نسخه آزمایشی
پنج شنبه, 06 آبان 1400 - Thu, 28 Oct 2021

تبیین ارتباط ولایت اميرالمومنين و قرآن با روح الامین و امانت الهی ذیل آیات قرآن کریم

متن زیر سخنان آیت الله میرباقری به تاریخ 12 اردیبهشت ماه 98 است، که در جلسه شرح اصول کافی ایراد فرمودند. ایشان در این جلسه بیان میدارند؛ در این جلسه ارتباط ظاهری و باطنی آیات پایانی سوره شعراء با ولایت امیرالمومنین بیان شده است. ذیل این آیات مرحوم فیض در تفسیر خود بیاناتی دارند که با نظراتي از استاد میرباقری تکمیل می شوند و راه جدیدی برای فهم ارتباط آیات با ولایت بیان می گردد. در قسمت دوم این جلسه آیه ای از سوره احزاب را ذکر کرده و امانت موجود در آن را با بیان نظرات مرحوم فیض کاشانی و برخی از روایات ذیل آیه تبیین می کنند.    

ارتباط ولایت امیرالمومنین علیه السلام با نزول روح الامین

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيم  بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم  الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِين  وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِين  وَ اللَّعْنَةُ عَلَى أَعْدَائِهِم  أَجْمَعِين . «نَزَلَ  بِهِ  الرُّوحُ  الْأَمِينُ * عَلى  قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنْذِرِينَ * بِلِسانٍ عَرَبِيٍّ مُبِينٍ »(شعراء/193-195). اين آيه در آيات پاياني سوره مبارکه شعراء است که معارف زيادي در آن بيان شده از جمله داستان انبياء و مأموريت هاي آنها. نزول روح الامین هم ناظر به کل قرآن است، هم ناظر به آيات همين سوره مبارکه است که داستان انبياء در آن بيان مي شود. اين حقايق را وجود مقدس روح الامين بر قلب شما از طرف خداي متعال نازل کردند که شما انذار بکنيد به لسان عربي مبين.

خب اين چيزي که «نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمينُ » چيست؟ حضرت فرمودند «الْوَلَايَةُ لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ»(1). چگونه اين معنا را مي شود با معناي ظاهري آيه که ناظر به قرآن و آيات قرآن است هماهنگ کرد. يک معنا این است؛ قائل شويم نسبت واقعی بين معناي تأويلي و تفسيري قرآن، باطني و ظاهري، نيست، فقط دو معنا است که يکي در قالب ظاهر لفظ بيان شده، يکي در قالب کنايه و تعابير کنايي و امثال اينها؛ طبق این قول هيچ مشکلي پیش نمی آید؛ دو معنا هستند؛ يکي در ظاهر بيان شده، يکي هم در قالب معناي مجازي يا کنايي و امثال اينها.

اما اگر گفتيم بين اين معاني يک ارتباط حقيقي است، آنجا بايد توضيح بدهيم که با فرض اينکه ظاهر آيه، ناظر به قرآن مجيد است که قرآن را روح الامين نازل بر قلب حضرت کردند، چه نسبتي پيدا مي کند با اين روايت که «هِيَ  الْوَلَايَةُ» چند گونه توضيح داده می شود:

اول اینکه ما بگوييم اين «هِيَ  الْوَلَايَةُ»، ناظر به يک آيات مخصوصي است که مربوط به موضوع ولايت است. بنابراين اين روايت، ناظر به تمام قرآن نيست. مي فرمايد اين «نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمينُ »، ناظر به آن آيات خاصي است که در خصوص موضوع ولايت است. اگر اين را بگوييم، اولا با خود اين آيه نمي سازد! ظاهر «نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمينُ » اين است که ناظر به کل قرآن است. ثانياً در ذيل سوره شعراء آمده، حداقل همين آيات سوره شعراء را دربرمي گيرد؛ آن آيات، به حسب ظاهر که مربوط به ولايت نيست. پس بايد يک معناي ديگري قصد بشود.

مرحوم فيض با چند مقدمه، اين بحث را توضيح داده اند. مقدمه اول اين بود که خداي متعال اراده فرمود خودش را به عباد معرفي کند، معرفت خودش را عطا کند که نتيجه اين معرفت، تحقق عبادت است. ایشان اين را هم بر اساس روايات مي گويند؛ ذيل سوره «وَ الذَّارِياتِ»، مرحوم فيض در صافي این روایت را نقل کردند «إِنَّ اللَّهَ جَلَّ ذِكْرُهُ مَا خَلَقَ  الْعِبَادَ إِلَّا لِيَعْرِفُوهُ  فَإِذَا عَرَفُوهُ عَبَدُوهُ»(2) بنابراين خداي متعال اراده کرد خود را به مخلوقاتش معرفي کند، تا چه بشود؟ تا عبادت محقق شود. این مقدمه اول.

براي اين هدف چه کرد؟ براي اين هدف، وجود مقدس انبياء و اوصياء را آفريد. چرا آنها را آفريد؟ چون معرفت و عبادت، به وسيله آنها واقع مي شود؛ حقيقت معرفت و عبادت. ظرفیت دیگر مخلوقات ظرف آن عبادت تام و معرفت تام نيست. اين هم مقدمه دوم. اين هم باز مضمون روايات متعددي است که ايشان از آن روايات اخذ کردند.

مقدمه سومي که آورده بودند اين است؛ خلقت انبياء و اوصياء ميسور نبود الا به اينکه انسان هاي ديگر هم خلق بشوند. آن هم در باب روايات آمده که خداي متعال انسان هاي ديگر را براي انبياء و اولياء آفريد، براي اُنس با آنها و امثال اينها. پس ساير خلق را هم آفريد. اين هم مقدمه سوم که ساير خلق آفريده شدند در مسير همان هدف معرفت و عبادت، منتهي اين هدف در ساير خلق، يک هدف تبعي است. هدف اصلي، خلقت انبياء و اوصياء است؛ هدف فرعي، ما هستيم، ما براي آنها آفريده شديم.

وقتي اين مقدمه را فرمودند، رفتند سراغ اين مطلب چهارم که خداي متعال وقتي ما را آفريد براي معرفت و براي عبوديت و به تبع انبياء هم آفريد، مقدمه چهارم اين است که به ما دستور داد که انبياء را بشناسيم، تولي به ولايت آنها پيدا کنيم، از دشمنان شان تبري پيدا بکنيم. هر چيزي که مانع تقرب به انبياء است از خودمان دور کنيم و طاعت کنيم انبياء را. چرا؟ تا آن مقام معرفت و عبوديت براي ما حاصل بشود. چون معرفت و عبوديت در ما، به معرفت انبياء و اوصياء و طاعت آنها واقع مي شود. طريق است براي ما. روايات فراواني هم در با این مضمون داريم «إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى إِنَّمَا أَحَبَّ أَنْ يُعْرَفَ  بِالرِّجَالِ  وَ أَنْ يُطَاعَ  بِطَاعَتِهِمْ  فَجَعَلَهُمْ سَبِيلَهُ وَ وَجْهَهُ الَّذِي يُؤْتَى مِنْهُ»(3)

منتهي اين مقدمه سوم، خيلي لازم نبود که خداي متعال، ما را براي انبياء آفريد؛ اين مقدمه را هم حذف کنيد، خيلي به بحث لطمه اي نمي خورد. البته شايد برخی بگویند اين مقدمه را ايشان آوردند که بگويند ما خودمان را در عرض انبياء نبينيم. یعنی خیال نکنیم ما اصل هستيم، انبياء فرع هستند! درحالی که اینگونه نیست و اصل در خلقتْ آنها هستند، ما فرع هستيم.

