نسخه آزمایشی
یکشنبه, 30 خرداد 1400 - Sun, 20 Jun 2021

ميلاد قمر بني هاشم در شاهرود/ همراهي با معصومين، موانع و سختي هاي مسير

متن زیر سخنان آیت الله میرباقری به تاریخ 20 فروردین ماه 98 است که به مناسبت ولادت حضرت عباس علیه السلام در شاهرود ایراد فرمودند. ایشان در این جلسه بیان میدارند؛ تنها راه هدایت انسان در همراهی با پیامبر اکرم و معصومین است که خود این همراهی دچار سختی ها و ابتلائات فراوانی است و فقط کسانی می توانند در این همراهی بمانند که دارای صفاتی مانند تسلیم و تصدیق و وفا و نصح باشند. ما در بیعتی که با رسول و امامان داریم، باید با این صفات در کنار ایشان حاضر باشیم و گرنه در تنگناها ممکن است از آن ها جدا شویم. اگر ما بیعتمان را بشکنیم، ضرر آن شامل حال معصومین نمی شود، بلکه فقط خودمان متضرر می شویم.

صف بندی در مقابل منافقین و کفار

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيم‏ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِين‏ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِين‏ وَ اللَّعْنَةُ عَلَى أَعْدَائِهِم‏ أَجْمَعِين‏. «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ كُونُوا مَعَ الصَّادِقين‏»(توبه/۱۱۹) در این آیه شریفه خدای متعال مؤمنین را مخاطب قرار داده و به آنها می فرماید ای کسانی که وارد وادی ایمان شدید، تقوای الهی داشته باشید و از خدا پروا کنید و با صادقین باشید و در معیت صادقین زندگی کنید. این صادقین در روایات ما به وجود مقدس نبی اکرم و اهل بیت معصومشان تفسیر شدند. اینها صادق هستند، هم با خدای متعال و هم با مردم صادق هستند. آنهایی که عبد خدا نیستند، آنها نه به خدا و نه به مردم راست نمی گویند و اهل صدق نیستند. صدق از اوصاف عبادالله است. آن کسانی که صادق حقیقی هستند، معصومین هستند. «اتَّقُوا اللَّهَ وَ كُونُوا مَعَ الصَّادِقين‏» تقوای الهی را پیشه کنید و با صادقین همراه باشی؛ همراه نبی اکرم باشید و از پیامبر خدا جدا نشوید، از امیرالمؤمنین و از اولیاء خودتان جدا نشوید. این آیه در پایان سوره مبارکه برائت است.
در آغاز سوره خدای متعال به نبی مکرم اسلام صلی الله علیه و آله و سلم دستور می دهند که صف و برائت خودتان را نسبت به مشرکین علنی کنید «بَراءَةٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ إِلَى الَّذينَ عاهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِكين‏» به آن مشرکینی که قبلا با آنها معاهده داشتید، اعلام برائت کنید و صفتان را از آنها جدا کنید. طبیعتا وقتی وجود مقدس رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم صف خودشان را علنی می کنند، یک صف بندی عظیمی در تاریخ شکل می گیرد. این شخصیت پیامبر است، مثل ما که نیستند. وقتی ایشان وارد درگیری می شوند یک جبهه بزرگ تاریخی به دنبال حضرت شکل می گیرد و سه صف به وجود می آید. یکی صف مؤمنین است، دوم صف منافقین و آنهایی است که در باطن راه رسول خدا را قبول ندارند ولی تظاهر می کنند که در کنار حضرت هستند و می خواهند جمع بین دنیا و آخرت کنند، یکی هم صف مشرکین و کفار است.
موانع همراهی با معصوم
در این سوره مبارکه خدای متعال چند مطلب را بیان کرده است. شاید کمتر سوره ای است که به این اندازه مفصل به این بحث پرداخته باشد. یکی صفات منافقین و خصوصیاتشان، که این جبهه نفاقی که به ظاهر ادعای اسلام و نفوذ در داخل جبهه مؤمنین می کنند و می خواهند مسیر جبهه مؤمنین را به نفع خودشان تغییر بدهند و راه را عوض کنند، اینها چه کسانی هستند و علامتشان چیست؟ در کنار شما هستند و درون شما زندگی می کنند اما علائمی دارند. علائم صف منافقین را خدای متعال در این سوره بیان می کند و دوم خصوصیات جامعه مشرکین و آن جماعت را بیان می کند که اینها چه کسانی هستند و خصوصیاتشان چیست و چه تفاوت هایی دارند.
بعد هم جامعه مؤمنین را معرفی می کند. این یک مطلب از موانع همراهی با رسول خدا صحبت می کند که چه چیزهایی نمی گذارد انسان در این صف بندی که شکل گرفته است، کنار پیامبر خدا بماند و آدم را از حضرت جدا می کند. در این سوره خدای متعال می فرماید «قُلْ إِنْ كانَ آباؤُكُمْ وَ أَبْناؤُكُمْ وَ إِخْوانُكُمْ وَ أَزْواجُكُمْ وَ عَشيرَتُكُمْ وَ أَمْوالٌ اقْتَرَفْتُمُوها وَ تِجارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسادَها وَ مَساكِنُ تَرْضَوْنَها أَحَبَّ إِلَيْكُمْ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ جِهادٍ في‏ سَبيلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتَّى يَأْتِيَ اللَّهُ بِأَمْرِه‏»(توبه/۲۴) یکی از موانع همراهی که انسان نمی تواند در کنار پیامبر حرکت کند؛ به خاطر این است که تعلقات خودش را بیشتر از حضرت و جهاد در راه حضرت دوست می دارد.
