را از جا می کنند و عذابی نازل می شود که یک مسیحی هم در عالم باقی نمی مانند و مباهله نکردند و حاضر شدند جزیه بدهند.

پیداست که این مباهله خیلی امر عظیمی بوده و کار ساده ای نیست. یک بار سنگین و خطر عظیم است و لذا این روایات در روایات خمس آمده که حضرت فرمودند قریش مدعی هستند خمس برای آنهاست. حضرت فرمود عجب، آن روزی که باید برویم جنگ و درگیر بشویم یا در مباهله ما باید صف اول باشیم، منافعش باید برای آنها باشد؟ البته بحث تقسیم منافع نیست، چون خمس منفعت نیست. این درآمد عمومی که می خواهد جامعه با آن اداره بشود و امکانات اقتصادی اداره جامعه دست آنها باشد، مباهله اش را ما باید انجام بدهیم؟ یعنی آن کسی که می آید در صف مباهله اوست که می تواند راه را پیش ببرد و اوست که باید این امکانات را راهبری کند و جامعه را بگرداند. دعوا سر منافع شخصی در روایات نیست. در روایات باب خمس چند تا روایت در این مضمون داریم و پیداست که این امر مباهله خیلی امر عظیمی است و امر دشواری است که در کنار جنگ ها قرار می گیرد.

پس اگر این علم نیاید مباهله بی معناست و جاهل که با جاهل نمی تواند مباهله کند. باید یک بابی گشوده بشود و احتجاج ها بشود و بعد نوبت به مباهله می رسد. بعد به آن ها گفت «تَعالَوْا» شما بیایید و ما هم می آییم. این «تَعالَوْا» به معنی آمدن است و دعوت به بالا آمدن و رفعت هم است. «نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُم » ابناء جمع است و أنفس هم جمع است. «ثُمَّ نَبْتَهِل » حالا مباهله کنیم و مباهله چگونه است؟ «فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكاذِبين » لعنت خدا را بر کاذبین قرار می دهیم.

در یک روایت مفصلی فرمودند که حضرت انصاف به خرج دادند و نفرمودند که لعنت خدا بر شما باد. حضرت می دانست که دروغ نمی گوید، حضرت که می دانست کاذب نیست و در صدق خودش شک نداشت. کسی که می فرماید «فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكاذِبين » معنایش این نیست که شاید من کاذب باشم یا کاذب شما باشید و هر کسی اهل کذب است عذاب بشود بلکه حضرت خودشان را صادق می دانستند و این تعبیر مدارای با دشمن بود. لذا در نقل است که اگر حضرت اینطوری نمی گفتند ما مباهله نمی کردیم. حضرت گفتند بیایید مباهله کنیم و در این مباهله، نفرین و لعنت را بر کاذب قرار دادند.

چند نکته مهم در این آیه است که بعضی هایش بحث های فقهی پر دامنه است. یکی این است که بالأخره نوبتشان به مباهله رسید و کار را اینطور جلو می برند که شما گفتید حضرت عیسی اگر بنده خداست پدرش چه کسی است و من جواب دادم مثل حضرت آدم است و این استدلال را هم نمی پذیرید که حق واضح و روشن است، حقیقت و علم الهی بر من عطا شده است. اگر نمی پذیرید بیایید با هم مباهله کنیم و موضوع این مباهله دعوت به توحید است. حضرت دعوت به توحید کردند و در این دعوت به توحید بحثشان با مسیحی ها این بود که شما حضرت عیسی را شریک قرار ندهید. دعوت به توحید یک مرحله اش استدلال و احتجاج است و یک مرحله اش مباهله است که این طرف باید یک کسی باشد که «جاءَكَ مِنَ الْعِلْم » و آن طرفش هم باید کسانی باشند که اهل خدا و کتاب باشند و الا با یک کافر که نمی شود مباهله کرد. لذا حضرت با یهود و بت پرست های مکه حاضر به مباهله نشدند.