خلقت اصلی و تبعی، مبنای جعل حق طاعت و اطاعت

من به آن اضافه مي کنم که علاوه بر اين ممکن است اين نکته را بخواهند يک تحليلي کنند که چرا ما طريق معرفت مان، معرفت الامام است؟ چرا جز از طريق معرفت و طاعت الحجه نمي شود به طاعت الله و معرفت الله برسي؟ شايد مي خواهند اين را توضيح بدهند و بگویند خلق ما، خلق تبعي است. وقتي خلق تبعي شد، حجتْ طريقِ سير ما مي شود.

مثال بزنم؛ خداي متعال در همه ما به نحوي حق طاعت و حق معرفت جعل کرده. اين حق را در ما قرار داده است. همه ما يک حقي در وجودمان است که خدا عطا کرده، حق ما اين است که به طاعت خدا و معرفت خدا برسيم. اين حق، در واقع اعطای خدا است و ظرفيت و استعدادي است که در وجود ما قرار گرفته و خودش هم ضامن استيفاء اين حق است. منتهي به خود ما هم اختيار داده در اينکه اين حق را استيفاء بکنيم يا استيفاء نکنيم «لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ»(بقره/256). اين حقوق، حقوق مجعوله خدا است و کسي ابتدائا حق ذاتي اي ندارد. در مسجد کوفه در مقام حضرت آدم، يک دعايي دارد که خيلي دعاي عجيبي است؛ «فَأَسْأَلُكَ اللَّهُمَّ يَا عَظِيمُ بِحَقِّكَ  عَلَى  مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ الصَّادِقِينَ وَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ الصَّادِقِينَ عَلَيْكَ وَ بِحَقِّكَ عَلَى عَلِيٍّ وَ بِحَقِّ عَلِيٍّ عَلَيْكَ وَ بِحَقِّكَ عَلَى فَاطِمَةَ وَ بِحَقِّ فَاطِمَةَ عَلَيْكَ» اين ادامه دارد.

جاي سؤال است يعني چه؟ حق خدا بر مخلوق ولو معصوم، معلوم است. حق خالق است، حق معبود است. حق آنها چيست؟ بعد آن را توضيح مي دهد، مي فرمايد حق آنها بر تو، از افضل نعمت هاي تو به آنها است. پس حقي که امام بر خدا پيدا مي کند، يک حق ذاتي نيست، حق مجعول است. انعامي است که خدا کرده، يک حقي داده، براي او يک حقي جعل کرده. پس اين حقوقي که ما داريم، يک حقوق مجعوله هستند. خداي متعال در هر مخلوقي حقي گذاشته، آن حق هم حق طاعت و قرب است. براي همه حق معرفت گذاشته در ظرف خودشان، حق بندگي و ظرفيت بندگي گذاشته است.

نکته دوم اينکه اين حقوق، متعارض نيستند. اين طور نيست که حقي که براي شما گذاشته با حقي که براي من گذاشته، متزاحم باشند. حقوق متزاحمه نگذاشته است. متباين هم نيستند که با هم کاري نداشته باشند. بلکه حقوق، هماهنگ هستند. به عنوان مثال عرض مي کنم در اعضايي که خداي متعال براي شما خلق کرده، يک حقي گذاشته، که امام سجاد علیه السلام در آن رساله حقوق از آن صحبت مي کند. حق آنها هم حق قرب است، اينها هم بايد به خدا نزديک بشوند، بايد سير کنند. اما حقي که در اينها قرار داده، در طول حق ما است. يعني اينها را براي ما آفريده، يک قرب مستقلي براي آنها نگذاشته. اينها مستقل از ما نمي توانند قربی پيدا کنند. طريق قرب شان آن عبدي است که خدا اين را براي او آفريده. لذا حقش در طول آن حق است.

اگر اين دست - در عالم فرض ـ از صاحب خود تبعيت کند، اين به حق خودش مي رسد؛ يعني حقش در مسير طاعت از آن بالادستي است. اگر طاعت نکند، به حق خودش نمي رسد. بالايي هم قربش وقتي کامل مي شود که اراده اش در اين پاييني جاري بشود. اگر با اين دست عبادت کند، اگر با اين زبان ذکر بگويد، اگر با اين چشم عبادت کند، رشد مي کند. اينها هم به يک معنا در مسير قرب او قرار مي گيرند، منتهي اين را بايد دقت کرد يکسان نيست.

آن وقت اگر اين اعضاء از آن انساني که براي او خلق شدند تبعيت کنند، به رشد خودشان مي رسند. خلاف حق شان نيست، حق شان هماهنگ است. او هم وقتی در اينها تصرف مي کند اگر تحت فرمان خدا باشد، تحت فرمان آن بالاتري باشد، اين هم عبادت مي کند، عبادتش در اعضاء و جوارح جاري مي شود، اعضاء و جوارح هم تبعيت مي کنند و هر دو رشد مي کنند. يعني اگر بنده با اين اعضاء و جوارحْ عبادت کرد، هم خودش به حق خودش که عبوديت است مي رسد، هم اين اعضاء و جوارح را رشد مي دهد. پس حقوق، هماهنگ هستند. اين طور نيست که متعارض باشند. لذا به او دستور به تبعيت مي دهند؛ حالا دستور هم يک مقدار وسيع بگيريد. کل عالم، اين طوري است.

حالا اين را مرحوم فيض تطبيق دادند فقط به حوزه انبياء و اوصياء و مثلا انسان ها؛ این را تعميم بدهيد به مثلا جن و اينها، که آنها هم صاحب تکليف هستند. خداي متعال براي معرفت و عبوديت، آنها را آفريد. خب ما را براي چه آفريد؟ ما را هم براي آنها آفريده؛ مثل اينکه براي شما چشم خلق مي کند، گوش خلق مي کند، اعضاء و جوارح خلق مي کند؛ براي نبي اکرم هم يک قوايي در عالم خلق کرده است.

ما قوايي هستيم که براي حضرت خلق شده ایم پس ما هم حق قرب داريم. اين طور نيست که خداي متعال فقط براي نبي اکرم حق قرب جعل کرده باشد. بلکه براي ما هم حق قرب جعل کرده اما حق قرب ما در طول حق قرب نبي اکرم است. ما براي او خلق شديم، تقرب ما به تبع تقرب او است، از مسير تقرب او است. لذا اگر تبعيت کرديم، به حق خودمان مي رسيم. مخالفت با او کرديم، به حق خودمان نمي رسيم. اگر شئون او را شناختيم، در مقام معرفت او قرار گرفتيم؛ متناسب با معرفت، تولي به او پيدا کرديم، محبتش را پيدا کرديم، طاعت کرديم؛ ما به حق خودمان مي رسيم. اگر ما تبعيت و طاعت نکرديم، ما از حق خودمان محروم مي شويم و البته به بالايي هم ظلم کرديم، چون ما براي او آفريده شده بوديم.

ما اصلا حق مستقلي در عالم نداشتيم که بگوييم مي خواهم اين طوري راه بروم. اختيار به من دادند اما حق ندارم؛ سوءاستفاده از اختيار است «لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ» من نبايد از ولايت الله که طريقش ولايت معصوم است خارج بشوم. من از ولايت اميرالمومنين نبايد خارج بشوم؛ ولي آزاد هستم «لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ». در پذيرش ولايت که دين، هم به ولايت تفسير مي شود، و در پذيرش الوهيت حضرت حق که يک معناي دينْ همان و پرستش خداي متعال است؛ ما در اينها آزاد هستيم، مي توانيم از ولايت حضرت بيرون برويم؛ ولي اگر رفتيم «وَ الَّذينَ كَفَرُوا أَوْلِياؤُهُمُ الطَّاغُوتُ»(بقره/257) ما خودمان به خودمان ظلم کرديم. خودمان را از دايره ولايت الله که دايره قرب و «يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ» است، برديم در دايره ظلمات. پس همه مخلوقات، حق دارند. اين، پايگاهِ نظام حقوق است.