خدای متعال مخاطب قرار می دهد و می فرماید اگر پدران و فرزندان و برادران و همسران و عشیره و امکاناتی که به سختی جمع کردید و این تجارتی که از کساد شدنش می ترسید، چون بنا شد که دیگر مشرکین نیایند و به مکه رفت و آمد نکنند و اینها می گفتند که اگر اینها نیایند تجارت ما کساد می شود، می فرماید اگر اینها در دل شما محبوب تر از خدا و رسول هستند و اینها را از خدا و پیامبرش و جهاد در راه آنها بیشتر دوست می دارید، شما نمی توانید همراه بشوید. «فَتَرَبَّصُوا حَتَّى يَأْتِيَ اللَّهُ بِأَمْرِه‏» منتظر بمانید تا خدای متعال فرمانش را در مقابل شما صادر کند. نفرموده چه کار می کند و چه اتفاقی برایتان می افتد، در ابهام گذاشته، ولی یک تهدید سنگین است.
مرحوم فیض رضوان الله تعالی علیه در تفسیر شریف صافی ذیل این آیه یک جمله ای دارند، می فرمایند «قلّ من يتخلّص عنه‏» خدای متعال خیلی اینجا کار را سخت گرفته است، کم تر کسی است که جان سالم به در برد. چیزی دیگر نمی ماند، تعلقات ما همین ها هستند. اگر اینها را از خدا و رسول بیشتر دوست می دارید، شما اهل همراهی نیستید و شما نمی توانید به مقصد برسید. شما جز آن کسانی نیستید که با حضرت سیر می کنند و در سلوکشان همراه حضرت به مقصد می رسند. «فَتَرَبَّصُوا» منتظر بمانید تا خدا امرش را در باب شما صادر کند. از این دست آیات زیاد است که موانع همراهی حضرت را توضیح می دهد.
حضرت با مشرکین و منافقین صف بندی کردند. منافقین گاهی این طرف و گاهی آن طرف هستند و می خواهند سر سفره حضرت باشند. وقتی مشرکین پیروز شدند، می گویند ما که از اول گفتیم که با شما بودیم و زمانی که شکست خوردند این طرف می آیند و می گویند ما با شما هستیم. روز سختی آن طرف هستند و زمان جمع کردن غنایم که می شود، این طرف خط می ایستند.
همه چیز در گرو رسالت
در سوره مبارکه فتح خدای متعال می فرماید «إِنَّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً مُبينا»(فتح/۱) ما کار را برای تو تمام کردیم. بعد چهار امر را همان آغاز سوره بیان می کند. بعد یک توضیحی می دهد و می فرماید ما که برای تو فتح کردیم و پیروزی قطعی شد، این خدا همان خدایی است که همه لشکر آسمان و زمین در اختیار اوست. این لشکر را در خدمت تو قرار داده و فتحی که برای شما می کند، این فتح تا قیامت ادامه پیدا می کند. فقط در این دنیا نیست که صف ها را از هم جدا می کند و جهنمی ها را وارد جهنم می کند و بهشتی ها را وارد بهشت می کند، این فتحی است که خدا برای حضرت کردند.
بعد لحن سوره در ادامه گویا تغییر می کند، می فرماید «إِنَّا أَرْسَلْناكَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذيرا»(فتح/۸) تو رسول ما هستی، این خیلی نکته مهمی است، مشرکین همین را انکار می کردند و می گفتند پیغمبر نابغه است. یک نابغه مصلح است که دارد اصلاحات اجتماعی می کند. می فرماید اینطوری نیست، تو رسول ما هستی و همه چیز در این رسالت است. این رسالت وقتی از عالم بالا می آید گره گشایی می شود.
امیرالمؤمنین در خطبه قاصعه وقتی شرایط سخت جزیرة العرب را توضیح می دهند که قبل از بعثت حضرت، بزرگان روم و ایران چه بر سر اینها آوردند و اینها را از سرزمین های آباد عراق و کنار دجله و فرات به سرزمین خشک عربستان کوچ دادند. بعد می فرماید خدای متعال وقتی این پیامبر را فرستاد، کاملا صحنه عوض شد. هیچ چیزی اتفاق نیافتاده الا این که این پیامبر آمده و اینها هم دنبال او حرکت کردند و همه چیز عوض شد. هرچه است در این رسالت و رسول است.
ای پیامبر، ما تو را فرستادیم «إِنَّا أَرْسَلْناكَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذيرا» شما هم که فرستادیم، روی هوا حرف نمی زنی، هرچه که می گویی را می بینی، گذشته و آینده و قیامت این امت را می بینی و باطن و ظاهرشان را می بینی، بهشت و جهنم را می بینی، اینطور نیست که وسط هوا حرف بزنی. آن خیراتی که در مسیر اینهاست و اگر حرکت کنند به آن می رسند را تو می بینی و بشارت می دهی و خطرهایی که اینها را تهدید می کند که در ظاهر و باطن هیچ کس نمی بیند، ولی شما می بینی و انذارشان می کنی.
«لِتُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُعَزِّرُوهُ وَ تُوَقِّرُوهُ وَ تُسَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَ أَصيلا»(فتح/۹) وقتی این پیامبر می آید، با آمدن او انسانها می توانند ایمان به خدا بیاورند و الا راه بسته است. با آمدن او، خدا در دل انسانها عظمت پیدا می کند. با آمدن اوست که خدا تسبیح می شود و مردم خدا را می شناسند. اگر این رسول نیاید راه بسته است. عقول و فکر و دل ما، راه هایی نیستند که کار را تمام بکنند، این پیامبر که بیاید این سرمایه ها فعال می شوند؛ مثل دانه گیاهی که وقتی خورشید به آن می تابد استعدادهایش شکوفا می شود و به یک گیاه سرسبز و خرم تبدیل می شود.