وقتی هم مباهله کردند چه کسانی را با خودشان آوردند؟ «أَبْناءَنا» «نِساءَنا» «أَنْفُسَنا» این را شیعه و سنی در مجامع رواییشان مفصل نقل کردند که وقتی نوبت مباهله رسید، حضرت آمدند در حالی که سیدالشهداء را در آغوش گرفته بودند و دست امام حسن را گرفته بودند و حضرت زهرا پشت سر حضرت بودند و امیرالمؤمنین هم پشت سر حضرت زهرا آمدند.

رابطه آيه تطهیر و مباهله

در بعضی روایات آمده است که کأنه بحث نزول آیه تطهیر و داستان کساء هم همینجا اتفاق افتاده است و اینجاست که حضرت آمدند و کسائی را بر این اصحاب کساء انداختند که در یک نقل دارد گوش چپ خودشان هم زیر این کساء بود و بعد آنجا گفتند «اللَّهُمَّ هَؤُلَاءِ أَهْلُ  بَيْتِي ». پس گویا داستان آیه تطهیر هم همینطور است و این به داستان اهل بیت مربوط می شود یعنی عده ای که حضرت با خودشان برای محاجه آوردند همان اهل بیت حضرت هستند و همان کسانی هستند که اصحاب کساء هستند و همان هایی هستند که داستان اهل بیت در مورد آنها اتفاق افتاده «إِنَّما يُريدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيرا»(احزاب/۳۳).

در بعضی نقلها آمده که بعد از همین داستان مباهله است که آیه تطهیر نازل می شود و بعد هم حضرت هر روز بعد از آن می آمدند درِ خانه وجود مقدس فاطمه زهرا سلام الله علیها و این آیه را تا نزدیک رحلتشان که دیگر در بستر بیماری بودند تلاوت می کردند. در بعضی نقل ها است که دوبار یا همه اوقات صلات می آمدند و این آیه را درِ این خانه می خواندند که کس دیگری مدعی نشود. پس این داستان و این فضیلت با داستان آیه تطهیر و حدیث کساء و این که این بزرگواران اهل بیت نبی اکرم هستند با هم گره خورده است. اصلا شاید وقتی حضرت می خواستند قبل از این برای مباهله بیایند، اهل بیت را در زیر کسا جمع کردند و آن داستان پیش آمد و بعد از خدا خواستند که اینها را تطهیر کن و این آیه نازل شد «إِنَّما يُريدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيرا» و بعد برای مباهله آن ها را آوردند.

آن وقت ام سلمه می گوید من رفتم نزدیک شدم و گفتم اجازه دارم بیایم؟ حضرت فرمودند خیر، من از تو راضی هستم ولی اینجا جای شما نیست و این یک جمع خاصی است. پس داستان مباهله با داستان اهل بیت گره می خورد. در خطبه وجود مقدس امام مجتبی که بعد از داستان صلح با معاویه یک سخنرانی کردند در آنجا به آیه مباهله و تطهیر استشهاد می کنند و می گویند که پیامبر خدا وقتی این آیه نازل شد و مأمور شد که با خودش ابناء و نساء و أنفس را بیاورد، جز ما دو نفر و مادرم و امیرالمؤمنین کس دیگری را نبرد. پس ما ابناء هستیم و مادرم نساء است و امیرالمؤمنین نفس است. بعد فرمودند که پس اهل بیت ما هستیم.

مصادیق آیه مباهله

نکته دوم در باب این آیه شریفه این است که أنفسنا و نسائنا چه کسانی بودند؟ فخر رازی و زمخشری نقل کردند و اتفاقا وقتی نقل می کنند تفسیرش را هم می گوید که این جزو سرآمد فضیلت هاست و می گوید وقتی حضرت آمدند جز امام حسین که در آغوش حضرت و امام حسن که دست حضرت را گرفته بودند پشت سرشان فاطمه زهرا و امیرالمؤمنین بودند، کس دیگری را نیاوردند. در روایت مجلس مأمون که که گفت اکبر فضائل حضرت چیست امام رضا آنجا این آیه را خواندند. نفس نبی اکرم هستند که برای اثبات خلافت هم به این آیه احتجاج شده است. وقتی نفس پیامبر در بین مردم است دیگران اصلا حق ندارند جای او بنشینند. آنجا در أنفسنا کسی جز امیرالمؤمنین را نیاورده بود پس او نفس است.