دست شما هم بر شما حقي دارد. نه فقط بر شما، در عالم حق دارد، هيچ مخلوق ديگري حق ندارد جلوي قرب اين را بگيرد. ولي اين طور نيست که اگر مخلوقات همه شان در مدار بندگي و حق خودشان حرکت کردند، تزاحمي پيدا بشود. تزاحم پيدا نمي شود بلکه مکمل همديگر مي شوند.

مثالي بزنم، دست شما حقي دارد، چشم تان حقي دارد، زبان تان حقي دارد؛ خود اينها حقوق شان متعارض است؟ نه. همه اينها اگر در مدار بندگي بودند، به همديگر کمک مي کنند. نه فقط معارض همديگر نيستند بلکه زبان اگر در مسير خودش حرکت کرد، به رشد چشم و گوش و دست و ساير اعضاء و جوارح هم کمک مي کند. اگر معصيت کرد، آنها را هم زمين گير مي کند.

آن روايت خاطرتان هست که همه اعضاء به زبان التماس مي کنند که ما را جهنمي نکن.(4) بنابراين شما در اعضاء و جوارح هم اين را داريد. اگر همه اینها تحت فرمان باشند و صحيح عمل کنند، هماهنگ رشد مي کنند بلکه به رشد همديگر کمک مي کنند. در مقام تشبیه؛ ديده ايد سلامت اعضاء به هم کمک مي کنند، اين طور نيست که اگر مثلا قلب شما سالم کار مي کند، ربطي با بقيه اعضا ندارد، ربطي با مغز ندارد. نه، اين طوري نيست. اگر بيمار شد، همه ضرر مي کنند. اگر هماهنگ و سالم شدند، همه مکمل همديگر هستند.

پس حقوقي که خداي متعال براي مخلوقات قرار داده، اين طوري است. مخلوقات، حق قرب دارند، حق معرفت دارند، بايد به معرفت برسند، بايد به قرب برسند؛ اين ظرفيت در آنها قرار داده شده، خداي متعال هم ضامن استيفاء آن است، به شرط اينکه خودشان بخواهند «لا إِكْراهَ». ولي اگر خواستيد، «اللَّهُ وَلِيُّ الَّذينَ آمَنُوا» ديگر او به عهده مي گيرد «يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ» و نمي گذارد محيط ظلمات، شما را غرق کند، نمي گذارد اولياء طاغوت، شما را از مقام قرب منع کنند.

عالم ظلمات هست «أَوْ كَظُلُماتٍ في  بَحْرٍ لُجِّيٍّ يَغْشاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحابٌ»(نور/40) يک چنين ظلماتي است که اگر گرفتارش شدي «إِذا أَخْرَجَ يَدَهُ لَمْ يَكَدْ يَراها». ولي اگر انسان آن حقي را که خدا براي او جعل کرده که حق قرب است انتخاب کرد و دنبال معرفت و طاعت رفت؛ «اللَّهُ وَلِيُّ الَّذينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ» نمي گذارد ظلمات، اين را با خودش غرق کند و او را در وادي نور میبرد. تا او مومن است، «يُخْرِجُهُمْ» مستمرا خدا او را کمک مي کند. پس حق هست و استیفاء اين حق مشروط به خواست خود ماست. اين حق هم حق معرفت است، حق طاعت است. ولي حقوق، نه متباين هستند که با هم کاري نداشته باشند و نه درعرض هم و متعارض  هستند.

حقوق داراي يک نظامي است که هر مخلوقي حق متناسب با جايگاه خود را داراست. يک اموري تحت اراده او هستند، حق دارد به آنها فرماندهي بکند، اراده اش را در آنها جاري بکند. من حق دارم با چشمم عبادت کنم، با گوشم عبادت کنم. حق من است. او هم حقش اين است که من با او طاعت کنم، معصيت نکنم. حق من اين است که او از من تبعيت کند. حق او هم اين است که من در او تصرف حرام نکنم. همه عالم اين طوري هستند.

حق اميرالمومنين است که ما تابع او باشيم. خدا به او اين حق را داده و اين حق هم در مقابل خودش داده است. يک حقي هم براي ما جعل کرده که حق او بر ما اين است که ما از او تبعيت کنيم. حق ما بر او چيست؟ حق ما بر او اين است که ما را شفاعت کند، دست ما را بگيرد و برساند. اگر به او تولي پيدا کرديم ما را در مسير قرب ببرد. حق او بر خدا چيست؟ حق او بر خدا اين است که به او اجازه شفاعت بدهد. حقي که خدا جعل کرده، همين است.

کأنه مرحوم فيض مي خواهند بگويند خداي متعال براي معرفتِ خودش انبياء را خلق کرد و ما را به تبع انبياء خلق کرد. لذا طریق معرفت ما معرفت الرسول است. نمي توانيد از طريق حجج نرويد. دست شما نمي تواند رشد بکند الا از طريق شما، چشم و گوش نمي توانند رشد کنند الا از طريق ما. چون وقتي براي ما خلق مي شوند، معناي «براي» همين است؛ يعني رشدشان به تبع رشد ما است، هماهنگ با رشد ما است. اگر من در مسير رشدم بخواهم حرکت کنم، او از من تبعيت نکند، به من ظلم کرده، به خودش هم ظلم کرده. اگر تبعيت کرد، هم خودش رشد مي کند هم من رشد مي کنم. من با چشمم عبادت مي کنم، با گوشم عبادت مي کنم.

البته عبادت اصلي ما عبادت با اينها نيست؛ عبادت با قواي باطني است، بعد هم سرّ وجود آدم است. ولي بالاخره اين دست و قوا هم در عبادت ما سهيم مي شوند. اگر او تبعيت نکرد، به من ظلم کرده، به خودش هم ظلم کرده، از حق خودش هم محروم شده. او تبعيت کرد، من تصرف حرام کردم، من به او ظلم کردم، به خودم هم ظلم کردم. حالا اگر همه تحت فرمان الهي قرار گرفتند، همه یه ضورت هماهنگ رشد مي کنند. محور رشد کيست؟ وجود مقدس نبي اکرم؛ عالم را متناسب با او خلق کردند. او رشد مي کند، متناسب با رشد او عالم خلق مي شود؛ يعني فيض به او مي رسد، چراکه براي او عالم را خلق کردند. اين است که صلوات را بر او مي فرستند؛ به تبع صلوات حضرت، همه عالم رشد مي کند. من يک موقعي به نظرم مي آمد ظهور، صلوات خدا بر وجود مقدس امام زمان است، خدا بر حضرت صلوات تامه مي فرستد، ظهور واقع مي شود.

شايد مرحوم فيض در اين مقدمه مي خواهند بگويند وجودمان وقتي وجود تبعي شد، رشدمان هم رشدِ تبعی می شود، پس طريق رشد ما مي شود معرفت و طاعت آنها. خدا به ما ظلم نکرده که فرموده از طريق اميرالمومنين بياييد. اصلا ما را براي اميرالمومنين خلق کرده؛ لذا مي گويد از اين طريق بياييد. وقتي دست، وجودش براي من است يعني به گونه اي آفريده شده که مسخَّر من است؛ الان دست شما را براي من خلق نکردند، من نمي توانم در آن تصرف کنم. «براي» وقتي است که واقعا متعلّق به روح آدم است، همه خصوصياتش متناسب است.

مثلا رزق حلال، خوردن اين گوشت حلال است؛ يعني متناسب با رشد ماست و براي رشد ما خلق شده است. بخوريد، زمين گير نمي شويد. ولي وقتي حرام شد، براي شما نيست، بخوريد، مانع تان مي شود. پس اگر همه چيز در مسير ولايت الله قرار بگيرند، همه رشد هماهنگ مي کنند؛ ولو اينکه يکي موضعش موضع ولايت است، يکي موضعش موضع تولي است.