پیامبر ما، شما وقتی می آیی و شما را همراهی می کنند، ایمان به خدا می آورند و عظمت خدا در دلشان می نشیند و پاکی و قدس الهی را درک می کنند. ما شما را فرستادیم که اینها را به خدا برسانید و اگر شما رسول نبودی احدی از این راه را نمی توانست برود. این راهی نیست که با نابغه ها و فیلسوفان و عرفا طی بشود، شما باید بیایید. سرمایه ای به تو دادیم که همه عالم را برسانی.
بعد خدای متعال یک نکته ای را اشاره می کند و می فرماید «إِنَّ الَّذينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اللَّه‏»(فتح/۱۰) کسانی که با تو بیعت می کنند، با خدا بیعت می کنند، «يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْديهِم‏» این دست شما که روی دست اینها قرار می گیرد، این دست خداست. پیامبر یک موجود با عظمتی است که دست او، دست خداست. «فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى‏ نَفْسِه‏» پس اگر کسی عهدش را با شما شکست و سر دوراهی ها و در سختی ها مسیرش را سوا کرد، علیه خودش کار می کند. وقتی آدم با خدا بیعت کرد و بنده فقیر محتاج دست در دست خدا گذاشت، یک قرار دو طرفه ای بین ما و خدا بسته می شود. آیا اگر ما قرارمان با خدا بشکنیم خدا ضرر می کند؟ خدا چه احتیاجی به قرارمان دارد؟ تمام نفع در قرار با خدای متعال برای ماست. خدای متعال نفعی نمی برد.
نتیجه شکستن بیعت
اینهایی که با تو بیعت می کنند خیال نکنند که منافع دو طرفه است و اگر قرارمان را بشکنیم پیامبر ضرر می کند، اصلا اینطور نیست. کسی که با تو بیعت کرد در راه بیعت با خداست؛ اگر بیعتش را بشکند، بیت با خدا را شکسته است و کسی جز او ضرر نمی کند. «فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى‏ نَفْسِهِ وَ مَنْ أَوْفى‏ بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللَّهَ فَسَيُؤْتيهِ أَجْراً عَظيما»‌ اما اگر با معاهداتی که با خدا بسته، نمی فرماید با معاهداتی که با رسول بسته چون عهد با رسول عهد با خداست، اگر پای آن معاهدات بایستد «فَسَيُؤْتيهِ أَجْراً عَظيما» خدای متعال پاداش با عظمتی به او می دهد. اجری که خدای متعال به عظمت توصیف می کند معلوم است.
همه فتوحات برای این پیامبر است و همه بهشتی ها، همراه این پیامبر هستند و هرچه که هست در بیعت این پیامبر است. اگر از این پیامبر جدا شدی هیچ خبری نیست. این رسالت است که بار همه را می بندد. ما هم باید بارمان را در دست او بگذاریم و با او بیعت کنیم و بعد هم پای قرارهایمان تا آخر بایستیم و در سختی ها عقب ننشینیم. یک عده ای اینجا خودشان را کنار می کشند و به تعبیر قرآن می شوند مُخَلَّفون؛ یعنی جا مانده ها. این پیامبر خدا دارد راه خودش را می رود و منتظر من و شما نمی ماند. این پیامبر با عظمت منتظر من و شما نمی ماند و راه خدا را می رود. اگر ما کندی کردیم جزو جا مانده ها می شویم.
سیدالشهداء که با خدا از عالم الست قرار عاشورا را بسته، نمی گذارد عاشورا روز یازدهم محرم بشود. این قرار به تأخیر افتادنی نیست. ما اگر کندی کنیم از غافله جا می مانیم و می شویم مخلف. خیلی ها اینطور بودند، راه افتادند اما دیر آمدند. یک وقتی رسیدند که ماجرای عاشورا دیگر تمام شده بود، این می شود مخلف. مشغول تجارت و بیع و حتی مشغول طواف و سعی بودند و جا ماندند. حضرت که منتظر من و شما نمی ماند. در داستان پیامبر هم همینطور است، هرچه که است بیعت با شماست. اگر بیعت با شما را بشکنند، بیعت با خدا را شکستند. اگر کنار شما بایستند، کنار عهد با خدا ایستادند، تمام منافع اینجاست. اگر سلوک است، اگر قرب است، اگر توحید است، اگر رضوان است، اگر بهشت است و هرچه که می خواهید همه اینجاست.
«سَيَقُولُ لَكَ الْمُخَلَّفُون‏»(فتح/۱۱) داستان مخلفون در این سوره فتح، داستان کسانی است که در صلح حدیبیه نیامدند. داستان صلح حدیبیه این است که وجود مقدس نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم یک خواب دیدند، البته رویای پیامبر عین وحی است ولی خواب است یعنی وحی بیداری است که جبرئیل یا خدای متعال بی واسطه با حضرت تکلم می کنند، در خواب رویای صادقه ای دیدند که وارد مکه شدند و با امنیت با همراهانشان رفتند مناسک را انجام دادند، قربانی کردند و سرها را هم تراشیدند و مناسک حجشان را کامل کردند. براساس این خواب که در سال ششم هجری و زمانی که مکه در اختیار قریش بود، می گویند راه بیافتید و برویم و بعد هم فرمودند که کسی سلاح جنگی برندارد و بنا بر جنگ نیست. بنا بر این است که ما برویم اعمال و مناسکی انجام بدهیم و برگردیم.
مورخین گفتند هزار و پانصد تا هزار و هفتصد نفر با حضرت راه افتادند و سلاح هم برنداشتند و با خودشان شتر و گوسفند برای قربانی کردن برداشتند. کاملا پیداست که اینها می آیند حج انجام بدهند. خود حضرت پنجاه شتر با خودشان برداشتند. بعد حضرت به اعراب اطراف مدنیه هم فرمودند که شما هم با ما به حج بیایید. اینها نیامدند و مخلف شدند. حضرت آنها را جاگذاشتند و رفتند و از بیراهه خودشان را به نزدیک مکه رساندند. سران قریش هم پیمانان خودشان را فرستادند که بیایند تا با حضرت گفتگو کنند. حضرت فرمودند ما نیامدیم بجنگیم، ما آمدیم که مناسک انجام بدهیم. آنها گفتند الان امکانش نیست، الان موسمی است که اگر شما بیایید هم پیمانان ما هستند و این به معنی شکست قطعی ماست. راه را بستند و حضرت از این عده ای که همراهشان بودند بیعت گرفتند که اگر ما با اینها درگیر شدیم تا پای جان می ایستیم و اینها بیعت کردند.