در روایتی [امام رضا علیه السلام در جواب مأمون که پرسیده بود دلیل بر خلافت جدت چیست؟] فرمودند «أَنفُسَنَا» [مأمون] گفت: «لَولا نِسَاءَنَا» اگر در آیه نسائنا نبود ما قبول می کردیم. ولی وقتی أنفسنا مقابل نسائنا می آید، نسائنا یعنی زنان و أنفسنا یعنی مردان، منتها از بین مردان حضرت امیر انتخاب شده است و این به معنای این که نفس پیامبر باشد نیست. حضرت فرمودند: «لَولا أَبْنَاءَنَا» یعنی اگر ابنائنا نبود و نسائنا و أنفسنا بود می گفتید أنفسنا در مقابل نسائنا یعنی رجال ولی وقتی أبنائنا آمده پیداست که اینجا مقصودمان [رجال درمقابل نساء نیست.]

این یک نکته که أنفسنا در اینجا یعنی امیرالمؤمنین و خود حضرت هم احتجاج کردند و فرمودند بگویید چه کسی است جز من که نفسش نفس نبی اکرم است و همسرش نساء نبی اکرم و فرزندانش فرزندان حضرت هستند. یک داستان راجع به نساء است که این نسائنا چه کسانی هستند؟ مصداق که فقط حضرت زهراست و فریقین قبول دارند مباهله جز این پنج تن نبودند. منتها اگر مباهله توضیح داده می شود که چیست آن وقت معلوم می شود که این پنج تن چه کسانی هستند. مباهله اصلا چه زمانی اتفاقی می افتد؟ حضرت برای مباهله چه سدی را برداشتند؟ آن وقت معلوم می شود که چه کسانی هستند. اگر همینطور بگوییم که فقط برای مباهله آوردند، فضیلت زیاد روشن نمی شود. لذ وقتی به امام رضا گفت اکبر فضائل حضرت را از قرآن بگو حضرت این آیه را خواندند.

در باب ابنائنا یک بحثی است که هارون به حضرت موسی بن جعفر گفت شما چطور ادعا می کنید ما فرزند رسول خدا هستیم؟ فرمودند من را از بحث معاف بدارید. گفت نه باید بگویید؛ شما مدعی هستید که همه علوم قرآن  نزد شما است و باید اثبات بکنید. بعد حضرت این دو آیه را خواندند که یکی آیه مبارکه سوره انعام است که حضرت عیسی را جزو فرزندان حضرت ابراهیم به حساب آورده که حضرت فرمودند حضرت عیسی که پدر نداشت و از طرف مادر متصل به حضرت ابراهیم است و دومین آیه هم همین است که مهمترین اینهاست که برای أبنائنا جز حسنین کسی را نیاورد. لذا زمخشری وقتی نقل می کند می گوید فضیلت «ابن» بودن برای فرزندان حضرت زهرا و نسلش اثبات شده است . اینها أبناء الرسول هستند و فضیلت ظاهری و باطنی است.

أبنائنا واضح است و نسائنا هم حضرت زهرا هستند، منتها بعضی گفتند این جمع است و فرد نیست. این را من یک موقعی از آقای سیدان شنیدم که از قول یک کسی نقل می کردند که برایشان احترام علمی قائل بودند و گفت من با یکی از علمای اهل سنت بحث می کردم و بحث رسید به نسائنا و گفت نسائنا جمع است و حضرت باید یکی از زنانش را می برد. منتها حضرت اینجا مأمور نبود حضرت زهرا را بیاورد ولی میلش به طرف حضرت زهرا بود و این منافات با پیامبری هم ندارد. خدا فرمود یکی از نساء را بیاور و ایشان هم دست حضرت زهرا را گرفت و مأمور نبود حضرت زهرا را بیاورد، بنابراین مصداق نساء فقط حضرت زهرا نیست و بقیه زنان پیامبر هم نسائنا هستند.