پیش از آنکه یک جمله دیگر اضافه کنیم، باید گفت، چرا خداي متعال به ما دستور به تبعيت از انبياء مي دهد؟ براي رشد خودمان. براي رشد ما، خداي متعال انذار مي کند. انذارهاي الهي، انذار از شرک است، خروج از عبوديت و معرفت است. همه بشارت هاي الهي، بشارت به توحيد است، به معرفت و عبوديت است. ولي براي ما، بشارت ها مي شود بشارت به تبعيت انبياء، بشارت به معرفت انبياء و اوصياء. انذار تخلف از انبياء و اوصياء، انذار از تولي به دشمنان آنها. چرا؟ چون ما طريق توحيدمان تبعيت از انبياء است، به اندازه معرفت به آنها، به معرفت الله مي رسيم «مَنْ عَرَفَهُمْ  فَقَدْ عَرَفَ  اللَّهَ »(5)، «مَعْرِفَتِي  بِالنُّورَانِيَّةِ مَعْرِفَةُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ »(6)، «مَنْ أَطَاعَكُمْ  فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ  وَ مَنْ  عَصَاكُمْ  فَقَدْ عَصَى  اللَّهَ ».

پس براي ما انذارها، مي شود انذار به تخلف از انبياء، انذار به معصيت از انبياء. بشارت به معرفت و طاعت انبياء. حالا همه اين انبياء را وقتي نگاه مي کنيد، «وَ إِنَّ مِنْ شيعَتِهِ لَإِبْراهيمَ »(صافات/83) خود آنها هم براي نبي اکرم و اميرالمومنين خلق شدند. خود آنها هم رشدشان در تبعيت و معرفت حضرت است. بنابراين معرفت وجود مقدس اميرالمومنين، طاعت وجود مقدس اميرالمومنين، محبت وجود مقدس اميرالمومنين و تبري از دشمنانش، مي شود طريق رشد همه عوالم انساني.

لذا تمام انذارهاي قرآن مي شود انذار نسبت به تخلف از اميرالمومنين، نسبت به خروج از ولايت حضرت و ورود به ولايت اعداء حضرت. اگر مي گويند ظلماني مي شويد، اگر مي گويند مبتلا به عذاب مي شويد، اينها هشدار است؛ تمام انذارهاي قرآن، اين است. تمام بشارت هاي قرآن، بشارت به ولايت اميرالمومنين است. لذا ايشان مقدمه ديگري که مي گويند، اين است؛ می گویند تمام قرآن - نه يک بخش- انذارها، بشارت ها، اوامر و نواهي و از اينها برويد بالاتر، قصص، حِکَم و همه اينها به يک نحوي ـ اين بيان کلي است، دقيق تر از اين هم مي شود ـ برمي گردد به دستور به ولايت.

پس همه قرآني که نازل شده، امر ولايت است. تفسير مرحوم فيض، اين مي شود. چرا حضرت فرمود «نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمينُ » يعني ولايت اميرالمومنين؟ اين بيان امام باقر علیه السلام را چطور معنا کنيم؟ مي گويند قرآن است اما قرآن را خوب نگاه کنيد، همه انذارهايش، همه بشارت هايش، همه اوامرش، همه نواهي اش بلکه امثالش، ضرب المثل  هايش -تعبير «ضرب المثل» دقيق نيست- مَثَل هاي قرآن. همه برمي گردد به موضوع ولايت اميرالمومنين. اين يک بيان کلي است، بيان خوبي هم هست.

شکل هاي ديگر هم مي شود همين را بيان کرد؛ اگر ما دعوت به توحيد شديم، توحيد صرفا يک مفهوم نظري نيست. توحيد، در مقام تحقق، مي شود شجره طيبه. تمام قرآن اگر دعوت به توحيد مي کند، دعوت به اين مي کند که ما به اين شجره طيبه پيوند پيدا کنيم. اگر ما از کفر و شرک انذار شديم، کفر و شرکِ محقَّقْ شجره خبيثه است. به تقرير هاي ديگر هم اين قابل بيان است که شايد بعضي هايش هم از اين لطيف تر باشد. اين هم بيان ديگري بود.

نزول هماهنگ قرآن و ولایت

یک بیان دیگر که بیان سوم می شود، من عرض کنم؛ اين بيان مرحوم فيض معنايش اين است که «نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمينُ » قرآن را خدا بر قلب حضرت نازل کرده اما اين قرآن، تمام دستورها و انذارها و بشارت ها و نواهي اش مربوط به موضوع ولايت است، لذا در واقع امر ولايت نازل مي شود.

يک معناي ديگر هم مي شود کرد که آن معنا شايد از اين يک مقداري دقيق تر باشد. خود قرآني که نازل شده، مقاماتي دارد؛ ذيل آيات آخر سوره شوري می فرماید «وَ ما كانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلاَّ وَحْياً أَوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ أَوْ يُرْسِلَ رَسُولاً فَيُوحِيَ بِإِذْنِهِ ما يَشاءُ»(شوری/51) بعد فرمود «وَ كَذلِكَ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا ما كُنْتَ تَدْري مَا الْكِتابُ وَ لاَ الْإيمانُ وَ لكِنْ جَعَلْناهُ نُوراً نَهْدي بِهِ مَنْ نَشاءُ مِنْ عِبادِنا»(شوری/52) اين قرآني که بر حضرت نازل شده، در يک مقام، کلمه روح است که خداي متعال به حضرت القاء کرده است. همين کلمه روح، «جَعَلْناهُ نُوراً نَهْدي بِهِ مَنْ نَشاءُ مِنْ عِبادِنا».

لذا «كِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَيْكَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِ رَبِّهِمْ»(ابراهیم/1) حضرت به وسيله کتاب، ما را از ظلمات به سمت نور بيرون مي برند. چرا؟ چون «جَعَلْناهُ نُوراً». قرآن روح است، لذا فرمود «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اسْتَجيبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاكُمْ لِما يُحْييكُمْ»(انفال/24). اين «ما يُحْييكُمْ»، همان حقيقت روحِ قرآن است. تا مي رسد به مرحله شرايع و احکام و... اينها هم مناسبات همان امر هستند.

ولايت امام هم همين طوري است. چطور قرآن در يک منزلتي کلمه روح است، بعد يک جايي تبديل مي شود به الفاظ، در يک عالمي مي شود امر، نهي، انذار، تبشير. اين انذار و تبشير را وقتي شما يک قدم مي رويد باطنش را نگاه مي کنيد، نور است؛ باطن باطنش را مي بينيد، روح است. اينها مقامات قرآن هستند. ولايت امام هم همين طوري است. ولايت امام هم از عالم بالا که نازل مي شود، تنزل پيدا مي کند تا کأنه تبديل مي شود به آيات قرآن و انذارها؛ اينها همه اش همان حقيقت است که دارد نازل مي شود، حضرت فرمود «عَلِيٌ  مَعَ  الْقُرْآنِ  وَ الْقُرْآنُ مَعَ عَلِيٍّ». پس آن حقيقتي که نازل شده، حقيقت کتاب است؛ اما اين کتاب مبين، اميرالمومنين هم هستند. لذا اشکال ندارد تمام قرآن «عَلِيٌ  مَعَ  الْقُرْآنِ  وَ الْقُرْآنُ مَعَ عَلِيٍّ».