این ها از شهر خودشان دور و در کنار مرز دشمن قوی به نام قریش و بدون سلاح هستند اما بیعت کردند که تا پای جان بایستند. جوری بیعت کردند که خدای متعال از آن ها راضی شد. تعبیر قرآن این است «لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنينَ إِذْ يُبايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ ما في‏ قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ السَّكينَةَ عَلَيْهِم‏»(فتح/۱۸) با تو بیعت کردند و جوری بیعت کردند که رضای خدا را جلب کردند. خدای متعال وقتی نگاه به این قلب ها کرد و دید که خیلی قلب های آماده ای هستند، آرامش را برایشان مسلط کرد و در کنار لشکر دشمن آرام بودند. وقتی قریش این صحنه را دیدند، ناچار شدند با حضرت مذاکره کنند. معاهده ای بستند که به صلح حدیبیه معروف است.
اینجا منافقین خیلی سر و صدا کردند و به حضرت می گفتند آقا بنا بود ما مکه برویم، چطور شد که صلح کردید؟ بعد هم در این صلح یک مفادی بود که بنا شد تا ده سال جنگ بین مسلمان ها و قریش قطع بشود که خیلی برای حضرت برکات فوق العاده ای داشت. آنها می گفتند که ما را ذلیل کردید. تا که این آیه نازل شد «إِنَّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً مُبينا» این فتح مبینی است که ما برای تو فتح کردیم. طولی نکشید که سال بعد به مکه رفتند و حج و مناسکشان را انجام دادند. سال بعد که سال هشتم بود، مکه بدون خونریزی فتح شد.
اینجا چند نکته وجود دارد، آنهایی که نرفته بودند و مخلف شدند، پیامبر این یک عده را با خودش تا مرز بیعت رضوان برد و به یک نقطه ای رساند که خدا از آنها راضی شد. پیامبر اول و آخر کار را می بیند و می داند آن رویایی که دیدند الان تعبیر نمی شود لذا به حضرت گفتند آقا شما گفتید ما مکه می رویم، فرمود من که نگفتم امسال، می رویم، ولی رفتنمان قطعی است و در سال هفتم با امنیت که جزو مفاد قراردادشان بود، رفتند. سه روز مکه در اختیار آنها قرار گرفت و مناسکشان را انجام دادند. سال هشتم هم مکه فتح شد، یعنی دشمن اصلی که قریش بود برداشته شد و کل جزیرة العرب به تدریج در اختیار حضرت قرار گرفت و برکات زیادی داشت.
تاریخ را ملاحظه کنید، این مخلفینی که جا ماندند، اینهایی که اگر با پیامبر می ماندند پیامبر اینها را می رساند و اهل بیعت رضوان می شدند، این مخلفین دیدند پیامبر سالم و صحیح برگشت و آمدند عذرخواهی کردند. «سَيَقُولُ لَكَ الْمُخَلَّفُونَ مِنَ الْأَعْرابِ شَغَلَتْنا أَمْوالُنا وَ أَهْلُونا فَاسْتَغْفِرْ لَنا» می گویند مال و فرزندمان مانعمان شد، اینها بی پناه بودند و دیدیم پناه ندارند لذا نشد که با شما بیاییم، نگران مال و اهل بیتمان بودیم. برای ما استغفار کن تا خدا ما را بیامرزد. اینجا خدای متعال اولا اینها را تکذیب می کند و می فرماید بی خود می گویند، حرف دلشان این نیست. آن چیزی که در دلشان است، چیز دیگری است.
«يَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ ما لَيْسَ في‏ قُلُوبِهِم‏» حرف دلشان را خدا در آیه بعد توضیح می دهد و بعد یک نکته ای را توضیح می دهد، می فرماید برفرض که حرف دلتان همین است و شما نگران زن و بچه تان بودید و این مانع شد که با رسول خدا همراه بشوید، این عذر به هیچ وجه قابل قبول نیست «قُلْ فَمَنْ يَمْلِكُ لَكُمْ مِنَ اللَّهِ شَيْئاً إِنْ أَرادَ بِكُمْ ضَرًّا أَوْ أَرادَ بِكُمْ نَفْعا» اگر خدای متعال بخواهد به شما ضرر یا نفع برساند، چه کسی جلوی خدا را می تواند بگیرد؟ شما نگران زن و بچه تان هستید؟ مگر شما زن و بچه تان را حفظ می کنید؟ اگر خدای متعال بخواهد آسیبی برساند شما جلویش را می گیرید؟ اگر خدای متعال بخواهد حفظشان کند، مگر دشمن می تواند آسیب بهشان برساند؟ این چه تفکری است؟ وقتی رسول خدا پا در میدان گذاشت، که بیعت او با بیعت با خداست، شما به خاطر این توجیهات جا می مانید؟ وقتی سیدالشهداء به طرف کربلا می روند، با هر عذری که او را تنها کنی تو باختی، توجیهی ندارد.