ایشان گفته بود بلافاصله خدا عنایت کرد و من این مطلب به ذهنم آمد که نساء هر وقت مقابل ابناء می آید یعنی دختر. در استعمال قرآن هم این آمده «يُذَبِّحُونَ أَبْناءَكُمْ وَ يَسْتَحْيُونَ نِساءَكُمْ»(بقره/۴۹) بعد ایشان گفتند اشعار عرب را مفصل خوانده بود. پس هر وقت نساء همراه ابناء می آید یعنی دختر و به معنی زنان نیست و به معنی دختران است. پس اصلا همسران حضرت از این دایره خارج هستند. بنابراین سر مصداق این ابنائنا و نسائنا و أنفسنا شکی نیست و این را فریقین قبول دارند که حضرت وقتی به مباهله آمدند این چهار نفر را آوردند و کسی غیر از این را نگفته است.

یک بحث سر این است که انفسنا یعنی رجال و مصداقش امیرالمؤمنین است و نساء زنان مصداقش حضرت زهراست. دستور خدا این بود که برای مباهله این پنج نفر را بیاورید. یعنی کار به یک جایی می رسد که این دیگر بالاتر از  جدال و جنگ و جنگ با کافر هم نیست. جدال با اهل کتابی است که این جزو اعتقادات دینی شان است و حضرت در مقام احتجاج با آنها آمده و در آخر به مباهله معتقد هستند و با مباهله کار را پیش می برند.

جریان همسران نبی اکرم صلی الله علیه و آله

در سوره مبارکه احزاب داستان نساء النبی مطرح می شود، در آخر آن داستان اهل بیت است. حضرت یک همسرانی داشتند و با این همسران یک کاری را می خواستند جلو ببرند و این هم جزو لطایف است. پیامبر خدا از بیست و پنج سالگی تا پنجاه سالگی یک همسر داشته که این بزرگوار 15 سال از پیامبر بزرگتر بودند. وقتی می آیند مدینه و به یک معنا آغاز حکمرانی و حکومتشان شروع می شود، ازدواج های متعددی انجام می دهند که از هیچ کدام از آنها هم فرزند ندارند. این داستان، جزو پیچیده ترین مسائل است که مستشرقین هم از آن سوء استفاده می کنند چون خودشان فساد اخلاقی را دارند.

اگر آدم نقطه ضعفی داشت شیطان از همان نقطه ضعف می آید و آدم را از همان نقطه ضعف به خدا و رسول و ائمه بدبین می کند. جملی ها مثل طلحه و زبیر که خودشان حب جاه داشتند، از همینجا شیطان آنها را متهم کرد و همین مبدأ درگیری شد. آدم های شهوت رانی که دنیا طلب هستند و سیطره طلب هستند و شهواتشان را دنبال می کنند نمی توانند داستان حضرت را بفهمند. حضرت یک کاری را در اداره عالم با همسرانش می خواست جلو ببرد و خیلی کار مهمی بود ولی ربطی به کار اهل بیت نداشت. احتیاج به تطبیق هم نداشت، آن تطبیق برای اهل بیت است که حضرت یک بار دیگری را می خواهد روی دوششان بگذارد. باری که روی دوش اهل بیت می گذارد عاشوراست که مقدمه ظهور است.

اهل بیت هم باید معنا بشود که این بحث در قرآن مفصل آمده است. ائمه در قرآن دو عنوان دارند، یکی اهل البیت و یکی هم اهل الذکر و هر دویش هم با آیه نور توضیح داده می شود که چراغ هدایت نبی اکرم در مشکات الهی هم تجلی می کند و در بیوت گرد هم می آیند. اینها هم اهل البیت هستند و این بیت، بیت ذکر است «في  بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَر»(نور/۳۶) هم اهل بیت هستند و هم اهل ذکر هستند. پس حضرت یک اهل بیتی دارند و با آنها یک کاری در عالم انجام می دهند و یک نساء دارند که یک کار دیگری با آنها می کنند. بحث حرمسرا که برای فتحعلی شاه و این چیزها نیست، یا آنچه در غرب است که آنها بدتر از همه هستند. پیامبر خدا اصلا دنبال یک کار دیگری است و آدم گرفتار باشد این خیالات را می کند و شیطان با سوء ظن و عیب نفس، آدم را به تردید می رساند.