پس اين يک راه ديگري است که ما آن تأويلات را هم نمي خواهيم که بگوييم اوامر قرآن، امر به ولايت است. نواهي اش نهي به ولايت است. بشارت هايش بشارت نسبت به ولايت است. انذارهايش انذار نسبت به ولايت اميرالمومنين است. هرچیزی که راجع به انبياء هم گفته، همين است. چون داستان انبياء، داستان جريان ولايت آنها و درگيري شان با اولياء طاغوت و تحقق نبوت شان در عالم، همه اش داستان ولايت اميرالمومنين است. چون آنها از شيعيان هستند و ولايت شان فرع بر ولايت حضرت است. بيان مرحوم فيض را باز کنيد؛ فقط اوامر و نواهي و انذار و بشارت هايش نيست، داستان هاي انبياء هم همين است. شکست هاي دشمنان شان، پيروزي انبياء و درگيري انبياء با جبهه مقابل، جريان ولايت حضرت است، داستان ولايت حضرت است که توضيح داده مي شود. اين يک بيان است.

يک بيان اين است که بگوييد نه، خود اين قرآني که باطن و ظاهر دارد، ظاهرش مي شود انذار و تبشير و امر و نهي و داستان هاي انبياء و قصص و امثال؛ اينها باطن دارند، باطن شان هم باطن دارد، همه آنها بر قلب حضرت نازل شده و به وسيله حضرت در عالم ما جاري مي شود «لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِ رَبِّهِمْ»، به دست حضرت جاري مي شود. «لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَيْهِمْ»(نحل/44) اَشکال مختلفي دارد، شما تبيين کنيد، شما اين مردم را با قرآن از ظلمات به سمت نور ببريد. حقيقت ولايت هم همين است، مقاماتي نازل شده، اين حقيقت هم بر قلب نبي اکرم نازل شده و از طريق قلب مقدس ايشان در عالم ما جاري مي شود. لذا اشکال ندارد بگوييد «نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمينُ »، هم قرآن است هم حقيقت ولايت است.

به يک تعبير آن چیزی که مرحوم فيض مي گويند، گويا در قوس صعود است. ما وقتي مي خواهيم برويم بالا، بايد به امرها و نهي ها مقيد باشيم، به انذار و تبشيرهاي قرآن توجه کنيم و تولي پيدا بکنيم. اين سير ما به وسيله امر و نهي، سير به وسيله ولايت است. يعني اين اوامر و نواهي، امر و نهي نسبت به امر ولايت هستند. التزام ما را به ولايت حضرت و تبري از دشمنان دارد توضيح مي دهد. تمام اوامر و نواهي قرآن برمي گردد به تولي به امام و تبري از دشمنان امام. اين در سير ما است. اين يک جور توضيح دادن است. انذارهاي قرآن هم همين است. همه انذارهايش اين است؛ به ما مي گويد مواظب باشيد وارد محيط ولايت دشمنان نشويد. تمام بشارت هاي قرآن اين است، وارد محيط ولايت امام بشويد. اين سير ما است.

از بالا که نگاه کنيد، حالا به قول آقايان قوس نزول، خود ولايت نازل مي شود، قرآن نازل مي شود؛ اين نزول، نزول ولايت هم هست. اين بيان ديگري بود که عرض کردم که حالا اين هم تفصيل مي خواهد.

تفسیر آیاتی از سوره احزاب

روايت دوم که از آن روايت هاي خيلي جدي است و جزو کليدهاي مهم است، ذيل آيه 72 سوره مبارکه احزاب است که خود جايگاه اين آيه و خود سوره احزاب هم داستاني است که فهم او و توجه به او در فهم اين آيه، دخالت دارد.

با صرف نظر از تأويلش، تنزيلش را هم بخواهيم بفهميم، بايد سوره و جايگاه اين آيه در سوره معنا بشود که بحث احزاب و درگيري ها و جنگ ها و داستان بيت الرسول و نساء حضرت و... جريان ولايت حضرت و جبهه مقابل است، دشمنان بيروني و دروني است که مفصل توضيح داده مي شود و سرمايه هايي که خدا به حضرت داده یعنی اهل بيت هم در سوره بیان شده است. در آیات پايانی اين سوره مي فرمايد «إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولاً»(احزاب/72). تک تک کلمات اين آيه، هم تنزيل دارد هم معاني باطني دارد. معناي عرضه چيست، امانت چيست، سماوات چيست، ارض چيست، جبال چيست. معناي اباء از حمل چيست، اشفاق چيست. معناي حمل چيست «حَمَلَهَا». اين مراد از انسان چيست. ظلوم و جهول يعني چه. تک تکش بحث هاي جدي دارد.

تفسیر ظاهری آیات بر اساس تفسیر صافی

ظاهر آيه اين است که ما امانت را بر آسمان ها و زمين و جبال عرضه کرديم، همه اينها اباء کردند از اينکه بار اين امانت را به دوش بگيرند، انسان اين بار را حمل کرد. اين انساني که اين بار را حمل کرد، «كانَ ظَلُوماً جَهُولاً» ظلوم و جهول بود. يعني ظلم بي حد و جهالت بي حد؛ يعني اگر ظلوم و جهول نبود، حمل نمي کرد. خب اين را چند جور معنا کردند. اجازه بدهيد من چند روايت را ذيل آن بخوانم، بعد ببينيم اين آيه نوراني را چطوري بايد معنا کرد.

يک روايت از کافي شريف است البته روايت، مرسله است به حسب ظاهر ولي روايات کافي، مرسلاتش هم گمان ميکنم معتبر هستند «إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ عَنْ رَجُلٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ فِي قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى  السَّماواتِ  وَ الْأَرْضِ  وَ الْجِبالِ  فَأَبَيْنَ  أَنْ  يَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ  مِنْها وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ  إِنَّهُ  كانَ  ظَلُوماً جَهُولًا». عرض کردم اين آيه، پر از مفرداتي است که بايد معنا بشود؛ ولي آن کلمه کليدي و محوري آيه، همان امانت است که محور فهم آيه است. امانت را در اینجا حضرت معنا کردند «قَالَ هِيَ وَلَايَةُ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ». امانتي که بر سماوات و ارض و جبال عرضه شده و آنها اباء از حملش کردند و انسانِ ظلوم و جهول حمل کرده، ولايت اميرالمومنين عليه السلام است.

حال معناي ظاهري کنيم. مرحوم فيض در تفسیر وافی اين طور معنا کردند؛ معناي ظلوم و جهول را معناي مثبت گرفتند «ظَلُوماً جَهُولاً» يعني بي نهايت استعداد ظلم دارد. ظرفيت براي جهالت دارد، جهول است. مي گويند انسان اين حقيقت را توانست حمل بکند، چون ظلوم و جهول است. مي گويند به خاطر اينکه در انسان امکان خيانت و ظلم هست و اگر در انسان امکان خيانت و ظلم بود و تلاش کرد که اين خيانت و ظلم را نکند، آن وقت قابل امانت مي شود و آن امانت در او ظهور پيدا مي کند. موجودي که امکان خيانت و ظلم ندارد، ظرف ظهور آن امانت نيست. انساني که جهول است، امکان جهالت برايش هست؛ وقتي عبور کرد از جهالت، به معرفت مي رسد.