یک داستان معروفی است که نقل شده طرماح از محبین سیدالشهداست و نزدیکی کوفه به حضرت برخورد کرد. بار گندم داشت که از سمت کوفه برای یمن می برد. به حضرت عرض کرد که وقتی من از کوفه می آمدم بیرون، یک لشکری در نخیله دیدم که تا به حال به این وسعت لشکر ندیده بودم. به طرف کوفه نروید و با ما در یمن بیایید. من در کوهستان های یمن ده هزار نفر شمشیرزن در اختیار شما قرار می دهم و آنجا با دشمن بجنگید. با این جمعیت اندک در مقابل اقلا سی هزار نفر لشکر بنی امیه چه کار می خواهید بکنید؟
حضرت فرمود ما یک عهدی داریم و داریم به طرف عهدمان می رویم؛ یعنی لازم نیست تو امام را نصیحت کنی، امام راه اول و آخر عالم را می داند. گفت پس من بروم آذوقه زن و بچه ام را برسانم و برگردم. حضرت فرمود اگر برمیگردی، زود برگرد. رفت و برگشت و وقتی به همین نقطه رسید، خبر شهادت امام حسین را شنید. این می شود مخلف. اولا چه عذری است؟ سیدالشهداء دارند با زن و بچه شان در دل خطر می روند و زن و بچه تو در یمن در آرامش هستند و برای آنها گندم می بری؟ اگر می خواهی به امام حسین برسی و از غافله امام حسین جانمانی اینطوری نمی شود. هر عذری که من را از امام حسین جدا کند، توجیه بردار نیست.
این آدم را با زهیر مقایسه کنید. زهیر عثمانی بود و به حسب ظاهر محب حضرت هم نبوده است. ولی وقتی حضرت به سراغش فرستادند و آمد، یک دیدار با حضرت کرد و فرمانده لشکر امام حسین شد. او هم با زن و بچه اش آمده بود و او هم رئیس قبیله بزرگی بود، همه را فرستاد و همسر خودش هم طلاق داد و با یک آدم امینی پیش اقوامش فرستاد و گفت نمی خواهم به خاطر من تو را اذیت کنند. همه پل های پشت سرش را خراب کرد و این طرف آمد. این کار درست است یا آن کار؟ هر توجیهی که انسان را از امام و همراهی با او جدا کند، این توجیه قابل قبول نیست.
خدا می فرماید اولا راست نمی گویید و نگران زن و بچه نبودید و یک داستان دیگری است و برفرض که درست می گویید، آیا این عذر درستی است که پیامبر خدا در دل خطر می رود و شما نگران خودتان هستید؟ آیا این را خدا از آدم قبول می کند؟ بعد خدای متعال بعد می فرماید که اصلا این چه توجیهی است؟ شما چرا نگران بودید؟ وقتی خدا می فرماید پا در این صحنه بگذار، پا بگذار. مگر زن و بچه ات را تو حفظ می کنی؟ خدا اگر بخواهد بدون تو حفظ می کند. اگر بخواهد خطری به آن ها برسد، اگر خودت هم باشی خطر می رسد.
بعد خدای متعال می فرماید مسئله این نیست که شما نگران زن و بچه تان بودید، شما خودتان را آدم های عاقلی می دانستید و حساب و کتاب می کردید و می گفتید این پیامبر دارد اشتباه می کند و در دل خطر می رود. شما اشکالتان اینجاست که خودتان را خیلی فهمیده می دانستید و می گفتید که پیامبر نمی فهمد دارد چه کار می کند، اینها نابود می شوند. می فرماید این نیست «بَلْ ظَنَنْتُمْ أَنْ لَنْ يَنْقَلِبَ الرَّسُولُ وَ الْمُؤْمِنُونَ إِلى‏ أَهْليهِمْ أَبَدا»(فنح/۱۲) تلقی شما این بود که این رسول و این مؤمنین دیگر برنمیگردند و کار تمام شده است. علتش این بود. نگویید نگران بودیم، این نگرانی نبود، محاسبه تان شما را جدا کرد. فکر کردید پیامبر نمی فهمد چه کار می کند. به خصوص که وحی در بیداری هم نیست، یک رویاست.
می گفتند یک خواب دیده و دور و بری هایش را برداشته و با یک خواب در دهان شیر می برد. این چه کاری است که می کنید، یکی زنده از این صحنه برنمیگردد. «وَ زُيِّنَ ذلِكَ في‏ قُلُوبِكُمْ» این محاسباتتان، خیلی در دلتان جلوه کرد و شیطان جلوه داد. خیال کردید خیلی عاقل هستید و خوب می فهمید و پیامبر نمی فهمد. این غافله شما را جا می گذارد. محاسبه غلطتان شما را جزو مخلفین می کند. پیامبر آنها را می برد و به بیعت رضوان می رساند و پیروزشان هم می کند و شما اینجا می مانید. پس همه چیز در همراهی با این پیامبر است. با او باید بیعت کنید، او رسول است و اوست که خدا را در دل ما عظمت می دهد و ما را به ایمان و تعظیم الهی و معرفت خدا می رساند. با او باید بیعت کنیم تا کنار خدا بایستیم. اگر او ما را در دهان شیر برد، برویم و اگر صلح کرد، صلح کنیم، و الا جزو مخلفین هستیم.
شرایط نزول نصرت الهی
در همین سوره یک نکته ای را می فرماید که این بحث امروز ماست. می فرماید اینهایی که آمدند و در بیعت رضوان کنار حضرت قرار گرفتند و گفتند که تا پای خونمان می ایستیم، در حالی که دست خالی و با تعداد کم و در وسط بیابان غیر مسلح بودند و از آن طرف دشمن فراوان و در پناهگاه خودش مسلح بود، ولی بیعت کردند که تا پای جان بایستند. قرآن می فرماید با این بیعتی که شما کردید، اگر وارد جنگ با قریش می شدید قطعا پیروز می شدید «وَ لَوْ قاتَلَكُمُ الَّذينَ كَفَرُوا لَوَلَّوُا الْأَدْبارَ»(فتح/۲۲) حتما بهتان پشت می کردند و فرار می کردند و بعد هم یاوری برای خودشان پیدا نمی کردند. شما هزار و پانصد نفر غیر مسلح بودید و اینها بیش از ده هزار نفر مسلح بودند، ولی قطعا پیروز می شدید.