بنابراین حضرت یک کاری را با نساء می خواهند جلو ببرند. این نساء با این که این کار خیلی سختی نبود، تحمل نکردند. حضرت یک کاری را جلو می برند و آنها هم یک کاری را جلو می بردند. آنها نقشه می کشند تا نفوذ کنند و حضرت هم یک کاری را با آنها جلو می برد که داستان سوره تحریم است. در سوره تحریم می فرماید «فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلاهُ وَ جِبْريلُ وَ صالِحُ الْمُؤْمِنينَ وَ الْمَلائِكَةُ بَعْدَ ذلِكَ ظَهير»(تحریم/۴) به آن دو زن خطاب می کنند که همه هم می دانند چه کسانی هستند، خطاب می کند که از آن خطایی که در آیه قبل بحث شده توبه کنید، که البته بعید است و شما دیگر قلبتان منحرف شده است. اگر هم توبه نکنید و صف آرایی کنید، شما یک طرف قرار می گیرید و جنگ بزرگی در عالم درست می شود. یک طرف شما هستید و یک طرف هم خدای متعال و جبرئیل و صالح المؤمنین که امیرالمومنین علیه السلام هستند.

آن وقت صف آنها چه کار می کند؟ «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَكُمْ وَ أَهْليكُمْ ناراً وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ عَلَيْها مَلائِكَةٌ غِلاظٌ شِداد»(تحریم/۶) شِداد آنها برایتان جهنم درست می کنند، جهنمی که آتشگیرانه اش آدم ها هستند و از خود اینها شعله جهنم برمیخیزد. به مؤمنین می گوید دست خودتان و اهل بیتتان را بگیرید تا در این آتش نیافتید. یک چنین جنگی دارد راه می افتد. پس داستان همسران حضرت از آن طرف پیش می آید و جریان مهار هم از طرف خود حضرت است تا کار به اینجا می کشد.

ولی یک قسمت دیگر داستان همسران حضرت بحث نفوذ و مهار نیست، بحث این است که حضرت یک کار دیگری را در عالم دارند جلو می برند که امروز ضرورتش معلوم می شود. امروز که غرب خانواده را متلاشی کرده و چیزی از آن باقی نگذاشته ضرورتش معلوم می شود. آن وقت در آنجا نساء حضرت همین را تحمل نکردند. با این که مأموریتشان مأموریت بزرگی نیست ولی تحمل نکردند. ببینید که در آیات چقدر توبیخ است «يا نِساءَ النَّبِيِّ مَنْ يَأْتِ مِنْكُنَّ بِفاحِشَةٍ مُبَيِّنَة»(أحزاب/۳۰) ای همسران پیامبر، اگر به فاحشه مبینه روی بیاورید «يُضاعَفْ لَهَا الْعَذابُ ضِعْفَيْنِ وَ كانَ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسيرا» یعنی می خواهند بگویند اینها اهل نیستند.

این آیات وقتی مطرح شد که اینها یک کاری علیه حضرت کردند و به هم دست دادند و این آیات نازل شد «وَ قَرْنَ في  بُيُوتِكُنَّ وَ لا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِيَّةِ الْأُولى  وَ أَقِمْنَ الصَّلاةَ وَ آتينَ الزَّكاةَ وَ أَطِعْنَ اللَّهَ وَ رَسُولَه » بعد می رسد به اینجا و لحن دیگر عوض می شود «إِنَّما يُريدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيرا» آنهایی که مطهر هستند اهل بیت هستند، همسران که مطهر نیستید. «وَ قَرْنَ في  بُيُوتِكُنَّ وَ لا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِيَّةِ الْأُولى  وَ أَقِمْنَ الصَّلاةَ وَ آتينَ الزَّكاةَ وَ أَطِعْنَ اللَّهَ وَ رَسُولَه » این شأن نساء است، محترم هم هستند ولی این شأنشان است. شأن اهل بیت شأن دیگری است.