بنابراين مقام عبوديت و معرفت و ولايت در موجودي مي تواند ظهور پيدا کند که جهول و ظلوم باشد. جهول و ظلوم يعني بي نهايت امکان جهالت دارد که این در مقابل معرفت است. معرفت هم بايد توضيح داده بشود. معرفت، اين ادراکي که «آدمي را قوه اي است درّاکه که در او منقش گردد صور اشياء، چون آينه» نيست. معرفت، يک امر اختياري است، نوري است که بايد از بالا بيايد «لَيْسَ الْعِلْمُ بِالتَّعَلُّمِ إِنَّمَا هُوَ نُورٌ يَقَعُ  فِي  قَلْبِ  مَنْ يُرِيدُ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أَنْ يَهْدِيَهُ»(7). آن معرفت بر کدام قلب نازل مي شود، بر کدام وجود؟ وجودي که جهول باشد و از وادي جهالت عبور کند. امکان جهالت دارد ولي از وادي جهالت عبور مي کند و به معرفت میرسد. چه موجودي به مقام عبوديت و بندگي مي رسد؟ موجودي که امکان تعدي و ظلم و خيانت در او هست ولی خيانت نمي کند؛ آن وقت امانت در او ظهور پيدا مي کند، امانت عبوديت و معرفت يا بفرماييد ولايت. اين معناي ظاهري که ايشان کردند.

حقيقت ولايت الله به مخلوقات عرضه شد. مخلوقات ديگر، اشفاق داشتند، «فَأَبَيْنَ»، «أَشْفَقْنَ». چرا؟ در بعضي بيانات ديگرشان هست، مي گويند اين کأنه لسان تکوينيِ مخلوقات است. «مخلوقات اباء کردند» يعني ظرفيت نداشتند، قابليت نداشتند. چرا؟ چون ظلوم و جهول نبودند. امکان ظلم و جهالت درشان نبود، امکان رسيدن به مقام عبوديت و بندگي و معرفت هم نبود.

پس امانت را کأنه ابتدائا امانت عبوديت و معرفت فرض کنیم؛ اين بار امانت، فقط در وجود انسان مي توانست تنزل پيدا کند. انسان را هم نوع انسان گرفتند. چرا؟ چون ظلوم و جهول است. حالا که ظلوم و جهول است؛ اگر از وادي ظلوم و جهول عبور کرد که در بعضي از عبارات شان در تفسير صافي، اين ظلوم و جهول بودن را به همان شهوت و غضب انسان تفسير مي کنند. مي گويند چون در اين وادي هست، مي تواند از وادي شهوات و غضب، اميالِ بيخود و قهرِ نابجا، از اين دو وادي عبور کند و به وادي معرفت و عبوديت برسد. کأنه در انسان، ظرفيت شهوت راني و ظرفيت غضب، يعني قهر نابجا گذاشته شده؛ اگر از اين دو وادي عبور کرد، قهر و شهوت را کنترل کرد، حالا قابل مي شود که اين امانت در او ظهور پيدا کند، بشود عبد، بشود عارف بالله، به مقام ولايت الله برسد.

من کلام شان را اینطور مي فهمم: مي خواهند بگويند اين عام نسبت به همه انسان ها است. اين عبوديت و معرفت، مقام تامش براي امثال ما در دسترس نيست. مقام تام عبوديت و معرفت، براي معصوم است. آنها در ظرف عصمت، به هيچ وجه مبتلاء به جهالت و ظلم و اينها نشدند. با اينکه معصوم، مجبور نبوده که جهالت نکند -العياذ بالله- اين تعابير دقيق نيست، معصوم مجبور نبوده ظلم نکند، تعدي نکند؛ بلکه در آن زمينه هم امکانش بيشتر از بقيه بوده! حقيقت معرفت و عبوديت که حقيقت ولايت است، به آنها عطا مي شود.

بعد يک قدم هم اضافه کنيد، در حديث قبل هم توضيح دادم، مي شوند طريق عبوديت و معرفت ديگران. ديگران هم معرفت و عبوديت شان از طريق آنها حاصل مي شود. يعني ولايت آنها طريق رسيدن به ولايت الله مي شود. مقام ولايت الله، مقام عبوديت و معرفت تام است. اين مقام براي معصوم حاصل مي شود در حد عصمت. ديگران به اندازه اي که تحت ولايت معصوم قرار مي گيرند، به ولايت الله ميرسند. ولايت معصوم مي شود طريق ولايت.

کأنه مرحوم فيض مي خواهند بگويند مقام عبوديت و معرفت که گاهي از آن تعبير به تکليف می کنند؛ مقصودشان از تکليف، همين است. مي گويند امانت به معناي عامش همان تکليف است. تکليف را توضيح مي دهند يعني عبوديت و معرفت؛ که مقام عبوديت و معرفت، مقام ولايت است. اگر کسي وارد وادي معرفت و عبوديت شد، مي شود ولي خدا و به ولايت مي رسد.

اين امانت را فقط انسان مي تواند بردارد. حالا انسان هم شما يک مقول به تشکيک بگيريد ـ حالا فرض مي کنيم از معصوم تا انسان معمولي. منتهي معصوم، در مقام عصمت و عصمت تامه است. در آن مقام و با آن ظرفيت، حامل ولايت مي شود. ولايت تام به او داده مي شود. مقام معرفت و عبوديت تام که درک ولايت الله است، براي معصوم حاصل مي شود. لذا به خاطر اينکه در مقام تسليم محض و عبوديت محض است، در مقام رضا است، حقيقت ولايت الله در او ظهور پيدا مي کند. بقيه مخلوقات به اندازه اي که به ولايت معصوم متمسک هستند، به مقام طاعت و تبعيت از معصوم مي رسند، به مقام معرفت معصوم مي رسند، به مقام ولايت الله مي رسند.

پس امانت عرضه شده چيست؟ مقام عبوديت و معرفت است که مقام ولايت اللهي است. اين، مقول به تشکيک است. لذا مقام طاعت هم همين طور است. لذا شما اگر با این تحلیل نگاه کنيد، اين امانت، ولايت اميرالمومنين است. يعني ولايت الله است که به حضرت عرضه شده، بعد ولايت حضرت است که به همه عالم عرضه مي شود. ولايت الله عرضه شده به حضرت و ایشان، حامل ولايت الله و حامل آن امانت هستند و اين امانت الهي که ولايت معصوم است که همان ولايت الله است «وَلَايَتُنَا وَلَايَةُ اللَّهِ »(8) عرضه به بقيه مخلوقات مي شود. بقيه مخلوقات «فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها». انسان است که مي تواند حمل کند چون ظلوم و جهول است. اگر از مقام ظلوم و جهول بودن بيرون رفت، به ولايت اميرالمومنين ميرسد. اين تفسيري است که ايشان براي اين آيه مي کنند.

تفسیر باطنی آیات

روایات ذیل این آیه زیاد که چندتا از آنها را تقدیم میکنم. روايت اول، روايتي است که مرحوم فيض هم در تفسیر صافي نقل میکنند، از عيون اخبار الرضا و معاني الاخبار مرحوم صدوق است. در اين دو کتاب، « الْأَمَانَةُ الْوَلَايَةُ مَنِ ادَّعَاهَا بِغَيْرِ حَقٍ  فَقَدْ كَفَرَ»(9) امانت الهي، ولايت است. اگر کسي حامل اين امانت است، اين امانت را خدا به او داده. او امانت دار خدا و امين الله است. اصلا معناي «أَمِينَ  اللَّهِ » همين است. ولايت، امانت الله است. حالا اينها را بايد معنا کنيم و يک مقدار با اين معنايي که گفته شد متفاوت مي شود.

امانت، ولايت الله است که اين ولايت را خداي متعال عرضه کرده؛ آن کسي که برمي دارد، بايد امين خدا باشد، او حامل است. ديگراني که ادعا مي کنند، امانت را برنمي دارند، از وادي توحيد مي روند بيرون و کافر می شوند «مَنِ ادَّعَاهَا بِغَيْرِ حَقٍ  فَقَدْ كَفَرَ» که مرحوم فيض مي گويند اين ولايت، مقصود، مقام فرماندهي و امامت است. پس تحمل اين امانت و مقام امارت و فرماندهي، اين فقط کار امام است. او امانت دار حقيقي است. ترجمه اين مقام فرماندهي را هم مي گويند «الإمامة يحتمل ارادة القرب  من  اللَّه ». امانت الهي که مقام فرماندهي و امارت است، اين همان مقام اراده قرب است. البته اين توضيح مي خواهد که آن امر الهي چيست و امر چطور بر قلب نازل مي شود. مي گويند مقصود از ولايت در اينجا، مقام امارت است، آن امر هم همان امر الهي است. اين يک روايت.