«ثُمَّ لا يَجِدُونَ وَلِيًّا وَ لا نَصيرا» کمک کار و نصیری برای خودشان پیدا نمی کردند، چرا که «سُنَّتَ اللَّهِ الَّتي‏ قَدْ خَلَتْ في‏ عِبادِهِ وَ خَسِرَ هُنالِكَ الْكافِرُون‏»(غافر/۸۵) معیار پیروزی، لشکر و عده نیست، معیار پیروزی این نصرت الهی و سنت خداست. اوست که یاری می کند. در جنگ ها خدای متعال می فرماید که ما ملائکه را فرستادیم و شما را کمک کردیم،‌ نصر از طرف اوست. این برای این بود که شما دلتان آرام بشود. معیار پیروزی این است، اگر بیعت کردیم با رسول خدا و پای این بیعتمان ایستادیم و خدا این بیعت را پسندید، پیروزمان می کند. اگر دشمن در این شرایط با ما روبرو بشود حتما شکست می خورد.
اتفاقا علائم پیروزی جایی است که کار سخت می شود و تکیه گاه های آدم شکسته می شود ولی آدم ایمان به خدا و رسول دارد و پشت سر ایشان ایستادند، اینجا همه محاسبه گرها می گویند که «بَلْ ظَنَنْتُمْ أَنْ لَنْ يَنْقَلِبَ الرَّسُولُ وَ الْمُؤْمِنُونَ إِلى‏ أَهْليهِمْ أَبَدا» احدی از اینها برنمیگردند و کار تمام شده است. همه عوامل می گوید شما در معرض خطر هستید ولی اگر بیعت کردید و پای بیعتتان ایستادید و خدا این بیعت را پسندید، شما پیروز هستید و لشکر اگر با شما درگیر بشود شکست می خورد.
پس چرا صلح حدیبیه شد؟ خدای متعال می فرماید که ما شما را می خواستیم پیروز کنیم، منتها این پیروزی را با یک پیچ و با یک تدبیری به شما رساندیم که آن مؤمنین در مکه آسیب نبینند. اگر اینطوری درگیر می شدید، آن مؤمنین در مکه هم از بین می رفتند «لَوْ تَزَيَّلُوا لَعَذَّبْنَا الَّذينَ كَفَرُوا»(فتح/۲۵). وقتی بیعت رضوان کردید و نصرتتان قطعی شد، ما به تأخیر انداختیم و یکی دو سال به تأخیر افتاد تا نتیجه اش این بشود که صف ها جدا بشود و مؤمنین داخل مکه بیایند این طرف و کسی از دست نرود. پس آن چیزی که معیار سعادت انسان است، این معیت و این همراهی است. این رسول خداست و دستش پر است و از طرف خدا آمده است. توحید را او به ما عطا می کند و با او باید همراه بشوید.
معیت همراه با سختی
این همراهی یعنی چه؟ در سوره توبه خدای متعال وقتی صف منافقین و مؤمنین و مشرکین را از هم جدا می کند، آنجا می فرماید «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ كُونُوا مَعَ الصَّادِقين‏» حواستان را جمع کنید که از پیامبر خدا جدا نشوید. بعضی فرمودند این امر به تقوا هم برای تکلیف بعدی است، یعنی می خواهد اهمیت تکلیف بعدی را روشن کند. این «كُونُوا مَعَ الصَّادِقين‏» تقوا و مراقبه می خواهد. طرح شیطان و طرح دشمن این است که یک فتنه ای بیاندازد و شما جدا بشوید. شما حواستان را جمع کنید. اگر از  آسمان سنگ هم بارید و همه عالم از پیامبر جدا شدند و همه صفوف ایستادند، شما از پیامبر جدا نشوید.
این همراهی را در آیه بعد خدای متعال توضیح می دهد «ما كانَ لِأَهْلِ الْمَدينَةِ وَ مَنْ حَوْلَهُمْ مِنَ الْأَعْرابِ أَنْ يَتَخَلَّفُوا عَنْ رَسُولِ اللَّه‏»(توبه/۱۲۰) اعراب اطراف مدینه حق ندارند که از رسول خدا تخلف کنند. هر کجا ایشان پا می گذارد، باید پا بگذارند و نگویند سخت است و محاسبه نکنند تا محاسبه شان آنها را از پیامبر خدا جدا کند. وقتی آدم به محاسبه خودش تکیه می کند و ایمان بالرسول ندارد، این محاسبه می تواند آدم را جدا کند و صف می بندد، حق ندارند جدا بشوند. «ما كانَ لِأَهْلِ الْمَدينَةِ وَ مَنْ حَوْلَهُمْ مِنَ الْأَعْرابِ أَنْ يَتَخَلَّفُوا عَنْ رَسُولِ اللَّه‏» معنی این آیه این است که حق ندارند حواسشان به جان خودشان باشد و پیامبر خدا را رها کنند. باید جان خودشان را سپر پیامبر کنند.
بعد توضیح می دهد که وقتی همراه پیامبر شدید، سختی و گرسنگی و فشار و آسیب از دشمن است، ولی این را بدانید «ذلِكَ بِأَنَّهُمْ لا يُصيبُهُم‏». این آیات بعد از آیات جنگ تبوک است؛ در جنگ تبوک مسلمان ها گاهی سه روز یک دانه خرما می خوردند. گاهی یک خرما در یک روز، برای پنج نفر بود، خرما را در دهانشان می گذاشتند و می مکیدند و به نفر بعدی می دادند. جنگ تبوک، جنگ سختی بوده است. می فرماید که «وَ لا نَصَبٌ وَ لا مَخْمَصَةٌ في‏ سَبيلِ اللَّهِ وَ لا يَطَؤُنَ مَوْطِئاً يَغيظُ الْكُفَّار» سختی و گرسنگی است و در میدانی قدم می گذارید که کفار به خشم می آیند و عصبانی می شوند، از جبهه حق حمایت می کنید و آنها صدایشان در می آید «وَ لا يَنالُونَ مِنْ عَدُوٍّ نَيْلاً» زخمی از دشمن می بینید که مجروح می شوید و چیزی از دست می دهید. هرچیزی در کنار رسول خدا برای شما پیش بیاید، این برای شما ثواب است.