حضرت می خواهد بار دیگری روی دوششان بگذارد. این یکی از همان بارهایی است که با آن شأن نمی شود نساء را برای مباهله بیاورید و کاری پیش نمی رود. این مباهله یک آدم هایی می خواهد که «مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْم » وقتی حضرت دعوت به توحید می کنند اگر حقیقت توحید برای اهل مباهله آشکار نباشد نمی توانند در موضوع توحید مباهله کنند. اگر آلوده به شرک باشند حق مباهله در توحید را آن هم در این مقیاس مباهله ندارند. مقیاس مباهله اینجا معلوم می شود. پس مباهله از آن تکالیفی است که روی دوش اهل بیت گذاشته شده و لذا نساء می شود حضرت زهرا و ابناء می شوند حسنین و أنفسنا می شود امیرالمؤمنین و کس دیگری نیست. لذا قبلش حضرت از خدای متعال آیه تطهیر را در باب اینها می گیرد و بعد آن ها را در این میدان می آورد. کسانی که از شرک مطهر هستند و در مقام اخلاص محض هستند می توانند در وادی توحید وارد مباهله بشوند.

این را مرحوم علامه طباطبایی هم به یک نحوی اشاره کردند و می گویند باید در دعوت شریک باشند. ما می خواهیم سر توحید با چه کسی مباهله کنیم؟ با بزرگترین علمای مسیحیت که به یک معنا اهل کتاب هستند و خدا پرستند. ما در قرآن خودمان اینها را اهل کتاب می دانیم و کافر نمی دانیم و حکمشان با کفار فرق می کند. آن هم اهل کتابی که به دوران حضرت نزدیک هستند. مگر چند سال از داستان حضرت عیسی می گذرد؟ آدم هایشان کسانی هستند که «وَ لَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُمْ مَوَدَّةً لِلَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ قالُوا إِنَّا نَصارى  ذلِكَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّيسينَ وَ رُهْباناً وَ أَنَّهُمْ لا يَسْتَكْبِرُون »(مائده/۸۲) یک جمعی که هم کثیر هستند و هم فوق العاده هستند و هم اهل کتاب هستند. در مقابل یهود که خودشان را اهل کتاب می دانند، اینها واقعا اهل کتاب هستند و خداپرست هم هستند و با اینها مباهله می شود.

مباهله با اهل کتاب در این مقیاس بر سر موضوع توحید است. در داستان حضرت عیسی، حضرت می گفت مخلوق است و آنها می گفتند نه ثالث ثلاث است. در دعوت به توحید چه کسی می تواند وارد مباهله با مثل علمای مسیحی بشود؟ کسی که «إِنَّما يُريدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيرا» باید از شرک مطلق حتی شرک خفیّ پاک باشد. اینها را در مباهله و در وادی توحید می برد و با اینهاست که مبادله در وادی توحید می شود. کسانی که یک حقیقتی از معرفت الهی به آنها عطا شده است می آیند و وارد معامله می شوند. لذا اینجاست که آیه تطهیر به آیه مباهله گره می خورد.

پس یک داستان اهل بیت داریم که آنها تطهیر شدند و ربطی به نساء ندارد. آن وقت باری که روی دوششان گذاشته می شود بارهای عظیمی است که یکی مباهله است، یکی عاشوراست، یکی داستان صدیقه طاهره سلام الله علیهاست و بیست و پنج سال امیرالمؤمنین است و این ربطی به نساء ندارد.

پی نوشت ها:

(۱) بصائر الدرجات في فضائل آل محمد صلى الله عليهم، ج 1، ص: 22

(2) عيون أخبار الرضا عليه السلام، ج 1، ص: 307

(3) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 2، ص: 627

(4) معاني الأخبار، النص، ص: 1