روایت بعد از کتاب کافی است که از امام صادق علیه السلام نقل شده است. حضرت میفرمایند «هِيَ وَلَايَةُ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِين » که عرضه مي شود؛ اين، امانت خدا است. بايد آدم، امانت دار هم باشد. اگر کسي امانت دار بود، آن وقتبه اندازه امانت داری اش اين امانت را به او مي دهند. امانت محفوظه، يک معنايش همين است. اگر کسي امانت دار نباشد، اين را به او نمي دهند، توهم مي کند صاحب است. اين، امانت خدا است؛ به کسي مي دهند که امين است. لذا «لَا يَحْتَمِلُهُ  إِلَّا مَلَكٌ  مُقَرَّبٌ  أَوْ نَبِيٌ  مُرْسَلٌ  أَوْ عَبْدٌ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِيمَانِ»(10) پس اين هم روايت بعدی.

بیان معانی امانت در آیه شریفه بر اساس روایات

روايت سوم در کتاب بصائر از امام باقر علیه السلام است. «الْوَلَايَةُ أَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَهَا كُفْراً بِهَا وَ عِنَاداً وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ  وَ الْإِنْسَانُ  الَّذِي حَمْلَهَا أَبُو فُلَانٍ»(11) سماوات و ارض اباء کردند که حمل کنند. روايت معاني الاخبار را الان خوانديم «مَنِ ادَّعَاهَا بِغَيْرِ حَقٍ  فَقَدْ كَفَرَ» ديدند کافر مي شوند اگر مدعي بشوند و نمي توانند به دوش بکشند. «فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها» را معناي مثبت مي کند؛ يعني ديدند امانت، سنگين است، زير بارش نرفتند؛ ولي انسان زير بار رفت. ظلوم و جهول بود که زير بار رفت. اين معناي ظلوم و جهول، دیگر معناي مثبتي نيست. اين، معناي منفي است. به شکل دیگری معنا کردند؛ یعنی آنها که نپذيرفتند، نه از باب اينکه استعداد نداشتند، آن بار را برداشت، گفت من مي توانم ببرم و نتوانست. خودش را جهنمي کرد، همه کساني هم که زير بار ولايتش رفتند جهنمي شدند «بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللَّهِ كُفْراً»(ابراهیم/28).

یا در کتاب معانی الاخبار روایت دیگری است که امام صادق علیه السلام میفرماید «الْأَمانَةَ الولاية و الْإِنْسانُ  ابو الشرّور المنافق»(12). اين روایات انسان را معناي منفي مي کنند، ظلوم و جهول را هم معناي منفي مي کنند. اين همان روايت معاني الاخبار است که «مَنِ ادَّعَاهَا بِغَيْرِ حَقٍ  فَقَدْ كَفَرَ».

يک روايت ديگري را نقل کردند اين هم از معاني الاخبار است از امام صادق عليه السلام. مرحوم فیض روایت را خلاصه کرده اند، من هم همان را مي خوانم. «إِنَّ اللَّهَ عَرَضَ أَروَاحُ الأَئِمَّة عَلَى السَّمَاوَات  الْأَرْضِ وَ الْجِبَالِ فَغَشِيَهَا نُورُهُم »(13) ارواح ائمه عليهم السلام را به سماوات و ارض و کوه ها عرضه کرد، نور ارواح ائمه، آنها را در پوشش خودش قرار داد «فغشيها»، غرق در اين نور شدند. «وَ قَالَ فِي فَضلِهِم مَا قَال» هرچه بايد در فضيلتش به سماوات و ارض بفرمايد، فرمود. اين نور به آنها عرضه شد. عرضه شد يعني در پوشش اين نور قرار گرفتند، به همان معناي ممکن و خداي متعال از فضيلت اين ارواح براي سماوات و ارض و جبال بيان کرد -سماوات و ارض و جبال هم بايد معنا کنيم- معناي ظاهري دارند و معناي باطني.

«فَوَلَايَتُهُمْ أَمَانَةٌ عِنْدَ خَلْقِي » به سماوات و ارض فرمود اين ولايت، امانت است؛ کدام تان اين امانت را حمل مي کنيد بطوریکه در آن خيانت نکنيد؟ «فَأَيُّكُمْ يَحْمِلُهَا بِأَثْقَالِهَا وَ يَدَّعِيهَا لِنَفْسِه » یعنی کدام تان نمی گویید من حامل اين هستم و آن حقیقت را برای خودم برمي دارم؟ «فَأَبَت  ادِّعَاءِ مَنْزِلَتِهَا وَ تَمَنِّي مَحَلِّهَا مِنْ عَظَمَةِ رَبِّهم» اباء کردند که آن منزلت را ادعا کنند و حتي تمني بکنند آن مقامي که آن ارواح در محضر خدا دارند. آن محلي که آنها از عظمت الهي دارند و عظمت الهي در آنها ظهور پيدا کرده است. «فَلَمَّا أَسْكَنَ اللَّهُ آدَمَ وَ زَوْجَتَهُ الْجَنَّةَ قَالَ لَهُمَا مَا قَال» به حضرت آدم فرمود حمل مي کنيد اين بار را؟ «حَمَلَهُمَا الشَّيطَان عَلَى تَمَنِّي مَنزِلَتِهِم».

-اين روايت بايد طوری معنا بشود که خلاف مقام عصمت حضرت آدم نباشد- شيطان، آنها را وادار کرد بر اينکه آن منزلت را تمنی کنند. «فَنَظَرَا إِلَيْهِمْ بِعَيْنِ الْحَسَدِ فَخُذِلا» اين دو وجود بزرگوار، نظري انداختند به آن مقامات «بعين الحسد»، يعني خواستند آن مقام به اينها برسد. «فخذلا» دچار خذلان شدند و خدا رهايشان کرد. «حَتَّى أَكَلَا مِنْ شَجَرَةِ الْحِنْطَۀ» تا اينکه از درخت گندم خوردند. در روايت ديگری از امام رضا عليه السلام هم به شکل ديگري نقل شده است. -روایت در در عيون اخبار الرضا آمده- خلاصه اينکه، این مقام را کوه ها حاضر نشدند ادعايش کنند؛ ولي حضرت آدم گويا تمني اين مقام را کرد. آن وقت نتيجه تمني آن مقام، اين شد که رها شدند؛ وقتي رها شدند «حَتَّى أَكَلَا مِنْ شَجَرَةِ الْحِنْطَۀ» خذلان يعني رها شدن.

تا اینکه حدیث به اینجا ميرسد «الى أَن قَال فَلَمْ يَزَلْ أَنْبِيَاءُ اللَّهِ بَعْدَ ذَلِكَ يَحْفَظُونَ هَذِهِ الْأَمَانَة» حفظش کردند و فقط امانت دار آن بودند و آنرا به ديگران رساندند. دیگر هيچ وقت تمني نکردند که خودشان واجد آن مقام بشوند. حفظ اين امانت يعني تولي تام به او. «وَ يُخْبِرُونَ بِهَا أَوْصِيَاءَهُمْ وَ الْمُخْلَصِينَ مِنْ أُمَّتِهِم» از اين امانت به اوصياء و مخلصين امت خود مي گفتند. «فَيَأْبَوْنَ حَمْلَهَا وَ يُشْفِقُونَ مِنِ ادِّعَائِهَا» هيچ کدام از مخلصين و اوصياء ادعا نکردند. «وَ حَمَلَهَا الْإِنْسَانُ الَّذِي قَدْ عُرِفَ فَأَصْلُ كُلِّ ظُلْمٍ مِنْهُ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ وَ ذَلِكَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَة». اين هم یک روايت ديگر.