«وَ لا يَنالُونَ مِنْ عَدُوٍّ نَيْلاً إِلاَّ كُتِبَ لَهُمْ بِهِ عَمَلٌ صالِح‏» وقتی کنار پیامبر خدا هستید، تشنگی و گرسنگیتان هم عمل صالح است، اگر اقدامی کنید که کفار به خشم می آیند عمل صالح است، زخمی بشوید عمل صالح است. آدم ممکن است در جنگ بر سر دنیا هم زخمی و کشته بشود، مگر این جنگ ها کشته نمی دهد؟ ولی عمل صالح است؟ در جنگ جهانی اول و دوم، کفار با یکدیگر جنگیدند و مسلمان ها هم وسط کار نبودند. ده ها میلیون نفر کشته گرفتند، اما ما وسط جنگ نبودیم. در جنگ جهانی اول، هفت میلیون تلفات نفوس در اثر قحطی مصنوعی و بیماری ای که این انگلیس ها در ایران ایجاد کردند، داشتیم. ولی وقتی کنار رسول هستید اگر گرسنگی و خستگی و تشنگی بکشید و رنجی ببرید و دشمن را به خشم بیاورید، تماما عمل صالح است.
پس معیت یعنی اینکه با طرح نبی اکرم در عالم واقع می شود. خودتان را عاقل ندانید که در مقابل حضرت بنشینید و محاسبه کنید و یک نقشه دیگری بکشید. حضرت دارد عالم را می برد، اگر با او نباشید مخلف می شوید و جا می مانید. شما ضرر میکنید، او که ضرر نمی کند «فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى‏ نَفْسِه‏» اگر عهدت را با او شکستی، در واقع عهدت را با خدا شکستی. معیت یعنی اینکه حضرت هرکجا رفت کنار ایشان بایستی. در این خیر محض است و البته این لوازمی دارد. هر چه کار سخت می شود، لوازمش هم سخت تر می شود. هرچه بیشتر بایستی، کوره را داغ تر می کنند تا درجه بالاتری پیدا بشود.
صفات حضرت عباس علیه السلام
همراهی اوصافی می خواهد، همراهان درجاتشان فرق می کند. کسانی که با سیدالشهداء کربلا آمدند، همگی در یک درجه نیستند. حبیب با بقیه فرق می کند، قمر بنی هاشم با همه فرق می کند. امام سجاد علیه السلام فرمودند عموی من در بهشت مقامی دارد که همه شهدا به او غبطه می خورند. این معیت لوازم و اوصافی دارد. در زیارت نامه حضرت، امام صادق علیه السلام وقتی حضرت را توصیف می کنند می گویند «أَشْهَدُ لَكَ‏ بِالتَّسْلِيمِ‏ وَ التَّصْدِيقِ وَ الْوَفَاءِ وَ النَّصِيحَةِ لِخَلَفِ النَّبِيِّ الْمُرْسَل‏» این چهار صفت است که اگر اینها نباشد نمی توانید در آن سطح همراهی کنید. اولی آن تسلیم است و دومی تصدیق است و سومی وفاست و چهارمی نصیحت و خیرخواهی است.
تسلیم مقاماتی دارد، آن مرحله ای که خیلی سخت است تسلیم دل است؛ یعنی هر حکمی که او می کند، دلت آرام باشد. یک موقعی خدا و رسول حکمی می کنند که ما در دلمان نمی توانیم زیر بار برویم ولی در عمل قبول می کنیم، این کمال ایمان نیست. ایمان کامل این است که دل انسان تسلیم بشود و ترازوی آدم با ترازوی امام یکی بشود. یک موقعی آدم ترازویش با امام دوتاست، یعنی امام یک چیزی را دستور می دهند و این ترازویشان را می گذارد وسط و دستور امام را در ترازوی خودش می گذارد. دستور امام در ترازوی من خلاف در می آید، این تسلیم نیست.
وقتی آدم تسلیم است که ترازوی انسان خود امام بشود. اگر یک ترازویی داری، مثل عقل و محاسبات و هرچه که است و اینها را در عرض امام وسط میگذاری، ترازوی شما با امام دو تا می شود. ترازو اوست، همه چیز را باید با او وزن کرد. ترازوی انسان اگر امام شد، انسان می تواند تسلیم باشد. اگر ترازو او نبود، اولش شک پیدا می شود و بعد ریب و بد گمانی پیدا می شود و بعد تکذیب می آید. قلب آدم باید تسلیم باشد.
حضرت مالک اشتر را می برند در کوره، وقتی عمرعاص قرآن ها را بر سر نیزه می کند، می گویند بزن اعتنا نکن، من قرآن هستم. خیلی سخت است ولی مالک اشتر تردید در دلش نمی کند. ما در این فتنه سنگین هنوز گیر نیافتادیم. خیلی فتنه سنگین است، تا یک قدمی خیمه معاویه می رود و دارد ریشه خیمه را می کند و بساط جنگ را جمع می کند، اما حضرت می گویند مالک شمشیرت را غلاف کن و برگرد و برمیگردد. در دلش هیچ اعتراضی ندارد. نمی گوید که آقا اگر گفتی قرآن های سر نیزه را بزن، چرا از یک قدمی خیمه معاویه من را برمیگردانی. می داند امیرالمؤمنین هرچه می گوید، حق همانجاست.
حضرت یک طرح بزرگی دارند، باید با امام حرکت کرد. این تسلیم می شود. هیچ صحنه ای به سختی عاشورا نبوده است. وجود مقدس حضرت ابالفضل العباس به حدی تسلیم سیدالشهداء هستند که شما یک جمله پیدا نمی کنید که قمر بنی هاشم به سیدالشهداء مشورت داده باشد که اینجا نروید یا بروید. مشورت هم نداده، تسلیم محض است. ایشان را وسط کوره عاشورا بردند، تسلیم محض بود. تصدیق بعد از تسلیم است. تصدیق یعنی هرچه این امام می گوید شما عین صدق بدانید، قدم دوم همین است که این هم یک وادی است. قدم سوم وفاست که اگر تسلیم شدی و تصدیق کردی و قرارها را بستی، باید پیمانه ات را پی کنی.
یک عزیزی وقتی وفا را معنا می کرد، می گفت اینهایی که تازه ازدواج می کنند، وقتی می خواهد یک هدیه برای همسر خودش بخرد، گل رویش می گذارد و زینت می کند و بعد هم با شرمندگی میگوید پسندیدید یا نه. خجالت می کشد که نکند او نپسندد، تمام تلاشش را می کند که سلیقه او را پیدا کند. گلکاری می کند، زینت می کند و با همه شکوه می برد. بعد هم ته دلش نگران است، وفا یعنی این. خیلی وقت ها ما حسرت می خوریم که مثلا مادری داشتیم و مریض بوده و نیاز به کمک داشته، بعد که از دنیا رفت می گوییم ای کاش آن شب کمکش کرده بودم. این وفا نیست، وفا یعنی جا برای ای کاش نگذارید. هرچه می شده پیمانه را پرکنید. پرکردن پیمانه در عهد با امام معصوم، خیلی کار سختی است.
«أَشْهَدُ لَكَ‏ بِالتَّسْلِيمِ‏ وَ التَّصْدِيقِ وَ الْوَفَاء» هیچی کم نگذاشتند. یک موقعی من به ذهنم می آمد که چرا قمر بنی هاشم فرزندان خودش را نیاورده، آیا نمی خواسته اینها اسیر بشوند؟ اینطور نیست، من ذهنم این است که می خواسته تمام توجهش معطوف به سیدالشهداء و بچه های سیدالشهداء باشد. پیمانه اش را پر برده، در وفای به سیدالشهداء جای اما و اگر و ای کاش نگذاشته است و هر چه باید می کرده را انجام داده است.
بعد هم نصح و خیرخواهی است. این نصح نسبت به امام هم یک معنای وسیعی دارد. باز هم آن عزیز می فرمود که یک موقعی ما در این کوچه های قم بازی می کردیم، اگر یک موقعی توپمان پاره می شد مثلا عصر جمعه بود همه جا تعطیل، می رفتیم تا آخر قم می گشتیم تا توپ پیدا کنیم و بساط بازیمان را راه بیاندازیم. ولی اگر همان موقع مهمان آمده بود، مادرمان می گفت مثلا بروید سر کوچه ماست بخرید بیایید، می رفتیم یک سر و گوشی آب می دادیم و از خودمان تکلیف را ساقط می کردیم و می گفتیم نبود و همه بسته بودند. تکلیف را ساقط می کردیم و برمیگشتیم، این نصیحت نیست.
در جنگ خیبر همه رفتند و دست خالی برگشتند و گفتند آقا نمی شود، این خندق است و آن هم قلعه های محکم آنهاست، کاری نمی شود بکنی. حضرت فرمود فردا من کسی را می فرستم که کرار غیر فرار است و خدا و رسول او را دوست دارند و تا فتح نکند برنمیگردد. همه منتظر بودند که ببینند چه کسی است. امیرالمؤمنین هم کسالت داشتند، حضرت آمدند بالینشان و لطف کردند و امیرالمؤمنین کسالتشان رفع شد و بعد پرچم را دست حضرت دادند. حضرت رفت و قلعه خیبر را فتح کرد و برگشت. دری که چندین نفر باز و بسته می کردند را با یک دست کندند. فرمود «وَ اللَّهِ مَا قَلَعْتُ بَابَ‏ خَيْبَرَ بِقُوَّةٍ جَسَدَانِيَّة»(1) من با قوه جسمانی این در را نکندم، هرچه توان باطنی داشتم را گذاشتم، فرمان رسول خداست، نباید زمین بماند. این می شود نصیحت.
فرمود برو آب بیاور، خودش را سپر آب کرد. به حضرت می گویند ابوالقربه، یعنی پدر مشک. پدر مشک یعنی چه؟ دیدید وقتی باران می آید، پدر بچه اش را می گیرد در بغلش که باران به او نخورد، مشک را گرفته بود در بغلش که تیر به خودش بخورد ولی به مشک آب نخورد. چون سیدالشهداء گفته بود آب بیاور، این می شود نصیحت. دست راستش را زدند باز هم می رفت، دست چپ را قطع کردند باز هم می رفت، تا وقتی که آبها روی زمین ریخت متحیر در میدان ایستاد. «أَشْهَدُ لَكَ‏ بِالتَّسْلِيمِ‏ وَ التَّصْدِيقِ وَ الْوَفَاءِ وَ النَّصِيحَةِ لِخَلَفِ النَّبِيِّ الْمُرْسَلِ وَ السِّبْطِ الْمُنْتَجَبِ وَ الدَّلِيلِ الْعَالِمِ وَ الْوَصِيِّ الْمُبَلِّغِ وَ الْمَظْلُومِ الْمُهْتَضَمِ فَجَزَاكَ اللَّهُ عَنْ رَسُولِهِ وَ عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ وَ عَنِ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْن‏» همراهی یعنی این و این شرایط را دارد.
پی نوشت:
(۱) الخرائج و الجرائح، ج‏2، ص: 542