روايت آخري هم که ايشان نقل کرده است، بخوانم. مرحوم فیض از تفسیر قمی نقل کرده اند «الْأَمَانَةُ هِيَ الْإِمَامَةُ وَ الْأَمْرُ وَ النَّهْي »(14) امانت، هم امامت است هم امر و نهي است. اينها را چطور با هم جمع کنيم؟ اجمالاً عرض کردم ممکن است بگوييد تکليف به معرفت و عبوديت است، لذا از آن تعبير شده به امامت. «وَ الدَّلِيلُ عَلَى أَنَّ الْأَمَانَةَ هِيَ الْإِمَامَة» مرحوم علي بن ابراهيم فرمودند دليلش اين است «قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَّ لِلْأَئِمَّة» اين، خطاب به ائمه است زیرا خدای متعال فرموده «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى  أَهْلِها يعني الامامة». ذيل اين آيه فرمود امانت، ولايت است؛ امام، مأمور است اين ولايت را به امام بعدي بدهد، حق ندارد به هر کسي واگذار کند.

«فَالاَمَانَةُ هِيَ الاِمَامَة ُ عُرِضَتْ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبَال  فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها». «أَنْ يَحْمِلْنَها» يعني چه؟ «أَنْ يَدَعُوهَا أَوْ يَغْصِبُوهَا أَهْلَهَا» اباء کردند که غاصب او بشوند يا ادعاي او را کنند «وَ أَشْفَقْنَ مِنْها» ولي « وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ  أَيِ الْأَوَّلُ إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولا».

يک روايت ديگر هم بخوانم. در نهج البلاغه، در جمله وصاياي حضرت للمسلمين، «ثُمَّ أَدَاءَ الْأَمَانَةِ فَقَدْ خَابَ  مَنْ لَيْسَ مِنْ أَهْلِهَا إِنَّهَا عُرِضَتْ عَلَى السَّمَاوَاتِ الْمَبْنِيَّةِ»(15) آن کسي که اهل امانت نيست و امانت داري نمي کند، اهل اداء امانت نيست. «ثُمَّ أَدَاءَ الْأَمَانَةِ فَقَدْ خَابَ  مَنْ لَيْسَ مِنْ أَهْلِهَا» يعني اهل اداء امانت. کسي که اهل اداء امانت نيست «فَقَدْ خَابَ » چرا؟ «إِنَّهَا عُرِضَتْ عَلَى السَّمَاوَاتِ الْمَبْنِيَّةِ وَ الْأَرَضِينَ الْمَدْحُوَّةِ وَ الْجِبَالِ ذَاتِ الطُّولِ  الْمَنْصُوبَةِ فَلَا أَطْوَلَ وَ لَا أَعْرَضَ وَ لَا أَعْلَى وَ لَا أَعْظَمَ مِنْهَا وَ لَوِ امْتَنَعَ شَيْ ءٌ بِطُولٍ أَوْ عَرْضٍ أَوْ قُوَّةٍ أَوْ عِزٍّ لَامْتَنَعْنَ وَ لَكِنْ أَشْفَقْنَ مِنَ الْعُقُوبَةِ وَ عَقَلْنَ مَا جَهِلَ مَنْ هُوَ أَضْعَفُ مِنْهُنَّ وَ هُوَ الْإِنْسَانُ إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولاً».

در کتاب عوالي «أَنَّ عَلِيّاً إِذَا حَضَرَ وَقْتُ  الصَّلَاةِ يَتَمَلْمَلُ وَ يَتَزَلْزَلُ وَ يَتَلَوَّنُ فَقِيلَ لَهُ مَا لَكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ فَيَقُولُ جَاءَ وَقْتُ الصَّلَاةِ وَقْتُ أَمَانَةٍ عَرَضَهَا اللَّهُ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها». اينجا امانت به صلات تفسير شده، اين يعني چه؟ چطور بايد جمع کرد که اين امانت، صلات است؟ وقتی به حضرت آن حالت دست مي داد، فرمودند وقتِ اين امانت یعنی صلاۀ است. کأنه صلاتي که به امام عطا مي شود، آن امانت الهي است. حالا نسبتش با ولايت خود امام چيست که گفته شده «نَحْنُ  الصَّلَاةُ»(16). اين را هم بايد بحث کنيم.

مرحوم شيخ طوسي در کتاب تهذیب از امام صادق علیه السلام نقل کردند «أَنَّهُ سُئِلَ عَنِ الرَّجُلِ يَبْعَثُ إِلَى الرَّجُلِ يَقُولُ ابْتَعْ لِي ثَوْبا» حضرت يک کسي را وکيل مي کند که يک لباسي براي من بخر. «فَيَطْلُبُ لَهُ فِي السُّوق » مي رود در بازار مي گردد، «فَيَكُونُ عِنْدَهُ مِثْلُ مَا يَجِدُ لَهُ فِي السُّوق » مثل همان را مي بيند در مغازه خودش هست «فَيُعْطِيهِ مِنْ عِنْدِه » پس نمي رود بخرد. اين اشکال دارد؟!

او را وکيل مي کنند که برود از بازار بخرد، مي گردد و مي بيند آن که در بازار هست خودش هم دارد. «لَا يَقْرَبَنَّ هَذَا وَ لَا يُدَنِّسْ نَفْسَهُ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَة». امانت، تا اينجا ادامه دارد! اين هم يک معناي امانت است. اينکه انسان بر خلاف وکالت عمل بکند، اين خيانت در امانت به حساب آمده است. اين چه معناي امانت است؟! مرحوم فيض مي گويند امانت يعني همان تکليف، يعني عبوديت؛ خلاف عبوديت، مقام بندگي.

بعد حضرت فرمودند «وَ إِنْ كَانَ عِنْدَهُ خَيْراً مِمَّا يَجِدُ لَهُ فِي السُّوقِ فَلَا يُعْطِيهِ مِنْ عِنْدِه » ولو جنس خودش از بازار بهتر است، از پيش خودش اين لباس را ندهد. گفته از بازار بخر یعنی از بازار بخر مگر اینکه به او امر دیگری کنند. يعني تا اين حد هم مي شود خيانت در آن امانتي که بايد انسان به دوش بکشد و امين باشد نسبت به او. پس يک امانتي است که ما بايد رعايتش بکنيم. حالا اينها را چطوري بايد معنا کرد.

پی نوشت ها:

(1) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 1، ص: 412

(2) علل الشرائع، ج 1، ص: 9

(3) بصائر الدرجات في فضائل آل محمد صلى الله عليهم، ج 1، ص: 531

(4) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 2، ص: 115

(5) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 4، ص: 579

(6) بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج 26، ص: 1

(7) مشكاة الأنوار في غرر الأخبار، النص، ص: 326

(8) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 1، ص: 437

(9) عيون أخبار الرضا عليه السلام، ج 1، ص: 306

(10) بصائر الدرجات في فضائل آل محمد صلى الله عليهم، ج 1، ص: 24

(11) بصائر الدرجات في فضائل آل محمد صلى الله عليهم، ج 1، ص: 76

(12) معاني الأخبار، النص، ص: 110

(13) تفسير الصافي، ج 4، ص: 207 (مصدر: معاني الأخبار، النص، ص: 108)

(14) تفسير القمي، ج 2، ص: 198

(15) نهج البلاغة (للصبحي صالح)، ص: 317

(16) تأويل الآيات الظاهرة في فضائل العترة الطاهرة، ص: 801